کلمات ِ دیگریْ آفتاب ِ جان بود
دریغ شد
سایه افسوس قد کشید
غروب شد
جان فرسود
اولین بار، ۲۳ یا ۲۴ سال قبل این عکس را، یا عکسی از این سنگنگاره تخت جمشید از همین زاویه را، در صفحات سررسیدی دیده بودم. عکس را از سررسید کندم و قابشده به دیوار زدم از بس که خوشم آمده بود!
من با هیچ عکس دیگری چنین نکردهام!
در این عکس چیزی مرا مسحور کرده بود؛ آنْ شاید زوایهای چرخش مچ دست سمت راست بود که انگار آرام و رازگونه و حمایتخواهانه دست را به آن دست دیگر رسانده بود و دست دیگر، بیمضایقه و با همگی انگشتانْ آن را در برگرفته بود؛ این تعبیر و دید من بود.
هیچ جزئیات دیگری انگار به چشمم نیامده بود.
۲۵۰۰ سال از خلق این هنر و از خیال آنکه طرح این مهربانی و امید را روی این سنگ ریخت و تراشید میگذرد. دستهایی که تراشیدند و ساختندش، هزاران بار خاک شدهاند لابد. روح رازگویشان در آرامش ابدی باد.
امروز دیدم عزیزی از ويرجينيا وولف (در «خانم دالووی») نقل کرده که «نگفته بود دوستش دارد اما دستش را گرفته بود. فکر کرد خوشبختی همین است» و این عکس را گذاشته بود.
چقدر غریب دلم روشن شده و لمس این سنگواره را خواسته بود، خیره شدن به آن را، ذرهای از غبار آن که طرحش را ریخت و جرعهای از شور و شعور ويرجينيا وولف را در این تن و جان هدررفته.
سنگها مال خود دریا نبود؛ از جایی آورده و ریخته بودند کنار ساحل، کنار سنگهای بزرگی که لابد در روزگاری که آب دریا زیاده از معمول جلو میآمد، کار موجشکن بکنند؛ سد راه آب به سمت خانه و کوچه شوند؛ در کلاچای، شهر کوچک و آرامی در گیلان. به شوق دیرین، سنگهای زیادی را لمس کردم، تعدادی را هم برداشتم؛ از بس زیبا بودند و جز کف رودخانه لابد، به ندرت جای دیگری بشود پیدایشان کرد ... و پر از «زمان سپریشده» بودند؛ گفته بودم هر واقعه تاریخی، هر چقدر هم دور را که در نظر بیاوری، این سنگها در همهشان، در گوشهای از این دنیا «حضور» داشتهاند. نوشته بودم که «همیشه با یافتن و لمس و خیره شدن به سنگهایی که در مسیر آب صاف و صیقلی شدهاند، حس میکنم عمر زمین را و همه آبهایی را که سنگها را صیقل دادهاند به دست گرفتهام و به قدر ارزنی بیشتر از هیچ این عمر طولانی را لمس و سعی میکنم بفهمم که ناتوانی از درک این عمر و از درک معنای ابدیت چه ناتوانی ویرانگری است» و باز نوشته بودم: «سنگهای صیقل خورده با آب را دوست دارم و اگر مجالی باشد، برشان میدارم برای خودم، میگذارم توی جیبم، دستکم بر میدارم و لمسشان میکنم و میگذارم سر جایشان. رد زمان رفتهی بسیار به صورت دارند. هر آبی آمده، بخشی از سنگ را با خود برده به خیلی دور. سنگ تکثیر و زیباتر شده در عین «آب شدن» ... «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ...».»
*
چت جیبیتی درباره این سنگ که ظاهر غریبی داشت نوشت:
این سنگ از نظر زمینشناسی بسیار جذاب است. در اینجا با پدیدهای به نام "سنگ کنگلومرا" یا در مقیاسی ظریفتر، یک "میانبار" روبهرو هستیم. این سنگ در واقع یک "سنگِ درونِ سنگِ دیگر" است.
