‏نمایش پست‌ها با برچسب فساد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فساد. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه

لبه تاریکی؛ ۳۶ سال بعد

 اشاره: مدت‌هاست این متن را نوشته‌ و دل ِ انتشارش را نداشته‌ام. روزهای پر از اندوه و استیصالی را از سر می‌گذرانیم؛ کشور و ملتی که می‌توانست این روزهایش پر از نور و امید و شادی باشد، در گورستان‌های آباد شده، عزیزان خود را به دل سرد خاک می‌سپارد ... این متن هم البته از جنس دلتنگی و اندوهی است که انگار حالا ذاتی شده و حضورش را بر همه لحظات من تحمیل کرده است.
**


دانش‌آموز اول دبیرستان بودم؛ سال ۶۸.


آخر ِ شب چهارشنبه‌ای، شبکه اول پخش سریال «لبه تاریکی» را شروع کرد. 
۳۶ سال قبل، تماشای سریال‌ از تلویزیونی که دو شبکه هم بیشتر نداشت، یک سرگرمی پرطرفدار و کم‌نظیر بود.
و من، مثل بسیاری نمی‌دانستم، این چه سریالی است و خواهد شد؛ خیلی بالاتر از یک سریال جنایی معمولی!
 

 


«اِما کِری‌ون» را اول بار در این قاب دیدیم؛ حوالی دقیقه دهم فیلم. دختری زیبا و پرانرژی که پدر شیفته‌اش بود و پس از مرگ مادر در کودکی امِا، با هم مانده بودند. اِما عضو گروهی به اسم «گایا» بود؛ یک جنبش ضدفعالیت‌های هسته‌ای و حامی محیط‌‌زیست (بعدها توجه‌مان جلب شده بود به اسم شربت «گایا فنزین»!).
اِما ۴ دقیقه بعد از اولین باری که دیدیم‌اش، کشته شد؛ جلوی چشم‌های پدر ... و جلوی چشم‌های ما!
دنیا ناگهان و بی‌رحمانه و دور از انتظار، سیاه و ستمکار شده بود انگار!


شوک و اندوهی را که یک نوجوان ۱۴ ساله از تماشای این صحنه و داستان داشت، چطور می‌شود توصیف کرد؟!


پدر «اِما» (با بازی باب پک) افسر پلیس بود و مرحوم جلال مقامی با احساس تمام صداپیشگی نقش او را بر عهده داشت؛ آن اندوهی که جان پدر را آزرده بود بسیار عالی و هنرمندانه به تصویر و به صدا کشیده شده بود؛ زیر بارانی که همیشه و شدید بود و به فیلم حسی بی‌امان از ناامنی و ابهام در چیستی آن‌چه چشم می‌بیند می‌داد.


فردای آن روز در کلاس، همه درباره «لبه تاریکی» حرف می‌زدند؛ از موسیقی تیتراژ شروع و آن وهمی که در آن القا می‌شد تا زیبایی دخترک، تا داستان و آن شوک دور از انتظار.
همه پنج هفته بعد، ما روزشماری می‌کردیم که چهارشنبه برسد و بدانیم داستان چه می‌شود؛ قاتل که بود؟ چرا ماجرای قتل این همه مهم شده بود؟ چرا افسر «سیا»، با آن هیبت خونسرد و جدی و حتی دوست‌داشتنی، درگیر پرونده بود؟!


وقت پخش آخرین قسمت، قسمت ششم، برق‌ «رفت» و تا پایان وقت پخش، نیامد که نیامد!  
دوباره فردای آن روز همه درباره «لبه تاریکی» می‌گفتیم؛ این بار از حس کلافگی‌مان وقتی بعد از کلی انتظار، ندانسته بودیم ماجرا آخر سر به کجا رفت و رسید!


حالا یادم نیست که آن نقل ناقص و مبهم از پایان داستان سریال از کجا به گوش ما رسید که نشان می‌داد سرآخر، این آدم‌های خوب و رنجور و منتظر انتقام به چیزی که می‌خواستند نرسیدند و قدرت ِ برتر ِ نامرئی، دوباره برنده شد!


هفته بعدتر مجله صداوسیما (سروش) را خریده بودم که سر از ماجرا در بیاورم و چیزی جز سابقه بازیگران و چند عکس بهداشتی از فیلم در آن نبود!


