‏نمایش پست‌ها با برچسب آمریکا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آمریکا. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

⚠️ملاحظات انتقام و تحقیر


قدرت‌های خارجیْ رهبری عالی نظام را به همراه تعداد قابل توجهی از فرماندهان ارشد نظامی و برخی اعضای خانواده او کشته‌اند؛ این نوع کشتار یک تحقیر برای کشور و نظام (از هر نوعی) است؛ فارغ از این‌که نظام برای من و شمای نوعی مقبول باشد یا نه، از عملکرد او راضی باشیم یا نه. (یادداشت مرتبط)

حکومت طولانی‌مدت آیت‌الله خامنه‌ای (۳۷ سال) علاوه بر علقه‌های اعتقادی/سیاسی/اقتصادی، علقه‌های عاطفی نیز ایجاد کرده و به همین دلیل مطالبه انتقام و خونخواهی و تلاش برای احیای غرور شکسته‌شده قابل درک و فهم است.

«امّا» آیا مطالبه‌گران جنگ و انتقام فوری مایلند (یا می‌توانند) هزینه‌های تحقق آرزوی خود را بر زندگی عادی  حال و آینده میلیون‌ها ایرانی برآورد کنند؟ اگر نتیجه تلاش برای احیای غرور، از قضا تعمیق تحقیر باشد، چه؟
آیا اساساً اکثریت ملت نقشی در وضعیت کنونی کشور دارند که باید تاوان احتمالی این نتیجه‌ معکوس را بدهند؟!

یکی از روشن‌ترین نمونه‌های تاریخی رسیدن به نتیجه معکوس  پس از تلاش برای انتقام و احیای غرور، ماجرای جنگ‌های ایران و روسیه در دوره قاجار است. ایرانیان در جنگ اول شکست خوردند و ناچار شدند عهدنامه گلستان را بپذیرند. چند سال بعد برای جبران این تحقیر، ایران خود جنگ دوم را شروع کرد. جنگ دوم ایران و روسیه (۱۸۲۶–۱۸۲۸ میلادی) در دوره فتحعلی‌شاه قاجار، نمونه‌ای کلاسیک از تلاش برای انتقام و بازپس‌گیری سرزمین‌های ازدست‌رفته است که به تحقیر و خسارت شدیدتر منجر شد؛ جنگ دوم منجر به عهدنامه ترکمن‌چای شد!

از بارزترین نمونه‌های دیگر معاصر، آلمان پس از جنگ جهانی اول است. پس از شکست در جنگ جهانی اول و تحمیل معاهده ورسای (که بسیاری از آلمانی‌ها آن را تحقیرآمیز و ناعادلانه می‌دانستند)، حس انتقام‌جویی قوی در جامعه آلمان شکل گرفت. نازی‌ها این احساس را به شدت دامن زدند، قول بازگرداندن عزت و قدرت از دست رفته را دادند و برای جبران شکست قبلی و گسترش قلمرو، جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. نتیجه؟ شکست کامل و بی‌سابقه آلمان، اشغال کشور توسط متفقین، تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی، کشته شدن میلیون‌ها آلمانی، نابودی شهرها و از دست دادن قلمروهای بیشتر. این اقدام نه تنها انتقام را محقق نکرد بلکه موقعیت آلمان را به مراتب بدتر کرد و دهه‌ها طول کشید تا کشور از آن وضعیت خارج شود. 

آرژانتین هم جنگ فالکلند (۱۹۸۲) را آغاز کرد؛ رژیم نظامی آرژانتین برای جلب حمایت مردمی، انتقام و بازپس‌گیری جزایر فالکلند (که آن را بخشی از خاک خود می‌دانست)، به بریتانیا حمله کرد. نتیجه شکست سریع نظامی، کشته شدن هزاران سرباز، سقوط رژیم و تحقیر ملی بیشتر بود.

ژاپن هم به پرل هاربر حمله کرد (۱۹۴۱)؛ به عنوان بخشی از استراتژی گسترش و ضربه پیش‌دستانه/انتقامی به قدرت‌های غربی. نتیجه شکست کامل، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، اشغال و تسلیم بی‌قیدوشرط بود!

این الگو در تاریخ بارها تکرار شده: تلاش برای شستن تحقیر با اقدام نظامی تهاجمی، در موارد قابل توجهی منجر به چرخه‌ای از خشونت و تحقیر شدیدتر شده است.