فرآیند تشکیل آن به این صورت بوده:
بخش تیره (سنگ فرعی): این تکه سنگ، بسیار قدیمیتر است. ابتدا در جایی دیگر وجود داشته، شکسته و در اثر جریان آب گرد شده است
بخش روشن (سنگ اصلی): بعدها، این تکه سنگ قدیمی در میان رسوبات دانهریز (مثل گل یا ماسه نرم) قرار گرفته است. با گذشت زمان و تحت فشار طبقات بالایی، آن رسوبات نرم سخت شده و سنگ قدیمی را در دل خود حبس کردهاند.
پارهخطهای روی سنگ که در هر دو بخش دیده میشوند، "درزههای مویین" یا "رگههای انحلالی"هستند: زمانی که سنگ تحت فشار بسیار شدید (ناشی از وزن لایههای بالایی یا حرکات پوسته زمین) قرار گرفته، ترکهای بسیار ظریفی در آن ایجاد شده است. بعدها، آبهای زیرزمینی حاوی مواد معدنی (مانند اکسید آهن یا منگنز) به داخل این ترکهای میکروسکوپی نفوذ کرده و رسوب کردهاند که باعث شده این ترکها به صورت خطوط تیره دیده شوند.
نکته بسیار جالب اینجاست که علیرغم دو تکه بودن، رودخانه هر دوی آنها را با هم صیقل داده است.
این سنگ نماد یک "پیوند" است. سنگی قدیمی که سفری طولانی را پشت سر گذاشته، در دل سنگی جوانتر آرام گرفته و سپس هر دو با هم توسط فشار زمین "خطخطی" شدهاند و در نهایت توسط آب رودخانه به این شکل مثلثی و زیبا درآمدهاند.

تخمین عمر سنگها از روی تصویر همیشه با یک بازه خطای بزرگ همراه است، اما با توجه به شواهد زمینشناسی موجود در عکس، میتوانیم یک *"ترتیب زمانی" و یک "تخمین نسبی" برای هر دو تکه ارائه دهیم:
۱. تکه فرعی (تکه تیرهتر و کوچکتر): بسیار پیرتر است. این تکه سنگ قهرمان داستان است چون دو چرخه زندگی را پشت سر گذاشته است:
*عمر تشکیل: این سنگ احتمالاً متعلق به دوران دوم زمینشناسی (مزوزوئیک) یا حتی قدیمیتر است (حدود ۱۰۰ تا ۲۵۰ میلیون سال پیش).
دلیل این تخمین این است که این تکه قبل از اینکه در سنگ دوم قرار بگیرد، خودش یک سنگ کامل بوده، فرسایش یافته و گرد شده است. این فرآیند به تنهایی میلیونها سال زمان میبرد.
۲. تکه اصلی (سنگ روشنتر و بزرگتر): جوانترین سنگ که نقش "میزبان" را دارد، بعدها تشکیل شده است: عمر تشکیل: تخمین زده میشود که این بخش در اواخر دوران دوم یا دوران سوم (سنوزوئیک) شکل گرفته باشد (حدود ۳۰ تا ۶۰ میلیون سال پیش). زمانی که زمین در این منطقه احتمالاً زیر آب بوده (دریا یا دریاچه)، رسوبات نرم دور آن تکه سنگ قدیمی را گرفته و با گذشت زمان طولانی و تحت فشار، به سنگ تبدیل شدهاند.
۳. عمر "خطوط" و "رگهها" (جوانترین پدیده)خطوط تیرهای که روی هر دو سنگ میبینید، جوانترین بخش داستان هستند: این ترکها احتمالاً در اثر فعالیتهای کوهزایی (مثل شکلگیری البرز یا زاگرس در ایران) ایجاد شدهاند که مربوط به ۱۰ تا ۲۰ میلیون سال پیش است. فشار ناشی از برخورد صفحات زمین باعث شده که هر دو سنگ (که حالا به هم چسبیده بودند) همزمان ترک بخورند.
۴. عمر "فرسایش رودخانهای" (نوزاد داستان)
شکلی که شما الان در دست دارید (گرد و صیقلی بودن):
این فرآیند بسیار جدید است و احتمالاً در ۱۰ هزار سال اخیر (دوران هولوسن) رخ داده است. یعنی همین اواخر که سنگ از دل کوه بیرون افتاده و وارد رودخانه شده است.
خلاصه به زبان ساده:
*تکه کوچک: حدود ۱۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
*تکه بزرگ: حدود ۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
*زمانی که به هم چسبیدند: حدود ۴۰-۵۰ میلیون سال پیش.
