‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه

میلیون‌ها سال؛ دست‌کم ۵۰ میلیون!

 



 سنگ‌ها مال خود دریا نبود؛ از جایی آورده و ریخته بودند کنار ساحل، کنار سنگ‌های بزرگی که لابد در روزگاری که آب دریا زیاده از معمول جلو می‌آمد، کار موج‌شکن بکنند؛ سد راه آب به سمت خانه و کوچه شوند؛ در کلاچای، شهر کوچک و آرامی در گیلان. به شوق دیرین، سنگ‌های زیادی را لمس کردم، تعدادی را هم برداشتم؛ از بس زیبا بودند و جز کف رودخانه لابد، به ندرت جای دیگری بشود پیدای‌شان کرد ... و پر از «زمان سپری‌شده» بودند؛ گفته بودم هر واقعه تاریخی، هر چقدر هم دور را که در نظر بیاوری، این سنگ‌ها در همه‌شان، در گوشه‌ای از این دنیا «حضور» داشته‌اند. نوشته بودم که «همیشه با یافتن و لمس و خیره شدن به سنگ‌هایی که در مسیر آب صاف و صیقلی شده‌اند، حس می‌کنم عمر زمین را و همه آب‌هایی را که سنگ‌ها را صیقل داده‌اند به دست گرفته‌ام و به قدر ارزنی بیشتر از هیچ این عمر طولانی را لمس و سعی می‌کنم بفهمم که ناتوانی از درک این عمر و از درک معنای ابدیت چه ناتوانی ویرانگری است» و باز نوشته بودم: «سنگ‌های صیقل خورده با آب را دوست دارم و اگر مجالی باشد، برشان می‌دارم برای خودم، می‌گذارم توی جیبم، دست‌کم بر می‌دارم و لمس‌شان می‌کنم و می‌گذارم سر جای‌شان. رد زمان رفته‌ی بسیار به صورت دارند. هر آبی آمده، بخشی از سنگ را با خود برده به خیلی دور. سنگ تکثیر و زیباتر شده در عین «آب شدن» ... «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ...».»


*
چت‌ جی‌بی‌تی درباره این سنگ که ظاهر غریبی داشت نوشت: 

 

 
این سنگ از نظر زمین‌شناسی بسیار جذاب است. در این‌جا با پدیده‌ای به نام "سنگ کنگلومرا" یا در مقیاسی ظریف‌تر، یک "میان‌بار" روبه‌رو هستیم. این سنگ در واقع یک "سنگِ درونِ سنگِ دیگر" است. 

فرآیند تشکیل آن به این صورت بوده: 
بخش تیره (سنگ فرعی): این تکه سنگ، بسیار قدیمی‌تر است. ابتدا در جایی دیگر وجود داشته، شکسته و در اثر جریان آب گرد شده است
بخش روشن (سنگ اصلی): بعدها، این تکه سنگ قدیمی در میان رسوبات دانه‌ریز (مثل گل یا ماسه نرم) قرار گرفته است. با گذشت زمان و تحت فشار طبقات بالایی، آن رسوبات نرم سخت شده و سنگ قدیمی را در دل خود حبس کرده‌اند.
 پاره‌خط‌های روی سنگ که در هر دو بخش دیده می‌شوند، "درزه‌های مویین" یا "رگه‌های انحلالی"هستند: زمانی که سنگ تحت فشار بسیار شدید (ناشی از وزن لایه‌های بالایی یا حرکات پوسته زمین) قرار گرفته، ترک‌های بسیار ظریفی در آن ایجاد شده است. بعدها، آب‌های زیرزمینی حاوی مواد معدنی (مانند اکسید آهن یا منگنز) به داخل این ترک‌های میکروسکوپی نفوذ کرده و رسوب کرده‌اند که باعث شده این ترک‌ها به صورت خطوط تیره دیده شوند. 

نکته بسیار جالب این‌جاست که علیرغم دو تکه بودن، رودخانه هر دوی آن‌ها را با هم صیقل داده است.
این سنگ نماد یک "پیوند" است. سنگی قدیمی که سفری طولانی را پشت سر گذاشته، در دل سنگی جوان‌تر آرام گرفته و سپس هر دو با هم توسط فشار زمین "خط‌‌خطی" شده‌اند و در نهایت توسط آب رودخانه به این شکل مثلثی و زیبا درآمده‌اند. 