این به معنای نفی تلاش برای انتقام یا احیای غرور تحقیرشده نیست بلکه توصیه اکید به دقت نظر فراوان در بررسی همه زوایا و پرهیز از جنگ با «واقعیت»ها و ارزیابی منطقی توانایی‌ها و پاسخ جبهه مقابل است.

همه کسانی که مقدرات ملت را به خواست (یا حتی اکراه) اکثریت ملت در دست گرفته‌اند، «مسئول نتیجه‌»اند و توان جامعه را باید با توان ضعیف‌ترین اجزای آن محاسبه کنند تا «ظرف ایران» شکسته نشود که اگر شکست، خسارت غیرقابل جبران خواهد بود. «سیاستمدار نمی‌تواند بگوید «من درست نیت کردم» اگر تصمیمش به فقر، خشونت، بی‌ثباتی یا مرگ انجامیده باشد.» (مطالعه بیشتر درباره «اخلاق مسئولیت»؛این‌جا)

این منطقی‌ست که به قول ماکس وبر: «در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری می‌خواهد تا قیل و قال جنگ‌طلبانه.»



➕ این یادداشت با اندکی تغییر در صدای زنجان

«توان (یا قدرت) یک زنجیر به اندازه ضعیف‌ترین حلقه آن است»

۱۴۰۵ تیر ۷, یکشنبه

سَم‌ها!

 .
حمزه صفوی (استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و فرزند فرمانده کل سابق سپاه) گفته که «سناریوی بسیار خطرناک اسرائیل علیه ایران، سناریوی «قورباغه‌پز» است ... تجویز نخست اسرائیلی‌ها این است که آمریکا را متقاعد به حمله تمام عیار با هدف نابودی تمامی زیرساخت‌های ایران بکنند ایران هم هر جوری دوست دارد جواب بدهد ... سناریوی دوم اسرائیلی‌ها که کمتر درباره آن صحبت می‌شود این است که ایران را وارد یک فرایند مرگ تدریجی بکنند، یعنی حلقه محاصره را تنگ‌تر و مدام به صورت متناوب درگیرش کنند. عقل حکم می‌کند که سناریوی اصلی ما فرسایش‌گریزی از طریق «توافق بزرگ» باشد.» (منبع)



📎 نظر: «اسرائیل تا حالا برنده جنگ بوده؛ نه ایران و نه حتی آمریکا. سناریوی دوم عملا در حال اجراست و جنگ‌طلبان  دچار آرمانگرایی  پوچ، کر و کورند ... «اژدهای کومودو» که بزاقی سمی‌ دارد، شکار را «فقط» گاز می‌گیرد و بعد منتظر می‌ماند؛ شکار به «تدریج» از پا در می‌آید ... و اسرائیل سم را  تزریق کرده است.» (منبع)



➕ از عملکرد آیت‌الله خامنه‌ای خشنود باشیم یا نه، اگر اشتباه نکرده باشم، او اولین رهبر (هم‌رتبه شاه یا هر عنوانی برای نفر اول نظام سیاسی حاکم) است که در تاریخ ایران (*) به‌طور مستقیم توسط یک «نیروی خارجی» کشته می‌شود و این تبعات گسترده بعدی دارد. 
در خارجه نیز (تا به یاد دارم) نزدیک‌ترین نمونه مشابه، حفیظ‌الله امین (رئیس‌جمهوری افغانستان) است که توسط شوروی‌ها کشته شد (او فقط حدود ۳ ماه و نیم (تقریباً ۱۰۰ تا ۱۰۴ روز) بر افغانستان حکومت کرد!)

آخرین «نفر اول مملکت» در ایران که نه به مرگ طبیعی، که با «قتل» از دنیا رفته، به ۱۳۰ سال قبل و به ترور ناصرالدین شاه قاجار توسط یکی از اتباع خود ایران مربوط می‌شود. در پی این ترور دوره ۴۸ ساله سلطنت او پایان یافت و قاتل (میرزا رضای کرمانی) نیز صد روز بعدتر اعدام شد و از آن پس، دست‌کم تا پایان قاجاریه، از ناصرالدین‌شاه به عنوان «شاه شهید» یاد شد.