شاید اعتماد به این حس (به برنده شدن شرّ در داستان فیلم) بود که باعث شد در تمام ۳۶ سال بعدی دنبال این سریال نگردم؛ که دوباره و شاید چندباره ببینم‌اش؛ شاید اصلا باید وقت درست‌اش می‌رسید ... که انگاری، همین چند روز پیش وقت‌اش بالاخره رسید و من برای بار دوم این سریال را – این بار با قسمت آخرش - دیدم و بیشتر از قبل، متوجه خارق‌العاده بودن این سریال دوست‌داشتنی ِ باستانی ِ پر از حرف و نشانه شدم که حالا «قدیمی» شده بود و دلبرانه‌تر و غم‌انگیزتر؛ چیزی فراتر از خون به ناحق‌‌ریخته‌ی دختری زیبا و خیرخواه و پدری که قرار نبود کوتاه بیاید حتی تا «لبه تاریکی» و خود تاریکی. «داریوس جدبرگ» (همان مامور سیا که سیاه نبود و خاکستری بود و این از دلپذیری شخصیت‌پردازی‌های سریال بود) وقتی خواسته بود به پدر از نشانه‌های وجود خیر و شر بگوید (در قسمت پنجم)، به یاد او آورده بود که آن چشمه آب تازه، در محل قتل دخترک، پس نشانه وجود کدام نیروست در جهان؟! ... این طور شرقی‌طور و ماورالطبیعه در سریالی بریتانیایی.

 

 خوانده بودم: «سریال لبه تاریکی برای بسیاری نه یک سرگرمی، بلکه یک هشدار سیاسی، یک مرثیه انسانی، و یک شاهکار فراموش‌نشدنی است. درست به همین دلیل است که وقتی درباره این اثر حرف می‌زنیم، از کلمه شاهکار بدون اغراق استفاده می‌کنیم» و این‌که «در پژوهش‌های دانشگاهی و تحلیل‌های فرهنگی، از آن به عنوان نمونه‌ای از «تلویزیون اندیشمندانه» یاد می‌شود. مفاهیمی مانند قدرت، سکوت، سوگ، فساد و آگاهی در این سریال به نحوی پرداخت شده‌اند که هنوز هم برای مخاطب امروزی معنا دارند.» (منبع)
 


یک جایی، از قضا در قسمت آخر، میانه‌های قسمت آخر، «اما» در کنار پدر ظاهر می‌شود، در جوار رودی که جاری‌ست، و به او، در حالی که صدای آب ِ روان و موسیقی ِ همراه، بیننده را مسحور کرده، از راز «گُل‌های سیاه» می‌گوید،  از توانایی زمین برای محافظت از خودش «به وقت‌اش»؛ بگذریم که در دوبله فارسی، به احمقانه‌ترین شکلی که میسر بوده، ترجمه شده! 
 


 

**
دانش‌آموز ۱۴ساله، ۳۶ سال بعدتر یک سریال را شاید بهتر دیده است؛ وقتی که لابد وقت‌اش رسیده؛ شاید مثل «برادران کارامازوف» که هفده سال توی قفسه‌ی کتابخانه‌اش بود و نشد و نخواست و نتوانست بخواند ولی وقتی خواند، یکی از بهترین جمله‌های عمرش را در آن یافت (که «خدا در حقیقت است نه در قدرت»). حالا آن ندانستن و بی‌خبری را شاید با تاخیری بزرگ جبران کرده است.  



... امّا غم فقدان و عجز ِ بی‌ذره‌ای ‌پایان در برابر قدرت ِ گذر بی‌توقف و سریع زمان، او را مقهور کرده؛ رنجی که بی‌تردیدی دارد جان‌اش را می‌ساید و تماشای یک سریال روزگار نوجوانی هم بر کوره آن بیشتر دمیده؛ حالا که به خصوص، داستان در سرزمینی بود که در آن، باران بسیار می‌بارد و آن چشمه در پای پله‌ها، دور ِ دور است!

۱۴۰۴ مهر ۱, سه‌شنبه

دو واقعیت مهیب


🔹 واقعیت مهیب اول) عقب‌نشینی و تسلیم «جمهوری اسلامی ایران» در برابر «آمریکای ترامپ» و «اسرائیل نتانیاهو» یعنی اعتبارزایی برای این دو پلید ِ شرور و اعتبارزدایی از توان مقابله با زور و زر و تزویر.

این البته معلول ِ راه و روش – به نظر ِ من ِ نوعی - «نادرستی»ست که برای این مقابله تعریف شد؛ نه با «ساعد سیمین» می‌شد با «فولاد» بازو پنجه کرد (که سعدی علیه‌الرحمه هم هفتصد سال قبل گفته بود: چون نداری ناخن درنده تیز / با بدان آن به که کم گیری ستیز - هر که با فولاد بازو پنجه کرد / ساعد سیمین خود را رنجه کرد)، نه مقابله با شیطان با راه‌های گاه شیطانی موثر می‌افتاد چون هم فرصت بهره‌بردن از نصرت الهی زایل می‌شد و هم همدلی مردم به طرق مختلف از کف می‌رفت که انگار رفته.