*زمانی که صیقلی شدند: کمتر از ۱۰ هزار سال پیش.
یک نکته برای تشخیص دقیقتر: اگر سنگ را به آرامی به یک سنگ دیگر بزنید و صدای "زنگوار" و تیز بدهد، نشاندهنده تراکم بسیار بالا و عمر طولانیتر (دگرگونی بیشتر) است. اگر صدای "خفه" و بم بدهد، نشاندهنده رسوبی بودن و احتمالا جوانتر بودن سنگ است.
**
«نجوا» چه کلمه خوبی است برای توصیف یک حال خوب؛ راز-گویی است، ابراز نیاز و مرور قربت است، به آرامی؛ شانه به شانه سکوت، حتی با یک نگاه یا به شوقِ کنار؛ نجوا با خودت، با دوستات که این دومی راه به «مناجات» میبرد اگر که دوست «معشوق» باشد در دور یا نزدیک، در خفا یا عیان، یا همانی که صدایش کردهاند: «یا رَفیق مَن لا رفیق لَه.» جمع خوشی و خوبیهای عجیب است این «نجوا».
و حاشا که یک سویه باشد؛ حتی شده در خیالْ پاسخی هست هر نجوایی را.
بوی پیچ امینالدوله هم کل حیاط خانه را پر کرده بود و هم مشام او را توی اتاقی که نسیمی هر از چندگاه، پردهسفید نازکش را با صدای آرامی تکان میداد. آخرین روزهای بهار بود. بهار را به خاطر اردیبهشت و پیچ امینالدولهاش دوست داشت؛ ناگهان بوی خوب توی شهر زیاد میشد، توی کوچه و حیاط خانهها و حالا حواسش بود که چند روز دیگر یک بهار هم تمام میشد «برای همیشه» - و چقدر از این «برای همیشه» میترسید.
توی یادش سُر خورد تا ۷ سالگیاش؛ به ۴۸ سال قبل. باید یکی از همین روزهای آخر بهار بوده باشد. مادر لباس میشست توی تشت آب، کنار حوضی که درختهای پرسایه راه خورشید را به روی آن بسته بودند. مادر یهویی یادش آمده بود که باید گلدان پیچامینالدوله جوانی را به زن همسایه برساند. صدایش کرد. همانطور که جفت دستهایش توی آب تشت بود، به پسرک گفت گلدان را از روی ایوان خانه بردارد و ببرد برای زن همسایه که فجر امروز دختری به دنیا آورده و از سه ماه قبل هم به مادر سپرده بود توی گلدان برایش پیچ امینالدوله کنار بگذارد و ببرد. مادر میترسید دیر شده باشد و زن همسایه «برای همیشه» این بدقولی را به او نبخشد؛ دل زائو همیشه نازک است.
گلدان را که به پسر همسایه میداد، از خانه صدای نوزادی میآمد. پیچ امینالدوله و دختر همسایه با هم بزرگ شدند.
*
همین امروز صبح به دخترش، دور از چشم دامادش و زنش، با گلایه گفته بود: دخترم! آدمی به یاد زنده است.
همین طور جدی و کتابی!
دخترش سکوت کرده بود.
در دل گرهی داشت که خودش هم نمیدانست از کجاست؛ از اینکه دخترش یک ماه بود از شهر غریب سراغش را نگرفته و یادش نکرده بود، یا شاید طور غریب رنجوری خوشحال بود که هنوز پیچ امینالدوله و مادر و آن محلهی دور را به یاد دارد، که هنوز زنده است.
*
نسیم آرام گرفته بود و پرده دیگر تکان نمیخورد. چیزی به تابستان ِ گرم نمانده بود.
