ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

سنجاقک




سنجاقک ندیده نبودم! این یکی که مهمان شده بود و توی اتاق، هم‌نفس، اما هم کوچک بود و هم زیبا. همه سنجاقک‌های قبلی را انگار باید با پشه مقایسه می‌کردی و بعد حکم ترس و احتیاط به خودت می‌دادی از بس بزرگی‌شان توی چشم بود  ...
توری پنجره را بالا زدم که برود؛ نمی‌رفت، تو گویی از تماشای امن بیرون لذت می‌برد! بعد نمی‌دانم کی رفت، کجا رفت؛ حالا باید خیلی دور شده باشد ... برق آن طیف سبز که در طول آن تنِ ظریف کشیده شده بود، به خاطرم ماند؛ از بس که به مینیاتور می‌ماند.

فکر کرده بودم این سنجاقک باید از همان نسلی باشد که وقتی سهراب یکی از آن‌ها را دیده بود، گفته بود:
«بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون، دلم از غربت سنجاقک پر ...»
.


«برای اینکه دیده شوید باید لایک و کلیک بخورید»


خواندن مقاله "محمدرضا عزیزی" را زیر عنوان « خبرنگاران "گجتی" رسانه‌ها را نجات می دهند؟» (اینجا؛ روزنامه ایران +) به همه فعالان رسانه و علاقمندان دانستن بیشتر از اقتضائات جدید دنیای رسانه‌ توصیه می‌کنم.

در بخشی از آن می‌خوانیم:
.
...
در هیچ مقطع زمانی بنگاه‌های رسانه‌ای تا این حد خود را به‌عنوان سوژه‌ای که تحت هجوم تحولات فناوری، سلیقه و پسند مشتریان، قانون عرضه و تقاضا و... است نیازمند پوست‌اندازی و هماهنگی با این تغییرات احساس نکرده‌اند. موج این تغییرات در حال حاضر بیش از همه رسانه‌‌هایی را در بر گرفته که به کانون تحولات نزدیکترند. هفته نامه لوموند در گزارش اخیر خود از نیازهای جدیدی می‌نویسد که مدیران رسانه بشدت به آن نیاز دارند. این نیاز، «روزنامه‌نگاران گجتی» است؛ کسانی که همه کاره‌اند و بسرعت می‌توانند با پلتفرم‌های متنوع رسانه‌ای کار کنند؛ کسانی که هم با شبکه‌های اجتماعی و اپلیکیشن‌های پیام‌رسان آشنایی دارند و هم محتوای مکتوب خود را می‌توانند در زمینه ها و بستر‌های چندرسانه‌ای نیز عرضه کنند.
این وضعیت البته مورداقبال و پذیرش قلبی نویسنده لوموند نیست. او ضمن اینکه دلتنگی و اندوه خود را از نوستالژی و کم‌شمار شدن مطبوعات مکتوب، ناپدید شدن صف‌های خوانندگان در مقابل پیشخوان روزنامه‌فروشی‌ها و از بین رفتن سکوت لذت‌بخش رسانه‌ای تا قبل از به خیابان آمدن نسخه‌های چاپ صبح یک روزنامه محبوب پنهان نمی‌کند، وضعیت کنونی را کالایی شدن اطلاع‌رسانی می‌داند.
...
دنیس مک کوئیـل پژوهشگر صاحب‌نام حوزه رسانه معتقد است: «رسانه در مقایسه با سایر سـازمان‌هـای پیچیـده، بـا نبـود قطعیــت بـیشتـری مواجه است.  فرآیند تولیـد رسـانه‌ای و در نتیجـه محصـولات سـازمان‌هـای رسـانه‌ای بـیشتـر ازسازمان‌های صنعتی به شرایط سیاسی، اقتصادی و فرهنگـی موجـود در جامعـه نزدیـک و از جامعه جهانی تأثیر می‌پذیرند...»
...
فرقی نمی‌کند مدیر رسانه باشید یا روزنامه‌نگار آن رسانه؛ اگر مهم‌ترین تفاوت عصر کنونی با گذشته‌ای را که چندان دور نیست درک نکنید خیلی زود باید با شغل خود خداحافظی کنید. باور کنید یا نه، ما اکنون وارد عصر رسانه‌های تعاملی و همسنگ شده‌ایم؛ عصری که دیگر نظریات تزریقی یا کانال یکطرفه در ارتباطات و روند انتقال اطلاعات به فراموشی رفته است. برای اینکه دیده شوید باید لایک و کلیک بخورید و برای دریافت این دو باید نظر مخاطب را جلب کرده باشید. شاید برای رسانه‌هایی که سال‌های زیادی از عمر خود را در دوران مونولوگ و آفلاین سپری کرده‌اند، تطبیق دادن خود با چنین شرایطی جزو سخت‌ترین قسمت تغییرات باشد زیرا برای تطبیق خود با رسانه‌های تعاملی در درجه اول باید افکار و ساختار ذهنی خود را تغییر دهند. روزنامه‌نگار وقتی پشت میز کارش قرار می‌گیرد باید به‌دنبال راهی باشد تا به افکار مخاطبان خود نفوذ کند و دریابد آنها به چه می‌اندیشند. ادوارد جیسون استاد ارتباطات دانشگاه میشیگان، ورود به عصر رسانه‌های تعاملی را در دنباله تغییراتی می‌داند که در سبک زندگی طبقه متوسط در طول بیش از سه دهه است که ایجاد شده و این تغییرات ادامه دارد هر چند با توجه به موقعیت یک کشور، این ورود با تقدم و تأخر همراه است اما به مرور به پدیده‌ جهانشمول تبدیل می‌شود. به عقیده جیسون، طبقه متوسط به سمت فردیت هرچه بیشتر می‌رود. از آپارتمان خصوصی گرفته تا ماشین اختصاصی، کار نیمه وقت و آزاد و... در دنباله این تغییر اکنون به رسانه‌های اختصاصی رسیده‌ایم. رسانه‌هایی که دارند به تعداد هر شهروند تکثیر می‌شوند. هر کس که حرفی برای گفتن داشته باشد یا نه؛ رسانه هم دارد. در چنین وضعیتی هیچ رسانه‌ای نمی‌تواند در نقطه‌ای غیر قابل دسترس بنشیند و برای مخاطبان سرا پا گوش، هر چه می‌خواهد بگوید و بنویسد.
.





ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۵, سه‌شنبه

بارتلبی محرّر


«... گزارش از این قرار بود که "بارتلبی" در واشنگتون کارمند جزیی در "دایره مرسولات باطله" بوده که غفلتا متعاقب یک تغییر و تحول اداری از کار برکنار شده است. وقتی به این شایعه فکر می‌کنم، نمی‌توانم احساسی را که به من دست می‌دهد به خوبی بیان کنم. مرسولات باطله! آیا شبیه آدم‌های مرده به نظر نمی‌رسد؟ مردی را مجسم کنید از بداقبالی و بالذاته مستعد یأس و کسالت. برای این خلقیات آیا مشغله‌ای تشدیدکننده‌تر از کار با نامه‌های باطله و دسته‌بندی آنها برای سوزاندن هست؟ زیرا گاری گاری از آنها را به طور سنواتی می سوزانند. گاهی کارمند رنگ‌پریده در میان تای کاغذی حلقه انگشتری می‌یابد. شاید انگشتی که مقصد آن بوده اکنون در گور پوسیده باشد. اسکناسی که به قصد اعانت در اسرع وقت ارسال شده، در حالی که نیازمندش دیگر نه می‌خورد و نه گرسنه می‌شود. رحمت خدا بر آنان که مایوس مردند. استدعای امید برای آنان که ناامید مردند. اخبار مسرت‌بخش برای آنان که از رنج‌های تسکین نیافته نفس بریده مردند. در ماموریت‌های زندگی، این نامه‌ها به سوی مرگ می‌شتابند.
آه، بارتلبی! آه، انسان.»
.
* فراز پایانی داستان "بارتلبی  محرّر" اثر هرمن ملویل (قرن 19)
   از کتاب "یک درخت، یک صخره، یک ابر" (مجموعه برجسته‌ترین داستان‌های کوتاه)، صص 7 – 146

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

کپسول پاک‌دستی و "آنتی‌بیوتیک فساد"