کشتن یک رهبر با سابقه طولانی رهبری - آن نیز نه توسط شخصی خاص، بلکه با نظر و عمل دولتی خارجی - که به هر حال هواخواه یا خون‌خواهان معتقد یا منتفعی دارد، در طول زمان، به خصوص وقتی جامعه پاره-پاره و نرخ نارضایتی در آن بالاست، مایه تشدید شکاف اجتماعی و سدی سر راه وحدت حول تدارک «خیر عام» خواهد شد. این جدای از این است که «شهید» شدن یک رهبر (با عنایت به بعد معنوی این اصطلاح)، فاصله گرفتن از آرمان‌ها و اشتباه‌های احتمالی او و بریدن از «دیروز» را به مراتب‌ دشوارتر می‌کند.
همه این‌ها یعنی کشوری چون «ایران» سال‌ها در تعلیق، شکاف و بی‌ثباتی!

این یکی از سم‌های‌ست که تزریق شده!



▪️ پ.ن: این یادداشت نه تصمیم و نه جرئتی برای بررسی نقش خود آیت‌الله خامنه‌ای در بروز وضعیت کنونی در کشور دارد.
(*) همه نام‌های شاهانی (که مستند و غیرمستند) به عنوان مقتول توسط نیروی خارجی در تاریخ ایران گزارش شده‌اند، به دوره «ایران  باستان» بازمی‌گردد.

۱۴۰۳ بهمن ۱۸, پنجشنبه

عاقبت مبارزه با استکبار

 


 یکی از دغدغه‌های به‌جای نظام در مواجهه با “استکبار آمریکا”، چگونگی تصور و قضاوت ملت‌های مستضعف جهان از کارنامه این مواجهه ۴۶ ساله است که آیا در مبارزه با “شیطان بزرگ” احتمال پیروزی هست، حتی وقتی تمام منابع یک کشور صرف آن شده است؟ در تحلیل عقیدتی-سیاسی و نه لزوما نادرست، شکست نظام اسلامی در این تقابل یعنی افزایش ضریب “مستکبریت” آمریکا و سرخوردگی ملت‌هایی که  امیدوار به شکستن شاخ آمریکا، با موج اسلام‌خواهی سیاسی شیعه خمینی،  بودند! نظام سطح ارزیابی این کارنامه را اما تا حد انجام یا عدم مذاکره پایین آورده و اصل انجام مذاکره را که یکی از روش‌های عادی در دیپلماسی است، معادل تحمل تحمیل آمریکا معرفی کرده (یعنی شکست در برابر آمریکا)؛ راهبردی که شرایط بسیار وخیم اقتصادی، نارضایتی گسترده عمومی و فشار رو به تزاید تحریم‌ها ادامه آن را بسیار زیان‌بارتر از همیشه نشان می‌دهد ولی شواهد حاکیست همچنان قضاوت ملت‌های مستضعف جهان و تصور و وعده پیروزی بر “استکبار” در آینده‌ی که معلوم نیست کی فرا می‌رسد، ترجیح دارد.


نتیجه قطعی نهایی این نزاع پرهزینه نامعلوم است اما یک چیز قطعی است: مردم کنونی ِ ایران بسیار تحت‌فشارند و ناتوان از تغییر. 


شاید اگر خروجی این تقابل، تامین آرامش و آسایش ایرانیان در عین حفظ استقلال در مواجهه با نظام سلطه ‌بود، می‌شد به پایان استکبار و امیدواری "ملت‌های ستمدیده" امیدوار بود ... و آیا اساسا نزاع ملت‌های ستمدیده سر نداشتن آرامش‌ و آسایش‌شان نیست که مقصرش را استکبار دانسته‌اند؟

۱۴۰۳ شهریور ۳, شنبه

در سابقه آمده!

 
🔹 مهدی غضنفری (رئیس هیأت عامل صندوق توسعه ملی | وزیر اسبق صنعت، معدن و تجارت) به مسعود پزشکیان پیشنهاد کرده که «روابط کنسولی در محل سفارت آمریکا در تهران احیا شود تا ایرانیان بسیاری که در آنجا (آمریکا) هستند براحتی تردد کنند.»



متن کامل یادداشت او که در X منتشر شده به این قرار است:


آقای پزشکیان

حالا که همه ارکان نظام در کنار شما و دولت شما هستند؛ لطفا در صورت صلاحدید، چند کار بجا مانده از سالیان دور را اجرایی کنید؛ شاید بهتر باشد این کارها قبل از اتمام ماه عسل انجام شود.

در توئیت امروز به یک کار کوچک در حوزه  سیاست خارجی اشاره می‌کنم.

اما امروز.؛
بخاطر دارید که عده‌ای دانشجو (به ظن قریب به يقين با توطئه حزب توده) سفارت آمریکا را تسخیر کردند و با یک کار بیهوده، سنگی در چاه انداختند که هنوز کسی نتوانسته آنرا درآورد.
حالا البته میدانیم موضوع جاسوسی و جمع کردن اطلاعات توسط سفارتخانه، امری عادی است ولی خب شاید خامی حکمرانی داشتیم.

