‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

می‌پوسد آن‌جا

 « ... بی تو دور از ضربه‌های قلب تو / قلب من می‌پوسد آن‌جا زیر خاک ...»


علیرضا قربانی به خواندن این بیت از فروغ که می‌رسد (و چهار بار تکرارش می‌کند) انگار جان ِ من سرد می‌شود و می‌ایستد؛ از حجم وسیع اندوهی که مستولی است، از تصور شاعر مرگ‌اندیش ِ رنج‌برده آن هنگام که چنین نوشت ... و در خیال، تصور پوسیدن قلب‌هایی - «آن‌جا زیر خاک» - می‌آید که دور از ضربه‌های قلب آن دیگری، مرگ صاحبان‌شان را برای همیشه ربوده بود و خواهد ربود ...  

۱۴۰۳ اسفند ۱۱, شنبه

در “شمال از شمال‌غربی”

 


 پریشب برای دومین بار “شمال از شمال‌غربی”هیچکاک را دیدم؛ بدون سانسور. 


عادت دارم بعد از تماشای فیلم، صفحه ویکی‌پدیای فیلم را بخوانم و بیشتر بدانم کارگردان یا بازیگران‌اش، اگر فیلم قدیمی بوده، کجایند و بعدتر چه کردند و شدند؟ به یک جور خراشیدن زخم می‌ماند؛ برای درک گذر بی‌رحم و بی‌محابای رودخانه زمان از کنار خودم که فقط به تماشا نشسته‌ام، از کنار همه آن چهره‌های روشن و چشم‌های درخشان ... 


در "شمال از شمال‌غربی" زنی که مامور ویژه است و در یک گروه جاسوسی نفوذ کرده. دل مردی را می‌برد که ناخواسته و بی‌ربط وارد داستان شده ... نقش این زن را “اوا ماری سنت” بازی کرده؛ ۶۵ سال پیش. آن مرد "کری گرانت" شهیر است که بیشتر از ۳۸سال قبل (سال ۱۳۶۵) از دنیا رفته است.


"اوا ماری سنت" هنوز زنده است و بیشتر از ۱۰۰سال عمر دارد.


دارم فکر می‌کنم عمر زیاد با یاد و خاطره‌ها و فقدان‌های پرشمار، با زمانی که بی‌وقفه دور و پرت‌ می‌کند تو را، چه رنجی بزرگی می‌تواند باشد؛ بسیار دلتنگ‌کننده؛ «زمان مثل رودی از کنارش می‌گذرد و در اتاق کوچکش چشم انتظار می‌نشیند، مثل جانوری اسیر طلسمی اهریمنی.» (+)

 




پ.ن: همیشه حواسم بود به عمر طولانی ابراهیم گلستان بعد از فروغ؛ حس می‌کردم گلستان دارد تقاص چیزی را پس می‌دهد؛ این‌که توانست راه بیاید یا نیاید، نقل دیگری‌ست.

۱۴۰۳ دی ۸, شنبه

برای ۹۰ سالگی فروغ عزیز


 



مهدی اخوان ثالث در یکی از شعرهایش عنوان «پری‌شادخت شعر آدمیزادان» را به فروغ داده و سهراب سپهری او را «بزرگ» خوانده و کسی که «لحن آب و زمین را خوب می‌فهمید»... هشت دی‌ماه امسال «پری شادخت شعر آدمیزادان» و آن که «لحن آب و زمین را خوب فهمید» نود ساله می‌شود.
🌧
صدا، صدای خود فروغ است ❤

**

[نمی‌دانم چرا همه شعر "عروسک کوکی" در این صدا نیست. دو بخشی که حذف شده این‌هایند:]
 

...
میتوان در بازوان چیرهٔ یک مرد
ماده‌ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفرهٔ چرمین
با دو پستان درشت سخت
می‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
...
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
می‌توان در گور مجهولی خدا را دید
می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت
می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
...
(متن کامل)


پ.ن: ... و بلاگ‌نویسی من ۲۱ ساله شد.