تخمین عمر سنگ‌ها از روی تصویر همیشه با یک بازه خطای بزرگ همراه است، اما با توجه به شواهد زمین‌شناسی موجود در عکس، می‌توانیم یک *"ترتیب زمانی" و یک "تخمین نسبی" برای هر دو تکه ارائه دهیم:

۱. تکه فرعی (تکه تیره‌تر و کوچکتر): بسیار پیرتر است. این تکه سنگ قهرمان داستان است چون دو چرخه زندگی را پشت سر گذاشته است:
   *عمر تشکیل: این سنگ احتمالاً متعلق به دوران دوم زمین‌شناسی (مزوزوئیک) یا حتی قدیمی‌تر است (حدود ۱۰۰ تا ۲۵۰ میلیون سال پیش). 
   دلیل این تخمین این است که این تکه قبل از اینکه در سنگ دوم قرار بگیرد، خودش یک سنگ کامل بوده، فرسایش یافته و گرد شده است. این فرآیند به تنهایی میلیون‌ها سال زمان می‌برد.


۲. تکه اصلی (سنگ روشن‌تر و بزرگتر): جوان‌ترین سنگ که نقش "میزبان" را دارد، بعدها تشکیل شده است:  عمر تشکیل: تخمین زده می‌شود که این بخش در اواخر دوران دوم یا دوران سوم (سنوزوئیک) شکل گرفته باشد (حدود ۳۰ تا ۶۰ میلیون سال پیش). زمانی که زمین در این منطقه احتمالاً زیر آب بوده (دریا یا دریاچه)، رسوبات نرم دور آن تکه سنگ قدیمی را گرفته و با گذشت زمان طولانی و تحت فشار، به سنگ تبدیل شده‌اند.

۳. عمر "خطوط" و "رگه‌ها" (جوان‌ترین پدیده)خطوط تیره‌ای که روی هر دو سنگ می‌بینید، جوان‌ترین بخش داستان هستند:   این ترک‌ها احتمالاً در اثر فعالیت‌های کوه‌زایی (مثل شکل‌گیری البرز یا زاگرس در ایران) ایجاد شده‌اند که مربوط به ۱۰ تا ۲۰ میلیون سال پیش است. فشار ناشی از برخورد صفحات زمین باعث شده که هر دو سنگ (که حالا به هم چسبیده بودند) همزمان ترک بخورند.

۴. عمر "فرسایش رودخانه‌ای" (نوزاد داستان)
شکلی که شما الان در دست دارید (گرد و صیقلی بودن):
   این فرآیند بسیار جدید است و احتمالاً در ۱۰ هزار سال اخیر (دوران هولوسن) رخ داده است. یعنی همین اواخر که سنگ از دل کوه بیرون افتاده و وارد رودخانه شده است.


خلاصه به زبان ساده:
   *تکه کوچک: حدود ۱۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
   *تکه بزرگ: حدود ۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
   *زمانی که به هم چسبیدند: حدود ۴۰-۵۰ میلیون سال پیش.
   *زمانی که صیقلی شدند: کمتر از ۱۰ هزار سال پیش.

یک نکته برای تشخیص دقیق‌تر: اگر سنگ را به آرامی به یک سنگ دیگر بزنید و صدای "زنگ‌وار" و تیز بدهد، نشان‌دهنده تراکم بسیار بالا و عمر طولانی‌تر (دگرگونی بیشتر) است. اگر صدای "خفه" و بم بدهد، نشان‌دهنده رسوبی بودن و احتمالا جوان‌تر بودن سنگ است.
**



پ.ن: من امروز 51 ساله می‌شوم!
 
32 
 
 
 
 
41 
 
47 
 
 
 

۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه

لبه تاریکی؛ ۳۶ سال بعد

 اشاره: مدت‌هاست این متن را نوشته‌ و دل ِ انتشارش را نداشته‌ام. روزهای پر از اندوه و استیصالی را از سر می‌گذرانیم؛ کشور و ملتی که می‌توانست این روزهایش پر از نور و امید و شادی باشد، در گورستان‌های آباد شده، عزیزان خود را به دل سرد خاک می‌سپارد ... این متن هم البته از جنس دلتنگی و اندوهی است که انگار حالا ذاتی شده و حضورش را بر همه لحظات من تحمیل کرده است.
**


دانش‌آموز اول دبیرستان بودم؛ سال ۶۸.


آخر ِ شب چهارشنبه‌ای، شبکه اول پخش سریال «لبه تاریکی» را شروع کرد. 
۳۶ سال قبل، تماشای سریال‌ از تلویزیونی که دو شبکه هم بیشتر نداشت، یک سرگرمی پرطرفدار و کم‌نظیر بود.
و من، مثل بسیاری نمی‌دانستم، این چه سریالی است و خواهد شد؛ خیلی بالاتر از یک سریال جنایی معمولی!
 

 


«اِما کِری‌ون» را اول بار در این قاب دیدیم؛ حوالی دقیقه دهم فیلم. دختری زیبا و پرانرژی که پدر شیفته‌اش بود و پس از مرگ مادر در کودکی امِا، با هم مانده بودند. اِما عضو گروهی به اسم «گایا» بود؛ یک جنبش ضدفعالیت‌های هسته‌ای و حامی محیط‌‌زیست (بعدها توجه‌مان جلب شده بود به اسم شربت «گایا فنزین»!).
اِما ۴ دقیقه بعد از اولین باری که دیدیم‌اش، کشته شد؛ جلوی چشم‌های پدر ... و جلوی چشم‌های ما!
دنیا ناگهان و بی‌رحمانه و دور از انتظار، سیاه و ستمکار شده بود انگار!


