‏نمایش پست‌ها با برچسب آلبر کامو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آلبر کامو. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۴ مرداد ۲۶, یکشنبه

اگر در زندگی گناهی هست ...

 .
✍🏻  آلبر کامو 


«من اکنون می‌آموزم که خوشبختی فرازمینی وجود ندارد و بیرون از حلقه بسته آمد و شد ایام، هیچ ابدیتی جای ندارد [...] همین قدر می‌دانم که این آسمان از من جاودانه‌تر و ماندگارتر خواهد بود. جز آن‌چه پس از مرگ من همچنان خواهد بود، چه [چیز] را ابدیت بنامم؟ مقصودم از این سخن، اظهار رضایت از این شرایط نیست. حرف من چیز دیگری‌ست. انسان بودن همیشه آسان نیست و دشوارتر از آن انسان راست بودن است. انسان راست بودن یعنی بازیافتن سرای آرامش که در آن خویشاوندی جهان و انسان احساس شود، جایی که در آن نبض انسان وابسته به تابش سوزان آفتاب ساعت دو بعد از ظهر باشد [...] آنچه در این زندگی وجودم را انکار می‌کند اولین چیزی است که مرا می‌کُشد. هر چیزی که شور زندگی را برانگیزد همزمان بر بیهودگی آن نیز می‌افزاید [...] واژگانی هست که من معنای آنها را هرگز چنان که باید در نیافته‌ام. مثلا واژه گناه؛ با این حال باور دارم که این مردم هیچ گناهی نکرده‌اند چرا که اگر در زندگی گناهی هست نه همان امید نداشتن به زندگی بلکه امید به زندگی دیگر و فرار از عظمت گریزناپذیر همین زندگی است [...] مردم یونان باستان، در جعبه پاندور که مملو از رنج آدمی‌زادگان بود، پس از همه رنج‌ها و شادی‌ها، امید را به عنوان دهشت‌انگیزترین حاصل عمر یافتند. من اشاره‌ای تاثرآورتر از رمز این اسطوره نمی‌شناسم؛ چرا که به عکس آنچه مردم می‌پندارند،  امید معادل تسلیم است در حالی که زیستن، تسلیم نشدن است.»


📗 تابستان الجزیره (در کتاب دریای نزدیک / ترجمه حامد رحیمی)



۱۴۰۳ شهریور ۲۵, یکشنبه

حافظه و پایداری

 


آلبر کامو در سخنرانی دریافت جایزه نوبل‌، در مذمت نویسندگان خادم قدرت گفت: «نویسنده به حکم سرشت خود، نمی‌تواند امروز به خدمت کسانی درآید که تاریخ را می‌سازند. او در خدمت کسانی است که تاریخ بر آنها تحمیل می‌شود.  اگر جز این باشد تنهاست و محروم از هنر خود و تمام ارتش‌های استبداد با میلیون‌ها نفر نمی‌توانند او را از تنهایی بیرون بکشند، حتی و به خصوص اگر به همراهی با آنها تن داده باشد.»

 او در سخنرانی دیگری گفت: «اگر کسی نان‌تان را گرفت، در همان آن، آزادی شما را نیز سلب کرده است. اگر کسی آزادی‌تان را گرفت، مطمئن باشید نان‌تان نیز در معرض خطر است.» (ص۱۸۳)

گفته بود: «هنر میان دو پرتگاه قدم برمی‌دارد: پرتگاه سترونی و پرتگاه پروپاگاندا. هنرمند بزرگ بر لب این پرتگاه پیش می‌رود، هر گامش ماجرایی است، خطری است بزرگ. و در همین خطر است، تنها در همین خطر است که آزادی هنر حضور دارد.» (ص۳۱۴)

و «بر خلاف تصور جزمی رایج، اگر کسی حق گوشه‌نشینی نداشته باشد، آن کس قطعاً هنرمند است.» (ص۳۰۵)


آلبر کامو یک سال بعد از سرکوب خونین قیام مردم مجارستان، در پیامی به نشست نویسندگان مجار در لندن نوشت: «رژیم‌های توتالیتر متحدانی بهتر از فراموشی و‌ خستگی ندارند. پس دستور کار ما بدیهی است: حافظه و پایداری.» (ص۲۸۹)



📚 منبع نقل قو‌ل‌ها: کتاب "در دفاع از فهم"


