در همان دو دقیقهای که خوابم برده بود این عکس پدر را در خواب دیده بودم... هر وقت دلاش خوش بود این شکلی میخندید، از جمله وقتی که از «قدیمِ شیرین» میگفت که من بسیار دوست میداشتم؛ هم آن قدیم را و هم این خنده را... اما خیلی زود دیر شد؛ خیلی حرفها برای همیشه رفت که رفت.
حسرتی بزرگ و جبران نشدنی است نشنیدن حرفهایی که حق تو بود و است شنیدنشان؛ آن حرفهایی که میدانی هست و میدانی شنیدنشان تو را بزرگ میکند و میدانی که نمیشنوی... و چقدر غمانگیز فقدانی است.
عکس، مرداد سال ۷۳ است؛ جاده شمال؛ ۳۱ سال پیش؛ نه: صد سال قبل!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر