‏نمایش پست‌ها با برچسب پروژه تحقیر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پروژه تحقیر. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

⚠️ملاحظات انتقام و تحقیر


قدرت‌های خارجیْ رهبری عالی نظام را به همراه تعداد قابل توجهی از فرماندهان ارشد نظامی و برخی اعضای خانواده او کشته‌اند؛ این نوع کشتار یک تحقیر برای کشور و نظام (از هر نوعی) است؛ فارغ از این‌که نظام برای من و شمای نوعی مقبول باشد یا نه، از عملکرد او راضی باشیم یا نه. (یادداشت مرتبط)

حکومت طولانی‌مدت آیت‌الله خامنه‌ای (۳۷ سال) علاوه بر علقه‌های اعتقادی/سیاسی/اقتصادی، علقه‌های عاطفی نیز ایجاد کرده و به همین دلیل مطالبه انتقام و خونخواهی و تلاش برای احیای غرور شکسته‌شده قابل درک و فهم است.

«امّا» آیا مطالبه‌گران جنگ و انتقام فوری مایلند (یا می‌توانند) هزینه‌های تحقق آرزوی خود را بر زندگی عادی  حال و آینده میلیون‌ها ایرانی برآورد کنند؟ اگر نتیجه تلاش برای احیای غرور، از قضا تعمیق تحقیر باشد، چه؟
آیا اساساً اکثریت ملت نقشی در وضعیت کنونی کشور دارند که باید تاوان احتمالی این نتیجه‌ معکوس را بدهند؟!

یکی از روشن‌ترین نمونه‌های تاریخی رسیدن به نتیجه معکوس  پس از تلاش برای انتقام و احیای غرور، ماجرای جنگ‌های ایران و روسیه در دوره قاجار است. ایرانیان در جنگ اول شکست خوردند و ناچار شدند عهدنامه گلستان را بپذیرند. چند سال بعد برای جبران این تحقیر، ایران خود جنگ دوم را شروع کرد. جنگ دوم ایران و روسیه (۱۸۲۶–۱۸۲۸ میلادی) در دوره فتحعلی‌شاه قاجار، نمونه‌ای کلاسیک از تلاش برای انتقام و بازپس‌گیری سرزمین‌های ازدست‌رفته است که به تحقیر و خسارت شدیدتر منجر شد؛ جنگ دوم منجر به عهدنامه ترکمن‌چای شد!

از بارزترین نمونه‌های دیگر معاصر، آلمان پس از جنگ جهانی اول است. پس از شکست در جنگ جهانی اول و تحمیل معاهده ورسای (که بسیاری از آلمانی‌ها آن را تحقیرآمیز و ناعادلانه می‌دانستند)، حس انتقام‌جویی قوی در جامعه آلمان شکل گرفت. نازی‌ها این احساس را به شدت دامن زدند، قول بازگرداندن عزت و قدرت از دست رفته را دادند و برای جبران شکست قبلی و گسترش قلمرو، جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. نتیجه؟ شکست کامل و بی‌سابقه آلمان، اشغال کشور توسط متفقین، تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی، کشته شدن میلیون‌ها آلمانی، نابودی شهرها و از دست دادن قلمروهای بیشتر. این اقدام نه تنها انتقام را محقق نکرد بلکه موقعیت آلمان را به مراتب بدتر کرد و دهه‌ها طول کشید تا کشور از آن وضعیت خارج شود. 

آرژانتین هم جنگ فالکلند (۱۹۸۲) را آغاز کرد؛ رژیم نظامی آرژانتین برای جلب حمایت مردمی، انتقام و بازپس‌گیری جزایر فالکلند (که آن را بخشی از خاک خود می‌دانست)، به بریتانیا حمله کرد. نتیجه شکست سریع نظامی، کشته شدن هزاران سرباز، سقوط رژیم و تحقیر ملی بیشتر بود.

ژاپن هم به پرل هاربر حمله کرد (۱۹۴۱)؛ به عنوان بخشی از استراتژی گسترش و ضربه پیش‌دستانه/انتقامی به قدرت‌های غربی. نتیجه شکست کامل، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، اشغال و تسلیم بی‌قیدوشرط بود!