هفت سال پیش این یادداشت را نوشته بودم : 



چقدر خوش بود اگر کشور ما، مأمن مظلومان عالم بود، پناهگاه مستضعفان، استخوان در گلوی زورگویان، چشم امید آزادی‌خواهان. می‌شدیم حلقوم برای صدای بی‌صداها، گوش برای همه کسانی که پشت درهای بسته، حق‌شان را در معاهده‌های رنگارنگ و شیک، به یغما می‌برند، مشت بر دهان و سینه آنها که خروش ستم‌دیدگان را با حبس و زجر و تبعید و اعدام پاسخ می‌‌دهند، دست ِ دستگیر همه فقیران عالم، همه گرسنگان دنیای عفونت‌زده، همه جنگ‌زدگان غریب. اما نشد، چون قرار نبود، هم این‌ها بشویم و هم ستمگر را به دو قسمت تقسیم کنیم؛ ستمگری که با ما دوست است، و ظالمی که ما را دوست ندارد و ما باید با این نوع دوم، فقط، بجنگیم. همه‌ی کار از همین خوب و بد کردن «ستمگران» و «ستمگری»، خراب شد؛ دسته‌ای از ستم‌ها برایمان توجیه شد، دسته‌ای دیگر را توجیه کردیم و دسته‌ای را نه. وقتی این طوری شد، دیگر حتی ستم‌ستیزی‌های درست و به‌حق‌مان آلوده شد، خلوص‌اش را باد برد، شیطان دست‌هایش را به هم مالید از عادت ما به قربانی شدن آرمان‌های انقلابی‌مان پای مصالح دوستان ِ ستمگر و پای «بقا» به هر بها. نقل شده که به شهید بهشتی گفته بودند: حالا که شعار «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده، شعار جدید بدهیم؛ «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است»، گفته بود: «رضاخان با مادر شاه ازدواج کرده بود. این شعار حرام است. از پله حرام که نمی‌شود به بام سعادت رسید» ... بهشتی خیلی زود رفت تا نبیند «پله حرام» به تولید انبوه می‌رسد و بام سعادت، هی دور می‌شود از ما، هی بالاتر می‌رود. ما کاریکاتور خودمان شدیم. ما ستمکار شدیم و فروریختیم. گره در گره. خدا بنی‌اسراییل را چهل سال آواره کرد، چون مدام بهانه آوردند، چون مدام نشانه‌ها را به کوری‌شان حواله کردند،  چون توهّم زدند که منّت سر حضرت حق هستند و نبودند.




امام علی‌ع فرموده بود: «و من به یقین می‌دانم آنچه را که شما را اصلاح خواهد کرد ولی من با افساد خود، شما را اصلاح نخواهم کرد.»
  


🔹 واقعیت مهیب دوم) تصور ته ِ خط ِ تسلیم «نشدن»، در این شرایط بد اقتصادی و رکوردزنی فقر و انواع ناترازی و کمبودها (از آب - مایه حیات - تا برق و گاز) و انواع فسادها و افتراق‌های اجتماعی، بسیار هراس‌انگیز است. بحران آب به تنهایی به قدری جدی است که باید عمل و فکر هم حکومت و هم مردم، از هر بحران دیگری، برای تمرکز روی این یک بحران، رها باشد که نیست. در این شرایط، مبانی اخلاقی جامعه نیز با سرعت و شدت در حال تخریب است؛ دروغ گفتن برای نفع بیشتر و یا ضرر کمتر، آسان و آسان‌تر شدن عبور از مرزهای انصاف، کور و کر شدن‌های انتخابی و برنده دانستن ارباب زر و زور و تزویر، بی‌تردید نشانه و توصیف‌ یک جامعه بهشتی و آرام نیست؛ آتشی که زیر خاکستر هست، تر و خشک سوزان است.




۱۴۰۳ تیر ۱۸, دوشنبه

علاج بی‌علاج

 این یادداشت را پیش از برگزاری انتخابات نوشتم و برای دوستانی معدود و محدود فرستادم.
حالا که انتخابات تمام شده و شائبه تخریب انتخابات برطرف، آن را این‌جا منتشر می‌کنم.


*

اول) دولتی که رئیس آن خوشایند و مورد حمایت نهادهای دور از دسترس رأی مردم نباشد (عمدتا به دلایل سیاسی، به اتهام انقلابی یا در خط فلان نبودن)، دولتی موفق از کار در نخواهد آمد حتی اگر واقعا موفق بوده باشد؛ به این معنا که تریبون‌های بی‌شمار و رسانه‌‌های مسلط آن جریان ِ دور از دسترس رأی مردم، او را ناموفق جلوه خواهند داد. نمونه بارز، دولت محمد خاتمی است که با وجود ثبات و رشد بالای اقتصادی، با مقابله، معارضه و تبلیغات مسموم بخش‌های مهمی از حاکمیت روبه‌رو بود. اگر مصیبت کرونا و دونالد ترامپ نبود، چه بسا دولت روحانی نیز نمونه بارز دیگری از این زمره می‌بود؛ موفق در عرصه اقتصادی ولی ناموفق‌نما! متقابلا؛ چنان‌چه رئیس دولتی خوشایند بوده باشد (نه لزوما: برای همیشه)، حتما موفق‌ بوده حتی اگر واقعا نبوده! مثل دولت‌های محمود احمدی‌نژاد و ابراهیم رئیسی.



