‏نمایش پست‌ها با برچسب آینه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آینه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۱ مهر ۲۹, جمعه

۲۴ *


  

هیچ چیز حال تو را و جان تو را خوش نمی‌کند، زنده نمی‌کند، روح را بالا نمی‌برد، تکیه‌گاه‌ها همه بادکنک‌اند، تصور گوارا، تصور پر شدن چشم از خاک پذیرنده است، از خاک گور.

 

 

 

۱۴۰۱ شهریور ۲۳, چهارشنبه

۲۳ *

 

گفتی حالا که این همه حساسید، یک‌بارگی بفرمایید: «ننویس»، تا من هم ننویسم ... گفت: «تو نمی‌تونی ننویسی ...»

*

می‌فهمی این یعنی چی؟!

یعنی نقطه ضعف‌ات واضح‌تر از چیزی است که تصور کرده بودی.

خب، برو بمیر.

 


 

۱۴۰۱ شهریور ۲۱, دوشنبه

۲۲ *



گفته بودی من آدم سپاسگزاری‌ام، از یاد نمی‌برم مهربانی کسی را، و دستی را که دستم را بگیرد و بلند کند یا چراغی زیر پایم روشن کند؛ هیچ فراموش نمی‌کنم ... همین‌طور به کسی که بی‌احترامی کند یا تحقیر، می‌گویم: مرا بکش چون فراموش نمی‌کنم و جبران خواهم کرد! چنان جبرانی که شاید ته ماجرا، آن‌که نابود می‌شود خودم باشم!

 

بعد گفتی: این قاعده که شکست، یا بدان آن که مهربان بود، بار تحقیرکردن‌ها‌ی‌اش سنگین‌تر شده، یا آنکه تحقیر کرده بود، خاطرش مدام عاطر بود، و خود خاک از سر و روی و دل من شست.


۱۴۰۱ شهریور ۶, یکشنبه

۲۱ *

 


گاهی دل‌ات می‌خواهد عین یک قطره آب بروی توی زمین، انگار نه انگار که بوده‌ای، انگار نه انگار که توی دنیای کسانی بوده‌ای، گاهی این قدر این حس خالی بودن ِ دست‌هایت آزارت می‌دهد که امید می‌بندی که آب شوی و بروی زیر زمین شاید که از ریشه‌های یک درخت در جنگلی دور یا ساقه‌های گیاهی در کنار یک رود بالا بروی، مگر که در دستان‌ات سبزینگی باشد و قدکشیدن ... خسته‌ای و سنگین.