 روزنامه همشهری، در صفحه 28 شماره دیروز خود (2 مرداد)، ستونی را اختصاص داده به "بازتاب رفتار سیاسی دولتمردان در اجلاس جهانی شوراها و شهرداران"؛ در ادامه‌ی واکنش و بی‌تابی تیم "دکتر قالیباف" در مواجهه با انتقاد روحانی از افراط در فروش تراکم توسط شهرداری. کسانی که در این ستون "بازتاب" صادر کرده‌اند؛ افراط در فروش تراکم را تایید نکرده‌اند؛ توجیه کرده‌اند و البته مقصر را هم دولت دانسته‌اند؛ که چرا فلان پول را نداد، چرا فلان بودجه را کجا برد و قس‌علی‌هذا.

سال‌ها قبل - یادم هست - مرحوم آیت‌الله مشکینی، در انتقاد از نظام اداری کشور و طیفی از کارمندان دولت که شاکی پایین بودن حقوق‌ها بودند، در نمازجمعه می‌گفت که «خب اگر نمی‌توانی با این حقوق کار کنی بگذار برو جای دیگری.» این توصیه البته که مال کارمندان بود؛ چند سال بعدترش که شورای نگهبان قانون بودجه کشور را معطل بودجه خودش کرده بود، در دوره مجلس ششم، کسی به شورای نگهبان نگفت: یا با همین پول کار می‌کنی یه به سلامت؛ برو. در دوره احمدی‌نژاد، به تبع تلاش برای مدیریت جهان، کار به جایی رسیده بود که پلیس مملکت هم شده بود "نفتی"؛ نفت داده بودند ببرد بفروشد و ظاهرا تا همین حالا هم پولش را برنگردانده! اواخر آن دوره سیاه بود که خودم از رادیو، از زبان سردار احمدی‌مقدم (فرمانده وقت ناجا) شنیدم که علنا می‌گفت «با این بودجه، بیشتر از این نمی‌توانیم امنیت برقرار کنیم»؛ هر چند اشاره‌اش به بستن مرزهای شرقی بود ولی این که فرمانده نیروی نظم‌بخش جامعه، علنا بگوید: «پول بیشتر، امنیت بیشتر»؛ دیگر چه انتظاری از افسر تحت فرمانش در شهرستان و در "گردنه"!‌ها؟

خب معلوم است که اگر بودجه باشد احتمال این که زحمت دزدی و زیرمیزی به خودت بدهی، خیلی کم‌تر می‌شود! این که پیام «هر چقدر بودجه بدی، همون قدر آش می‌بری، همون قدر امنیت داری، همون قدر شهرداری کم‌تر تهران را به قبرستان عمودی تبدیل می‌کند، همون قدر شورای نگهبان، نگهبان خوبی می‌شود» به جامعه منتقل می‌شود و شده، خودش خیلی حرف است؛  اول و وسط و آخرِ مدیریت و بقا، "بودجه" است (شما بخوان: چرکِ کفِ دست). از آن طرف ملاحظه بفرمایید هنوز دکتر محمود احمدی‌نژاد، احیاکننده شعارهای انقلاب، و قاضی مرتضوی‌اش، زیر اتهامات سنگین خود ارکان نظام، هنوز رها و بی‌عار طی‌الارض می‌کنند، رحیمی در این مملکت می‌شود دبیر ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی؛ بعد با سمینار مبارزه با فساد، قرار است کپسول پاک‌دستی و "آنتی‌بیوتیک فساد"، فرو کنند توی حلق جامعه!

شهرداری حق دارد تراکم بفروشد به افراط، "بهشت" خرج دارد خب! دولت بودجه‌اش را زیاد کند، حق‌اش را بدهد.