دوم) حدود یک سال قبل از انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۰، آیت‌الله خامنه‌ای گفت: «دولت جوان و حزب‌اللهی علاج مشکلات کشور است.» یک سال بعد در انتخاباتی عجیب، در حالی ‌که آرای باطله حائز رتبه دوم شده بود، ابراهیم رئیسی برنده شد؛ یک رئیس‌جمهوری "انقلابی و خستگی‌ناپذیر" و مورد حمایت تام و تمام نهادهای دور از دسترس رأی مردم، اما او پیش از سومین سالگرد ریاست‌جمهوری‌اش در حادثه‌ای درگذشت در حالی‌که به رغم تمامی تلاش‌ها مشکلاتی که اکثریت مردم آن‌ها را مشکل می‌دانند (تورم و تحریم و فساد) علاج نشدند و حالا انتخابات برای انتخاب رئیس دولت چهاردهم در حال برگزاری است با این خبر داغ که "مسعود پزشکیان"  ِاصلاح‌طلب که سال گذشته ابتدا برای نمایندگی مجلس هم رد صلاحیت شده بود، حالا برای ریاست‌جمهوری تایید صلاحیت شده است.

سوم) آیا علاج مشکلات هنوز هم سرکار بودن و سرکار آمدن دولت جوان انقلابی است؟ نظام که لاجرم خواستار علاج مشکلات است، همه دولت‌ها هم که انقلابی و جوان نیستند؛ حالا آیا می‌توان نتیجه گرفت که دولت "ناانقلابی" مسعود پزشکیان علاج نخواهد بود ولی می‌تواند سر خوبی برای شکستن کاسه و کوزه علاج نشدن مشکلات داشته باشد؟! به گمان کسانی، گره مشکلات باز نخواهد شد چون وجود برخی از مهم‌ترین گره‌ها به تصمیم‌هایی برمی‌گردد که دولت‌ها نقشی در اتخاذ آن‌ها ندارند؛ از آن جمله مهم‌ترین‌شان: فعالیت‌های مناقشه‌برانگیز هسته‌ای و معارضه با منافع قدرت‌های اقتصادی تحت عنوان "خط مقاومت" و "تقویت نیروهای نیابتی". حالا طبیعی نیست کسانی ظنین باشند که نکند قرار است گناه علاج نشدن مشکلات (تورم و تحریم و فساد) به گردن دولت ناانقلابی پزشکیان گذاشته شود؟ پس آیا بهتر نیست اصلاح‌طلبان هر چه زودتر پای خود را از این بازی بیرون بکشند؟ حتی اگر فرض کنیم پزشکیان برنده نشود، نفس حضور او که به انتخابات جلوه‌ای رقابتی‌تر از انتخابات سه سال قبل داده، موجب افزایش مشارکت می‌شود؛ افزایش مشارکتی که صاحب آن خوب بلد است در پس سه انتخابات سراسری اخیر با مشارکت کمتر از ۵۰ درصد، از آن چگونه در مجامع ملّی و فراملّی به نفع ادامه وضع موجود بهره ببرد! این یک بازی  دو سر بُرد نیست؟!

چهارم) در یادداشت‌های اخیراً منتشر شده مرحوم هاشمی رفسنجانی (مربوط به سال ۸۰؛ همان سالی که محمد خاتمی با رأیی بیشتر از دوم خرداد ۷۶ برای بار دوم برگزیده شد)، آمده که حسن روحانی به هاشمی خبر می‌دهد که «خاتمی را "ناراحت" دیده، رئیس‌جمهور از نامزد شدن در دور دوم ریاست جمهوری پشیمان است و می‌ترسد نتواند دوره را به سر رساند؛ چون با توجه به نزاع‌ها و اختلاف نظر با رهبری، کار مهمی نمی‌تواند انجام دهد» (ص ۵۲۳). حسین مرعشی هم از قصد خاتمی برای استعفا به دلیل اختلاف با رهبری خبر می‌دهد؛ «آقای خاتمی ناراحت است و می‌گوید به کلی مأیوس است که بتواند کاری از پیش ببرد و از عدم هماهنگی با رهبری ناراحت است و می‌گوید سه روز قبل از روزهای ملاقات ناراحت است؛ به خاطر انتقاداتی که از ایشان می‌شود و دو روز بعد از ملاقات هم تحت تأثیر اظهارات‎شان ناراحت است و گفت منتظر فرصت مناسبی است که کنار برود» (ص ۵۵۸). خاتمی معصیت‌کار است که بازی را ادامه داد و مردم را هم در جریان نگذاشت. این البته به هر صورت مربوط به گذشته است اما درس مهمی که فراموش می‌کنیم این است که رئیس‌جمهور در مردم‌سالاری دینی به شوخی می‌ماند؛ جواز این شوخی را هم قانون اساسی صادر کرده است. این یعنی امیدواری به اثربخشی او هم یک شوخی است مگر این‌که دل‌خوش باشیم مثلا به بودن ظریف و زنگنه و نبودن عبداللهیان و عبدالملکی؛ دلخوش به نقش ایوان؛ علاج بی‌علاج!