۱۴۰۳ شهریور ۱۱, یکشنبه

پراکنده‌های روز یازدهم از ماه ششم در سال ۴۰۳

 

اول) چه خواب عجیبی بود؛ نور خورشید از پرده‌ای توری رد شده و تبدیل شده بود به دایره‌های سفید روشن روی دیوار؛ عین بعدازظهرهای تابستانی روزهای کودکی خانه پدری. دو مرد ناشناس خوشرو مهمان بودند، پشت سرشان یک پنجره قدیمی بود و یک در قدیمی، همراه‌شان شدم که برویم. همان در قدیمی که باز شد، انگار روبه‌رو بهشت بود؛ درخت و سبزینگی ِ سرشار، مردمانی خوشحال و آرام، مردی با کودکش بازی می‌کرد، یک دشت وسیع، انگار همان چشم‌انداز ِ در ِ شرقی ِ خانه پدری اما با منظره‌ای بسیار تازه و دلچسب، بدون هیچ خانه‌ای، فقط خوشی و خوبی. در میانه چشم‌انداز، از جاده‌ای که انگار خاکی بود، اتومبیلی رد می‌شد ... ولی من ناگهان بغض کردم، گریه‌ام گرفت حتی، گفته بودم که کاش آلبر کامو و ماریا کاسارس زنده بودند، کتاب نامه‌های‌شان توی دستم بود، انداختم‌اش زمین از شدت اندوه، انگار پاره شد. کسی که سوار آن اتومبیل بود، نزدیک‌تر آمده بود، چشم‌اش به کتاب افتاده افتاد، من گفته بودم: «ربطی به این بغض من ندارد» ... و دروغ گفته بودم.
ناگهان از خواب پریدم، بغض ِ توی خواب، هنوز توی گلویم بود، بقیه هیچ‌کدام نبودند؛ رفته بودند.




دوم) توی بازجویی مفصل مرداد دو سال قبل، بازجو تهدید می‌کرد که پرونده‌ام را قضایی می‌کند و گفته بود اگر قاضی حکم به مجرمیت و مجازات ندهد، علیه قاضی به حفاظت قوه قضاییه گزارش می‌کنیم یا آن قدر شکایت می‌کنیم ازت که بالاخره گیر بیفتی! این دو شکایت اخیر، به خصوص  این آخری، آن سناریو را یاد من انداخته! واقعا مصادیق شکایت احمقانه بوده! نوشته بودم که نمی‌شود در شادی از جایزه صلح نوبل همشهری‌مان (نرگس محمدی) بریزیم توی خیابان، (در پرونده سوم) شکایت کرده بودند که فلانی مردم را دعوت به جشن و پایکوبی کرده! در این آخری هم رویکرد سیاسی مطلوب اسرائیل ِ سعید جلیلی را زیر سوال برده بودم (که چطور کسی مثل سعید جلیلی می‌تواند دوستان اسرائیل را متحدتر کند)، به اتهام تبلیغ علیه نظام برایم پرونده تشکیل داده بودند! برای هر دوی این پرونده‌ها قرار منع تعقیب گرفته‌اند ولی بعدی و بعدتری معلوم نیست چه باشد! من حسابی فیتیله را - به‌رغم وجدان - پایین کشیده‌ام ولی انگار مسئله چیزی فراتر از راضی شدن من به سکوت یا حتی ملایمت در نقد و نقادی است!



سوم) در کانال تلگرامی اعلام کرده‌ام که تا اطلاع ثانوی "نقد" نمی‌نویسم، "نقل قول" می‌کنم. کرکره اینستاگرام را هم فعلا پایین کشیده‌ام؛ فقط شاید پیامی بدهم یا پیامی مستقیم بخوانم. توییتر اما روزنه تنفس است فعلا. مثل سابق دیده و خوانده نمی‌شوم  ... با این که می‌دانم گزمه‌ها آن‌جا را بیشتر "رصد" می‌کنند!

 

۱۴۰۲ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

درباره هو کردن دکتر سمیعی

 

هوکردن دکتر سمیعی اتفاق بدی بود نشانه بیماری‌های بد!

پزشک، پزشک است و مکلف به درمان "انسانِ بیمار"؛ هر کسی که باشد.

