‏نمایش پست‌ها با برچسب درخت گلابی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درخت گلابی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۴ مرداد ۱, چهارشنبه

«دیر اومدی»

 ...تو حال هذیون و تب
همش می‌گفت زیر لب
اگه دیدین یه روزی
یه پیرمرد قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگا می‌کرد به امواج
بهش بگین: «کاکل زری! دیر اومدی، مُرد پری»


**
این بخش از شعر «دریا پری، کاکل زری»  گلی ترقی را، با تغییراتی در فیلمنامه، «میم» در «درخت گلابی» می‌خواند ... «دیر اومدی» به خصوص اما تغییری نکرده ...

 

 آخ که چقدر دلم گرفته ...





۱۴۰۳ دی ۱۷, دوشنبه

در جان ِ جان‌های حسرت‌زده

 

 ما چهار نفر بودیم در یک سلول کوچک. دو سال مانده به انقلاب. می‌گفتند هر چهار نفر ما را اعدام خواهند کرد ... یکی از هم‌سلولی‌ها میم را می‌شناخت. قوم و خویش بودند. خبر تصادف ماشین در فرانسه و مرگ میم را از او شنیدم. او که خودش رفتنی بود ... باورم نمی‌شد ... میم؟ رفت؟



چه در فیلم (درخت گلابی)، چه در فیلمنامه، به این‌جا که می‌رسم، یخ می‌کنم انگار، پلک‌زدن سختم می‌شود ... چه «رفت؟»های سنگین و ویران‌کننده زیر پوست شهرهاست، در جان ِ جان‌های حسرت‌زده ... انگار این تنها منم که به جای همه دنیا حواسم است به این چاه و چاله‌های بسیار در جان ِ جان‌های حسرت‌زده در طول اعصار؛ آن‌چنان که سنگین و غمگین می‌شوم ... 




۱۴۰۲ آذر ۱۴, سه‌شنبه

پراکنده‌های روز چهاردهم از ماه نهم

 

 


اول) برای من "آذر"ماه همانی است که برای بسیاری ماه "صفر" در تقویم قمری؛ تلخ‌زا و سنگین! ... ازش می‌ترسم، نگرانم، دل‌شوره‌ها بیشتر از قبل می‌شود.

دوم) فیلم گیلدا را دیدم. چند وقتی است دوباره هر از چندگاهی فرصت تماشای فیلمی مهیا می‌شود ... همه بازیگران فیلم مُرده‌اند، حتی  ریتا هِیوُرث، در ۳۶ سال قبل؛ چقدر زود.


 

سوم) مجله فردوسی ۶۸ سال قبل را ورق می‌زدم (آخر آبان سال ۳۴). روبه‌روی دانشگاه تهران خریده بودم‌اش؛ چند سال قبل. عکس "گریس کلی" را با شرحی در صفحه سرگرمی‌هایش گذاشته بود. شاه کنونی موناکو، پسر اوست. چه جلوه‌گریی داشت در "پنجره عقبی" هیچکاک؛ اول بار آن‌جا دیده بودم‌اش. گریس کلی ۵ سال هم جلوتر از ریتا هیورث مُرده؛ «هنرپیشه طناز و دلفریب» به قول مجله فردوسی.

 

چهارم) سند ازدواج مرحوم عمه‌جان پیش من است. امضای پدربزرگ (مادری) که عموی عروس خانم هم بوده، توی این سند، چقدر برای ۷۳ سال قبل خوب و خوشگل بوده (آذر سال ۲۹). من هیچ‌گاه مرحوم عمه‌جان را ندیدم و مرحوم پدربزرگ‌ (حاج ابراهیم صباحی) را هم.


 

پنجم) بی‌بی‌سی فارسی "درخت گلابی" را نشان داد. دوباره گریه‌ام گرفت ... درک عجز مطلق در برابر گذر زمان له‌ام می‌کند.

ششم) رنجی که زیر آسمان غزه هست، باید دنیا را می‌کشت. آن همه بچه کشته شده‌اند ... نابودی اسرائیل محال است؛ جهان (هم غیرمسلمانان و هم بسیاری از دول و ملل مسلمان) حالا به فرمول دو دولت رسیده و رضایت داده‌اند، حماس و پدرانش و صهیونیست‌های رادیکال عین دو لبه قیچی علیه این «رضایت»اند که موجب صلح  و آبادی است. فقط تصور کنید در پس هشتاد سال ماجرای لبریز از رنج در غرب خاورمیانه، اگر دولتی فلسطینی تشکیل شود، و سرزمین‌شان به همت خودشان و لطف کشورهای ثروتمند اسلامی آباد شود، اسرائیل تهدید به نابودی و براندازی‌اش را پایان شده بداند و فلسطینیان سرزمین‌های پیش از ۱۹۶۷ را (طبق قطعنامه‌های ۲۴۲ شورای  امنیت) در اختیار بگیرند، چه کسانی متضرر خواهند شد؟! ... خوب فکرش را بکنید!