گذشت آن زمان که تخم‌مرغ دزد شتر دزد می‌شد، الان دزدی‌ها از خود "َشتر" شروع می‌شود، از حقوق ماهی چند ده و صد میلیون تومان عبور می‌کند و با سرمایه‌گذاری در خاور و باختر کانادا ادامه پیدا می‌کند.
.
.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه

شعر جمعه | 49




هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند
و فکر می‌کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
.
سهراب سپهری

طبیبانی چنین



فرمانده کل سپاه همین چند روز قبل طی سخنانی در دومین اجلاس سراسری عفاف، عزت و عشق در پردیس شهید بهشتی دانشگاه فرهنگیان مشهد گفته که «اگر در جنگ سخت تعداد کمی عملیات موثر نیاز بود در عرصه جنگ‌نرم صدها و هزاران عملیات لازم است. یکی از این عرصه‌ها عفاف و حجاب خواهد بود. مشکل بی‌حجابی از بی‌غیرتی و بی‌حیایی است. ما باید روی این دو عامل متمرکز شویم. برخی به اندازه یک خروس غیرت ندارند
عنوان همایش را مرور کنید («اجلاس سراسری عفاف، عزت و عشق»)، آن را (در تاریخ انقلاب) بگذارید کنار یک دغدغه قدیمی‌تر از فساد اداری به نام "مفاسد اجتماعی"، "بی‌حجابی" و "بدحجابی"،  و به یاد بیاورید یادداشت به‌جای رهبری را در پاسخ به معاون اول روحانی در ارتباط با برگزاری «همایش ملّی ارتقای سلامت نظام اداری و مقابله با فساد» و درخواست صدور پیام برای این همایش که «این سمینار و امثال آن بناست چه معجزه‌ای بکند؟ ... چرا اقدام قاطع و اساسی انجام نمی‌گیرد که نتیجه را همه بطور ملموس مشاهده کنند.»
نهاد بسیج بدون نیاز به پاسخگویی به مجلس، به تنهایی تقریبا هم‌اندازه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بودجه دولتی دارد، مجموعه اقماری بسیار وسیع اقتصادی و درآمدزا بر این، علاوه است، در همه روستاها و ایلات و عشایر هم پایگاه دارد، دست‌اش از کار فرهنگی دمی خالی نیست و حالا فرمانده ارشد نظامی- فرهنگی مرتبط، بعد از این همه سال، نهایتا به قابلیت‌های الگوی فرهنگی "خروس" نایل آمده است! واقعا کدام اقدام "قاطع" و "اساسی" می‌تواند کسی را به چنین نتیجه‌گیری‌هایی برساند؟
.
چرا "فرهنگ"ی را که ظاهرا خیلی هم "مهم" است، دچار طبیبانی چنین کرده‌اند؟
.
.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

عکس‌های روی دیوار



این‌ها چهارتابلوی عکسی است که من روی دیوار خانه زده‌ام؛ آن دخترک، دخترکی اهل بشاگرد است؛ عکس را به یادگار عبدالحسین رضوانی عزیز، عکاس خوب بندرعباسی، دو سال قبل، وقت خداحافظی از بندر به من داد. می‌گفت یکی از بهترین‌ عکس‌هایی است که گرفته و خیلی هم دوستش دارد؛ دخترک هم‌نام مادر عبدالحسین بوده و عبدالحسین، همه می‌دانند، چقدر مادرش را دوست دارد. عبدالحسین، گوشه عکس، متنی از سرِ لطف برایم نوشته است. آن تابلو که تصویری از چاپلین در فیلم "پسربچه" است را هم، خانم زاهدی، خبرنگار خوش‌قلم بندرعباسی، هدیه داد در همان روز خداحافظی از دوستان بندری؛ پشت‌اش به یادگار متنی است و شعری. دو تابلوی دیگر از چاپلین را من قبل‌تر خودم گرفته بودم و تابلوی یادگاری خانم زاهدی که رسید، "چاپلین" من شد سه تا! آن تصویر چاپلین و دخترگلفروش را هم خیلی دوست دارم؛ صحنه‌ای است از فیلم "روشنایی‌های شهر". در این صحنه چاپلین بدون این‌که بداند دختر گلفروش نابیناست، ادا و اطوار عاشق‌طور می‌آید. این فیلم را از احساسی‌ترین فیلم‌های چارلی چاپلین دانسته‌اند. چاپلین در لباس زندانی را هم به خاطر "نگاه‌اش" بسیار دوست دارم؛ اشتباه نکنم صحنه‌ای از فیلم "ماجراجو"ی اوست.