+

این یادداشت مرتبط را بخوانید.


۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

📚 اسماعیل افتخاری؛ تیغ‌زن بود، رئیس کمیته شد، زندانی شد، کشتی خرید




در کتاب خاطرات محمد بلوری (روزنامه‌نگار پیش‌کسوت با ۶ دهه سابقه روزنامه‌نگاری) می‌خوانیم:



یکی از خبرنگاران ما گزارش داده بود در عمارت باشکوه حبيب القانيان (ثروتمند معروف، بناکننده عظیم‌ترین برج فولادین تهران واقع در خیابان استانبول، مشهور به ساختمان پلاسکو) گنجینه‌ای از آثار بی‌نظیر باستانی و مجموعه‌ای از مجسمه‌ها، شمشیرها، کتیبه‌ها و هدایایی که امپراتوران اروپایی به شاهان صفوی و قاجار اهدا کرده بودند، نگهداری می‌شد که برخی از آنها قابل ارزش‌گذاری نبودند. بسیاری از این آثار [پس از انقلاب اسلامی و] پس از سرقت، به مجموعه‌داران خارجی فروخته و به خارج از کشور انتقال داده شدند.


یکی از این افراد [سارق] اسماعیل افتخاری بود که با ورود به کمیته‎های انقلاب اسلامی با حیله و تزویر به فرماندهی کمیته منطقه ۱۲ انقلاب رسید و سرانجام با چندین اتهام تحت تعقیب قرار گرفت و محاکمه‎اش در دادگاه کیفری تهران چنان سروصدایی در میان مردم راه انداخت که برای همه شوک‎آور بود آن گونه که مطبوعات بر اساس ادعانامه دادستانی نوشته بودند این مرد معروف به "اسمال ‎تیغ‎زن" در دوران پیش از انقلاب دارای پیشینه باج‎گیری و تیغ‎زنی و شرارت در محله بدنام تهران (معروف به شهر نو) بود و چند بار با همین اتهام‌ها به دست مأموران شهربانی دستگیر و زندانی شده بود.


اسماعیل افتخاری آن گونه که در پرونده اتهامی‌اش آمده، پس از انقلاب ابتدا گروهی به نام «گروه ضربت» در جنوب تهران به بهانه مبارزه با افراد ضدانقلاب و ساواکی‌ها راه‌اندازی کرد. این گروه به خانه‌ها، فروشگاه‌ها و شرکت‌های مختلف هجوم می‌برد و ضمن دستگیری افراد اموال آنها را چپاول می‌کرد تا این که با تشکیل کمیته‌های انقلاب اسلامی وارد این نهاد انقلابی شد و پس از مدتی به عنوان اولین فرمانده کمیته انقلاب منطقه ۱۲ منصوب شد.
فعالیتش در کمیته‌ها تا سال ۶۴ ادامه داشت و سرانجام در دهه هفتاد، ضمن اخراج از کمیته با یک پرونده قطور برای محاکمه در برابر قضات دادگاه کیفری تهران قرار گرفت.
براساس کیفرخواست دادسرای تهران عمده اتهامات‌اش سوءاستفاده از موقعیت شغلی اقدام به اخاذی، تصرف اموال دیگران و زمین‌های مردم در شمال و حوالی کرج، آدم‌ربایی، آزار و اذیت زنان و دختران، قتل، تعرض به عنف و ... بود.


همزمان با نخستین جلسه محاکمه این فرد در آبان ۷۸ دبیر گروه حوادث روزنامه ایران بودم و هر روز جریان این محاکمه را در صفحه حوادث منتشر می‌کردم که خوانندگان بسیاری داشت.


روزی که قرار بود چند تن از شاکیان عليه متهم شهادت بدهند همراه با خبرنگار حوادث در این دادگاه به عنوان تماشاگر حضور داشتم. از شاکیان حاضر در دادگاه یکی هم مادر میانسالی بود که در برابر دادرسان ایستاد و با شرح ماجرای ربوده شدن دختر شانزده ساله‌اش حاضران در جلسه دادگاه را به شدت متأثر کرد.


