‏نمایش پست‌ها با برچسب مهشاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهشاد. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ آذر ۲۸, چهارشنبه

آقای قدرت تقی‌نژاد



دل‌مان قرص نبود که مهشاد را بفرستیم دانشگاه شهر غریب. کسی هم گفته بود کارمندان آن دانشگاه بدعنق و نادان‌اند! ته دل‌مان خالی بود. چند روز قبل از ثبت‌نام رفتیم که دانشگاه را ببینیم و خوابگاهش را. کلاس‌های درس دانشجوهای ترم بالا دایر بود. ته راهرو، دم در اتاق کوچکی چند دانشجو بودند. ما هم رفتیم همان‌جا. مردی جوان و فرز با جثه‌ای کوچک پشت میز بود و داشت کار دانشجوها را یک به یک راه می‌انداخت. با حوصله بود. موبایلش که زنگ زد دیدم عکس صفحه موبایلش عکس قاسم سلیمانی است. نوبت ما که رسید حتی با حوصله‌تر شد. مهربان‌تر شد. یکپارچه آقا بود آقای تقی‌نژاد. خیلی احترام‌مان گذاشت. مسئول آموزش دانشکده بود. پا شد از اتاق بغل صندلی اضافه آورد. از فراوانی سوال‌های ما خسته نشد. نقاشی محمدامین را هم گرفت زد توی برد اتاقش. لابد می‌خواست بگوید آبجی محمدامین دانشگاهی آمده با آدم‌های مهربان و باشعور. دل ما را قرص می‌کرد. ما برای آنکه محمدامین رضا بدهد که از آبجی‌اش دور شود، گفته بودیم دانشگاه به داداش کوچیکه‌ی دانشجوهایش لگو (اسباب‌بازی) کادو می‌دهد؛ مرد مهربان که این را دانست، روی کاغذ نوشت: «گواهی بابت خرید لگو به محمدامین معینی از زنجان مبارک باشد ان‌شاالله» و مهر زد، محمدامین خیلی خوشحال شد... پنج روز بعد با دلی آرام دخترمان را بردیم شهر غریب در همان دانشکده ثبت‌نام کرد و بلافاصله کلاس‌های‌شان شروع شد؛ همین دو ماه قبل.
 

امروز خبر رسید که آقای تقی‌نژاد در سانحه رانندگی از دنیا رفته. بعدازظهر امروز حال همه ما بد بود. گریه کردیم . از محل کار تا خانه را پیاده آمدم با چشمانی که اشکش خشک نمی‌شد.
🌱
خدا مهربانی و حوصله و ادب آقای تقی‌نژاد را وسیله آرامش دل ما قرار داده بود. 
کار کسی که بعد از او در آن اتاق کوچک مسئول آموزش دانشکده خواهد شد سخت است؛ هم دست‌کم باید به اندازه آقا تقی‌نژاد فرز و مهربان و پرحوصله باشد و هم به آن‌هایی که او را می‌شناختند تسلا بدهد؛ به تک‌تک‌شان.
🖤
روحت شاد مرد مهربان اسکوی تبریز. 
ما مدیون تو خواهیم بود. 
❤ 


۱۴۰۳ آذر ۱۶, جمعه

برای "تبریک" نیست!

 سلام دخی جان ❤


روز دانشجوی امسال اولین باری است که دانشجویی؛ به یادت بودم و دعات کردم.
روز دانشجو مثل روز خبرنگار و روزهای جهانی کارگر و زن و دختر و امثال این‌ها، به نظرم «تبریک» ندارند؛ بهانه «یاد»ند، این روزها به این اسم‌ها خوانده شدند تا «یاد»آور رنج تاریخی دانش‌جو، خبرنگار، کارگر و زن و دختر باشند برای یافتن راه رهایی... و دیگر: با وجود آنکه در دوره دانشجویی فعالیت سیاسی کردم ولی آن را برای دانش‌جویی سم می‌دانم و اتلاف عمر و انرژی؛ نشانه بیماری نظام اجتماعی و فرهنگی و سیاسی کشور!