 

کسانی که او را هو کردند (به "جرم" مداوای بیمارانی که از مقامات نظام بوده‌اند) و کسانی که از این اقدام استقبال کردند، هم‌ همه سایر خدماتش را نادیده گرفتند (به خصوص جان‌هایی را که نجات داده) و هم ثابت کردند برای مبارزه با ج.ا واقعا دستانی خالی دارند؛ مستاصل و "بی"چاره‌اند که "هو کردن یک پزشک که به وظیفه‌ حرفه‌ای خود عمل کرده" می‌شود برگی از سند مبارزه‌شان!

 

 

سؤال: تبدیل "انسان ِ بیمار ِ مجرم" به "نا-انسان" عادت و اتهام چه کسانی است؟! روش «تبدیل "آنها" به ناانسان برای نابود کردن‌شان با خیالی راحت» (انسان‌زدایی از "آنها") همان اتهامی نیست که معارضان و براندازان، نظام را به آن متهم می‌کنند؟! «خطا، خطا نیست اگر "ما خودمان" مرتکب‌اش شویم؟»!

 

 

👁‍🗨 مرتبط (لطفا بخوانید):

«نگاهی به نمایشنامه "راستان" آلبر کامو | اخلاق در مبارزه»

«بایستی از "خطا" نفرت‌ داشته ‌باشیم و نه از "خطاکار"»

بند 2 این یادداشت (در توضیح اثر انسان‌زدایی از دیگری برای توجیه بی‌رحمی علیه او)

 

 

۱۴۰۲ آبان ۹, سه‌شنبه

پراکنده‌های روز نهم از ماه هشتم

 

Hugo Keller

اول) شنبه حکم دادگاه ابلاغ شد؛ در کاغذی بی‌نشان، بی‌مهر و بی‌شماره و بی‌امضا! سه میلیون تومان جریمه بدل از ۹۱ روز حبس به جرم تبلیغ علیه نظام. دادگاه ده روز قبل‌ترش بود. حکم هنوز قطعی نشده و البته من هم قصد اعتراض ندارم. سابقه‌دار شدم به هر حال! ... پرونده‌ام را با تاخیر دیدم؛ نزدیک ۱۵۰صفحه؛ پرینت از یادداشت‌های خیلی قدیمی تا توییت‌های جدید، اوراق بازجویی و تعهد، نظر دادیار و نامه مدیرکل اطلاعات به دادستان. در این نامه من «یکی از تئوری پردازان داخلی علیه انقلاب اسلامی و به ویژه ولایت فقیه» معرفی شده بودم! آخر نامه هم خواسته بود، پنج روز بازداشتم را تمدید کند که بازپرس قبول نکرده بود. متن دفاعیه را این‌جا گذاشته‌ام. ضمیمه پرونده شد. با وجود این که اساساً تبلیغ علیه نظام چیزی است و فعالیت علیه عملکرد کارگزار نظام چیز دیگری و من تلاش کرده بودم علیه اساس نظام ننویسم ولی پذیرفتم که چه بسا جاهایی اشتباه کرده باشم در عین حال اگر کسی با دقت و حوصله متن دفاعیه را بخواند، به گمانم، خواهد پذیرفت که حرف‌هایی معترضانه و از موضع دفاع از برخی یادداشت‌ها، توییت و استوری‌هایی که مورد شکایت می‌توانست باشد (یا بود) در آن هست.

 

دوم) روزی که بازداشت شدم، جمال رحمتی (کارتونیست و انیماتور) نوشت: «محمد معینی، روزنامه نگار،وبلاگ نویس و از دوستان نزدیک من است. به تازگی برای کتاب او مقدمه نوشتم. محمد ظهر امروز توسط کسانی که خود را مامور اطلاعات معرفی کرده‌اند، دستگیر و به زندان زنجان منتقل شده است. دیگر نمی‌نویسم جای روزنامه‌نگار زندان نیست چون با نگاهی به گذشته می‌بینیم که هر که خواسته کار روزنامه‌نگاری‌اش را به درستی انجام دهد، صابون شما به تنش خورده است. امیدوارم بی‌درنگ آزاد بشود. امیدوارم رفتار درستی با او داشته باشید. امیدوارم که روزی بفهمید که با بگیر و ببند چیزی درست نمی‌شود.»