خواب دیدم قو یا غازی سفید را میبَرند. بو و رنگ خون بود در خواب، سر و صدای دعوا و حمله هم. صورت آن پرنده سفید، ناگهان دختری شد که صبور و ساکت، مرا نگاه میکرد؛ انگار برای کمک. من رو برگرداندم از ترس و برای فرار از آن نگاه. پشت دیوار رفتم. اما این بار، روبهرویم داشتند پرنده دیگری را سر میبریدند. چه بیرحم بودند. داد زدم ... که خوناش نپاشد؛ پاشید اما، به من نرسید آن شتک خون. به خیالم آمد که لباسهایم تمیز است ... از خودم بدم آمده بود، از ترسم، از اینکه نتوانسته بودم کاری بکنم. چه عبث بودم ... چهره آن دخترک جلوی چشم من است. جایی دیده بودماش؟ جایی خواهماش دید؟ ... چرا پشت هیچ پنجرهای نیستی؟ چرا تسلایی نیست؟ چه کسی ما را به باد یغماگر سپرد؟
« ... بی تو دور از ضربههای قلب تو / قلب من میپوسد آنجا زیر خاک ...»
علیرضا قربانی به خواندن این بیت از فروغ که میرسد (و چهار بار تکرارش میکند) انگار جان ِ من سرد میشود و میایستد؛ از حجم وسیع اندوهی که مستولی است، از تصور شاعر مرگاندیش ِ رنجبرده آن هنگام که چنین نوشت ... و در خیال، تصور پوسیدن قلبهایی - «آنجا زیر خاک» - میآید که دور از ضربههای قلب آن دیگری، مرگ صاحبانشان را برای همیشه ربوده بود و خواهد ربود ...
اشاره: مدتهاست این متن را نوشته و دل ِ انتشارش را نداشتهام. روزهای پر از اندوه و استیصالی را از سر میگذرانیم؛ کشور و ملتی که میتوانست این روزهایش پر از نور و امید و شادی باشد، در گورستانهای آباد شده، عزیزان خود را به دل سرد خاک میسپارد ... این متن هم البته از جنس دلتنگی و اندوهی است که انگار حالا ذاتی شده و حضورش را بر همه لحظات من تحمیل کرده است.
**
دانشآموز اول دبیرستان بودم؛ سال ۶۸.
آخر ِ شب چهارشنبهای، شبکه اول پخش سریال «لبه تاریکی» را شروع کرد.
۳۶ سال قبل، تماشای سریال از تلویزیونی که دو شبکه هم بیشتر نداشت، یک سرگرمی پرطرفدار و کمنظیر بود.
و من، مثل بسیاری نمیدانستم، این چه سریالی است و خواهد شد؛ خیلی بالاتر از یک سریال جنایی معمولی!
«اِما کِریون» را اول بار در این قاب دیدیم؛ حوالی دقیقه دهم فیلم. دختری زیبا و پرانرژی که پدر شیفتهاش بود و پس از مرگ مادر در کودکی امِا، با هم مانده بودند. اِما عضو گروهی به اسم «گایا» بود؛ یک جنبش ضدفعالیتهای هستهای و حامی محیطزیست (بعدها توجهمان جلب شده بود به اسم شربت «گایا فنزین»!).
اِما ۴ دقیقه بعد از اولین باری که دیدیماش، کشته شد؛ جلوی چشمهای پدر ... و جلوی چشمهای ما!
دنیا ناگهان و بیرحمانه و دور از انتظار، سیاه و ستمکار شده بود انگار!
شوک و اندوهی را که یک نوجوان ۱۴ ساله از تماشای این صحنه و داستان داشت، چطور میشود توصیف کرد؟!
پدر «اِما» (با بازی باب پک) افسر پلیس بود و مرحوم جلال مقامی با احساس تمام صداپیشگی نقش او را بر عهده داشت؛ آن اندوهی که جان پدر را آزرده بود بسیار عالی و هنرمندانه به تصویر و به صدا کشیده شده بود؛ زیر بارانی که همیشه و شدید بود و به فیلم حسی بیامان از ناامنی و ابهام در چیستی آنچه چشم میبیند میداد.
فردای آن روز در کلاس، همه درباره «لبه تاریکی» حرف میزدند؛ از موسیقی تیتراژ شروع و آن وهمی که در آن القا میشد تا زیبایی دخترک، تا داستان و آن شوک دور از انتظار.
همه پنج هفته بعد، ما روزشماری میکردیم که چهارشنبه برسد و بدانیم داستان چه میشود؛ قاتل که بود؟ چرا ماجرای قتل این همه مهم شده بود؟ چرا افسر «سیا»، با آن هیبت خونسرد و جدی و حتی دوستداشتنی، درگیر پرونده بود؟!