این الگو در تاریخ بارها تکرار شده: تلاش برای شستن تحقیر با اقدام نظامی تهاجمی، در موارد قابل توجهی منجر به چرخه‌ای از خشونت و تحقیر شدیدتر شده است.

این به معنای نفی تلاش برای انتقام یا احیای غرور تحقیرشده نیست بلکه توصیه اکید به دقت نظر فراوان در بررسی همه زوایا و پرهیز از جنگ با «واقعیت»ها و ارزیابی منطقی توانایی‌ها و پاسخ جبهه مقابل است.

همه کسانی که مقدرات ملت را به خواست (یا حتی اکراه) اکثریت ملت در دست گرفته‌اند، «مسئول نتیجه‌»اند و توان جامعه را باید با توان ضعیف‌ترین اجزای آن محاسبه کنند تا «ظرف ایران» شکسته نشود که اگر شکست، خسارت غیرقابل جبران خواهد بود. «سیاستمدار نمی‌تواند بگوید «من درست نیت کردم» اگر تصمیمش به فقر، خشونت، بی‌ثباتی یا مرگ انجامیده باشد.» (مطالعه بیشتر درباره «اخلاق مسئولیت»؛این‌جا)

این منطقی‌ست که به قول ماکس وبر: «در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری می‌خواهد تا قیل و قال جنگ‌طلبانه.»



➕ این یادداشت با اندکی تغییر در صدای زنجان

«توان (یا قدرت) یک زنجیر به اندازه ضعیف‌ترین حلقه آن است»

۱۴۰۴ خرداد ۲۶, دوشنبه

❤️ پیکری به نام وطن، به نام ایران + عهد


🔹یک) ما از اصلاح و تغییر به نفع خواست اکثریت ناامیدیم، حس می‌کنیم دیده و شنیده نمی‌شویم اما برای آباد کردن کشور و خانه‌مان، از غریبه نمی‌خواهیم آن را آتش بزند؛ فاصله بین خرابی و آبادی در کشوری پر از فاصله و عقده، بسیار زیاد است؛ درست برعکس فاصله آبادی تا خرابی ... ۸۵ سال قبل بسیاری از اتباع داغدار و مخالف شوروی هم در انتقام از استالین، با تجاوز هیتلر هم‌دل نشدند. حالا، قضاوت تاریخ آنها را ستایش می‌کند یا تقبیح؟ کارشان درست بود یا غلط؟ 
هم‌وطن خوشحال من! آیا متوجه اصل ماجرا نیستی؟

🔹دو) اصل ماجرا «ایران» است و «ایرانی». آن نظام آدمکشی که روی جنازه هزاران زن و کودک و بیگناه غزه، سرفراز ایستاده و «جمهوری اسلامی» را تهدید می‌کند  که اگر فلان کند، تهران را به آتش می‌کشد، «جمهوری اسلامی» را تهدید نمی‌کند؛ «ایران» را تهدید می‌کند؛ «آن آزادی که نویدبخش‌اش جرار خونریزی مثل نتانیاهو باشد، مرگ است؛ بردگی ابدی است.»

🔹سه) ما منتقد و برخی به شدت مخالف نظامیم؛ ما می‌پرسیم این بود کارنامه نیروهای مسلح مقتدر؟ ما معتقدیم با مردم بدعهدی شده، ثروت‌شان درست مدیریت نشده، در برخی مواقف اراذل بر شئون زندگی مردم مسلط شده‌اند، بار کج برخی همواره به سر منزل مقصودشان رسیده (به بهای تیغ زدن دین و دنیای مردم)؛ ... اما آیندگان ما را بابت ناتوانی از تغییر و اصلاح کمتر شماتت خواهند کرد تا خوشحالی از انهدام زیرساخت‌‌ها، توجیه کشته‌شدن حتی یک هم‌وطن بی‌گناه به دست غریبه‌ی رذل. برخی زخم‌ها قرن‌ها تن و روان ملتی را آزار خواهد داد و گناهکارانی هرگز بخشیده نخواهند شد همچنان که سازمان مجاهدین (منافقین) خلق به «پاس» همراهی با صدام ِ متجاوز، «خائن» را تبدیل به توصیف ابدی خود کرد.