هفتم) کتاب "انسان آسمان" (مقالات و سخنرانی امام موسی صدر درباره حضرت علی) را خواندم. واضح "ضد یهودی" بوده. شاید اگر اسم‌‌اش "موسی" نبود، کمتر جالب بود!

 

هشتم) در کتاب "من سرنوشت یأسم و امید" این گفته مارتین لوتر کینگ که «مانع اصلی [بر سر راه دستیابی سیاهان به آزادی] میانه‌روهای سفیدپوست‌اند [نه کوکلاکس‌کلان‌های نژادپرست خشن]؛ کسانی که بیشتر سرسپرده "نظم" موجودند تا عدالت؛ صلح سلبی را که به معنای غیاب تنش است ترجیح می‌دهند به صلح ایجابی که به معنای حضور عدالت است» مرا یاد اصلاح‌طلبان خودمان انداخت! ... چه مهم است توجه به تفاوت "غیاب تنش" و "حضور عدالت".  کدام نجات است؟

 

نهم) مارتین لوتر کینگ نوشته بوده: «بی‌عدالتی در یک جا، تهدیدی برای عدالت در همه جاست.» حساب‌اش را بکنید؛ کسی که به این معتقد باشد، حتی در رانندگی حق تقدمی را زایل نمی‌کند؛ معلوم نیست معطلی نابه‌جای کسی که حق تقدم داشت، کجا زخمی بر عدالت بزند. چه حرف عمیقی است این؛ کلمه به کلمه‌اش. "هیچ" بی‌عدالتیی نباید توجیه بشود.

دهم) کتاب اول‌ام برای مجوز رفته ارشاد؛ ۱۰۷ یادداشت را که از بین حدود سه‌هزار یادداشتی وبلاگی‌ام طی ۹ سال (تا انتهای سال ۹۱) انتخاب کرده بودم، بررسی کرده‌اند. حکم داده‌اند هفت یادداشت کلا حذف شود، به اضافه: ۴۴ حذفیه دیگر! حدود ۱۰درصد از متن چهل‌هزار کلمه‌ای اولیه پریده ... اسم کتاب را گذاشته‌ام: «درخت‌ها رفته بودند»؛ عین «کلمات رفته بودند»!

یازدهم) آسمان شهر در این پاییز بدحال، بارها پر از ابر شده ولی دریغ از باران، دریغ از مهر آسمان ... خیلی ناراحت و نگران‌کننده است. روی موبایل، علاوه بر گزارش هواشناسی شهری که در آنم، هواشناسی شهری دیگر هم هست، در دور، «هیچ ربطی به من ندارد» ولی آسمان‌اش خیلی وقت‌ها ابری است و خیلی وقت‌ها بارانی؛ امروز نوشته که تا یکشنبه بارانی است. حسودی‌ام می‌شود به مردمان آن شهر؛ بابت آسمانش، بابت زمین‌ و دریایش، بابت جانی که دارند و ندارم.


 

 

۱۳۹۹ تیر ۲, دوشنبه

دوباره "درخت گلابی"