مراقب خودت باش.
سرت سلامت و دلت آباد ❤

۱۳۹۴ بهمن ۲۵, یکشنبه

از نظر یک شهروند 10 ساله


توی مدرسه، از دانش‌آموزان خواسته شده درباره مشکلات شهر بنویسند. نوشته‌های برگزیده را هم قرار بوده (و است) که روزنامه "مردم‌نو" چاپ کند. اولین نوشته دانش‌آموزان در ستونی زیر عنوان «تلنگر» در صفحه شش شماره 24 بهمن 94 این روزنامه چاپ شده و اولین نوشته هم، کار «مهشاد» است؛ دخترم!
.
**
(توضیح روزنامه:) دیدن مشکلات شهری از چشم کودکان، نکته‌های زیادی را به ما گوشزد خواهد کرد که به واسطه بزرگ‌بودنمان از آن‌ها غافلیم یا خودمان را به غفلت می‌زنیم! این ستون قرار است مشکلات شهری را از زبان کودکان شهرمان به تصویر بکشد. امید که نکته سنجی‌های کودکانه عصر رسانه، تلنگری باشد بر ذهن برخی از مدیرانی که نمی‌خواهند باور کنند دنیا در حال تغییر است!
.
مهشاد معینی – دانش‌آموز پایه چهارم دبستان – سلام. من مهشاد هستم؛ یک شهروند کوچک زنجانی. از طرف مدرسه به ما گفته بودند یک مطلب در مورد شهرتان بنویسید، اصلا اجبار نبود، اما من با علاقه دست به کار شدم.
اگر از من بپرسند اولین مشکل شهرت چیست؟ می‌گویم کمبود امکانات تفریحی. بوستان که زیاد داریم اما مکان‌های تفریحی را باید زیادتر از حالت فعلی بکنیم؛ همین مجموعه‌ای که در گاوازنگ هست که پمپ بنزین و اینجور چیزها دارد، کنارش هم یک پارک آبی درست کنند. «اینجور مکان‌های تفریحی خیلی کسب درآمد می‌کنند!»
دومین مشکل شهر من، کمبود فضای سبز است؛ به خصوص در خیابان‌های شهر، درخت کم است و خیلی از درختان، مناسب خیابان نیستند. خیابان باید درخت داشته باشد تا هم به تمیزی هوا کمک کند و هم شهر زیبا باشد.
سومین مشکل شهر من، ترافیک و نبود جای پارک در خیابان است. در مرکز شهر ترافیک و نبود جای پارک برای مردم مشکل ایجاد می‌کند. اگر کاری در مرکز شهر داشته باشی، 90% جای پارک پیدا نمی‌کنی!

این هم تعدادی از مشکلات شهر زنجان از نظر یک شهروند 10 ساله.


۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

همه دور یک سفره



بعد این همه سال، یعنی از روزی که جد همه ما از بهشت اخراج شد تا به حال، انگار تنها این میدان زورآزمایی های جسمی و ورزش است که همه ما فرزندان آدم را این چنین باشکوه، در میدانی چون المپیک، دور یک سفره جمع می کند. اما کی نوبت پنجه افکنی دوستانه روح ها و معرفت ها خواهد رسید؟ کسی در این میدان، پناه نبرد به دوپینگ قدسیت های خودش و به توپ و تانک و موشک و بمب و گزمه و شکنجه گرانش، و آن معرفت و روحی از سکو بالا برود، که  انسان های بیشتری را از رنج برهاند؛ حتی شده در حد ایده و نظر، که کسی معرفت خود را پیش از زورآزمایی معرفت طلایی نداند. رکوردها، رکوردهای گوارایی باشد؛ از جنس کاستن از محنت ابنای بشر، از جنس مهربانی و وسعت سینه ها.
دیشب، به وقت خودمان، میلیون ها انسان، در دور و نزدیک، به تماشای افتتاحیه المپیک لندن نشسته بودند. شکوه غرورانگیزی بود؛ همان دور یک میدان، و دور یک سفره بودن بنی بشر؛ حالا لااقل در کارزار «تن» ها.
.
پ.ن: دیشب تا حوالی 2.5 شب با مهشاد پای تلویزیون بودم. پخش مستقیم افتتاحیه المپیک و رژه تیم ها را تماشا می کردیم. اسم کشورها را می پرسید و دوتایی در مورد مدل لباس ها حرف می زدیم. من از لباس اسپرت بلغارها خوشم آمد، مهشاد از لباس استرالیایی ها و البته خیلی های دیگر! ... این وسط خیلی افسوس خوردم که پرچمدار تیم ایران، خنده بر لب نداشت ...
.
.
در فیس بوک(+)
.

