‏نمایش پست‌ها با برچسب هنری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنری. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ اسفند ۱۱, شنبه

در “شمال از شمال‌غربی”

 


 پریشب برای دومین بار “شمال از شمال‌غربی”هیچکاک را دیدم؛ بدون سانسور. 


عادت دارم بعد از تماشای فیلم، صفحه ویکی‌پدیای فیلم را بخوانم و بیشتر بدانم کارگردان یا بازیگران‌اش، اگر فیلم قدیمی بوده، کجایند و بعدتر چه کردند و شدند؟ به یک جور خراشیدن زخم می‌ماند؛ برای درک گذر بی‌رحم و بی‌محابای رودخانه زمان از کنار خودم که فقط به تماشا نشسته‌ام، از کنار همه آن چهره‌های روشن و چشم‌های درخشان ... 


در "شمال از شمال‌غربی" زنی که مامور ویژه است و در یک گروه جاسوسی نفوذ کرده. دل مردی را می‌برد که ناخواسته و بی‌ربط وارد داستان شده ... نقش این زن را “اوا ماری سنت” بازی کرده؛ ۶۵ سال پیش. آن مرد "کری گرانت" شهیر است که بیشتر از ۳۸سال قبل (سال ۱۳۶۵) از دنیا رفته است.


"اوا ماری سنت" هنوز زنده است و بیشتر از ۱۰۰سال عمر دارد.


دارم فکر می‌کنم عمر زیاد با یاد و خاطره‌ها و فقدان‌های پرشمار، با زمانی که بی‌وقفه دور و پرت‌ می‌کند تو را، چه رنجی بزرگی می‌تواند باشد؛ بسیار دلتنگ‌کننده؛ «زمان مثل رودی از کنارش می‌گذرد و در اتاق کوچکش چشم انتظار می‌نشیند، مثل جانوری اسیر طلسمی اهریمنی.» (+)

 




پ.ن: همیشه حواسم بود به عمر طولانی ابراهیم گلستان بعد از فروغ؛ حس می‌کردم گلستان دارد تقاص چیزی را پس می‌دهد؛ این‌که توانست راه بیاید یا نیاید، نقل دیگری‌ست.

۱۴۰۳ مرداد ۲۷, شنبه

اما انگار عمیق


 

 [احتمال لو رفتن داستان یک فیلم]
.
کریستوفر مک‌کندلس به تنهایی به آلاسکا سفر کرد؛ روحی عاصی داشت انگار و در جست‌وجوی معنا بود. تصادفا به اتوبوسی اوراقی بر خورد که از عمر آن ۳۲ سال می‌گذشت، به شماره ۱۴۲. سه ماهی در آن اتراق کرد؛ سی‌ودوسال پیش. شکار می‌کرد و حتی با دوربینی که داشت، از خودش عکس گرفت ... هر روز یادداشت می‌نوشت. وقتی خواست برگردد، نتوانست؛ رودها پرآب‌تر شده بودند، عبورناپذیر. در آخرین نوشته در دفترچه خاطراتش، عبارتِ "روز ۱۰۷ام" را نوشت و از روز ۱۰۸ تا روز ۱۱۳، چیزی ننوشت و تنها، "کج‌خط‌هایی" گذاشت ... ضعف و گرسنگی اما بالاخره غالب شد و او داخل همان اتوبوس از دنیا رفت؛ در روزی مثل امروز؛ بیست‌وهفتم مرداد سال ۱۳۷۱. از زندگی او، چهارسال بعدتر، کتابی منتشر و یازده سال بعد هم فیلم "به‌سوی طبیعت وحشی" به کارگردانی شان پن ساخته شد؛ فیلمی که وقتی در آخرین سکانس‌ها نشان می‌دهد که داستان فیلم واقعی است، شوکه‌کننده می‌شود؛ این‌که جوانی ۲۴ ساله چطور زندگی کرد و چطور در یادها ماند (من تا روزها بعد از اولین تماشای فیلم، مدام به یاد فیلم بودم؛ شوک غریبی بود). آن اتوبوس، خانه روزهای تنهایی کریستوفر، تبدیل به زیارتگاهی شد! بسیاری خودشان را به آن می‌رساندند و در کنار آن عکس می‌گرفتند اما چهار سال پیش، اتوبوس توسط هلی‌کوپتر گارد ملی آلاسکا به مکانی نامعلوم منتقل شد؛ علت آن جلوگیری از ترغیب جوانان به رفتارهای خطرآمیز اعلام شد!

