‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد امین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد امین. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۳, شنبه

تبریز

 همه این‌ عکس‌ها را، غیر از عکس آن گنجشک را که در کندوان تبریز تصادفا گرفتم، در خود تبریز گرفته‌ام؛ همین پنج‌شنبه‌ای که گذشت.
خیلی‌های‌شان را در حالی که محمدامین، پسر هشت ساله‌مان که خیلی خسته می‌شد، سوار کول‌ام بود!



گنجشک‌ها انگاری دعوا کرده بودند سر خانه‌ای میان سنگ‌ها، تا رفتم عکس بگیرم، جدا شدند، این آمده بود سمت من، بعد چرخید و رفت 

*

انگار تیرچراغ برق، شاخ و برگ داشت
*

به محمدامین گفتم تصور کن از این قنادی قدیمی توی بازار، چه مردمانی چقدر شیرینی خریده‌اند برای خوشی ... چه یادها در این ترازوی قدیمی هست؛ چقدر شیرینی‌ها برای کلی آدم، در کلی داستان، وزن کرده!
[همینه که بعضی "اجسام" انگار صاحب روح میشن و قابل احترام :-)]

*

در قنادی قدیمی توی بازار تبریز، این ترازوی قدیمی که حالا توی ویترین به یادگار نشسته، چه یادها با خود دارد؛ چقدر شیرینی‌ها برای کلی آدم، در داستان‌های بسیار، وزن کرده ... همین است که بعضی "اجسام" و بعضی مکان‌ها انگار صاحب روح می‌شوند و حتی: «محترم»؛ از بس که یاد‌ها و قصه‌ها در خود دارند، راه زمان را بسته‌اند انگار...  آدمی شاید از همین راه بود که موزه‌ها را ساخت و آراست...  و هم از این روست که آنان که ملول از تسلیم‌ناپذیری زمان‌اند، همین حصر زمان را در اجسام و مکان‌هایی می‌بینند و حس می‌کنند، دوست می‌دارند و ارج می‌نهند و قدر می‌شناسند!...  این راز دوست داشتن موزه‌هاست؛ حتی وقتی اسم موزه روی‌شان نیست، اسم‌شان ویترین مغازه است یا حتی محله‌ای قدیمی؛ این روح که هست و برخی می‌بینند و بسیاری نمی‌بینند؛ همان‌ها که هر چه را قدیمی است «محو» می‌کنند. (اینتساگرام)

 

***

به پیرمرد که داشت مغازه را می‌بست گفتم: شماره تلفن روی تابلو، پنج رقمی است؛ خیلی قدیمی ... عدد را به فارسی گفتم. پیرمرد آذری به فارسی گفت: در این تابلو حرف‌ها هست ... چقدر دلم خواسته بود بشنوم ... نشد؛ دیر رسیده بودم، مثل خیلی وقت‌ها.

*

به عبارتی،  ۱۳۸ سال قبل

*

هنوز بعضی درها رو این طور قفل میکنند در بازار تبریز

*

چه دری، چه نامی (کلکته‌چی)  ... چه یادها
*

در میانه هیاهوی بازار، سکوت و سرسبزی این جا، چه شکوهی داشت

*


در این حد هم مرتب باشی

*

از این شش جوان موتور سوار، دختری روی موبایل عکس گرفت، بعد همگی خیزبرداشته بود، عکس شان را ببینند ... عکس از پشت سر، سهم من شد! محمدامین روی کولم بود!

*

مشاغل؛ خیابان (پیاده راه) تربیت

*

*
*
چه ناودانی، آراسته به هنر؛ حرمت باران انگار
.

۱۴۰۴ فروردین ۱۶, شنبه

نویسنده: محمدامین



محمدامین (پسر ۸ ساله‌‌ی ما)، اسفندماه گذشته، متاثر از مجموعه کتاب‌های "آقا کوچول‌ها"ی انتشارات قدیانی، داستانی نوشت به اسم "میمون بازیگوش"؛ حدوداً در ۱,۱۰۰ کلمه. پانزده نقاشی هم برای داستان‌اش کشید. ما هیچ دخالتی در خط داستان و فرم و محتوای نقاشی‌ها نکردیم. من یک صفحه‌بندی ساده در "ورد" برای متن و نقاشی‌ها انجام دادم و بعد پرینت رنگی گرفتیم.

می‌توانید نتیجه را ملاحظه کنید. 😊

(این جا هم)

.

۱۴۰۳ آذر ۲۸, چهارشنبه

آقای قدرت تقی‌نژاد



دل‌مان قرص نبود که مهشاد را بفرستیم دانشگاه شهر غریب. کسی هم گفته بود کارمندان آن دانشگاه بدعنق و نادان‌اند! ته دل‌مان خالی بود. چند روز قبل از ثبت‌نام رفتیم که دانشگاه را ببینیم و خوابگاهش را. کلاس‌های درس دانشجوهای ترم بالا دایر بود. ته راهرو، دم در اتاق کوچکی چند دانشجو بودند. ما هم رفتیم همان‌جا. مردی جوان و فرز با جثه‌ای کوچک پشت میز بود و داشت کار دانشجوها را یک به یک راه می‌انداخت. با حوصله بود. موبایلش که زنگ زد دیدم عکس صفحه موبایلش عکس قاسم سلیمانی است. نوبت ما که رسید حتی با حوصله‌تر شد. مهربان‌تر شد. یکپارچه آقا بود آقای تقی‌نژاد. خیلی احترام‌مان گذاشت. مسئول آموزش دانشکده بود. پا شد از اتاق بغل صندلی اضافه آورد. از فراوانی سوال‌های ما خسته نشد. نقاشی محمدامین را هم گرفت زد توی برد اتاقش. لابد می‌خواست بگوید آبجی محمدامین دانشگاهی آمده با آدم‌های مهربان و باشعور. دل ما را قرص می‌کرد. ما برای آنکه محمدامین رضا بدهد که از آبجی‌اش دور شود، گفته بودیم دانشگاه به داداش کوچیکه‌ی دانشجوهایش لگو (اسباب‌بازی) کادو می‌دهد؛ مرد مهربان که این را دانست، روی کاغذ نوشت: «گواهی بابت خرید لگو به محمدامین معینی از زنجان مبارک باشد ان‌شاالله» و مهر زد، محمدامین خیلی خوشحال شد... پنج روز بعد با دلی آرام دخترمان را بردیم شهر غریب در همان دانشکده ثبت‌نام کرد و بلافاصله کلاس‌های‌شان شروع شد؛ همین دو ماه قبل.
 

امروز خبر رسید که آقای تقی‌نژاد در سانحه رانندگی از دنیا رفته. بعدازظهر امروز حال همه ما بد بود. گریه کردیم . از محل کار تا خانه را پیاده آمدم با چشمانی که اشکش خشک نمی‌شد.
🌱
خدا مهربانی و حوصله و ادب آقای تقی‌نژاد را وسیله آرامش دل ما قرار داده بود. 
کار کسی که بعد از او در آن اتاق کوچک مسئول آموزش دانشکده خواهد شد سخت است؛ هم دست‌کم باید به اندازه آقا تقی‌نژاد فرز و مهربان و پرحوصله باشد و هم به آن‌هایی که او را می‌شناختند تسلا بدهد؛ به تک‌تک‌شان.
🖤
روحت شاد مرد مهربان اسکوی تبریز. 
ما مدیون تو خواهیم بود. 
❤ 


۱۴۰۲ مهر ۳, دوشنبه

محمد امین

 

محمد (ص) قبل از آن‌که رسول خدا شود، «امین» و امانت‌دار مردم بود؛ «محمد امین» بود قبل از «محمد نبی»... اعتماد مردم را که جلب کرد، بعد حرف از خدا که آورد پذیرفتنی‌تر بود، مکیان دروغ از او سراغ نداشتند. مبعوث هم که شد گفت: «برای تمام کردن مکارم اخلاقی برانگیخته شده‌ام.»

 

کسانی که خیانت در امانت بکنند، دروغ بگویند و توجیه‌های خوب برای بداخلاقی‌های خود و رفقای‌شان جور کنند، دست‌کم در حضور انصاف و به اعتبار صراحت تاریخ درباره امانت‌داری و راستگویی رسول‌الله، با چه چسبی به آیین  آن آخرین رسول چسبانده می‌شوند؟!

 

تلخ نیست این فرقه مخوف، پرچم «محمد امانت‌دار» بالای سر برده باشند؟!




پ. ن۱: من عاشق اسم «محمدامین»ام.

پ. ن۲: عکس اول:  محمد امین (پسرمان) بغل جناب کیارش زندی عزیز

پ. ن۳: عکس دوم:  فیل با خمیر،  کاری از محمدامین ما

پ. ن۴: محمدامین ما

 

 اینستاگرام