ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

دریا پیداست

فروغ (فرخزاد) رفته بوده یک فستیوال خارجی. از همان‌جا نامه نوشته بود به ابراهیم گلستان.

...
خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانی‌ام خط افتاده و میان ابروانم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است. خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم. دیگر نزدیک است که 32 سالم بشود. هرچند که سی‌ودو ساله شن یعنی 32 سال از سهم زندگی را پشت‌سرگذاشتن و به پایان رساندن اما در عوض خودم را پیدا کرده‌ام. ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام (...) (از فستیوال) به خانه که بر می گشتم ... مثل بچه‌های یتیم، همه‌اش به فکر گل‌های آفتابگردانم بودم. چقدر رشد کرده‌اند؟ برایم بنویس. وقتی گل دادند زود برایم بنویس ... از این جا که خوابیده‌ام دریا پیداست. روی دریا قایق‌ها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست. اگر می‌توانستم جزیی از این بی‌انتهایی باشم آن وقت می‌توانستم هر کجا که می‌خواهم باشم ... دلم می‌خواهد این طوری تمام بشوم یا این طوری ادامه بدهم. از توی خاک همیشه یک نیرویی بیرون می‌آید که مرا جذب می‌کند. بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست. فقط دلم می‌خواهد فرو روم، همراه باتمام چیزهایی که دوست می‌دارم فرو بروم ...
.

پ.ن: فروغ کمتر از دو ماه بعد از 32 سالگی‌اش، برای همیشه رفت.


ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه

سکوتش را در خیابان‌های پاریس با گُل بنفشه دوست داشتم



غروب که شد چراغ‌های خیابان هم خاموش شدند من ماندم و چراغ‌های خاموش خیابان. دیگر می‌بایست به سوی غیرممکن‌ها بروم اما من سخت از شکوفه‌های گیلاس و خوشبختی دور بودم روز به روز به سوی بختی ناممکن می‌رفتم هر روز دست‌هایش را می‌خواستم که در باران‌های پاریس گم بود هر روز صدای محزونش را می‌خواستم که از تلفن‌های پاریس می‌شنیدم. هر روز می‌گفتم: من و تو باید زنده باشیم تا شکوفه دادن درختان گیلاس را ببینیم. من هر روز صدای قدم‌هایش را در خیابان‌های پاریس می‌خواستم. هر روز می‌خواستم ببینمش تا این خستگی عمر را برایش بگویم. اگر سکوت  هم می‌کرد، سکوتش را دوست می‌داشتم سکوتش را در باران‌های پاریس دوست داشتم، سکوتش را در خیابان‌های پاریس با گل بنفشه دوست داشتم. دوستش داشتم.


احمدرضا احمدی | دفترهای سالخوردگی | دفتر یکم


لطفا بهانه‌های بهتر


«رئیس جمهور یک کشور بزرگ اروپایی آنقدر قبح موضوعات فرهنگی در کشورش شکسته شده که همسر ندارد ولی با معشوقه خود در کاخ زندگی کرده و حتی از مسئولان دیگر کشورها نیز استقبال می‌کند. حالا اینها کشورهایی هستند که ما را به سوی خود فرا می‌خوانند و برخی در کشور فکر می‌کنند که ما منزوی شده‌ایم و اگر می‌خواهیم از انزوا خارج شویم باید با این کشورها رابطه برقرار کنیم.»