کریستوفر مک‌کندلس کوتاه، اما انگار عمیق زندگی کرد. این جمله او در دست‌نوشته‎هایش که «شادی وقتی واقعی است که به اشتراک گذاشته شود» طنین بلندی داشته است.

روح‌اش در شادی ابدی.



🍃
دیشب دفعتاً یاد کریستوفر و داستان زندگی‌اش افتادم. حس خوب ِ غم‌اندودی نسبت به او داشته‌ام در همه ۱۱ سالی که با او آشنا شده‌ام. او و هر آن‌چه مربوط به اوست، قدرت بی‌امان گذر زمان و معنای عظیمِ معلوم و مجهول زندگی را به رخ می‌کشد... بعد متوجه شدم از قضا فردا سالگرد مرگ اوست. حس غریبی دست داد... انگار که روح او سراغ یاد من آمده بود، و من مگر جز کلمه چه دارم و او جز یاد، چه می‌خواهد؟!
🌱






۱۴۰۳ تیر ۳۰, شنبه

در اندوه دوری آسمان ابری

 


 رمان پلیسی خیلی دوست دارم؛ آثار “آرتور کانن دویل” (خالق شرلوک هولمز) و آگاتا کریستی (خالق پوآرو) را به‌خصوص؛ سریال‌هایی که از روی این آثار ساخته شده را هم.

جدای از جذابیت ذاتی داستان معمایی و قدرت استنتاج منجر به حل معماها، آنچه سریال شرلوک هولمز (با بازی “جرمی برت” فقید عزیز) و پوآرو با بازی “دیوید سوشی” را بیشتر دلپذیر می‌کند، لوکیشن‌های جذاب و دیدنی در تصویرسازی انگلستان اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست است؛ آن جاده‌های پر از درخت، قصرهای قرون وسطایی، معابر پر از گل و سبزه، شخصیت‌هایی با لباس خوش‌دوخت و خوش‌فرم و مرتب و رفتار و فیگورهای خاص جرمی برت و دیوید سوشی.

همیشه خیال کرده‌ام بخشی از جان من در اندوه دوری آسمان ابری و زمین سبز و رنگین، جاده‌های پر از درخت، قدرت استنتاج برای حل معماها و مردانی که ارزش کلمات را می‌فهمند، روزگار سپری می‌کند!

عجیب است که دلم برای “جرمی برت” تنگ می‌شود و رنج‌های زندگی شخصی‌اش روانم را خراش می‌دهد؛ آن مرد هنرمند، با آن صدای دوست‌داشتنی، مغرور،  بی‌تاب و باهوش... در من از او نوری هم نبود.

🔗 Instagram

 










 


۱۴۰۲ دی ۲۵, دوشنبه

«آب زنید راه را ...»

 

 

.