۱۴۰۳ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

نامه ابراهیم به صادق؛ در اندوه فقدان فروغ


 

 نامه را بارها خواندم، برخی جملات را بیشتر؛ نجواگونه؛ بر خلاف عادت تند و گاهی بی‌دقت‌خوانی، چه رنج و عشقی هست در این نامه (تازه از پرده برون آمده) ابراهیم گلستان به صادق چوبک.

گلستان ۵۷ سال بعد از فروغ و ۵۶ سال بعد از این نامه زنده ماند، اویی که در این نامه از  ترس و وحشت "آگاه ماندن به رفتن او" نوشته.
تصور می‌کنم با بغضی بسیار سنگین و چشم‌های اشکی نوشته باشد؛ این را از بغض و اشکی می‌گویم که "فقط" از خواندنش، من دارم ...
نامه عجیبی است؛ کم‌نظیر.
خوشا که "چوبک"ــی داشت.
خوشا که این نامه به ما رسیده است. 






پنجشنبه سی نوامبر ۶۷ [۹ آذر۱۳۴۶، نزدیک به ۱۰ ماه پس از مرگ فروغ]

عزیزم چوبک
دلم گرفته است و می‎دانم در چه بن‎بستی هستم و به همین جهت هیچ امید و دل خوشی ندارم و حتی می‎دانم نعره کشیدن یا گریه کردن هم یک گریز نیست، یک مُسکّن نیست، و البته یک چاره هم نیست. الان در اکسفورد هستم. دیشب آمدم پهلوی اپریم و تا دو روز دیگر این‌جا می‌مانم و بعد می‌روم به لندن. هنوز از تو خبری ندارم. امیدوارم بهتر از پیش باشی. 


در لندن فقط می‌روم تئاتر یا سینما یا موزه دیگر همه‌اش در اتاقم می‌مانم. اما در اتاق در سکوت و در خیرگی می‌مانم، نه این‎که برای نوشتن یا فکری کردن. چه فکری؟ رقم‌های زندگیم را زیر هم نوشته‌ام و جمع زده‌ام و حاصل جمع را هم می‌دانم و بارها و بارها این جمع‌زدن را تکرار کرده‌ام و همیشه همان یک جواب هم آمده است، و بنابراین فکری ندارم بکنم درباره گذشته - که به هر حال فایده‌ای ندارد - و درباره آینده - که اصلاً برایم معنا ندارد. بنویسم؟ فیلم بسازم؟ این لک‌ولک کردن است. زندگی در یک وصل است و من در این وصل بوده‌ام و الان هم هستم اما این الان بودن من در وصل با همه اجرای زندگی تطبیق نمی‌کند. فروغ در خون من بود و حالا هم هست. فروغ در میان انگشتان من بود و حالا نیست. وقتی بود من جوری او را دوست می‌داشتم که حتی شادی‌های روزانه او ]و[ خودم را می‌توانستم فدای آزار ندیدن دیگران کنم. در یک مهمانی گنده از فاصله پنجاه متری نور چشم او را می‎دیدم و همین رسیدن بود و اگر برای نوازش حس‌های ساده دیگران حتی با او یک کلمه هم حرف نمی‌زدم مهم نبود. حتی اگر عصبانی می‌شد از این سکوت من، می‌دانستم که با همیم. حتی اگر عصبانی‌تر می‌شد و طغیان می‌کرد می‌دانستم زنده است و با همیم. اما حالا فقط در من زنده است و نه روبه‎روی من. نمی‌دانم اما شاید اگر این زیبایی، اول خراب شده بود و آلوده و بعد از میان می‌رفت تحمل از میان رفتنش را می‎داشتم اما حالا چیزی کامل و پاک و سرافراز و روبه‌روی من نیست هر چند در (ناخوانا) من است. من دیگر هیچ کاری وهیچ آرزویی و هیچ امیدی و هیچ میلی ندارم و از این در رنجم که چگونه از ده ثانیه تا ده‌ سال دیگر را در این معلق بودن بگذرانم. ساختن متبلور کردن وجود ست. من چه چیز دارم که متبلورش کنم؟ بلور را که نمی‌شود دوباره بلور کرد. من اگر چیزی هستم تجسم این کشش و علاقه‌ام. و همه حس‌هایی که رو آورم می‌شوند، با من غریبه‎اند. من هرگز برای مرگ، برای آبسورد و بی‌معنی بودن زندگی، برای آوارگی، برای سر به موج باد سپردن و با آن رفتن تمایلی یا تفاهمی نداشته‌ام، و حالا دارم. مالکیت، سابقه، تله افتادن در این دو، بسته بودن، همه این چیزها در من به کل تمام شده است. خوش بودن و خندیدن که تکلیفش معلوم است. نمی‌دانم خلاصه هیچ چیز از چیزهای این دنیا نیست که مرا گیرا باشد. و آن دنیا هم که نیست. و من دیگر تحمل شمع و ستون بودن زیر بنای دیگران را هم ندارم. ندارم، چه کنم؟ نمی‌خواهم مصرف‌کننده باشم و نه می‌خواهم تولیدکننده باشم و نه می‌خواهم اینجا باشم و اگر این‌جا هستم برای این‌ست که نمی‌خواهم آنجا باشم. و مردم و زمانه را در پرسپکتیو اجتماعی و تاریخی نگاه می‌کنم و نگاه کرده‌ام و می‌شناسم و شناخته‌ام، و همه این‌ها خالی‌های مرا خالی‌تر می‌کنید. راه می‌روم و فروغ را کنار خود می‎بینم اما می‎دانم که نیست، صدایش را می‌شنوم اما حرف‌هایش یادگار حرف‌هایش هستند و نه حرفهایی تازه درباره مطالبی تازه.