خوبست حداقل به احترام مردم ایران، روابط کنسولی در محل سفارت آمریکا در تهران احیا شود تا ایرانیان بسیاری که در آنجا هستند براحتی تردد کنند.

پ.ن: البته بد نبود یه قانون می‌داشتیم که هر کس به جرم حمله به سفارتخانه‌ای دستگیر شد، هر روز صبح، به مدت ۱۰ سال، در جلوی آن سفارت بیانیه‌ای را در عذرخواهی از مردم ایران قرائت می‌کرد و یک ساعت هم خیابان‌های اطراف سفارت را جارو می‌زد.



 
🔹 این پیشنهاد بازتاب گسترده‌ای داشته است اما شاید بهتر باشد در همین باره، به ۲۵ سال قبل برگردیم و نیم‌نگاهی به پاییز سال ۱۳۷۸ (دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی) بیندازیم:


🔹 آبان‌ماه ۱۳۷۸ جیمز روبین (دستیار امور عمومی وزیر امور خارجه آمریکا - دوره کلینتون) اعلام کرده بود:

ما مدت‌هاست که درخواست کرده‌ایم مقام‌های کنسولی آمریکا به ایران سفر  کنند تا از این طریق نسبت به ایجاد تسهیلات برای صدور ویزای سفر ایرانیان  به آمریکا و همچنین کمک به آن گروه از شهروندان آمریکایی که خواستار سفر به  ایران هستند، اقدام شود. ما به مقام های رسمی ایران اجازه داده‌ایم تا از  دفتر حافظ منافع خود در واشنگتن، دیدن کنند اما دولت ایران آماده اقدام  متقابل نیست.



🔹 آیت‌الله خامنه‌ای اما طی سخنانی در دیدار دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف‌  (اول آذر ۷۸) گفت:

«آمریکایی‌ها نگاه می‌کنند، می‌بینند که این‌جا هیچ جای پایی ندارند؛ حتی یک  سفارتخانه ناقابل؛ حتّی یک دفتر حافظ منافع! امروز حتّی یک مأمور امریکایی  در این کشور شاغل نیست. دفتر حافظ منافعشان در اختیار سوئیسی‌هاست.  آمریکایی‌ها این جا جایی ندارند. تلاشی هم کرده‌اند؛ مدّتی هم هست که فشار  می‌آورند اما مسئولان ما از این طرف مقاومت کرده‌اند و اجازه نداده‌اند. می‌گویند باید کسانی به عنوان دفتر حافظ منافع بیایند و در تهران مستقر  شوند. آنها در واقع می‌خواهند برای ارتباط با عناصر خودفروخته، یک سایت  اطّلاعاتی-سیاسی در وسط تهران درست کنند؛ این مقصود آنهاست!»

 




۱۴۰۲ دی ۲۸, پنجشنبه

«واضح است که چیزی در جمهوری آمریکا فاسد شده است»

 

 

 


"دارون عجم‌اغلو" (نویسنده کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟») در مقاله‌ای که ترجمه آن در شماره ۸۸ مجله "اندیشه‌پویا" چاپ شده، نوشته:

 

«ترامپ در ایالت‌های تعیین‌کننده از رئیس‌جمهور فعلی آمریکا جو بایدن پیش است. واضح است که چیزی در جمهوری آمریکا فاسد شده است. ترامپ در دوره دوم ریاست جمهوری‌اش تهدید بزرگتری برای دموکراسی خواهد بود تا دوره اول [...] آمریکایی‌های که هنوز به دموکراسی اعتقاد دارند باید واقعیت ترامپ را افشا کنندو سخت بکوشند تا مانع بازگشت او به قدرت شوند اما برای این کار باید در نسبت با کارگران و نیازهای‌شان پذیراتر و پاسخگوتر باشند و این شامل کارگرانی هم می‌شود که از جهانی‌سازی و تحولات فناوری چندان سودی نبرده‌اند و در همه موضوعات اجتماعی و فرهنگی با ما هم‌نظر نیستند

 

دارون عجم‌اغلو یادآوری کرده درآمد افراد بدون تحصیلات دانشگاهی طی حدود چهل سال گذشته، به قیمت ثابت، کمتر شده و این  افراد بیشتر حامی ترامپ‌اند.