میانه دهه شصت (قدری کمتر از ۴۰ سال قبل) سرودی در صدا و سیما پخش شد که به خاطر صدای خاص و غیرتکراری و سبک اجرا، خیلی از آن استقبال شد. اسم سرود «آب زنید راه را» بود که به اقتضای زمانه، سیاسی هم "کرده شده بود"! هر دو شعر سرود (که توسط دو خواننده اجرا می‌شد) از مولانا بود. یادم هست دبیر فارسی دوره راهنمایی‌مان (آقا سید محمدرضا (افضل) احمدی - حفظه‌الله) یک روز سر کلاس گفت من شعر سرود را اگر بخواهید برای‌تان می‌گویم تا بنویسید. و ما توی دفتر فارسی‌مان نوشتیم. همین الان هم برخی کلمات سرود سخت‌فهم است برای من. دیروز یکی از دوستان ویدئوی اجرای این سرود را به اشتراک گذاشته بود. بعد از سال‌ها دوباره یادم آمده بود آن حس خوب روزهای دور. از دیروز ده‌ها بار گوش کرده‌ام. خواننده اصلی (محمود علیقلی) چقدر مسلط و خونسرد و خوب آن اجرای سنگین را به سرانجام می‌رساند. و تازه امروز فهمیدم او همان مجری خوش‌صدا و آرام دهه هفتاد تلویزیون است که میانه آذر سال ۸۳ در پنجاه سالگی از دنیا رفت.

خواننده دوم، مهرداد کاظمی است.

محمود علیقلی

 

 

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را / کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد  

چاک شدست آسمان غلغله‌ای‌ست در جهان / عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد        

 رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد / غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد           

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود / ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد    

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

**

ای خدا این وصل را هجران مکن / سرخوشان عشق را نالان مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر / هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن


۱۴۰۲ آبان ۲۴, چهارشنبه

«نزدیک بودن به تو یعنی از دست دادن‌ات»

 

 


فرهاد: من که نمی‌دونم اما امیدوارم اون‌که قلم سرنوشت دستشه بدونه که امشب من برای چی اومدم این‌جا. اومدم تشکر کنم برای فداکاریت یا گلایه کنم برای همه‌ی سال‌هایی که زندگی نکردم، نفس کشیدم، زنده بودم اما زندگی؟! نه شهرزاد.

 شهرزاد: جای گلایه نیست، من هر تصمیمی گرفتم، هر کاری که کردم مال حال و احوال زمانی بود که زمان نبود آخرالزمان بود، می‌فهمی؟

 فرهاد: سعی می کنم، گرچه فهمیدنش ما رو به نقطه‌ی صفر زمان برنمی گردونه.

]...[

 شهرزاد: گاهی آدم تو جنگ با خودش، باید اونقد پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش. اون وقت ازدل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جرئتی، جرقه می‌زنه … حق با توئه ... غریب شبی‌ـه امشب و غریب موجودیه آدمی‌زاد. غروب وقتی گفتم جوابم منفیه، خودم رو با خاک یکسان کردم. بعد یاد حرف‌های اون شب افتادم جلوی کافه نادری؛ شهرزاد! بس نیست این همه ناکامی؟ این همه بدبختی؟ توی دنیایی که دو روز بیشتر نیست ... منتظر چی هستیم؟ کدوم معجزه؟ کدوم خوشبختی باد آورده؟ ...  بیا، اینو ]مرغ آمین رو[ دوباره به من بده، بیا این لحظه رو وصل کنیم به همزادش تو گذشته‌ی دور، انگار هیچ کابوسی این وسط نبوده، بیا برگردیم به نقطه‌ی صفر، انگار برگشتیم به همون روزا، نه خسته‌ایم، نه پیر، نه این همه زخمی ...

***

 

اشاره: من یک صدم سریال شهرزاد رو هم ندیدم و اونایی رو هم که دیدم، هیچ یادم نیست اما یک فقره این دیالوگ رو تصادفا کامل دیدم و شنیدم. بعید می‌دونم همه این سریال به قدر این چند دقیقه خوب بوده باشه، در کنار دیالوگی که دیروز دیدم و شد پست قبلی وبلاگ! ... گشتم و پیدا کردم‌اش ... جمله تیتر رو هم در دقیقه 57:47 قسمت آخر فصل سوم پیدا می‌کنید؛ اینم امروز بار اول دیدم و شنیدم.