از تماشای پشت ویترین‌ها تا نوشیدن شراب و شنیدن نمایش‌ها و دیدن فیلم‌ها و خواندن کتاب‌ها و ملاقات آدم‎های تازه، همه و همیشه به حسرت این می‌افتم که ای‎ کاش او هم بود. تو معنی دیوانه شدن را نمی‌دانی. من دیوانه شده‌ام. و می‌توانم خودم را به مقیاس‌ها و رابطه‌های اجتماعی و توارثی سرگرم کنم و گول بزنم. من نمی‌توانم و نمی‌خواهم خودم را گول بزنم. ببخش که این درد دل‌ها را می‌کنم. در دنیا شاید دو آدم که این‌همه از هم متفاوت در عین حال این همه به هم نزدیک باشند که من و تو، شاید، گیر نیاید. این‌ست که در این حال، خواه واقعیت باشد خواه وهم، این درد دل‌ها را می‌کنم. می‌دانی، دیدن و شنیدن و حس کردن، و فکر کردن که در این دیدن‌ها و شنیدن‌ها و حس‌کردن‌ها با او هستم و برای او  هم می‌بینم و می‌شنوم و حس می‌کنم به‌طور کامل و قاطعی قانعم نمی‌کند زیرا در پشت دیوار شعورم این ظن را دارم که چنین کاری نشانه‌ای از دیوانگی و غلط بودن است. فکر می‌کنم اگر خارج از توانائی و اعمال قدرت خودم دیوانه بودم یا دیوانه شده بود شاید درست بود اما این که بگذارم فریب و گول بر من غالب شود، یعنی خودم خودم را دیوانه کنم در خیال‌بافی چندان پیش بروم که دیگر واقعیت را گم کنم، خودش یک جور تقلب، یک جور جلق است و من از آن بیزارم. شاید مسئله بغرنج و پروبلم دشواری برای خودم نمی‌ماند اگر دیوانه شده بودم اما حالا می‌دانم که دیوانه به آن حد نشده‌ام و از این "عاقلی" در این حد در رنجم.