اگر روزگار "جبهه حمله به دیپلماسی" خوب بود، برای تحریک افکار عمومی تا به این جا پیش نمی‌آمد؛ این‌که رییس‌جمهوری مثلا فرانسه چنین است و چنان! صاحبان چنین دیدگاه‌هایی بدشان نمی‌‌آید برای سرپوش گذاشتن بر نرمش‌شان در برابر آمریکا (که تا 4 سال پیش محال نشان داده بودند)، از این قاعده‌ها پرده‌برداری کنند؛ همین مانده که برای رهبران کشورها از اداره اماکن و دایره امنیت اخلاقی ناجا استعلام بگیرند! انگار روسای جمهوری همه ملت‌ها را باید خودشان تایید صلاحیت کنند! با این همه اگر بدانید گوینده این حرف‌ها کسی نیست جز سردار قاسم سلیمانی، حق دارید قدری تعجب کنید. این درست است که سردارها خیلی درباره همه چیز حرف می‌زنند ولی درست یا غلط، از کسی مثل سردار سلیمانی، انتظار بیشتری می‌رود. شاید اگر کسی او را به یاد ماجرای "پوتین - آلینا كابائوا" بیاندازد، بهانه‌های بهتری برای شلیک به دیپلماسی و دولت روحانی جور کند. حتی اگر "پوتین - آلینا كابائوا" شایعه باشد، شرط عقل، حکم به احتیاط و شرط انصاف حکم به استاندارد یکسان می‌دهد. بالاخره پوتین در سوریه، بر گردن خط مقاومت حق بسیاری دارد، تا پایگاه همدان هم طیاره‌های بمب‌اندازش می‌آیند و می‌روند. نمی‌شود هم از یاد "آلینا كابائوا" عدول کرد و اولاندِ تنها را توی سر دیپلماسی کوبید.

مردم می‌دانند این چیزها را.


ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

شعر جمعه | 52



دیوانه است او
که گفته بود می‌رود
اما رفت

گروس عبدالملکیان


بارکد




اشتباه این آدم و امثال اون اینه که فکر می‌کنن ما قیافه‌هامون شبیه احمقاست؛ درسته ممکنه قیافه‌هامون، زندگی‌مون، کارامون شبیه احمقا باشه ولی خوب می‌فهمیم دلیل بدبختی‌مون کیه و چیه. پس یه روزی جلوشون وایمیستیم و نمی‌ذاریم هر کاری دلشون می‌خواد بکنن. فرق من و پدرم تو همینه؛  اون حماقت کرد و اعتماد کرد و رفت گوشه زندون ولی ماجرای ما یه چیز دیگه است؛ اعتماد ما رو جلب کردن به این آسونیا نیست.
.
گفتار متن سکانس آخر "بارکد"
.


«به خاطر یه تانگو»


... او این اصل عجیب را نتیجه می‌گرفت که «هنگام شنیدن ترانه، هر چه معنای واژه‌ها را کمتر بفهمیم بیشتر  لذت می‌بریم.» نادر برای ادعای خود تجربه‌ی شنیدن ترانه‌های خارجی را مثال می‌زد. برای نمونه، او به خواننده‌ی یونانی، هریس الکسیو، یکی از خوانندگان محبوبش، استناد می‌کرد که از نظر او اگر شنونده با زبان یونانی آشنا نباشد، شنیدن ترانه‌های الکسیو اغلب به تجربه‌ای خارق‌العاده تبدیل می‌شود.

چند بار شاهد بودم که نادر بعد از تعطیلی مدرسه گوشه‌ای از حیاط مدرسه – معمولا ضلع جنوبی زمین بسکتبال – روی نیمکتی که بعدازظهرها در سایه قرار می‌گرفت، می‌نشست و بی‌آن‌که حتا یک کلمه هم یونانی بداند، با گوشی موبایلش یکی دو ترانه از این بانوی یونانی گوش می‌داد و بعد به سرعت از مدرسه بیرون می‌زد. نادر به من گفته بود به خصوص عاشق ترانه‌های "به من بگو چطور اتفاق افتاد" (Tell me how it is done) و "چی می‌تونم بگم" (What can I say) الکسیو است. با این حال بدون شک ترانه‌ای که او را به شدت تحت تاثیر قرار می‌داد ترانه‌ی "به خاطر یه تانگو" (For a Tango) این خواننده‌ای یونانی بود. نادر هنگام شنیدن این ترانه انگار در خلسه‌ای غریب فرو می‌رفت و حالتش به‌تقریب مانند حالتی بود که پاره‌ای از مورخان در توصیف پیامبران هنگام دریافت وحی کرده‌اند: برافروختگی صورت همراه با لرزش خفیف لب‌ها و تعرق شدید.
 .

* مصطفی مستور | رساله درباره نادر فارابی (رمان) | نشر چشمه
.

.



ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

قدرت رسانه سر سفره شام


مدت‌ها بود برنامه "بفرمایید شام" شبکه من‌و‌تو را دنبال نمی‌کردم؛ از فرط اعصابی که سر برخی برنامه‌ها از آدم خرد می‌کرد به لحاظ رفتار برخی شرکت‌کنندگان در آن. این برنامه وقتی که شروع شد، به لحاظ جذب مخاطب طوفان بزرگی برپا کرده بود آن چنان که نسخه‌های اسلامیزه شده آن در قالب "شام ایرانی" نیز تولید و توزیع شد!

این هفته اما "بفرمایید شام" را دنبال کردم صرفا به این دلیل که "علیرضا" (یکی از چهارشرکت کننده در این قسمت) را می‌شناختم. او یکی از پیمانکاران شرکت ما در بندرعباس بود؛ مردی آرام و خوش برخورد که بارها هم‌کلام شده بودیم. چند سالی بود از او بی‌خبر بودم. حالا سر از لندن درآورده. چون پیگیر برنامه بودم، خیلی دوست داشتم نتیجه مسابقه را و همچنین نتیجه تنش بین علیرضا و مجید (دیگر شرکت‌کننده این قسمت) را بدانم. رفتارهای مجید به گمان من (و بسیاری دیگر) بسیار ناراحت‌کننده و از همان جنسِ اعصاب‌خردکن بود که این هم البته ربطی به این یادداشت ندارد. نهایتا مجید برنده جایزه هزار پوندی مسابقه شد و تنش بین او و علیرضا هم در قسمت آخر (دیشب) به اوج رسید. دو بانوی دیگر شرکت کننده نیز وقتی از امتیازهایی که  مجید به آن‌ها داده بود، باخبر شدند، مجید را بهتر شناختند اما مسئله وقتی قابل توجه شد که بعد از پایان برنامه، در عرض چند دقیقه ده‌ها هزار کامنت فقط در اینستاگرام شبکه من‌و‌تو و برنامه "بفرمایید شام" از طرف بینندگان این برنامه ثبت شد (و البته عموما در نقد رفتار مجید که بارها و بارها به توهین‌های بسیار بی‌پرده علیه او کشیده شد).


ماجرا ساده است؛ شبکه "من‌و‌تو" به راحتی و به فوریت به کمک قدرت "شبکه‌های مجازی" بازخورد می‌گیرد. "دریافت بازخورد" در چرخه انتقال پیام، برای ارسال کننده پیام (رسانه) بسیار مهم است؛ او را در برنامه‌ریزی برای جذب مخاطب بسیار کمک می‌کند ضمن آن که در برابر رقبا به او قدرت مانور و عرض‌اندام می‌دهد. چنین اتفاقی در رسانه‌ای که رسالت خود را در حد یک شرکت تبلیغاتی – آن هم با متدهای قدیمی - پایین آورده، رخ نمی‌دهد. 
.

پایان "ساده" احمدی‌نژاد؟


خبر منع احمدی‌نژاد از کاندیداتوری، در نگاه اول خبر خوبی به نظر می‌رسد اما:

1) کاش حلاوت این خبر با صدور دستورِ قاطعِ پیگیریِ قاطعِ تخلفات وی در دوره ریاست‌جمهوری‌اش دوصدچندان شود. احمدی‌نژاد نباید از محل فرمانبرداری در این فقره (کاندیدا نشدن)، گناه‌های خود را بی‌عقوبت بداند، منت سر رهبری بگذارد و بر این گمان باشد که اگر نه در لباس کاندیداتوری، که در لباسی دیگر بخواهد سهمی در تصیم‌سازی و تصمیم‌گیری برای شأنی از شئون کشور - در آینده دور یا نزدیک - بر عهده بگیرد.


2) این اصولگرایان بودند که دست در دست هم (به مِهر) دادند تا برای احمدی‌نژاد، گوش‌ها و چشم‌هایشان را ببندند و او بی‌نگران از نظارت دستگاه‌های ناظر هرچه خواست بکند صرفا به این دلیل که قوه مجریه نیز چون دو قوه دیگر، از دسترس اصلاح‌طلبان دور شود. از همین رو اصولگرایان باید این منع (احمدی‌نژاد از کاندیداتوری) را در درجه اول، محبت در حق خودشان بدانند چرا که آمدن او، سر بسیاری از زخم‌ها را باز می‌کرد که متهم ردیف اول این جراحت‌ها، خودشان بودند. 
.