🔹چهار) خوشحالی عمومی از موثر بودن فشار خارجی برای تغییر در ایران، متاسفانه مسبوق به سابقه است (یک نمونه آن را همین چند روز قبل، همین‌جا  به یادها آورده بودم)؛ واقعیت اما این است در گذر زمان، این شادی و خوشحالی به ضد خود بدل شد. تاریخ می‌گوید اقدام متفقین در عزل و تحقیر رضا شاه، در میان‌مدت و سپس طولانی‌مدت، روند تاریخ ایران را دچار عارضه‌های جدی بدی کرد؛ از تحقیر و ترسی که در جان محمدرضا شاه نشست، به تدریج او را به دیکتاتور مغروری، مشتاق خریدهای نظامی سنگین و آراستن ارتشی تبدیل کرد که به کارش نیامد و وقتی مردم به خیابان ریختند مدام دنبال ردپای خارجی گشت، تا ترکش‌هایی که - چه بدانیم چه خودمان را به ندانستن بزنیم - از شهریور ۲۰ در جان و روان‌مان لانه کرده است.  

🔹 پنج) ربط دادن غافلگیری نظام در بامداد جمعه به عوارض اعتراض‌ها و جنبش‌ «زن، زندگی، آزادی» از آن کارهای غیرقابل درک و احتمالا نشانه دست‌های خالی و عقده‌ها‌ی ناگشوده‌ است. محمدجواد ظریف، آذر سال ۹۲، در حالی که فقط سه ماه بود وزیر خارجه شده بود، در دانشگاه تهران گفته بود: «غربی‌ها از چهار تا تانک و موشک ما نمی‌ترسند» و از دانشجوی منتقد خود پرسيده بود: «آيا شما فکر کرده‌ايد آمريکا که با يک بمبش می‌تواند تمام سيستم‌های نظامی ما را از کار بيندازد، از سيستم نظامی ما می‌ترسد؟» او معتقد بود: «آن‌چه آمریکا از آن می‌هراسد، مقاومت مردم ایران است.» چه خفت‌ها که به او ندادند؛ یک فقره حيدر مصلحی (وزير اطلاعات در دولت محمود احمدی‌نژاد) گفت که اين اظهارات «نشان‌دهنده نفهمی» کسی است که آنها را بيان کرده و افزود: «برای اين افراد زود است که قدرت نظامی ايران را بشناسند.»
آن‎ها که همراهی اکثریت مردم را لازم ندیدند و آن‌ها را در روندی دائمی از گردونه اعمال رأی و نظر خارج کردند، در سازمان فکری تحلیل‌گرانی که فقط می‌توانند شلاق خود را برای امثال «زن، زندگی، آزادی» بالا ببرند، بی‌گناه‌اند؟!
اضافه بر این، دنیا و منطقه به خصوص بعد از «حماسه حماس در ۷ اکتبر»! تغییر کرده؛ آنانی که اعتراض‌های خیابانی را دلیل غافلگیری و ضربات بامداد جمعه دانسته‌اند و لابد ۷ اکتبر جشن گرفته بودند، کاش تا به امروز بیدار شده باشند!

🔹شش) اگر سن برخی قد نمی‌دهد، آیا بزرگتر ندارند یا کتاب و تاریخ هم نخوانده‌اند که بدانند حمله صدام جنایتکار به ایران، چطور باعث شد فضای سیاسی داخلی کشور پاکسازی و یکدست شود! ین جنگ هزاران ترکش بسیار سمی ویرانگر ناپیدای دیگر دارد. 

🔹 هفت) انگار گاهی خدا، لابد به اعتبار گوهری که در ذات کسی سراغ دارد، پیش از مرگ به او مجال درخشیدن و نو شدن می‌دهد؛ حتی در حد زدن حرفی که خلاف‌آمد موج مسلط است. به گمانم سردار محمد باقری از این قسم بود (به خاطر این حرف‌ها) و به همین دلیل، کشته‌شدن‌اش توسط شقی‌ترین موجودات روزگار، دل را بسیار بیشتر سوزاند. ما قوه‌ی عاقله‌ای چنین که حرف درست را در علن هم به زبان بیاورد، کم و دیریاب داشته‌ایم. 

🔹 هشت) «اونایی که برای کیان پیرفلک همه کار کردید، مهیا نیکزاد هم دختر ما بود…»



**

 

 .
🔥 در دفاع از ایران و محکوم کردن متجاوز مطلقا لکنت نگیرید؛ لحظه‌ای تردید نکنید.