شوک و اندوهی را که یک نوجوان ۱۴ ساله از تماشای این صحنه و داستان داشت، چطور می‌شود توصیف کرد؟!


پدر «اِما» (با بازی باب پک) افسر پلیس بود و مرحوم جلال مقامی با احساس تمام صداپیشگی نقش او را بر عهده داشت؛ آن اندوهی که جان پدر را آزرده بود بسیار عالی و هنرمندانه به تصویر و به صدا کشیده شده بود؛ زیر بارانی که همیشه و شدید بود و به فیلم حسی بی‌امان از ناامنی و ابهام در چیستی آن‌چه چشم می‌بیند می‌داد.


فردای آن روز در کلاس، همه درباره «لبه تاریکی» حرف می‌زدند؛ از موسیقی تیتراژ شروع و آن وهمی که در آن القا می‌شد تا زیبایی دخترک، تا داستان و آن شوک دور از انتظار.
همه پنج هفته بعد، ما روزشماری می‌کردیم که چهارشنبه برسد و بدانیم داستان چه می‌شود؛ قاتل که بود؟ چرا ماجرای قتل این همه مهم شده بود؟ چرا افسر «سیا»، با آن هیبت خونسرد و جدی و حتی دوست‌داشتنی، درگیر پرونده بود؟!


وقت پخش آخرین قسمت، قسمت ششم، برق‌ «رفت» و تا پایان وقت پخش، نیامد که نیامد!  
دوباره فردای آن روز همه درباره «لبه تاریکی» می‌گفتیم؛ این بار از حس کلافگی‌مان وقتی بعد از کلی انتظار، ندانسته بودیم ماجرا آخر سر به کجا رفت و رسید!


حالا یادم نیست که آن نقل ناقص و مبهم از پایان داستان سریال از کجا به گوش ما رسید که نشان می‌داد سرآخر، این آدم‌های خوب و رنجور و منتظر انتقام به چیزی که می‌خواستند نرسیدند و قدرت ِ برتر ِ نامرئی، دوباره برنده شد!


هفته بعدتر مجله صداوسیما (سروش) را خریده بودم که سر از ماجرا در بیاورم و چیزی جز سابقه بازیگران و چند عکس بهداشتی از فیلم در آن نبود!


شاید اعتماد به این حس (به برنده شدن شرّ در داستان فیلم) بود که باعث شد در تمام ۳۶ سال بعدی دنبال این سریال نگردم؛ که دوباره و شاید چندباره ببینم‌اش؛ شاید اصلا باید وقت درست‌اش می‌رسید ... که انگاری، همین چند روز پیش وقت‌اش بالاخره رسید و من برای بار دوم این سریال را – این بار با قسمت آخرش - دیدم و بیشتر از قبل، متوجه خارق‌العاده بودن این سریال دوست‌داشتنی ِ باستانی ِ پر از حرف و نشانه شدم که حالا «قدیمی» شده بود و دلبرانه‌تر و غم‌انگیزتر؛ چیزی فراتر از خون به ناحق‌‌ریخته‌ی دختری زیبا و خیرخواه و پدری که قرار نبود کوتاه بیاید حتی تا «لبه تاریکی» و خود تاریکی. «داریوس جدبرگ» (همان مامور سیا که سیاه نبود و خاکستری بود و این از دلپذیری شخصیت‌پردازی‌های سریال بود) وقتی خواسته بود به پدر از نشانه‌های وجود خیر و شر بگوید (در قسمت پنجم)، به یاد او آورده بود که آن چشمه آب تازه، در محل قتل دخترک، پس نشانه وجود کدام نیروست در جهان؟! ... این طور شرقی‌طور و ماورالطبیعه در سریالی بریتانیایی.

 

 خوانده بودم: «سریال لبه تاریکی برای بسیاری نه یک سرگرمی، بلکه یک هشدار سیاسی، یک مرثیه انسانی، و یک شاهکار فراموش‌نشدنی است. درست به همین دلیل است که وقتی درباره این اثر حرف می‌زنیم، از کلمه شاهکار بدون اغراق استفاده می‌کنیم» و این‌که «در پژوهش‌های دانشگاهی و تحلیل‌های فرهنگی، از آن به عنوان نمونه‌ای از «تلویزیون اندیشمندانه» یاد می‌شود. مفاهیمی مانند قدرت، سکوت، سوگ، فساد و آگاهی در این سریال به نحوی پرداخت شده‌اند که هنوز هم برای مخاطب امروزی معنا دارند.» (منبع)
 


یک جایی، از قضا در قسمت آخر، میانه‌های قسمت آخر، «اما» در کنار پدر ظاهر می‌شود، در جوار رودی که جاری‌ست، و به او، در حالی که صدای آب ِ روان و موسیقی ِ همراه، بیننده را مسحور کرده، از راز «گُل‌های سیاه» می‌گوید،  از توانایی زمین برای محافظت از خودش «به وقت‌اش»؛ بگذریم که در دوبله فارسی، به احمقانه‌ترین شکلی که میسر بوده، ترجمه شده! 
 