امیرحسین کامیار هم نوشت: «محمد معینی را سال‌هاست که می‌شناسم، از زمانه وبلاگ‌ها، از آن روزگار روشن کلمات. در این بیش از پانزده سال او را شریف، خیرخواه و خوش‌فکر یافته‌ام و خب داشتن این ویژگی‌ها در نزد حاکمان ما گویا جرم محسوب می‌شود. محمد معینی را دیروز در خانه‌اش بازداشت کرده‌اند. امیدوارم خیلی زود رها شود، امیدوارم رنجوری این ایام چندان آزرده‌اش نکند و امیدوارم روزگاری در همین حوالی وقتی از دوستانم اینجا یاد می‌کنم به خاطر بازداشت شدن و زندان رفتن‌شان نباشد.»

یوسف ناصری هم نوشت: «آشنایی و رفاقتم با محمد معینی از «پیام زنجان» آغاز شد. ابتدا به عنوان یادداشتنویس آمد و بعدتر شد دبیر سرویس سیاسی این هفته‌نامه. در دوران اصلاحات یادداشت‌های معینی در پیام زنجان همیشه مشتری زیادی داشت و مطالبش بارها پای مدیرمسئول پیام را به دادگاه باز کرد! اما معمولا پرونده‌ها منع تعقیب می‌خورد و شاکیان دست خالی به خانه می‌رفتند چون نقدهای معینی منصفانه، دقیق، مستند و قابل دفاع بود. در همان دوران علی‌رغم اینکه خودش در جمع جریان اصلاحات تعریف می‌شد به دولتمردان و نمایندگان دولت در استان نقد داشت و بعضاً نقدهای تند و تیز.  بعد از مدتی به واسطه یک موقعیت شغلی از زنجان رفت به هرمزگان. مدتها با وبلاگ «راز سر به مهر» مطالبش را پیگیر بودم و بعدتر از توییتر. البته این جدای از تماس‌های تلفنی و دیدارهای حضوری‌ام با معینی بود. آقا محمد همیشه پای ثابت برنامه‌های فرهنگی و هنری این شهر بوده و همیشه در این نشست‌ها حرفی برای گفتن دارد. دیروز اطلاع یافتم توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده است. امیدوارم که هر چه زودتر آزاد شده و به آغوش خانواده و جمع دوستان بازگردد.»

حسین نجاری هم: «محمد معینی، روزنامه‌نگار شریف و کنشگر فرهنگی، مدنی خوش‌فکر ما دیروز ۲۵ شهریور بازداشت شده است. معینی از دوستان روشن‌اندیش و آگاه زمانه‌ی ماست، او وجدان بیداری دارد و حرمت قلم را پاس می‌دارد. جای او زندان نیست! تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس.»

و احمد حسنی هم نوشته بود.

لطف و "یاد" دوستانی چنین را فراموش نخواهم کرد.

 

سوم) در کتاب «کاش کسی جایی منتظرم باشد» (اثر آنا گاوالدا) از داستان‌های امبر، مرخصی و سال‌ها بعد خیلی خوشم آمد. بعضی داستان‌ها مثل "مرخصی" اروتیک بود و شاید حالا مجوز نگیرد. با "سال‌ها بعد" یخ کردم، غمگین شدم، تا چند روز مدام توی سرم می‌چرخید ... در سوپرمارکت، پسر جوان صندوق‌دار مجموعه کتاب‌های زیر بغلم را که دید (از جلسه کتابخوانی برمی‌گشتم)، پرسید که می‌تواند کتاب‌ها را ببیند؟ وقتی نشانش دادم از جلد «کاش کسی جایی منتظرم باشد» عکس گرفت، گفت: «چه جمله خوبی، چه جمله خوبی» ...

 

چهارم) میانگین گرفتم؛ هم جلد اول و هم جلد دوم "جنگ و صلح" را روزی 4.6 صفحه خوانده‌ام که اسفبار بوده! جلد سوم شد 9.6 صفحه! بهتر شده ولی هنوز اسفبار است. جلد چهارم و آخر را شروع کرده‌ام. همزمان "راز داوینچی" ۴۸۰صفحه‌ای را یک روزه خواندم؛ خیلی خوب بود.