این مادر خطاب به قضات دادگاه گفت: «یک روز بعد از ظهر، هرچه منتظر ماندم که دخترم از مدرسه به خانه برگردد خبری از او نشد. با مدرسه‌اش تماس گرفتم. گفتند دخترم، یلدا، با دیگر بچه‌ها مدرسه را ترک کرده. سابقه نداشت دخترم بی‌خبر از من یا دوستانش جایی برود. دلم به شور افتاده بود به خانه آشنایان و هر دوستی که می‌شناختم سر زدم اما هیچ‌کس خبری از یلدای من نداشت. بعد با کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها تماس گرفتیم حتی به پزشکی قانونی سر زدیم ولی بی‌فایده بود. آن شب از دلشوره و اضطرابی که داشتم تا صبح خوابم نبرد خلاصه کنم؛ شش شبانه‌روز خواب و خوراک نداشتم. کارم گریه بود و چشمم به در که تنها جگرگوشه‌ام کی پیدا می‌شود. شش شبانه‌روزم با اشک و آه و انتظار گذشت تا این که دخترکم با حال پریشانی به خانه برگشت. تعریف کرد: موقع ظهر که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم در میدان هفت تیر ماشین کمیته جلوی پایم ترمز کرد. فرمانده کمیته پیاده شد و به بهانه این‌که با ضدانقلاب رابطه دارم من را سوار ماشین کرد و گفت باید از من بازجویی شود اما به این بهانه من را به خانه‌ای برد و در آنجا با دو تای دیگر بساط عیش و عشرت راه انداختند و آزار و اذیتم کردند. بعد از این مدت هم همین فرمانده من را آورد و در همان میدان پیاده‌ام کرد که به خانه‌مان برگردم. این مرد یعنی همین اسماعیل افتخاری تهدیدم کرد که اگر در این باره به کسی حرفی بزنم سر به نیستم می‌کند.»
این مادر آنگاه چشمان پر اشکش را پاک کرد و ادامه داد: «وقتی شنیدم این مرد را دستگیر کرده‌اند برای شکایت پیش بازپرس رفتم و قضیه را برایش تعریف کردم. بازپرس دستور داد در اداره آگاهی دخترم را با این مرد روبه‌رو کنند. روزی که در اداره آگاهی دخترم وارد اتاق افسر بازجو شد وقتی چشمش به این مرد افتاد رنگ از صورتش پرید، بدنش به تشنج افتاد و با حالت تهوع گریه‌اش گرفت که از اتاق بیرونش بردند و بعد از آن هم دیگر حاضر نشد با این فرد روبه‎رو شود چون هر وقت به یاد این مرد می‎افتاد بدنش به رعشه در می‎آمد و حالت تهوع پیدا می‎کرد.»


در این دادگاه طبق کیفرخواست دادستان "اسمال تیغ‎زن" به انواع سوءاستفاده از عناوینی چون معاون وزارت اطلاعات متهم بود و در ارتباط با ربودن زنان، تعرض به عنف، همکاری با افراد برای باج‎گیری ضمن تهدید، تنظیم پرونده‌های جعلی قضایی برای افراد بی‌گناه با هدف دریافت پول و انتقال سند زمین دیگران به نام خود محاکمه می‌شد.


در سال ۸۰ که دومین دادگاه کیفری تهران برای رسیدگی به قسمت دیگری از اتهاماتش تشکیل شده بود از یلدا و مادر کمر خمیده‌اش خبری نبود. مدتی بعد، این مادر رنج کشیده برایم تعریف کرد که با تهدید افراد ناشناسی به مرگ و سوء قصد به جان دخترش بیمناک شده و تصمیم گرفته از شکایتش بگذرد.
در پرونده اتهامی اسماعیل افتخاری آمده که وی با کمک همدستانش برای تصاحب خانه و ویلا و زمین افراد در شمال آنها را شکنجه می‌کرد تا اسناد ملکی‌شان را به نام خود کند. زنی از شاکیان پرونده در دادگاه گفت: این فرد برای به چنگ آوردن ملک متعلق به شوهرم او را به زیرزمین خانه‌ای کشاند و پس از شکنجه شوهرم او را با پاهای لخت به ستونی بست و یک رشته سیم برق را از کنتور به کف زمین انداخت و بعد هم شیر آب را باز کرد و به شوهرم گفت تا جریان آب به زیر پاهایت برسد و با برق گرفتگی کشته شوی، مهلت داری با انتقال سند مالکیت زمینت موافقت کنی.


یکی دیگر از شاکیان زن جوانی بود که در دادگاه گفت: «اسماعیل می‌خواست به زور قطعه زمینی را در شمال که متعلق به شوهرم بود تصاحب کند اما وقتی با مخالفت شد شوهرم روبه‌رو شد، تصمیم به انتقام گرفت. مهر ۷۰ یک شب من و شوهرم از مهمانی به خانه برگشته بودیم که دیدیم برق قطع شده. شوهرم به زیرزمین رفت تا کنتور برق را ببیند اما به محض زدن کلید برق ناگهان با انفجار گاز خانه‌مان آتش گرفت و من و شوهرم دچار سوختگی شدیدی شدیم. من با ۶۵ درصد سوختگی، جنینی را که در شکم داشتم سقط کردم و شوهرم جانش را از دست داد. کارشناسان گاز پس از بازبینی محل تشخیص دادند که گاز به طور عمدی در خانه متراکم شده و انفجار رخ داده است. پس از مدتی یکی از همدستان سابق اسماعیل با من تماس گرفت و گفت اسماعیل یکی از عواملش را فرستاده بود تا شیر گاز را در زیرزمین خانه دستکاری کند.» 