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

اولین بسته

چه حس دوست داشتنیی؛ اولین بسته پستی به اسم خود "مهشاد". پستچی گفته بود "خانم مهشاد معینی یه بسته دارن" ... عمو علیرضا از زنجان فرستاده بود
*
با تهیه کننده برنامه های عموپورنگ از دو سال و نیم قبل آشنام. اسفندماه اومده بودن بندر. مهشاد هم که عشق عموپورنگه؛ رفتیم هتل هرمز دیدنشون
*
مهشاد و ثنا؛ دختر آقا کمال؛ رفیق روزهای دور ... زنجان

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

باغ تَرکان


باغ تَرکان، به فتح "ت" البته، چهار – پنج کیلومتری صایین قلعه است؛ باغ سیب و هلو، درست کنار جاده؛ سمت باغ سرسبز و زنده، آن طرفش خشک ... حالا هر چی فکر می کنم اصلا یادم نمی آید کی از این باغ برای آخرین بار بیرون آمدم؛ باغ روزهای کودکی و نوجوانی مان که همه جایش خاطره است برایم
*
من و رحیم هنوز مدرسه نمی رفتیم که مرحوم پدر، حاج آقا، ما را با خودش می برد باغ ترکان. کار ما بازی با آب بود و گاهی دشت میوه های نوبرانه و گاه حتی کال؛ یا بازی بین درخت های زیادش ... رحیم همیشه در مسابقه راه رفتن توی جوی آب خیلی خیلی سردی که از دل زمین بیرون می آمد، برنده بود و من همیشه بازنده! ... آن اوایل چند باری علیرضا هم بود؛ یک بار که من بودم و علیرضا و رحیم؛ هنوز حتی مدرسه نمی رفتیم؛ علیرضا آن قدر سر به سر رحیم گذاشت که "مامان الان تنهاست ... حاجی ننه هم که خانه نیست و رفته بیرون ..." که رحیم گریه اش گرفت برای تنهایی خیالی مامان و بعد چقدر وصف این دلتنگی رحیم کوچولو بود در خانواده و شیطنت علیرضا! ... یک باری هم کنار جاده باز شیطنت علیرضا گل کرد و به ماشین ها سنگ می زد؛ یکی از ماشین ها ایستاد؛ ما پا به فرار گذاشتیم؛ ولی این پدر بود که چند کیلومتر بالاتر ماشین گرفته بود تا برسد به ترکان و حالا داشت از ماشینی که سنگ خورده بود بهش، پیاده می شد! ... موتورخونه آب باغ دایی چاه عمیق داشت؛ راه که افتاد حاج آقا به علیرضا گفت که روی کاغذ "وان یکاد ... " بنویسد و علیرضا با خط خوشی که داشت و دارد؛ با ماژیک سبز نوشت و آن نوشته را با سریش زدند توی اتاقک موتور خونه ... سیزده بدرها همه جمع می شدیم و می رفتیم ترکان؛ مادر غذایی می پخت و می آورد و ما بچه ها هم بازی می کردیم و گاه شاید سیب زمینی توی آتش می انداختیم. می رفتیم کنار مسیلی که از پشت باغ رد می شد و همیشه اول بهار پر آب بود؛ سنگ می انداختیم؛ یا می رفتیم توی جزیره هایش، یا ازش به زحمت رد می شدیم. ماه رمضان که خورد به سیزده بدر ها، منتظر می ماندیم تا عید فطر برسد و باز برویم ترکان ... مش صفر کارگر خوش اخلاق و خنده روی باغ، انگار مادرزادی کمرش خم بود ولی سینه اش را جلو می داد و آخ نمی گفت ... کنار جاده صدای رد شدن ماشین ها هم شنیدنی بود؛ غروب های تابستان خیال بافی سراغت می آمد که این ماشین دارد کجا می رود و چی می برد ... اولین باری که پدر اجازه داد تا ماشین را در جاده برانم، روزی بود که داشتیم می رفتیم تا باغ ترکان ... برف و باران که کم شد، آب مسیل هم کم شد؛ چقدر دلتنگ کننده بود راه رفتن روی سنگ هایی که همیشه زیر آب بودند و حالا آفتاب داشت کلافه شان می کرد ... دایی که فوت کرد؛ مادر دیگر حوصله باغ ترکان رفتن را هم نداشت؛ سیزده بدرهای ما تعطیل شد؛ درست نه سال قبل بود ... از آن روزهای خوش با هم بودن، حالا یادی مانده و چند تایی عکس؛ روزی که داشتم می آمدم بندر فقط دو سه تایی عکس با خودم آوردم؛ یکیش عکس سه تا خواهرام بودن و مادر توی همین باغ ترکان؛ مرحوم فرح آبجی نمی دانم دارد به چه می خندد، و سرش را برده عقب
*