وقت پخش آخرین قسمت، قسمت ششم، برق «رفت» و تا پایان وقت پخش، نیامد که نیامد!
دوباره فردای آن روز همه درباره «لبه تاریکی» میگفتیم؛ این بار از حس کلافگیمان وقتی بعد از کلی انتظار، ندانسته بودیم ماجرا آخر سر به کجا رفت و رسید!
حالا یادم نیست که آن نقل ناقص و مبهم از پایان داستان سریال از کجا به گوش ما رسید که نشان میداد سرآخر، این آدمهای خوب و رنجور و منتظر انتقام به چیزی که میخواستند نرسیدند و قدرت ِ برتر ِ نامرئی، دوباره برنده شد!
هفته بعدتر مجله صداوسیما (سروش) را خریده بودم که سر از ماجرا در بیاورم و چیزی جز سابقه بازیگران و چند عکس بهداشتی از فیلم در آن نبود!
شاید اعتماد به این حس (به برنده شدن شرّ در داستان فیلم) بود که باعث شد در تمام ۳۶ سال بعدی دنبال این سریال نگردم؛ که دوباره و شاید چندباره ببینماش؛ شاید اصلا باید وقت درستاش میرسید ... که انگاری، همین چند روز پیش وقتاش بالاخره رسید و من برای بار دوم این سریال را – این بار با قسمت آخرش - دیدم و بیشتر از قبل، متوجه خارقالعاده بودن این سریال دوستداشتنی ِ باستانی ِ پر از حرف و نشانه شدم که حالا «قدیمی» شده بود و دلبرانهتر و غمانگیزتر؛ چیزی فراتر از خون به ناحقریختهی دختری زیبا و خیرخواه و پدری که قرار نبود کوتاه بیاید حتی تا «لبه تاریکی» و خود تاریکی. «داریوس جدبرگ» (همان مامور سیا که سیاه نبود و خاکستری بود و این از دلپذیری شخصیتپردازیهای سریال بود) وقتی خواسته بود به پدر از نشانههای وجود خیر و شر بگوید (در قسمت پنجم)، به یاد او آورده بود که آن چشمه آب تازه، در محل قتل دخترک، پس نشانه وجود کدام نیروست در جهان؟! ... این طور شرقیطور و ماورالطبیعه در سریالی بریتانیایی.
خوانده بودم: «سریال لبه تاریکی برای بسیاری نه یک سرگرمی، بلکه یک هشدار سیاسی، یک مرثیه انسانی، و یک شاهکار فراموشنشدنی است. درست به همین دلیل است که وقتی درباره این اثر حرف میزنیم، از کلمه شاهکار بدون اغراق استفاده میکنیم» و اینکه «در پژوهشهای دانشگاهی و تحلیلهای فرهنگی، از آن به عنوان نمونهای از «تلویزیون اندیشمندانه» یاد میشود. مفاهیمی مانند قدرت، سکوت، سوگ، فساد و آگاهی در این سریال به نحوی پرداخت شدهاند که هنوز هم برای مخاطب امروزی معنا دارند.» (منبع)
یک جایی، از قضا در قسمت آخر، میانههای قسمت آخر، «اما» در کنار پدر ظاهر میشود، در جوار رودی که جاریست، و به او، در حالی که صدای آب ِ روان و موسیقی ِ همراه، بیننده را مسحور کرده، از راز «گُلهای سیاه» میگوید، از توانایی زمین برای محافظت از خودش «به وقتاش»؛ بگذریم که در دوبله فارسی، به احمقانهترین شکلی که میسر بوده، ترجمه شده!
**
دانشآموز ۱۴ساله، ۳۶ سال بعدتر یک سریال را شاید بهتر دیده است؛ وقتی که لابد وقتاش رسیده؛ شاید مثل «برادران کارامازوف» که هفده سال توی قفسهی کتابخانهاش بود و نشد و نخواست و نتوانست بخواند ولی وقتی خواند، یکی از بهترین جملههای عمرش را در آن یافت (که «خدا در حقیقت است نه در قدرت»). حالا آن ندانستن و بیخبری را شاید با تاخیری بزرگ جبران کرده است.