 

**
دانش‌آموز ۱۴ساله، ۳۶ سال بعدتر یک سریال را شاید بهتر دیده است؛ وقتی که لابد وقت‌اش رسیده؛ شاید مثل «برادران کارامازوف» که هفده سال توی قفسه‌ی کتابخانه‌اش بود و نشد و نخواست و نتوانست بخواند ولی وقتی خواند، یکی از بهترین جمله‌های عمرش را در آن یافت (که «خدا در حقیقت است نه در قدرت»). حالا آن ندانستن و بی‌خبری را شاید با تاخیری بزرگ جبران کرده است.  



... امّا غم فقدان و عجز ِ بی‌ذره‌ای ‌پایان در برابر قدرت ِ گذر بی‌توقف و سریع زمان، او را مقهور کرده؛ رنجی که بی‌تردیدی دارد جان‌اش را می‌ساید و تماشای یک سریال روزگار نوجوانی هم بر کوره آن بیشتر دمیده؛ حالا که به خصوص، داستان در سرزمینی بود که در آن، باران بسیار می‌بارد و آن چشمه در پای پله‌ها، دور ِ دور است!

۱۴۰۴ شهریور ۱۴, جمعه

قنات بود


از راست: مرتضی، نبی‌الله، رحیم و سعید.
روز پنجم فروردین سال ۷۱؛ ۳۳ سال و پنج ماه و ده روز قبل!

این عکس را قبل یا بعد از بازی فوتبال‌مان در زمین خاکی پشت سر همین قاب گرفتم؛ تقریبا روبه‌روی خانه پدری؛ پلاک ۴۷، خیابان باهنر، صائین‌قلعه.

از جلوی خانه‌مان، از بین درخت‌ها، آب قنات رد می‌شد؛ همه‌ی سال.

توی تصویر، آن پشت سمت راست، یک بنای گلی هست؛ یک مخروط گلی که به یک اتاق مکعبی گلی چسبیده؛ خیلی قدیمی بود. مرقد امامزاده‌ای بود که ما «ینگ امام» صدایش می‌کردیم، بعد معروف شد به «امامزادگان قاسم و سارا». در جریان بلوارکشی تخریب و محل مرقد امامزادگان به مرکز بلوار منتقل شد! یک مسجدی هم در محل این بنای گلی ساختند.

آن باغ‌های انگور توی عکس، حالا همه کوچه و خانه‌اند، قنات سال‌هاست خشک شده، غازها و اردک‌هایی که توی آب قنات شنا می‌کردند همه رفته‌اند، زن‌هایی که توی قنات ظرف و لباس می‌شستند هم. حالا در جوی آب جلوی خانه‌ها، فاضلاب خانه‌ها می‌ریزد و آن کوه‌های زیبا کمتر و کمتر برف می‌بینند، آجر و سیمان و آسفالت و آدمیزاد زیاد شده، آب کم و کمتر ...  و انگار هزار سال از پنج فروردین سال ۷۱ می‌گذرد.
.



۱۴۰۴ شهریور ۷, جمعه

خواب یک خنده

 

در همان دو دقیقه‌ای که خوابم برده بود این عکس پدر را در خواب دیده بودم... هر وقت دل‌اش خوش بود این شکلی می‌خندید، از جمله وقتی که از «قدیمِ شیرین» می‌گفت که من بسیار دوست می‌داشتم؛ هم آن قدیم را و هم این خنده را... اما خیلی زود دیر شد؛ خیلی حرف‌ها برای همیشه رفت که رفت.

حسرتی بزرگ و جبران نشدنی است نشنیدن حرف‌هایی که حق تو بود و است شنیدن‌شان؛ آن حرف‌هایی که می‌دانی هست و می‌دانی شنیدن‌شان تو را بزرگ می‌کند و می‌دانی که نمی‌شنوی... و چقدر غم‌انگیز فقدانی است.

عکس، مرداد سال ۷۳ است؛ جاده شمال؛ ۳۱ سال پیش؛ نه: صد سال قبل!


 

۱۴۰۴ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

هومن


 

 

 .
عکس اول را روی کشتی کانتینری گرفتیم؛ هومن و من. پانزده سال پیش، در روزی مثل امروز؛ سی اردیبهشت.
عکس دوم را چهار سال بعدتر؛ در دفتر کار ما که بعد از انفجار اخیر در بندر شهید رجایی حالا خرابه‌ای‌ است با سقف ریخته و دیوارهای پاره.