یکی از دلایلی که من "درخت گلابی" داریوش مهرجویی را خیلی دوست دارم، به خصوص فصل تابستانش را، این است که باغ گلابی این فیلم خیلی شبیه باغ ترکان است با آن درخت های پرثمرش ...

*
دیشب مهشاد را برده بودیم کنار دریا؛ توی پارک غدیر دوچرخه سواری کند؛ یک ماشین با سرعت آمد از خیابان رد شد؛ یاد صدای فراموش شده ماشین های عبوری از جاده باغ ترکان افتادم؛ انگار چند سالی بود این صدا را فراموش کرده بودم ...

*



۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

عمدی نیست؟!


پنج شنبه، ساحل بندرعباس شاهد جشنواره پرواز بادبادک ها بود. عکس های سامی حزنی عزیز را، از این بهانه خوب دور هم بودن برای شادی، اینجا در سایت روزنامه جام جم ببینید. ساحل بندرعباس واقعا زیباست ولی این زیبایی "خداداد" را گاه زشتی های "بشرداد"، آلوده می کند. کاش می توانستم باور کنم که سستی دولت در حفاظت از سواحل کشور، عمدی نیست.
عکس بالا، اولین بادبادک مهشاد است و غروب در ساحل بندر؛ عکسها رو خودم با موبایل گرفته ام
*
جشن پرواز بادبادک ها؛ عکس از سامی حزنی
*
و این هم عکس صفحه اول روزنامه محلی صبح ساحل؛ از عبدالحسین رضوانی با این زیر نویس: "در تعطیلات چند روز گذشته، بندرعباس پذیرای هزاران مسافر از سراسر ایران بود اما ظاهرا این میزبانی به قیمت تلنبار شدن زباله ها در سراسر شهر و به خصوص ساحل زیبا بود. باید تدبیری اندیشید" ... البته خود ساکنان بندرعباس هم، کم خون به دل دریا نمی کنند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

حسن آقا


فکر نمی کنم کل دقایق و لحظه هایی که من خودم با حسن آقای بردال، هنرمند خوب بندری، بوده ام سر جمع به بیشتر از یک ساعت، برسه. دو بار از این همدیگه رو دیدن تصادفی بوده توی خیابون که مهشاد هم بود و حسن آقا رو سوار کردیم تا یه جایی برسونیم. معمولا مهشاد بعد از خداحافظی رفقا می پرسه: "بابا! کی بود؟" ... دیشب مهشاد داشت با خمیر بازی چیزی درست می کرد؛ پرسیدیم چی داری درست می کنی؟ گفت: "حسن بردالی درست می کنم"!

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

زایندگی و مانایی

دیشب رفتیم شب شعر شهریور؛ مراسمی که در سالروز تولد ساجده کشمیری برگزار شده بود؛ شاعره، وبلاگ نویس و کوهنوردی که پنجم خرداد ماه در راه بازگشت از صعود به دماوند از کوه سقوط کرد ... دیر رفتیم و زود هم برگشتیم؛ سه ربع بیشتر نبودیم؛ مهشاد آرام نداشت ومی خواست توی سالن وقت شعر خوانی با اسکوترش بازی کند و بالا و پایین برود سالن را! وقت آمدن رضوانی و بهشب عزیز را هم دیدیم و البته حسن آقای سبز پوش را که ما را ندید! ... شعر دلچسبی نشنیدم در آن مدتی که آن جا بودم؛ جز تک مصرع ها و جمله هایی؛ ایراد البته شاید از دل من بود، شاید هم از چسبی که باید بود و نبود. یکی گفت: "متاسفانه نبود ساجده خیلی واقعیت دارد" ... وقت برگشتن به زری می گفتم که کشمیری با دو تن دیگر در این حادثه از دنیا رفت؛ اما کمتر یادی از آن دو دیگر می شنویم؛ دلیلش شاید این باشد که "ساجده" زاینده بود؛ خودش را "تکثیر" کرده بود در شعرها و نوشته های وبلاگش ...