... امّا غم فقدان و عجز ِ بیذرهای پایان در برابر قدرت ِ گذر بیتوقف و سریع زمان، او را مقهور کرده؛ رنجی که بیتردیدی دارد جاناش را میساید و تماشای یک سریال روزگار نوجوانی هم بر کوره آن بیشتر دمیده؛ حالا که به خصوص، داستان در سرزمینی بود که در آن، باران بسیار میبارد و آن چشمه در پای پلهها، دور ِ دور است!
با بابک (راست) و پرویز همکلاس بودم.
تا همین چندماه پیش پرویز رو کلا از یاد برده بودم تا این عکس رو با شرحش توی یه صفحه اینستاگرامی دیدم که خبر داده بوده پرویز از دنیا رفته؛ کی؟ چرا؟ ... ننوشته بود و من هم هیچ نمیدانم.
دیشب خواب بابک رو دیدم؛ سخت همدیگه رو بغل کردیم. خوشحال شده بودم ... از خواب پریدم، چیزی سر جای خودش نبود؛ بعد یادم آمد بابک هم از دنیا رفته؛ کی؟ چرا؟...هیچ نمیدانم.
کانال آگهیهای ترحیم رو بالا و پایین میکنم؛ بابک درست مهرماه چهار سال قبل، در روزهایی مثل امروز، از دنیا رفته بود و من ندانسته بودم چرا.
بابک حرفی داشت؟
من حرفی داشتم؟
هیچ نمیدانم.
۵۰ ساله شدهام و گاهی خیال میکنم اگر ۱۸ سال دیگر هم عمر کنم (همان اندازه که مادر عمر کرد و رسید به ۶۸)، یا ۲۶ سال دیگر (که پدر عمر کرد و رسید به ۷۶)، وقت مُردن چه بار بزرگی از خاطره خواهم داشت وقتی حالا، در این سن، گاهی گمانم این است این همه بار اندوه و افسوس از یاد و خاطره و هراس از آینده بر روی دوش، فوق طاقت من است؛ گاهی اصلا نمیتوانم باور کنم که زوال، دائمی نیست و شاید سر پیچی، در نقطهای، «همهْ زوال» تمام خواهد شد، نه حتی «همه»؛ بعد نوری خواهم دید و این بار از شدت شوق و نه حزن و اندوه، بغض و گریه خواهم کرد.
رنج مرا معتاد خود نمیکند، به آن عادت نمیکنم اما مدام فرسوده میشوم، قوه تخیّلم فلج میشود، مدام به زمان و عبورش میبازم ...
داییجان، در نود و چند سالگی، آلزایمر گرفته و در خلسهای جانسوز مدام این بیت سعدی را میخواند: «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی» ...
من اصلا دوست ندارم چهلوچند سال دیگر زنده بمانم و شعرهای غم بخوانم در خلسه ...
از ته کوچه پیچیدم داخل. قدری جلوتر دیدم مرد و زن و کودکی دارند مسافری را بدرقه میکردند که حالا داشت آرام ماشینش را حرکت میداد سمت سر کوچه. پسرک کاسه آبی را که در دست داشت پاشید پشت سر مسافر. درنگ کرده بودند که بروند داخل خانه. مثل خود آنها تا پیچ کوچه چشمم مسافر را دنبال کرد تا که گم شد؛ مثل همه مسافرها سر پیچ همه کوچههای دنیا. بیهوا دلم گرفت و بغض کردم... در راه بازگشت از همان کوچه، دیدم لکه آب هنوز خشک نشده بود روی زمین... احساس کرده بودم دنیا خیلی بزرگ است و من چقدر گمشده دارم؛ کسی چه میداند که خاطر آن مسافر کجا به دل من بود؟ او کدام پارهای از من را به کجا داشت میبرد؟ کی میرسید؟
برآورد شده زمین ۴.۵ میلیارد سال عمر دارد و من همیشه با یافتن و لمس و خیره شدن به سنگهایی که در مسیر آب صاف و صیقلی شدهاند، حس میکنم عمر زمین را و همه آبهایی را که سنگها را صیقل دادهاند به دست گرفتهام و به قدر ارزنی بیشتر از هیچ این عمر طولانی را لمس و سعی میکنم بفهمم که ناتوانی از درک این عمر و از درک معنای ابدیت چه ناتوانی ویرانگری است.