هومن خبرنگار بود (و است) و من در دوره‌ای که بندر بودم، خیلی دیر شناختم‌اش. به اقتضای کار، اهل کلمه و به اقتضای قریحه و شوق، اهل شعر و داستان بود (و است). مجال همراهی و هم‌صحبتی از نزدیک، کمتر فراهم بود تا که ما از بندر رفتیم ولی در همه این سال‌های ِ «او در بندر» و «من در زنجان»، مرتب از هم خبر داشته‌ایم و دو‌سال‌ونیم پیش هم که بعد از مدت‌ها رفتیم بندرعباس (عکس سوم)، بیشتر از همه با او بودم، حرف زدیم و کتاب دیدیم و کتاب خریدیم ...
 


*
یک درخت سیب است
که من
سال‌هاست دوستش دارم
درخت سیبِ من
سیب ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
برگ ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
شاخه ندارد
تنه ندارد
هنوز آن را
در خانه‌ای که ندارم
نکاشته‌ام
اما من
دوستش دارم ...
(شعر از هومن)

چقدر دوست دارم روزی خبر بدهد که می‌خواهد مهمان ما شود.
هومن مدتی است کمتر شعرهایش را به چشم و دل ما هدیه می‌کند؛ زنجان که آمد، خواهم پرسید: «پس چرا؟»؛ از دور نمی‌پرسم!




۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۳, شنبه

تبریز

 همه این‌ عکس‌ها را، غیر از عکس آن گنجشک را که در کندوان تبریز تصادفا گرفتم، در خود تبریز گرفته‌ام؛ همین پنج‌شنبه‌ای که گذشت.
خیلی‌های‌شان را در حالی که محمدامین، پسر هشت ساله‌مان که خیلی خسته می‌شد، سوار کول‌ام بود!



گنجشک‌ها انگاری دعوا کرده بودند سر خانه‌ای میان سنگ‌ها، تا رفتم عکس بگیرم، جدا شدند، این آمده بود سمت من، بعد چرخید و رفت 

*

انگار تیرچراغ برق، شاخ و برگ داشت
*

به محمدامین گفتم تصور کن از این قنادی قدیمی توی بازار، چه مردمانی چقدر شیرینی خریده‌اند برای خوشی ... چه یادها در این ترازوی قدیمی هست؛ چقدر شیرینی‌ها برای کلی آدم، در کلی داستان، وزن کرده!
[همینه که بعضی "اجسام" انگار صاحب روح میشن و قابل احترام :-)]

*

در قنادی قدیمی توی بازار تبریز، این ترازوی قدیمی که حالا توی ویترین به یادگار نشسته، چه یادها با خود دارد؛ چقدر شیرینی‌ها برای کلی آدم، در داستان‌های بسیار، وزن کرده ... همین است که بعضی "اجسام" و بعضی مکان‌ها انگار صاحب روح می‌شوند و حتی: «محترم»؛ از بس که یاد‌ها و قصه‌ها در خود دارند، راه زمان را بسته‌اند انگار...  آدمی شاید از همین راه بود که موزه‌ها را ساخت و آراست...  و هم از این روست که آنان که ملول از تسلیم‌ناپذیری زمان‌اند، همین حصر زمان را در اجسام و مکان‌هایی می‌بینند و حس می‌کنند، دوست می‌دارند و ارج می‌نهند و قدر می‌شناسند!...  این راز دوست داشتن موزه‌هاست؛ حتی وقتی اسم موزه روی‌شان نیست، اسم‌شان ویترین مغازه است یا حتی محله‌ای قدیمی؛ این روح که هست و برخی می‌بینند و بسیاری نمی‌بینند؛ همان‌ها که هر چه را قدیمی است «محو» می‌کنند. (اینتساگرام)

 

***

به پیرمرد که داشت مغازه را می‌بست گفتم: شماره تلفن روی تابلو، پنج رقمی است؛ خیلی قدیمی ... عدد را به فارسی گفتم. پیرمرد آذری به فارسی گفت: در این تابلو حرف‌ها هست ... چقدر دلم خواسته بود بشنوم ... نشد؛ دیر رسیده بودم، مثل خیلی وقت‌ها.

*

به عبارتی،  ۱۳۸ سال قبل

*

هنوز بعضی درها رو این طور قفل میکنند در بازار تبریز

*

چه دری، چه نامی (کلکته‌چی)  ... چه یادها
*

در میانه هیاهوی بازار، سکوت و سرسبزی این جا، چه شکوهی داشت

*


در این حد هم مرتب باشی

*

از این شش جوان موتور سوار، دختری روی موبایل عکس گرفت، بعد همگی خیزبرداشته بود، عکس شان را ببینند ... عکس از پشت سر، سهم من شد! محمدامین روی کولم بود!