«ایران» نخ تسبیح همه ما ایرانی‌هاست، فصل مشترک همه ما.
اگر ایران، آباد و آزاد نیست، از کاهلی خود ماست.
چشم امید به آتش غریبه پلید، بلاهت و کوته‌بینی است.
خودمان می‌سازیم‌اش.

عهد



🔥 سر سوزنی از نقد و حتی مخالفتم با برخی از مهم‌ترین سیاست‌ها و رویه‌های نظام کوتاه نیامده‌ام اما غریبه‌ای شقی دم در دارد آتش به همه خانه می‌زند؛ متجاوز آدمکشی است که حتی وقتی لبخند می‌زند، پنجه‌ و دندان‌های خون‌آلودش پیداست.

با نظام حتما کار داریم، اگر شرّ این شرور جانی مجال بدهد!
X 


۱۴۰۲ اردیبهشت ۴, دوشنبه

پراکنده‌های روز چهارم از ماه دوم

 

اول) مرور نوشته‌های وبلاگی را برای گزینش یادداشت‌ها (شاید برای کتابی) تا به انتهای دی ۹۱ رسانده‌ام؛ شده حدود ۳۸ هزار کلمه. پست‌های دو ماه بهمن و اسفند را هم مرور کنم، آماده می‌شوم برای ویرایش روی کاغذ و گزینش نهایی و سپردن به دست کسی که برساند به دست اهل و ناشرش! شاید اگر "شین" را مرتب دنبال کرده باشید، دیده و خوانده‌ باشید که تقریبا ۸ صبح هر روز، به‌روز می‌شود؛ این پست‌ها عموماً مربوط به نوشته‌های همان ده-یازده سال قبل وبلاگ‌اند که دارم توی "شین" تکرارشان می‌کنم؛ اکثراً نقل از متن کتاب‌هایی که آن روزها زیر دستم بوده.

 

دوم) روزی یک ساعت تا دو ساعت کتاب و مجله می‌خوانم. در مقابل حجم و تعداد کتاب و مجلاتی که باید بخوانم، به چشم نمی‌آید. خیلی خسته می‌رسم خانه. شب‌ها هم خواب خوبی ندارم. خیلی از شب‌ها فاصله بین خاموش کردن چراغ مطالعه تا ثبت ورود به محل کار، کمتر از شش ساعت است.

 

سوم) خیلی  از متن‌هایی را که توییت می‌کنم، شب یا شب قبل روی کاغذ می‌نویسم و بعد صبح اول وقت، توییت می‌کنم. تمرین می‌کنم زیاد درون باتلاق توییتر نروم! با این حال اعتراف می‌کنم کمتر جایی به اندازه توییتر ندای «من زنده‌ام» را بازتاب می‌دهد! ... یک جور قوت قلب؟! نمی‌دانم واقعا! ... یک چیز خوبی که در توییتر می‌بینم این است  که بسیاری از مفاهیمی و حرف‌هایی که دوست دارم ازشان بنویسم، قبل از من کسانی می‌نویسند و گاهی خیلی بهتر و گویاتر. این تقریب ذهن خوشحالم می‌کند و بارم را سبک‌تر. به همین دلیل است که سعی می‌کنم بیشتر از کتاب و مجلاتی که می‌خوانم نقل قول کنم در روزگاری که متاسفانه کمتر کتاب و مجله‌ای خوانده می‌شود.

 