رسیدگی به پرونده اتهامات اسماعیل افتخاری که بیش از سه هزار صفحه بود چند روز ادامه یافت تا این که قضات دادگاه با اثبات برخی از اتهامات وی با توجه به گذشت چند تن از شاکیان از شکایت‎شان، اسماعیل را به بیش از ده سال زندان محکوم کردند که پس از مدتی با سپردن وثیقه آزاد شد و در مجموع هشت سال در زندان به سر برد.


اسماعیل افتخاری چند سالی به فعالیت تجاری روی آورد و از طریق مزایده عمومی توانست یک کشتی باری را تصاحب کند و با ثبت یک شرکت حمل و نقل دریایی چهار کشتی را به شرکت خود ضمیمه کرد.
▪️


۱۴۰۳ فروردین ۲۴, جمعه

از چای دبش تا کوروش کمپانی؛ از دولت مقتدر تمامیت‌خواه تا بی‌دولتی

 

 


 

🎤 دکتر نوید رئیسی

 

 

در انواع مختلف فساد آنچه از همه مهم‌تر، بدتر و خطرناک‌تر است، فساد سیاسی است.

 

فساد سیاسی به وضعیتی اشاره دارد که در آن یک مقام سیاسی از سیاستگذاری که باید ابزاری برای رسیدن به خیر عمومی باشد برای منفعت خصوصی یا منافع خاص استفاده می‌کند. حالت افراطی یا حالت حدی این فساد، زمانی است که "سیاست‌های با منافع خاص" کاملاً بر سیستم حکمرانی غالب شده و یک رابطه دوطرفه بین بخش سیاسی و بخش اقتصادی برای مبادله منابع یعنی تهاتر حمایت سیاسی و اقتصادی شکل گرفته است.

 

در اقتصاد سیاسی به این حالت تسخیر دولت می‌گوییم؛ همان اقتصاد ذی‌نفعانه که عملا هم اقتصاد و هم سیاست را در تله خودش گیر می‌اندازد.

 

برای مثال اعداد و ارقام فساد رخ داده در واردات چای را در نظر بگیرید. حتی اگر یک کارشناس جوان بی‌تجربه و تازه‌کار هم آنجا نشسته بود این اعداد و ارقام بدون تامل از زیر دستش رد نمی‌شد چه رسد به ساختار تصمیم‌گیری و تخصیصی؛ یعنی اصلا نمی‌توان فکر کرد که فساد بدون هماهنگی رخ داده و قطعاً بخشی از سیاست‌گذاری واقعاً فروخته شده و در اختیار ذی‌نفعان قرار گرفته است.

 

مثال‌های بسیاری در این مورد که چگونه سیاست‌گذاری یا سیاست یا دولت در ایران در سالهای اخیر به تسخیر ذی‌نفعان درآمده وجود دارد.

 

نکته مهم این است که در تسخیر دولت، برخلاف مثال فساد اداری، فساد سیاسی مانند اسیدی عمل می‌کند ک چرخ دنده‌های اقتصاد را می‌خورد و آن را کاملا از کار می‌اندازد.

 

یک موضوع جالب توجه در ساختار قدرت و رفتارهای سیاسی آن در کشور ما که تا حدودی هم متناقض به نظر می‌رسد، وجود همزمان دوگانه دولت مقتدر تمامیت‌خواه و بی‌دولتی است؛ یعنی ما اولاً با دولتی مواجهیم که سایه گسترده‌ای دارد که فقط به اقتصاد خلاصه نمی‌شود و در سیاست هم همین قدر محدودیت ایجاد می‌کند و در مسائلی که به آزادی‌های فردی جامعه مرتبط می‌شود و حتی در مسائلی که خود جامعه به تمرین یاد گرفته که حل کند هم مداخله دارد و چالش ایجاد می‌کند. معنای این رفتار یک گرایش به تمامیت‌خواهی است و اینکه دولت می‌خواهد تمام شئون زندگی را در جامعه تحت کنترل بگیرد.

 

در همین حال وقتی مثلا به مسئله فساد اخیر در زمینه فروش گوشی‌های تلفن همراه دقت می‌بینیم اصلا مجوز این شرکت تعمیر گوشی‌های تلفن بوده، نه واردات در حالی که تصاویر تبلیغاتی این شرکت روی بیلبوردهای خیابانی در تهران هم پخش می‌شود.

 

این بسیار عجیب است که دولتی با این سایه گسترده از مداخله، چطور این اتفاقات در داخلش صورت می‌گیرد؟

 

تفاوت این مثال با مثال فساد در چای این است که این‌جا ما با گروه‌های ذی‌نفع سروکار نداریم و گویی با بی‌دولتی مواجهیم.