*

مشاغل؛ خیابان (پیاده راه) تربیت

*

*
*
چه ناودانی، آراسته به هنر؛ حرمت باران انگار
.

۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

بخشی از وجودم را در بندر جا گذاشته‌ام

 

 من بخشی از وجودم را در بندر جا گذاشته‌ام؛ ۱۱٠ ماه زندگی و کار در بندرعباس و بندر شهید رجایی تا همین یازده سال پیش، با دوستان و همکارانی عزیز و بامعرفت، خاطر بندر را برای من عزیز کرده تا جان و نفس دارم، تا ابد... و به همین دلیل است که از ظهر شنبه تا به حال اندوهی غریب یک‌ریز جانم را می‌خراشد، گلویم را می‌فشارد و چشمم را می‌سوزاند. مدام دنبال خبر از همکاران بندری‌ام؛ دوست دارم کسی را پیدا کنم و با او در این باره حرف بزنم؛ کسی که بندر رجایی را و کار در آن جا را بشناسد، کشتی و اسکله و گرما و سر و صدای جرثقیل‌ها را. من به خصوص غروب‌های اسکله را خیلی دوست داشتم؛ باران‌های شلاقی‌اش را، لهجه بندری را... اصلا حس خوبی داشت درک این مسئله که بدانی جایی که هستی چقدر مهم است برای میهن و هم میهن‌ات... با خودم به صبح روز شنبه فکر می‌کنم؛ به آنهایی که برای آخرین بار آن «جاده اسکله» را رفتند، برای آخرین بار گفتند، خندیدند، نشستند و برخاستند و بعد... صدایی و موجی و آتشی آمد و همه‌شان را برد؛ برای همیشه برد. فکر می‌کنم به آن‌ها که در گرمای بندر، سوختند و از هم پاشیدند و دیگر هیچ وقت دیده نخواهند شد.

خانم بختو جان از کف داده؛ همسرش مصطفی نوشته چرا باید کارمند را بفرستند توی کانکس ناامن که کار کند؟ مهدی دوباره باید چشم‌اش را عمل کند، حسن یک روز روی تخت بیمارستان بود تا نوبت اتاق عمل‌اش برسد...

من می‌دانم بندر بسیار غمگین است؛ خیلی بیشتر از آن غروب غمگینی که من این عکس را در «جاده اسکله» گرفتم.

من می‌دانم بندر عصبانی است و هنوز در بهت.
فغان از این رنج‌ها؛ از این فقدان‌های مکرر و تلخ. 




۱۴۰۴ اردیبهشت ۷, یکشنبه

به یاد صفورا (حکیمه) بختو


 
میهن زخمی است؛ خنجری تیز، عمیق در جان و تن‌اش رفته.
چقدر جان ِ رفته و جای خالی تا همیشه، چقدر خون ِ ریخته ...
چقدر مال بر باد رفته،

انگار تلنگری بود، یک یادآوری، یک مرور؛ رجوع به انسان، رجوع به معنای هم‌وطن، به معنای وطن.

سهل‌انگاری بود یا خباثتی که این فاجعه را رقم زد؛ درسی خواهد شد؟

غم‌انگیز و ویران‌گر و تلخ‌تر، فراموشی تلخی با تلخی تازه‌تری است.
آه از این روزگاری که آرامش و آسایش ملتی، در آن، این طور طولانی و از پی هم دریده می‌شود.

خدا شکیبایی دهد آن‌ها که عزیزی را باخته‌اند و شفا بدهد آن‌ها را که زخمی بر جان و تن‌شان نشسته.
🌱

رفقای دیر و دور بندری‌ام! سلامتید؟

📷
(عکس آخر: این عکس را دی‌ماه ۹۲ از طلوع خورشید در ساحل بندرعباس گرفتم)







۱۴۰۴ فروردین ۲۹, جمعه

روزهای "پیام زنجان"

 (1)

 
اواخر دهه ۷۰ روزهای پر امید و درخشان مطبوعات بود.
همیشه آرزو داشته‌ام تاریخ آن روزهای مطبوعات زنجان، به مثابه تجربه‌ای پر از فراز و نشیب در تاریخ فرهنگ استان، تالیف و ثبت می‌شد.

📷
این عکس‌ها را، اگر اشتباه نکنم، سال ۷۹ گرفتیم در تحریریه «پیام زنجان»؛
عکس اول) آقای یوسف ناصری (مدیر اجرایی نشریه) و من
عکس دوم) آقایان یوسف ناصری و محمود غفاری (دبیر گروه هنری) و زنده‌یاد حمید بیگی (فیلمساز فقید)
عکس سوم) آقای ناصری در حال صفحه‌بندی
عکس چهارم) آقای حامد صمدی که با کمک آقای علیرضا فرهومند، صفحه ادبی را اداره می‌کردند
عکس پنجم) آقای سعید مالکی (دبیر گروه اجتماعی)
عکس ششم) زنده‌یاد حمید بیگلی
عکس هفتم) زنده‌یاد سعیدی.
🍁
محل دفتر: طبقه دوم تکیه حاج‌نوروزلر.