چهارم) کاش توان و وقت‌اش را داشتم؛ همه کارهایم را تعطیل می‌کردم که اثبات کنم، سند احصا و احضار کنم که ما ایرانیان (اعم از مردمان و حاکمان) چقدر در طول اعصار تحت سیطره و تاثیر "تحقیر" بوده‌ایم، نتوانستیم از بند این تحقیرها خودمان را رها کنیم و چون نتوانسته‌ایم، رفتار و پندار نادرست را تکرار کرده‌ایم و بیشتر و بیشتر در ناکامی فرورفته‌ایم؛ همه سر پیچ پیچیده‌اند و ما نپیچیده‌ایم و صاف رفته‌ایم توی دل دیوار! هر چه بیشتر تاریخ می‌خوانم، و بیشتر از همه، تاریخ می‌خوانم، متوجه می‌شوم چه تحقیر عظیمی در جان ما لانه کرده؛ تحقیر بابت شکست از اسکندر، از اعراب، از مغول‌ها، از روس‌ها، از متفقین در شهریور سال ۲۰، سرشکشتگی بابت ناکامی در ملی کردن صنعت نفت در دهه ۳۰ و شکست دادن و سرنگونی صدام در دهه ۶۰ ... و هنوز تحقیر می‌شویم به شکل‌های مختلف ... ما ایرانی‌ها باید جایی، با گذشته خودمان صلح کنیم، شاید بتوانیم توانایی خودمان را درست اندازه بگیریم ... به اندازه همه تاریخ‌مان بار تحقیر به دوش برده‌ایم. هویت‌مان را بد شکل داده‌ایم و اسیر آن شده‌ایم. نقش حاکمان بسیار اساسی‌تر است؛ همین پنجاه سال اخیر را مرور کنید؛ شاه اگر بار تحقیر عزل پدر و شکست از متفقین را بر دوش نمی‌برد و "غد" و "مغرور الکی" نمی‌شد و اگر جمهوری اسلامی، نهایت تحقیرآمیز جنگ هشت ساله را طور دیگری معنا می‌کرد، آن طور که بار توسعه را نه روی موشک و پهپاد و هسته‌ای، که روی "مدیریت منابع آب و انرژی" می‌گذاشت، تردیدی  نبود که روزگار خوش‌تری داشتیم.

 

پنجم) آن‌قدر پر از کلمه‌ و شوق تماشایم که نگو و نپرس ...

۱۴۰۱ فروردین ۱۵, دوشنبه

عصر تحقیر

 

روی روح جمعی ایرانی‌جماعت (مذهبی و غیرمذهبی) سال‌های سال و نسل‌هاست که اثرات ویرانگر عقده‌های "عصر تحقیر" آوار شده و رد این اثرها را می‌شود تقریبا در بسیاری از کنش و واکنش‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی "مردم" و "نظام قبل از انقلاب" و "رژیم اسلامی" دید.

 

عصری که از حمله اعراب به ایران شروع شده و هنوز ادامه دارد؛ بیشتر از 14 قرن.

 

در این گردونه بزرگ تحقیر و یا تلقین تحقیر، ایرانیان طوق تحقیر بابت شکست از اعراب (در قرن هفتم میلادی)، زخم حذف از خلافت اسلامی و قتل ستمکارانه فرزند امام نخستین (که این، دامنگیر ایرانی ِ شیعه‌مذهب است)، شکست از مغول‌ها (در قرن سیزدهم میلادی)، شکست از روس‌ها (در قرن نوزدهم)، شکست از متفقین در جنگ دوم جهانی (میانه قرن بیستم)، کودتایی با پشتیبانی خارجی در 68 سال قبل و نهایتا پیروز نشدن بر صدام حسین در 34 سال قبل را با وزن‌های کم و زیاد، بر گردن خود دارند و برای رهایی، هر آنچه کرده‌اند، از قضا گردونه را بزرگ‌تر کرده و "پایان عصر تحقیر" را به آینده نامعلوم‌تری موکول ساخته است.

 

 

هنوز بسیاری بی‌اعتنا به آنچه ساسانیان را از درون مضمحل کرد، حمله اعراب مسلمان‌شده و انقراض نظام شاهنشاهی ایرانی را کِرم فساد "تمدن ایرانی" می‌خوانند و برای تحقیرزدایی، از در تحقیر "عرب" وارد می‌شوند!

 

 

مذهبی‌ها (به خصوص آن شعبه که حالا سال‌هاست کلید انبارهای نفت و مال ملت را به دست دارند) معتقدند که به ناحق 14 قرن پیش "حکومت اسلامی" از آنها غصب شده و شاید از این روست که در این مُلک هیچ مسلمان ِ ناشیعه‌ای استاندار و وزیر نمی‌شود و حتی مدیرکل. انقلاب اسلامی در 43 سال قبل، مجال گشودن این عقده را داد و حالا بیشتر از هر زمان دیگری معلوم است "سوی" حرکت "حکومت اسلامی ایران" کجاست؛ جایی که مثلا صراحت فرمانده سپاه قدس (قاآنی) از آن نشانه می‌دهد وقتی عتاب‌آلود می‌گوید: «شیعه ۱۴۰۰ سال از وسط دریای خون گذشته تا به اینجا ]حکومت[ رسیده.» (+)