چقدر بنویسیم؟ بس است. دلم تنگ است و هم چیز آسوده‌ام نخواهد کرد و تو را به دردهای خودم مشغول کردن کار عبثی است. همه این سال‌ها و قرن‌ها و آدم‌های رفته و ساختمان‌های به‌حا مانده و درخت‌ها و تابلوها و قدمت، به‌جای اینکه بُعد روشنی به من بدهند تا درد رفتن او را بیشتر تحمل کنم، ترس و وحشت ماندن و آگاه ماندن به رفتن او در سال‌های آینده را زیادتر می‌کنند. و این شالوده هر جور کوشش مرا از زیر می‌پاشاند. من فکر می‌کنم مدت‌ها این‌جاها بمانم. شاید هم یک ماه دیگر برگشتم. اما برگشتن به کجا. قبرش و اتاق خوابش در زهن من است و من برای برگشتن به جایی، هیچ جا ندارم جز قبر او اتاق خواب او. در عین حال نمی‌خواهم بودن و ماندن من، بودن و ماندن زشت و خرابی باشد زیرا من قالب او هستم و نمی‌خواهم او در قالب خرابی جا داشته باشد. و آن‌وقت نمی‌دانم این تابوت او را که تن و جسم من است، چگونه مزین و روشن نگاه دارم.
مرا بخش از این همه روضه‎خوانی. ارث پدرم است، شاید.
قدسی را سلام زیاد برسان.
قربانت.

۱۴۰۲ شهریور ۱, چهارشنبه

«پدرم هم با مرگ فروغ، مُرد»

 

.

«... موقعی که فروغ [فرخزاد] مُرد، همه چیز عوض شد. پدرم به یه حالت عجیب گرفتار شده بود و فضایی که توی خونه ما حکمفرما بود، خیلی فضای سنگینی بود. من و مادرم خیلی برامون سخت بود که فشار غم پدرمون رو بتونیم تحمل کنیم. پدرم یه آدمی شده بود که نمی شد باهاش حرف زد، نمی شد به هیچ عنوان باهاش ارتباط برقرار کرد. تو خونه حضور داشت اما یه حضوری بود که مثل این که تو این دنیا نیست. من یادم میاد که از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می کردم، پایین حیاط ما درخت کاج بود، پدرم درختای کاج کاشته بود، هر دفعه که بیرون نگاه می کردم پدرم مثل آدمای - نمی دونم - توی خواب، لای این کاج ها وایستاده بود و داشت کاج ها رو بو می کرد و توی دنیای دیگه ای بود و این امواج غمی که دور و برش بود خییلی شدید بود ... اشکال طبیعتا از فروغ نبود. اشکال طبیعتا از پدرم بود که این طوری خودش رو یا وابسته کرده بود یا وابسته شده بود، جوری که قطع این وابستگی باعث شد که زندگی پدرم هم قطع بشه. تا اون جایی که به من مربوطه با این که بعد از مرگ فروغ (پدرم) تولیدات خیلی باارزشی هم داره، اما به عنوان یک انسان زنده دیگه بهش فکر نکردم. تا اون جایی که به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ، مُرد.»

 - زنده‌یاد کاوه گلستان، درباره پدرش: ابراهیم گلستان

در مستند "سرد سبز" (ناصر صفاریان)

 

**


 

به: ا.گ

به: ابراهیم گلستان

 

- مطلع شعری از فروغ فرخزاد

 

 

روح‌شان در شادی ابدی 🖤

۱۴۰۱ بهمن ۲۴, دوشنبه

۵۶ سال

 

 


امروز، ۲۴ بهمن ۱۳۴۵، حوالی ساعت ۴ عصر، فروغ فرخزاد در یک حادثه رانندگی در دروس شمیران کشته می‌شود. او ۳۲ سال دارد.

سال‌ها بعد خواننده‌ای شعر «مرگ من روزی فرا خواهد رسید» او را خواهد خواند.

 

مرتبط

 

۱۴۰۱ دی ۸, پنجشنبه

۸۸


امروز هشتم دی، روز تولد فروغ است؛ هشتادوهشتمین سالروز ... یاد و شعر فروغ، نسیم روح‌فزاست مرا ... در شعر و زندگی و مرگ فروغ انگار که گوهری نایاب هست.

 

مرتبط در تلگرام

 

از چپ: حسین منصوری (فرزندخوانده فروغ) - فروغ فرخ‌زاد - محمد فرخ‌زاد (پدر فروغ) - گلوریا فرخ‌زاد (خواهر فروغ) - مهران فرخ‌زاد (برادر فروغ) | از حاضران در این عکس، تنها حسین منصوری زنده است (اصل این عکس‌، کامل‌تر از این است. داریدش؟)