(2)
 
 

خبرنگاری حوادث یکی از دشوارترین انواع کار خبری در رسانه‌هاست؛ چه به لحاظ مواجهه با صحنه جرم و خطر و چه به لحاظ کسب اطلاعات در حالی که ذی‌نفعان عموما مخفی‌کاری می‌کنند. با این حال پرخواننده‌ترین بخش بسیاری از رسانه‌ها، همین صفحه اخبار و حوادث است.

این بخش از کار خبری عملا سال‌هاست در رسانه‌های زنجان تعطیل است و اگر مراجع انتظامی و قضایی اطلاعیه و اعلانی عنایت نکنند، عموما خبرنگار و رسانه‌ای هم نیست که زحمت پیگیری خبر را بر خود هموار کند و در صحنه حاضر شود.

در همه مدت کار خبری و رسانه کسی را در کار خبرنگاری حوادث پرتلاش‌تر و موفق‌تر از آقای فریبرز معجزاتی سراغ ندارم. او مدتی (حدود ۲۵ سال قبل) با ما در هفته‌نامه پیام زنجان در این حوزه کار کرد؛ هم اطلاعات جمع‌آوری می‌کرد و هم خودش عکاسی. حتی شده بود قبل از پلیس به محل حادثه و قتل برسد!

او خود حتما خاطرات فراوانی از این نوع فعالیت رسانه‌ای خود دارد؛ تلاش برای یافتن و دیدن آن چه کسانی در زیر پوست شهر مخفی می‌کنند؛ یکی از جالب‌ترین‌ها را من هرگز از یاد نمی‌برم: اواخر دی ماه سال ۸٠، آقای معجزاتی تصادفا متوجه شده بود رنگ پلاک خودروی پارک شده در مقابل اداره حج و زیارت (خیابان صفا) با شماره آن همخوانی ندارد؛ چنان پلاکی نه زرد (شخصی) که باید آبی (دولتی) می‌بود. معجزاتی از پلاک زرد عکس گرفت (کارمند اداره متوجه عکاسی شده و درباره علت عکاسی پرسیده بود)، چند روز بعد متوجه شد رنگ پلاک، با همان شماره، به آبی تغییر کرده! ظاهرا خادمان حج و زیارت با تبدیل رنگ پلاک خواسته بودند بدون شرمندگی در منظر عام از خودروی دولتی استفاده شخصی بکنند!

عکس‌ها در صفحه اول پیام زنجان (۴ بهمن ۸٠) چاپ شد.

🌱
زنجان خالی از خبر حادثه نیست ولی خالی از خبرنگار حوادث است.
🍁

 





 آقایان فریبرز معجزاتی (نشسته)، سعید افشار.

۱۴۰۴ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

احد جاودانی

 



اولین بار آقای احد جاودانی را در جریان یک نمایشگاه کتاب در فرهنگسرای امام خمینی دیدم (پاییز سال ۸٠). من به عنوان خبرنگار آنجا بودم و آقای جاودانی به عنوان مدیرکل جدید فرهنگ و ارشاد استان زنجان. از مازندران آمده بود. خودم را معرفی کردم، گرم تحویل گرفت. صحبت از کار رسانه کردیم. به ملایمت و با خنده گله کرد از رویه نشریه ما که در خط انتقاد از تیم جدید استانداری و اطرافیان استاندار تازه از راه رسیده‌ی مازندرانی (آقای جعفر رحمانزاده) بود. یادم نیست از کارمان در نشریه، در آن دیدار، دفاع کرده باشم!


 دیدار بعدی، چند هفته بعد، ضیافت افطاری اداره کل ارشاد بود در هتل آسیا. آقای جاودانی از من خواست به دفترش بروم؛ حاصل گفت‌وگو شروع به کار من بود به عنوان مسئول روابط عمومی اداره کل ارشاد زنجان از میانه دی ماه سال ۸۰ (تا ابتدای خرداد۸۴).