 

 

ایرانی به کربلا در قرن هفتم رجوع می‌کند تا برای جبران و جواب تحقیرهای معاصر خود جوابی پیدا کند؛ مثل وقتی که در حین مذاکرات هسته‌ای عکس رئیس‌جمهوری آمریکا را در پایتخت بلند می‌کند تا اوباما را بنشاند جای "شمر"، عین وقتی که "صدام حسین" را "صدام یزید کافر" می‌خواند تا از نفرت از "یزید"، پل پیروزی بسازد که ساخته نمی‌شود.

 

هنوز که هنوز است به گمان بسیاری گناه اعظم افول علمی و فرهنگی و اقتصادی ایران قدیم بر گردن مغول‌های خونخوار و خونریز است که مثل آب خوردن، «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند» بی‌آنکه بخواهند بدانند دیگر قربانیان مغول پس چطور از خاکستر برخاستند؟!

 

 

در اظهار نظر و سوگیری‌های کلان محمدرضا شاه (به خصوص در حوزه نظامی و سپس نفت)، بارها رد عمیق تلاش برای چیره شدن بر زخم تحقیر عزل پدر تاجدار و اشغال کشور توسط متفقین هویداست. جریان‌های باستان‌گرا در دوره او روی زخم شکست ایرانیان از اعراب را هم بیشتر گشودند همان طور که مشروطه‌خواهان هیچ‌گاه باختن بخش بزرگی از خاک میهن به روس‌ها را  کم‌رنگ و بی‌اثر نزد افکار عمومی نخواسته بودند و هنوز "نفرت از روس" همزاد ایرانی است!

 

 

اگر میوه تحقیر و سرشکستگی ایرانی را در کودتای 28 مرداد سال 32 انقلاب و انقلابیون سال 57 چیدند (انقلابی که دست‌کم "دنیا"ی ایرانی را سامان نداد - و گاه بذر تحقیر شد - اگر که در شعار و شور، "دین" را قوت داد)، میوه‌های پایان تلخ جنگ با عراق را "نظامی‌گری" فزاینده و سهم‌باز شدن و تجارت‌پیشگی رانت‌اندود برخی گردن‌ستبرترین "دلاورمردان" و رزمندگان بازگشته از جنگ چیدند که قرار بود "در جبهه دیگری" باشند تا شاید غم تحقیر شسته شود و «آیا شده؟»!

 

 

 

عصر تحقیر ایرانی همچنان ادامه دارد. تجارت با ایرانی و رفت‌وآمد آسوده ایرانی در این جهان ِ گره خورده به "همکاری" و "ارتباط" بسیار دشوار است، حتی آبرو بَر است گاهی! بندرگاه‌ و فرودگاه‌های دنیا صحنه یکتای تحقیر مخفی و علنی ایرانی است. فرار از ایران و "ایرانی بودن" مد روزگار شده اگر که جمع ِ جماعتی را که با پول ایرانی در لبنان و نیجریه و یمن و سوریه جان از دست بلای فلاکت ربوده‌اند، منها کنیم.

 

 

عصر تحقیر ایرانی همچنان ادامه دارد.

چاره چیست؟ این عصر نکبت‌اندود کی ما را رها می‌کند؟!

یا نکند این ماییم که باید لنگر از "مرداب گذشته" بالا بکشیم؟

 

 

نظرخواهی در توییتر

کامنتها در تلگرام


۱۴۰۰ تیر ۱۴, دوشنبه

تلاش برای شست‌وشوی گذشته، باختن به تحقیرهای تاریخی

بهار و تابستان سال 56، یک‌سال‌ونیم مانده به پیروزی انقلاب، شاه در حال چانه‌زنی برای خرید 300 فروند جنگنده اف-16 بود. او تحت انتقادهای شدید بابت سهم بالای خریدهای کلان نظامی از درآمد کشور قرار داشت؛ برخی گزارش‌ها این نسبت را یک-چهارم تا حدود یک-سوم بودجه سالیانه وقت کشور اعلام کرده‌اند. همزمان قطع مکرر برق و آب از جمله در قم چنان موجب نارضایتی شده بود که (بنا بر یادداشت‌های اسدالله علم) آیت‌الله‌العظمی سیداحمد خوانساری (متوفی در سال 1363) برای رفع مشکل مستقیما متوسل به دربار ‌می‌شود.