 

پنجم) ۱۱ ساله بودم (سال ۶۵)، در مجله "اطلاعات هفتگی" یک پاورقی می‌خواندم به اسم "پرچین‌های سوخته" که خیلی خوشم آمده بود. اولین بار کلمه "پرچین" را همان‌جا شنیده و خوانده بودم. داستان ِ همکاری جوانی با ساواک بود با یک داستان موازی رمانتیک. خیلی جذاب بود. در همه این سال‌ها بارها گوگل‌اش کرده بودم تا دوباره بخوانمش. پیدا نبود. چند روز پیش دو شماره اخیر مجله را برای خواهرم که از خوانندگان قدیمی "اطلاعات هفتگی"  است خریدم. ورق‌زدنی متوجه شدم به خاطر "درخواست مکرر خوانندگان" دوباره "پرچین‌های سوخته" را منتشر کرده‌اند ... ۳۷ سال ...

 

ششم) نُت برداشته بودم که درباره فصل "فروتنی" کتاب "۲۱ درس برای قرن ۲۱" یووال نوح هراری بنویسم؛ حوصله نکردم تبدیل‌اش کنم به یک یادداشت، همه‌اش را خلاصه کردم در این توییت.


 

 یک نُت جدا هم برای توصیف رفتار "راستوپچین" فرماندار کل مسکو به وقت اشغال این شهر توسط ارتش فرانسه در سال ۱۸۱۲؛ اینکه چطور "ورشچاگین" بیچاره را قربانی می‌کند و او فقط می‌تواند بگوید: «کنت، فقط خداست که بالای سر ما ...» (در صفحات ۱۲۵۱ به بعد).  از این هم منصرف شدم و همه حرف شد این توییت.

 

 

 

هفتم) کار کتاب اول (برگزیده‌ یادداشت‌های وبلاگی) یک قدم دیگر جلوتر رفت. ناشر اسم‌های دیگری پیشنهاد کرده. این‌جا گذاشتم برای نظرسنجی.

 

هشتم) چهار-پنج کیلو سیب را سه‌ کیلومتری خواسته بودم تا خانه ببرم. وسط راه نایلون از زیر پاره شد ولی نایلون تازه نگرفتم حتی وقتی مرد دست‌فروشی که پیکان‌اش را پر کدو تنبل کرده بود و می‌فروخت خواست نایلون بدهد. با یک وضع مضحکی نایلون پاره سیب‌ها را دو دستی بغل کرده بودم! سیب‌ها به مشامم نزدیک شده بودند. بوی خیلی خوبی می‌دادند. یاد سیب خوردن کسی افتاده بودم.   

 

نهم) به کسی گفته بودم بعد از باران و برف روی سر شهر، چراغ روشن خانه‌ای قدیمی توی شهر، خوشحالم می‌کند. خانه‌های قدیمی را بی‌هیچ شرمی دارند از روی زمین شهرهای ما پاک می‌کنند.



 

 

دهم) ایوان کلیما در "قاضی" از زبان "آدام" ده ساله که در اردوگاه نازی‌ها اسیر است، طوری از "آری" (Arie) و خداحافظی‌ با او و قول و قرارهای‌شان برای بعد از جنگ نوشته که بعد از این، "آری" برای من فقط همان "بله" نخواهد بود. اشکم در آمد. رد "آری" از صفحه ۶۱ هست تا ۷۸ («برای آخرین بار با  هم در  آن راهروی خاکستری دراز راه می‌رویم، همان راهرو که شبی که دریافته بودم دوستی دارم، در آن دویده بودم؛ نور از پنجره‌های سه بر به راهرو می‌تابید؛ هر دویمان تظاهر می‌کنیم که این خداحافظی نیست، با هم درباره  وعده‎گاه بعد از جنگ توافق می‌کنیم [...].» ولی "آری" را می‌کشند. آدام یک عکس و یک نقاشی از آری به یادگار دارد.)

 

یازدهم) «بعضی‌ وقت‌ها گمان می‌کردم که دیگر به او فکر نمی‌کنم اما کافی بود لحظه‌ای در جایی بی‌سر و صدا تنها بمانم تا باز خیالش به سراغم بیاید.» - از «کاش کسی جایی منتظرم باشد»

 

دوازدهم) آلبر کامو در یکی از سخنرانی‌هایش می‌پرسد: «از چه دارایی باید به هر قیمتی که شده محافظت کرد؟»؛ چه سؤال ساده و درستی.

 

سیزدهم) شیشه‌های رنگی را دوست دارم فرقی نمی‌کند مال گرمابه‌ای قدیمی باشد یا اثری تاریخی!