بعد از 21 سال و 3 ماه، باز دیدم‌اش؛ اسفند 77 بود که اول بار "درخت گلابی" را دیدم؛ در سینمایی در تهران که اسم‌اش را خیلی زود از یاد بردم، شاید همان شب اول. فیلم صد دقیقه بیشتر نیست ولی وقتی تماشایش تمام شد، همین چند شب قبل که دوباره می‌دیدم‌اش، وقت صلاة سحر بود. چند جا فیلم را عقب زده بودم و دوباره تصویرها و کلمات را به جان کشیده و برده بودم؛ با گرهی در گلو و سرشکی بر چشم. قبلا نوشته بودم؛ فیلم را بار اول، اسفند 77، از "نیمه" دیده بودم، از آن سکانسی که "میم" بی‌خداحافظی از "محمود"، داشت از باغ دماوند می‌رفت. تا خود هتل یک طور منگ بودم. خیلی از راه را پیاده رفتم. احساس تنهایی و عجز وسیعی همه هوای دور و برم را تسخیر کرده بود. دو سال (کمتر یا بیشتر) طول کشید تا فیلم به سینمای شهر خودمان برسد. وقتی رسید یک صفحه درباره فیلم در نشریه‌مان نقد و تحلیل و گزارش منتشر کردیم که شاید تعداد بیشتری از مردم بروند و فیلم را ببینند. "درخت گلابی" تجربه تجاری موفقی برای داریوش مهرجویی نبود. خیلی‌ها با من موافق نبودند که "درخت گلابی" فیلم خیلی خوبی است؛ به تعبیر منتقدی حتی در مرز شاهکار. هوشنگ گلمکانی فصل تابستان فیلم را بهترین عاشقانه سینمای ایران خوانده بود. هفت سال قبل کتاب فیلمنامه‌اش را گیر آوردم و تا امروز نمی‌دانم چند ده بار از صفحه اول به آخر و از صفحه آخر به اول ورق زده‌ام، نوشته‌ها را چند باره خوانده‌ام و عکس‌هایش را چندباره دیده‌ام. به علی بزرگیان عزیز سپرده‌ام که دفعه بعد پیش "گلی ترقی" رفتنی مرا هم با خودش ببرد. درخت گلابی را بر اساس "کتاب درخت گلابی" خانم گلی ترقی ساخته‌اند. فیلمنامه را اما داریوش مهرجویی و گلی ترقی با هم نوشته‌اند. همین فیلم بود که مرا به خواندن همه کتاب‌های خانم گلی ترقی واداشت غیر از خود کتاب "درخت گلابی" که نخواسته بودم طعم "فیلم" را تغییر دهد! 21 سال قبل که فیلم را دیدم، تصورم این بود آن درخت‌ها و آن باغ دماوند و آن خانه باید هنوز باشند و من کاش بتوانم از نزدیک‌ ببینم‌شان. چرا دنبال این رویا نرفتم؟ حالا که 23 سال از ساخت فیلم گذشته و باغ‌ها و "قدیم"ها بیشتر از پیش سوخته و ریخته‌اند، رد آن شور غریب "درخت گلابی" هنوز همان‌جا هست؟ (همیشه خیال کرده‌ام گلشیفته (فراهانی) روزی چنان از دنیا خواهد رفت که  در درخت گلابی "میم" (با بازی گلشیفته) از  دنیا رفت؛ در غربت، نابهنگام ... و نمی‌دانم چرا هیچ از این حس خوشم نمی‌آید). درخت گلابی  در مذمت "سیاست" و "فریب" و در نکوهش "فراموشی" بسیار خوش درخشیده ... محمود جایی از فیلم می‌گوید: «پایم که به زمین می‌رسد می‌فهمم که کلاه بزرگی به سرم رفته و این کلاه مثل سایه غمگین سرنوشت از آن پس رد پایم را تعقیب می‌کند.»
.
**
برخی پست‌های وبلاگ با ردی از "درخت گلابی":
یاد گذشته – مهر 85
گلی ترقی – آذر 89
چهارپاره – 57 – بهمن 90
شعر جمعه – 17 – بهمن 91
نامه 38 – آبان 92
نامه 137 – فروردین 93



۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه

بیماری علاج‌ناپذیر «کسی بودن»