افراط شاه در قدرت‌نمایی بین‌المللی که به خصوص به لطف درآمدهای سرشار نفتی در اوایل دهه پنجاه اوج گرفته بود، او و کارگزاران حکومتی را از توجه به توسعه متوازن زیرساخت‌هایی که رفاه و خدمات عمومی (مسکن، آب، برق، بهداشت) بر آنها استوار بود، غافل ساخت آن‌چنانکه اکثریت مردم زیر سلطه و وسعت هیجان نارضایتی، انبوه اقدامات منجر به مدرنیزاسیون فوری صنعت کشور و رشد خیره‌کننده اقتصادی را به آسانی از یاد بردند!

ایران ِ امروز، کمتر از نیم قرن بعداز آن روزگار، همچنان در مهماتی چون تامین و مدیریت منابع برق و آب و حتی "واکسن" با دست‌اندازهای سهمگین و نارضایتی عمومی کم‌سابقه‌ای مواجه است در عین حالی که بابت اعمال نفوذ منطقه‌ای در عراق و سوریه و لبنان و یمن یا حتی جنگ سایبری در اسکاتلند و کالفرنیا مشغول تفاخر!

اینجا بحت "بد" و "بدتر" یک بحث انحرافی می‌نُماید؛ اینکه حالا قدرت‌نمایی منطقه‌ای جمهوری اسلامی که به صراحت با مخالفت و حتی دشمنی قدرت‌های بزرگ جهانی و منطقه‌ای مواجه است (منجر به فشارهای سیاسی و اقتصادی و انزوا) به مراتب خسارت‌بارتر (و بدتر) از مانورهای قدرت در دورانی است که صرفاً  موجب ناخوشایندی رژیم‌های چپ‌گرایی چون مصر (قبل از انور سادات) یا عراق بعثی و جریان‌های چریکی بود. نتیجه هر دو یکسان بود: فراموشی "اندرونی"!

 

با بیرون آمدن از این ورطه، شاید نقشه راه اشتهای سیری‌ناپذیر وارثان "پادشاهی سرزمین باستانی ایران" برای قدرت‌نمایی منطقه‌ای در نیم قرن اخیر رخ نماید؛ جایی که سرزمین پهناور و پادشاهان و مردمان‌اش دوره‌ای طولانی از شکست‌ها و ذلت‌های تاریخی را با تمام وجود و هویت بر دوش برده‌اند و انگار این نیم قرن اخیر مجال "انتقام" و "احیاء" به لطف پول بادآورده "نفت" فراهم آمده است؛ از شکست از اعراب گرفته تا مغول‌ها که از کشته، پشته ساختند، از خاکسترنشین شدن مکرر به دست روس‌ها که بهترین شهرها و روستاها را بردند، از تحقیر برابر قوای متفقین که اعلام بی‌طرفی ایران را در جنگ دوم جهانی به هیچ گرفتند و تا پیروز نشدن بر "صدام" با همه "شور" و "شعار"هایی که هنوز گاهی ردشان بر دیوار شهرها باقی‌ست و هیچ کدام از حافظه "ایرانیان اکنون زنده" خارج نشده! به شدت ِ اشتیاق به قدرت‌نمایی، زعامت فقها بر تدبیر امور مملکت را باید با دقت اضافه کرد؛ جایی که فقهای شیعه از تاریخ اسلام، ظلم‌های سازمان "خلیفه اسلامی" را علیه "شیعه"ی اقلیت به خوبی ثبت و ضبط دارند و قرار نیست حق تضییع شده "شیعه" احقاق نشود!

 

بار سنگینی از تحقیرهای مهم تاریخی بر حافظه جمعی "ایران" حاکم است و احتمالاً باید به نحوی "صلح‌طلبانه" (که مع‌الاسف می‌تواند "عادلانه" نباشد) و یک بار برای همیشه، با گذشته تسویه حساب کند تا شاید سکانداران‌اش تامین بی‌دغدغه "آب" و "برق" و "واکسن" ملت زنده ایران را به هیچ رژه‌ای در بیرون مرزهایش نفروشند.