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

بهانه های خوشحالی؛ بهانه های زندگی

برای تعمیر قطعه ای از چرخ ماشین رفته بودم تراشکاری. مرد جوانی سه چرخه آبی رنگ بچه گانه ای را که از زیر فرمانش شکسته بود، آورده بود برای جوش دادن و تراش. تراشکاری، تراشکاری بزرگی نبود به همین دلیل دو باری که دستگاه برش با صدای ناخوشایندی وقت کار روی همان سه چرخه خاموش شد، دل همه ما ریخت و حتی آن پدر جوان و خوشرو همچی عقب پرید که خورد به من. وقتی که داشت می رفت گفتم: "سه چرخه مال پسرتونه؟" گفت: "نه مال دخترمه". بدون آن که بپرسد چرا چنین حدسی زده ام، خودم گفتم: "دخترها با احتیاط بیشتری "رانندگی" می کنند". این ها را که می گفتم یاد مهشاد خودمان بودم! ... گفت: "در باز بوده و حواس خانمم نبوده، دخترم بی هوا رفته راه پله و افتاده و هم سر خودش شکسته هم سه چرخه. هر چی هم گفتیم که یکی دیگه شو می خریم قبول نکرد و گفت همونو می خوام. حالا با سر شکسته منتظره که این سه چرخه شود ببرم براش" ... آن دخترک حالا باید یک دنیا خوشحال باشد ... دنیا فقط روی همین بهانه های خوشحالی است که تحمل پذیر است؛ سایز بندی دارد اما؛ کم و زیاد و بزرگ و کوچک دارد این خوشحالی ها، این بهانه های زندگی!

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

تغيير ... تغيير ... تغيير

سياورشن عزيز به يك بازي وبلاگي دعوتم كرده؛ "از سه وبلاگ‌نویس دعوت می‌کنم آنها هم از تغییر و تحولات چند ساله اخیر و برنامه‌های پیش روی‌شان بنویسند و در پایان سه وبلاگ‌نویس دیگر را به این بازی دعوت کنند" ... با وجود اين كه ذاتا آدم محافظه كاري هستم ولي انگاري يك تدبير و سرنوشتي برايم رقم خورده كه بزرگ ترين تغييرات در زندگي من رخ مي دهد! اگر بخواهم سه تاي آن ها را اسم ببرم، بي ترديد روآوردن به "فعاليت ژورناليستيِ بي تعارف" از يازده سال پيش به اين سو به رغم آن كه نه تنها منافع مادي برايم نداشت بلكه مطمئنا مرا به مركز بغض و كينه كساني تبديل كرد، سپس جدي گرفتن نوشتن در دنياي مجازي كه حد تغييراتي كه برايم به ارمغان آورد به كلام و قلم نيايد و بالاخره كندن از جايي كه نسل اندر نسل به آن دل سپرده بوديم و آمدن به شهري كه معمولا "دورترين شهر" تصور مي شود، شاخص ترين شان بايد باشد. براي فردايم، اگر قرار بر برنامه اي بنياني باشد، كه هست، بي ترديد آينده مهشاد، جهت نماست! ... و مي خواهم امور ماليه شخصي را ساماني بدهم كه گاهي فكر مي كنم سايه اقتصاد احمدي نژادي بالاي سر آن است! ... به رسم؛ من هم از عليرضا و آورا و اهورا مي خواهم اين نهضت را ادامه دهند