به هر جا می‌نگرم، درختی رنگین می‌بینم که چون شاهزاده خانمی آینه به دست، محو تماشای خودش ایستاده و آن پرسش اساسی ابدی را تکرار می کند: «آینه! بگو زیباترین زن دنیا کیست؟! بهترین، بزرگ‌ترین، هنرمندترین»باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است. لبریز از هیاهوی حیاتی مغرور! همه، جز درخت گلابی، که با بدنی خاموش و دست‌های خالی میان آن همه ولوله و رشد و رویش ایستاده و گوش‌اش، بدهکار ملامت این و آن نیست! انگار شیخ پیری است نشسته در خلوت! متواضع، شکرگزار و شکیبا! این درخت هوشیار است و به تماس انگشتان من پاسخ می‌دهد. این درخت، حرفی پنهانی دارد و با من در نجواست. به شاخه همین درخت بود که مادر بزرگ پشه‌بندش را می‌بست و در کنار همین درخت بود که پدر به نماز می‌ایستاد ... این درخت با من آشناست! کدخدا می‌گفت این درخت دوباره بار خواهد داد، وقت مناسب. فعلا که سکوت کرده و انگار به نظاره‌ی جهان و خودش نشسته است. بوی خودش را می‌دهد. بوی تنه‌ای انباشته از تجربه‌های غنی و دقیقه‌های معطر و عشق‌ها و دردها و بویی دیگر؛ بوی کفش‌ کتانی «میم» ...
کاری که برایم آسان بوده و حالا یک مرتبه بدون دیلی آشکار، دلیلی قابل قبول و توجیه، تبدیل به جان کندنی دردناک شده، به دست و پا زدنی بی‌حاصل، چلپچلوپی ناشایانه در حوضی گود، مثل دویدن در خواب، میخکوب روی نقطه‌ای ثابت. نمی‌توانم بنویسم. اعترافی تلخ. همین است که هست و نمی‌خواهم بنویسم. اعترافی تلخ تر. اگر هم بخواهم بنویسم – اگر – نمی‌دانم درباره چی بنویسم. حرف‌هایم ته کشیده و کفگیرم به ته دیگ خورده است ...
اگر ننویسم به کی بدهکارم؟ اول از همه به خودم، به این «خود ِ متکثر منتشر بزرگ» که نمی‌تواند چشم از تصویر رنگین و پرزرق و برق‌اش بردارد که «معتاد به حضور و شکفتن و گفتن» و «نیازمند به جلوه‌گری و نمایش» است ...
کاش می‌شد از این بیماری علاج‌ناپذیر «کسی بودن» شفا یافت و برای زمانی کوتاه به چشم نیامد. یا نیاز به این رؤیت نداشت، نیاز به انعکاس – به تکثیر – به انتشار – انتشار خود ...
.
.
درخت گلابی / داریوش مهرجویی و گلی ترقی / 1376






۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

فیلم‌های سینمایی دلخواه من - 1


نوشته بودم که افتاده‌ام توی دور فیلم دیدن(+). لیست فیلم‌های دلخواهم کامل و کامل‌تر می‌شود. از همه دوستانی هم که فیلم معرفی کردند واقعا ممنونم.
.
در این مدت البته گاه فیلمهایی دیدم که هر چند تا به آخر و کامل به تماشایشان نشستم، اما خوب نبودند، و گاه وقت تلف کردن صرف، یا اینکه خوشم آمد اما فقط برای یک بار دیدن. فیلمهای دلخواه، به گمانم باید به بیش از یک بار دیدن‌اش بیارزد. لیست این فیلمها، 19 فیلم تا به حالا، اینهایی هست که در ادامه می‌خوانید و البته ترتیب خاصی ندارد. سعی کرده‌ام یکی دو جمله درباره هر کدام‌شان بنویسم. این سلیقه من است و البته هیچ دلیلی ندارد با سلیقه شما و دوستانی دیگر همخوانی داشته باشد!
.
درخت گلابی: اگر خواننده این وبلاگ بوده باشید، از حد ارادت من به این فیلم خبر دارید! اینجا (+) برخی نوشته‌های مرتبط با این فیلم را می‌توانید بخوانید.
.
The Truman Show (+): احتمالا اگر حافظ شیرازی می‌خواست فیلمی برای «از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر ...» بسازد، همین فیلم را می‌ساخت!
.
 Underground(+): حکایت جوامعی که کسانی، کسانی دیگر را توی زیرزمین حبس می‌کنند و با جنگ و ادامه آن، به ارگاسم می‌رسند.
.
The lives of others  (+): وقتی یک بازجوی خشن سازمان اطلاعات آلمان شرقی، انسانیت و اخلاق را برمی‌گزیند. این فیلم را با حسی وصف‌ناپذیر در روزهای سخت سال 88 دیدم.
.
The flowers of war (+): مجال اشک می‌دهد. در دل ویرانه‌های جنگ، گُل نشان می‌دهد. قبل از فیلم، شعری متعالی است.
.
Inception: شاید ناچار شوید به خواب‌های خودتان، به شکل زندگی خودتان، از نو نگاه کنید.
.
Schindler's list: آقای شیندلر، جایی که باید، تصمیم می‌گیرد انسانیت را برگزیند. اگر به تاریخ جنگ جهانی دوم علاقه دارید نیز، باید یکی از انتخاب‌هایتان دیدن این فیلم باشد.
.
In to the wild  (+): بعضی طول عمر ندارند، عرض عمر دارند؛ عرض عمرشان است که ارزشمندشان کرده. تا مدت‌ها بعد از دیدن این فیلم، به یادش که می‌افتادم خیره می‌شدم به یک نقطه غریب.
.
Crash (+): مجال تردید به خودتان بدهید؛ همزمان با این که از یاد نمی‌برید شما همه کاره همه تدبیرها نیستید؛ یک قدرتی همیشه بالای قدرت تدبیر شما هست. این البته پیام امید هم می‌دهد.
.
V for Vendetta: من یکی از رمانتیک‌ترین سکانس‌های سینمایی را در این فیلم دیدم؛ جایی که که زن لب ماسک را بوسه می‌زند. این فیلم البته بیشتر، طغیان بر نظام جابر حاکم را، و باز شاعرانه، به تصویر کشیده
.
Leon (+): آدمکش حرفه‌ای جایی که باید، تصمیمی انسانی می‌گیرد! یک فیلم اکشن دیدنی.
.
Closer (+): مرز عشق و هوس کجاست؟ کی به کی نزدیک‌تر است؟ چرا؟
.
The English Patient (+): کم‌نظیر است. مجال اشک می‌دهد. آن صحنه‌ای که سرباز هندی در پیچ راه، دور و گم می‌شود را نمی‌دانم چند بار، دوباره و دوباره، دیدم. آن غار تنهایی هم که می‌ترکاند بغض را.
.
The Notebook (+): شعار پوسترش فوق‌العاده است و خلاصه‌ترین روایت از فیلم:  With every great love comes a great story
.
Once Upon A time America (+): بعضی رازها بیش از اندازه دورند، بیش از اندازه مهم؛ و سختی همین جاست.
.
Papillon : آزادی چقدر می‌ارزد؟
.
Reader : وقتی گوشه‌ای از دل، برای همیشه خالی است و خالی می‌ماند.
.
Malena: یک فیلم که می‌شود خیلی راجع به آن سکوت کرد به احترام! ... «تنها کسی که هیچ وقت او را فراموش نخواهم کرد، کسی است که هرگز نپرسید که او را فراموش خواهم کرد؟»
.
Don't Move: به  Match point ترجیح‌اش می‌دهم و این نه به خاطر سوگیری متضاد دو داستان است. موسیقی و ترانه‌های دلنشینی دارد. نقش آن کفش پاشنه بلند قرمز در فیلم ستایش برانگیز است. این فیلم آخرین فیلمی است که دیده‌ام؛ دیروز.
.
.
پ.ن: هش‌تگ فیلم_سینمایی را در گوگل‌پلاس که ملاحظه کنید (اینجا +)، پراکنده‌های دیگری را درباره فیلمهایی که دیده‌ام، می‌توانید بخوانید. البته همه نوشته‌ها زیر این هش‌تگ مربوط به من نیست.

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

شعر جمعه - 17

.
خوابهایم؟
برای تو چه فرقی دارد؟
تو که آوازی بلد نیستی
و به اشکهای من دست نمی‌زنی
می‌ترسی ساختگی باشند؟
می‌ترسی آثار بلند ِ باران باشند؟
با این حال برایت می‌گویم
خوابهایم پر از شکوفه‌های آلبالو
گیلاس،
سیب،
گلابی و آواز قناری ست ...
بعضی وقتها هم ساقه‌های طلایی گندم
که معلوم نیست چطور پر می‌کشند و
از روی رودخانه می گذرند ...
بعد فقط یک کلبه می‌بینم
پر از گرمای فراموشی
پر از درک اکنون.
این همه لحظه‌های رنگارنگ
این همه زمزمه‌های شیرین و مهتابی
من کجا هستم؟
کِی به زندگی بهاری تو می‌رسم؟
وقتی تابستان می‌آید
دست بر پیشانی تب می‌گذارم
و مدام مثل ذکر و دعا زمزمه می‌کنم:
پاییز را دوست ندارم
پاییز را دوست ندارم
و چرا همه اصرار دارند که این فصل ِ باروری شعر است
من گرمای درخت ِ انگور را به برگهای زردِ فرو افتاده نمی‌فروشم
من مال فصل انگورم
و رفته رفته می سوزم
اما شعله‌هایم همه سرد می شوند
و هر سرد یک لبخند ِ طولانی است ...
.
.
.
وحیده محمدی‌فر
.
این شعر را «میم» (با بازی گلشیفته فراهانی) در «درخت گلابی» خوانده
.
.