 

این تناقض ظاهری بین دولت تمامیت‌خواه و بی‌دولتی در عمل واقعاً متناقض نیست؛ چون شبکه قدرت در ما به دلیل ویژگی‌های حامی‌گرایانه‌ای که پیدا کرده، ساختار هرمی کشور بسیار سختی دارد که در آن لایه بالای قدرت، حمایت سیاسی را با منفعت اقتصادی لایه پایین‌تر معاوضه می‌کند و در ادامه هم این لایه پایین‌تر به شکل مشابه با لایه‌های پایین‌تر از خود عمل می‌کند و این جریان تا سطح جامعه گسترش پیدا می‌کند.

 

به لحاظ افقی این هرم در لایه‌های پایین‌تر مثلا در بوروکراسی دولتی به بلبشویی ختم شده که اصلا معلوم نیست چه کسی تصمیم می‌گیرد، بر چه اساسی تصمیم گرفته می‌شود و چه کسی باید مسئولیت تصمیم‌ها را قبول کند.

 

می‌خواهم بگویم در عین حال که ما یک دولت با گرایش‌های تمامیت‌خواهانه داریم اما در همین حال با بی‌دولتی هم مواجهیم و قدرت متمرکزی نداریم که بتواند از پس مسائل بربیاید.

 

این قدرت غیرمتمرکز کیفیت پایینی هم دارد چون در بخش سیاسی در کشور محدودیت‌های جدی وجود دارد و یک مرزبندی غیرشفاف براساس خودی و غیرخودی ترسیم شده است. هر کس هر نقدی وارد کند به سرعت غیرخودی شناخته می‌شود و در واقع کسی که خودی محسوب می‌شود به خاطر دغدغه داشتن یا دلسوزی نیست به خاطر این است که نقد نمی‌کند و همراه است.

 

این مسئله به شدت روی کیفیت حکمرانی تاثیر می‌گذارد؛ یعنی با افرادی مواجه می‌شویم که حتی صورت مسئله‌ها را هم نمی‌دانند؛ چه برسد به اینکه دستور کاری برای آن داشته باشند.

 

بنابراین در عین حال که با اقتصاد ذی‌نفعانه‌ای مواجهیم که در آن ماهی‌های بزرگ سیاست‌گذاری به قیمت حمایت سیاسی فروخته می‌شود، در لایه‌های پایین‌تر هم افراد زرنگی پیدا می‌شوند که از آب گل‌آلود بی‌دولتی ماهی‌های کوچک‌تر را صید کنند.

 

 

 

🔸 منبع: مجله تجارت فردا، اسفند ۱۴۰۲

 

۱۴۰۲ اسفند ۱۴, دوشنبه

سابقه نمایندگان زنجان در مجلس شورای اسلامی

 

بعد از آیت‌الله اسدالله بیات و حجت‌الاسلام مصطفی ناصری، حالا این مصطفی طاهری است که بیش از یک بار به نمایندگی از زنجان عازم مجلس  می‌شود. نوار حضور بیات را در مجلس، شورای نگهبان بعد از درگذشت آیت‌الله خمینی قطع کرد؛ وقتی بنا به حذف جریان چپ از قدرت شده بود. او در مجلس اول از ماهنشان و دو بار بعدی از زنجان عازم مجلس شد و به بلندمرتبه‌ترین نماینده از زنجان در مجلس تبدیل شد که تا نایب رئیسی مچلس پیش‌ رفت. ناصری بعد از استعفای آیت‌الله محمد شجاعی، در انتخابات میان‌دوره‌ای مجلس اول برای نخستین بار راهی مجلس شد. او در مجلس دوم و چهارم هم نماینده زنجان شد. احمد حکیمی‌پور هم می‌توانست برای بار دوم انتخاب شود؛ محبوب و موثر بود ولی او را نیز شورای نگهبان کنار گذاشت. شورای نگهبان حتی کل انتخاباتی را که برگزیده آن (محسن نجفیان) مورد حمایت حکیمی‌پور بود باطل کرد؛ اتفاقی بی‌سابقه در تاریخ زنجان. به یاد ندارم غیر از جمشید انصاری (نماینده زنجان در مجلس هشتم) نماینده دیگری به همان یک دوره نمایندگی - داوطلبانه - بسنده کرده باشد و نخواهد دوباره شانس خود را امتحان کند (غیر از بیات و ناصری و طاهری، همه مشتاقان نمایندگی در تلاش‌های بعدی برای ورود به مجلس بازنده بودند؛ برخی به اعتبار آرا، برخی به مدد شورای نگهبان!) بازداشت فریدون احمدی (حین نمایندگی زنجان در مجلس دهم) به اتهام فساد اقتصادی نیز از افتخاراتی است که شامل کمتر حوزه انتخابیه‌ای شده است! ... پردوام‌ترین نماینده از استان زنجان در مجلس همچنان رضا عبداللهی است که پس از هفت دوره حضور پشت سر هم در مجلس از طرف ماهنشان، خود کنار کشید؛ برخی گفتند معامله‌ای کرد که تعقیب قضایی نشود اما در این که حالا ثروتی بسیار هنگفت دارد، کمتر کسی تردید می‌کند! (+)