۱۴۰۲ فروردین ۱۹, شنبه

«چرا اصلاح‌طلبان افول کردند؟»

 

 


«بلافاصله بعد از گفت‌وگوی تمدن‌های آقای خاتمی، بوش ایران را به عنوان محور شرارت معرفی می‌کند. چرا بوش چنین واکنشی نشان داد؟ به این خاطر که سیاست آقای خاتمی ایده‌آلیستی بود. کسانی که بحث ایده، فرد، لیبرالیسم و آزادی را در حوزه سیاست بین‌الملل مطرح می‌کنند، نتیجه نمی‌گیرند. فکر می‌کنید چرا اصلاح‌طلبان افول کردند؟ به این خاطر که انگاره‌هایی که در رابطه با جهان غرب داشتند، توهمی بیش نبود. مشابه بلایی که بوش پسر سر خاتمی آورد، ترامپ سر روحانی آورد. مگر روحانی نگاهش تماماً همکاری با جهان غرب نبود؟ مگر به اعتمادسازی توجه نداشت؟ مگر به عادی‌سازی روابط توجه نداشت؟ مگر تیم سیاست خارجی روحانی، این انگاره را نداشتند؟ پس چرا با آنها این‌گونه رفتار شد؟»

 

دکتر ابراهیم متقی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران، ویژه‌نامه نوروزی مجله "تجارت فردا"، صفحه ۱۴۳.

 

 

 

👁‍🗨 ملاحظات:

🔹 اول) جناب متقی سوال درستی پرسیده‌اند: «چرا اصلاح‌طلبان افول کردند؟» نیمی از پاسخ‌شان نیز، دست‌کم به گمان من، درست است: «به این خاطر که انگاره‌هایی که اصلاح‌طلبان داشتند، توهمی بیش نبود»، اما بر خلاف نظر آقای دکتر، معتقدم انگاره‌های متوهمانه اصلاح‌طلبانی که فرصت حضور در قدرت به آنها داده شده، نه در مواجهه با جهان غرب، که از قضا در مواجهه با جهانی بود که صلاحیت آنها را برای شرکت در انتخابات موقتاً تأیید کرد!

آنها (اصلاح‌طلبان و اعتدالیون) بر این "توهم" بودند که با اتکای به "نه"های قدرتمند مردم به رقبای‌شان (از جمله در خرداد ۷۶ و اردیبهشت ۹۶، در دو  انتخابات "معنادار") توان اثرگذاری بر امّهات سیاست خارجی کشور را دارند. به خصوص در سال ۷۶، جهان غرب نیز فریب این توهم را خورد و زمان فروخت! اما وقتی "ثابت" شد که دولت‌ها صرفا "مجری"‌اند و "تدارکاتچی"، غرب هم متوجه سرچشمه شد، به این رسید که حرف‌های خوشگل اصلاح‌طلبان هم صرفا "حرف خالی" و "باد مفت" است و در موثرترین حالت، باعث رد صلاحیت‌شان برای ادامه حضور در ارکان قدرت می‌شود! (خوشبینانه فرض می‌کنیم اصلاح‌طلبان و اعتدالیون خود آگاهانه قطعه‌ای از این پازل خدعه نبودند).

یعنی ممکن است استاد علوم سیاسی دانشگاه نداند فرمان سیاست خارجی کشور دست دولت و رئیس‌اش نیست؟ و نداند که حالا، دنیا هم این را واضح‌تر از همیشه می‌داند؟!

 

🔹 دوم) خاتمی سال ۷۷ ایده گفت‌وگوی تمدن‌ها را مطرح کرد و پیشنهاد کرد سال ۲۰۰۱ (سه سال بعد، و اولین سال سده جدید میلادی) سال گفت‌وگوی تمدن‌ها باشد. از قضا همان سال (۲۰۰۱ میلادی، مصادف با ۱۳۸۰) مسلمانان دیگری فاجعه تروریستی یازده سپتامبر را بار آوردند. بوش پسر بعد از این ماجرا، و سه سال بعد از سخنرانی خاتمی، و نه "بلافاصله"، ایران را هم (در کنار عراق ِ صدام و کره‌شمالی) محور شرارت خواند.

یعنی ممکن است استاد علوم سیاسی این توالی و فاصله‌ها را نداند؟

 

🔹 سوم) جناب آقای دکتر ابراهیم متقی، استاد محترم علوم سیاسی دانشگاه تهران، مشغول فریب کیست؟ خودش؟ دیگران؟ یا نکند خودشان فریب خورده‌اند؟ ... اصلاً می‌ارزد؟