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

دومین سمبوسه

عکس تزیینی است
*
پیرزن آمده بود بانک، دفترچه اش را گذاشته بود برای نوبت. جلوتر از من بود. نوبت که رسید صندوق دار پرسید: چی کار کنم؟ پیرزن گفت: 15 تومن بده ... زیر بار این همه گرانی، پیرزن با 15 هزار تومان کدام زخمش را و تا کی مرهم می گذارد؟ ... او که رفت من 180 هزار تومان دادم بابت فقط یک ماه قسط خانه! /ا
*
دیشب برای دومین بار سمبوسه خوردم. یادم آمد از اولین سمبوسه ای که خوردم؛ من بودم و علیرضا و کمال و سید پیمان و فرجاد و شاید هم بهرام؛ بازار خرمشهر بود؛ پیشنهاد سید پیمان بود؛ دوازده سال قبل بود. سید پیمان که آفریقاست و از او بی خبرم، از بهرام هم که ایران است، باز بی خبرم اما ای علیرضایِ خیلی دور و کمال زنجان نشین و فرجادِ گیلانی که می دانم وبلاگم را می خوانید؛ دوستتان دارم و جایتان واقعا خالی بود! /ا
*
دیروز عصر، "بهمن"، فرزند شاعر پرآوازه؛ محمد علی بهمنی، آخرین کتاب پدر را به من هدیه کرد؛ گزیده اشعار محمدعلی بهمنی تا به امروز. می گفت پدر این روزهای سال همیشه این و سو آن سوی کشور در محافل ادبی و شب های شعر است. الان هم سرعین است. گفت: تو این کتاب تازه منتشر شده را، قبل از خودِ پدر می بینی! ... دیشب یک سره کتاب را خواندم تا به ثلثش. نمی دانستم "بهمن" این همه روی شعر و زندگی پدر اثر داشته؛ این را از مقدمه کتاب فهمیدم ... /ا
*
دیشب مجتبی از تبریز زنگ زد. آخرین خبرم از او بر می گشت به چند ماه قبل وقتی که چین بود و تبادل چند ایمیل و کامنت. همکلاسی و هم تختی سه ساله دوران دبیرستانم. خیلی خوشحالم کرد
*
چند روزی است خواندن خاطرات بیل کلینتون را آغاز کرده ام. قلمی بس توانا دارد. قبل تر کشتگان بر سر قدرت از بهنود را خوانده و خیلی لذت برده بودم. خاطرات کلینتون دو جلدی است و گمان نکنم به این زودی ها تمامش کنم
*
دیشب قبل از خواب به گمانم نیم ساعتی برای مهشاد "فقط" حرف زدم؛ حرف های تکراری که هی می خواست تکرار شود؛ چی بخریم، کجا بریم، کجا رفتیم ... چند روزی است که مهد کودک می رود؛ با شوق فراوان. "یه توپ دارم قلقلیه ..." را با ورژن جدید می خواند و ما برایش دست می زنیم و هورا می کشیم. به "لطفا" می گوید "لُپتَن" و این شاه کلید همه خواسته های نامقبولش است! ... مهشاد که خوابید یادم آمد از شب هایی که بچه بودیم و با مادر می خوابیدیم. عادت غریبی داشتم که دستم را می انداختم روی مادر موقع خواب؛ چه زود دور شدند مادر و پدر و خواهر ... مهشاد که خوابید من نتوانستم گریه نکنم

۱۳۸۶ تیر ۹, شنبه

سی و دو تمام


سی و دو سال ... سیصد و هشتاد و چهار ماه ... یازده هزار و ششصد و هشتاد و هشت روز ... ده تیر هشتاد و شش، سی و دو سالم تمام می شود. سال پنجاه و چهار هم، ده تیر ، یکشنبه بوده
عکس بالا را خیلی دوست دارم. ما چهار برادریم و خواهر زاده مان، مهدی، که شش سال قبل همه ما را تنها گذاشت. عکس لااقل سی سال قدمت دارد. نفر اول از سمت چپ منم. اصل عکس را ندارم. از روی عکس، عکس گرفته ام

یاد مادر به خیر. سه سال قبل، آخرین روزهایی که سایه اش بالای سرمان بود، در چنین روزی زنگ زدم تا جویای احوالش شوم. حال خوشی نداشت در آن روزهای تلخ فراموش نشدنی. اما یادش بود که به من بگوید: تولدت مبارک ... انگاری هنوز صدایش را می شنوم. درست یک ماه بعد خود مادر، در آسمان متولد شد ...

امسال مهشاد کنار ماست، خوشیم به خوشی اش و خنده ها و شیطنت هایش که هر روز بیشتر از روز قبل است ... و ادامه دارد داستان زندگی با سرفصل هایی که خودمان می نویسیم