🌱
سنگها و ابرها پرشکوهترین نشانههای ابدیت و حرکت و دوریاند.
🌱
+ در مسیر مسیلی راه میرفتم و سنگ پیدا میکردم، در حسرت روزهایی که پر از آب بود این مسیل.
++ سنگهای روی کاغذ (اسلاید اول) را در طول سالها جمع کردهام
+++ یادداشت قبلی
در همان دو دقیقهای که خوابم برده بود این عکس پدر را در خواب دیده بودم... هر وقت دلاش خوش بود این شکلی میخندید، از جمله وقتی که از «قدیمِ شیرین» میگفت که من بسیار دوست میداشتم؛ هم آن قدیم را و هم این خنده را... اما خیلی زود دیر شد؛ خیلی حرفها برای همیشه رفت که رفت.
حسرتی بزرگ و جبران نشدنی است نشنیدن حرفهایی که حق تو بود و است شنیدنشان؛ آن حرفهایی که میدانی هست و میدانی شنیدنشان تو را بزرگ میکند و میدانی که نمیشنوی... و چقدر غمانگیز فقدانی است.
عکس، مرداد سال ۷۳ است؛ جاده شمال؛ ۳۱ سال پیش؛ نه: صد سال قبل!
...تو حال هذیون و تب
همش میگفت زیر لب
اگه دیدین یه روزی
یه پیرمرد قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگا میکرد به امواج
بهش بگین: «کاکل زری! دیر اومدی، مُرد پری»
**
این بخش از شعر «دریا پری، کاکل زری» گلی ترقی را، با تغییراتی در فیلمنامه، «میم» در «درخت گلابی» میخواند ... «دیر اومدی» به خصوص اما تغییری نکرده ...
آخ که چقدر دلم گرفته ...
.
عکس اول را روی کشتی کانتینری گرفتیم؛ هومن و من. پانزده سال پیش، در روزی مثل امروز؛ سی اردیبهشت.
عکس دوم را چهار سال بعدتر؛ در دفتر کار ما که بعد از انفجار اخیر در بندر شهید رجایی حالا خرابهای است با سقف ریخته و دیوارهای پاره.
هومن خبرنگار بود (و است) و من در دورهای که بندر بودم، خیلی دیر شناختماش. به اقتضای کار، اهل کلمه و به اقتضای قریحه و شوق، اهل شعر و داستان بود (و است). مجال همراهی و همصحبتی از نزدیک، کمتر فراهم بود تا که ما از بندر رفتیم ولی در همه این سالهای ِ «او در بندر» و «من در زنجان»، مرتب از هم خبر داشتهایم و دوسالونیم پیش هم که بعد از مدتها رفتیم بندرعباس (عکس سوم)، بیشتر از همه با او بودم، حرف زدیم و کتاب دیدیم و کتاب خریدیم ...
*
یک درخت سیب است
که من
سالهاست دوستش دارم
درخت سیبِ من
سیب ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
برگ ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
شاخه ندارد
تنه ندارد
هنوز آن را
در خانهای که ندارم
نکاشتهام
اما من
دوستش دارم ...
(شعر از هومن)
چقدر دوست دارم روزی خبر بدهد که میخواهد مهمان ما شود.
هومن مدتی است کمتر شعرهایش را به چشم و دل ما هدیه میکند؛ زنجان که آمد، خواهم پرسید: «پس چرا؟»؛ از دور نمیپرسم!
«هیچ وقت عاشق یک موجود وحشی نشو، آقای بل. اشتباه دکتر همین بود. همیشه با خودش موجودات وحشی به خانه میآورد. یک شاهین با بال آسیبدیده. یک بار یک گربه دمکوتاه گنده آورده بود که پایش شکسته بود. اما شما نمیتوانید به یک موجود وحشی دل ببندید. هر چه بیشتر دل ببندید آن موجود قویتر میشود. خلاصه آنقدر قوی میشود که به جنگل فرار میکند یا میپرد روی شاخه درخت. بعد درختی بلندتر. بعد هم آسمان. آخر و عاقبتت این خواهد بود، آقای بل. اگر به خودت اجازه بدهی عاشق یک موجود وحشی بشوی، سرنوشتت این است که به آسمان چشم بدوزی.»
صبحانه در تیفانی، ص ۹۵
#کتاب