آقای جاودانی جان تازه بخشیده بود بر کالبد پر رخوت ارشاد. مدیری واقعا فرهنگی بود؛ اهل تعامل بود بی‌توجه به گرایش‌های سیاسی افراد و هنرمندان، با مرکز و سایر استان‌ها و شهرستان‌ها ارتباط زیادی می‌گرفت. با منتقدان حتی گاه بی‌سوادش صبورانه گفت‌وگو می‌کرد؛ جلسه گفت‌وگو با اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه زنجان به رهبری "حسین ع" (دانشجوی برق) را، در دفتر این تشکل، از یاد نمی‌برم که علیه نمایشگاه کتاب و محتوای کتاب‌ها، شب‌نامه‌طور اطلاعیه توزیع کرده بودند و در اطلاعیه‌شان، آیه قرآنی اشتباه بود! آقای جاودانی اصرار داشت که بداند حرف‌شان چیست! به انجمن زنجانی‌های مقیم تهران نزدیک شدند برای جلب نظرشان به زادگاه‌شان؛ که کاری را در زنجان دست بگیرند و روی قول حمایت ارشاد حساب کنند. یک روز هم در زنجان میزبان‌شان شدیم. روزهای پر امید و روشنی بود... 


همزمان که داشت انواع فشارها را بابت حضور یک روزنامه‌نگار منتقد در جایگاه روابط عمومی اداره‌اش تحمل می‌کرد، به او (یعنی که به من!) اعتماد به نفس هم می‌داد! بعدتر به من گفت: از ... آمده بودند با پرونده‌ای علیه تو که «چرا فلانی را آورده‌ای ارشاد؟» بعد از انتشار یادداشتی از من در نشریه‌مان علیه یکی از نمایندگان وقت زنجان در مجلس، او به آقای جاودانی زنگ زده بود که «چرا حقوق بیت‌المال را می‌دهی به چنین کسی؟»! یا پسر معاون استاندار (که مورد انتقاد ما در نشریه بود) خیلی وقیحانه به خودم گفت اگر وضع همین طور ادامه داشته باشد، معلوم نیست کسر بودجه ارشاد تامین شود! 


به آقای جاودانی گفته بودم من بین نشریه و حضور در ارشاد، تحت این فشارها به شما، نشریه را انتخاب می‌کنم. کافی‌ست اشاره کنید تا شرّ من از شما دور شود! ... آقای مدیرکل هیچ تحکمی بابت کار مطبوعاتی من نکرد و من در ارشاد ماندگار شدم.


با این همه، آقای جاودانی زود چشم وزارتخانه را گرفت؛ درخشیده بود و کمتر از دو سال بعد از زنجان رفت به ارشاد آذربایجان غربی و جانشین کسی شد که یک سره ۲٠ سال یا بیشتر آن پست را در اشغال داشت! 


بعد از آقای جاودانی، آقای حسین شاکری مدیرکل شد که خیلی پرسابقه‌تر بود ولی ارشاد دیگر دلچسب و گوارا نبود. یک‌سال‌ونیم، کمتر یا بیشتر، با آقای شاکری، در همان پست، کار کردم ولی اردیبهشت ماه ۸۴، آماده خروج شدم و برای آخرین بار از سازمانی دولتی خارج شدم. 


آن سو، آقای جاودانی در دوره احمدی‌نژاد به یکی از شرکت‌های تابعه وزارت نیرو رفت و در دوره روحانی دوباره به ارشاد برگشت و مدیرکل ارشاد مازندران (زادگاه خودش) و تهران هم شد.


سال ۹۸ شانس خود را برای ورود به مجلس از نوشهر-چالوس آزمود ولی شورای نگهبان بعد از پایان مهلت تبلیغات، صلاحیت او را احراز کرد!


در گذر بیش از ۲۳ سال و فاصله‌های بسیار، مراوده و تماس ما قطع نشد. طبع بلند، روی خوش و علاقه‌مندی به حفظ ارتباط آقای جاودانی بوده که این حلقه را همچنان مستحکم نگاه داشته... 

 

چند روز قبل در مرور آرشیو «پیام زنجان»، به خبر مصاحبه آقای جاودانی رسیده بودم، عکس را برای خودشان فرستادم، نوشت: «یادش به خیر. دوران خوبی بود البته با کمک‌های شما.»... چطور می‌شود کسی چنین فروتن را از یاد بُرد؟

 

+ یادداشت نوزده سال قبلم

+ در اینستاگرام (خلاصه)



۱۴۰۴ فروردین ۲۲, جمعه

عکس ۳۸ ساله

 

چند روز دیگر این عکس می‌شود ۳۸ ساله. من (ایستاده، سمت راست) در این عکس دوازده ساله‌ام، کلاس اول راهنمایی. از مدرسه برده‌بودن‌مان تهران؛ بازدید کاخ سعدآباد و شهربازی و اینجا پارک ملت است؛ مجال صرف ناهاری که از خانه برده‌بودیم. نصف پول عکس را هادی (نشسته در عکس) داد، نصفش را من؛ نفری چهل تومان، عکس پولاروید (فوری). بعد عکس را به دو نیم کردیم؛ ۳۸ سال قبل. 


* آن که کنار من ایستاده (علی) مشارکت نکرد و عکسی هم نبرد!

۱۴۰۴ فروردین ۵, سه‌شنبه