‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ و صلح. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ و صلح. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ تیر ۳۰, سه‌شنبه

صاحاب!



«بامداد» امروز (سه‌شنبه، ۳۰ تیرماه)، حوالی ساعت 12.5 بعد از نیمه شب، سخنران سوپرانقلابی در تجمع خیابانی میدان انقلاب (مرکز شهر زنجان) می‌گفت که فقط ده تا پانزده نماینده کنونی مجلس، نماینده واقعی‌ مردم‌اند و بقیه غربگرا و فلان‌اند! چند شب پیش‌تر (و ساعت 1 بامداد) یک فعال سیاسی مشهور سوپر انقلابی دیگر، پشت تریبون از اهمیت تجمعات خیابانی سخنرانی می‌کرد!


درمواجهه با این واقعیت که این جماعت از نعمت «آزادی بیان» در حد اکمل آن برخوردارند (در حد زیر سؤال بردن ارکان نظام در مرکز شهر و از پشت بلندگو در حالی که ماموران انتظامی مسلح، نظم گردهمایی‌های آن‌ها را تامین می‌کنند)، فعلا فقط می‌توان حسودی کرد یا دست‌کم غبطه‌ خورد(!) اما مسئله بعدی این است که حتی اگر تعداد و وزن اجتماعی‌ این جماعت ِ آزاد را در شهر نیم‌میلیون‌نفری زنجان قابل توجه هم فرض کنیم، کدام قانون و سلیقه و وجدان اجازه داده است تا پاسی از شب با سخنرانی از پشت بلندگو، مخل آسایش خانوارهای مستاصل ِ ساکن در مرکز شهر باشند؟


شهر اگر «صاحاب» ندارد، «وجدان‌های بیدار»ی که حق‌الناس سرشان بشود هم ندارد؟  


۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

⚠️ملاحظات انتقام و تحقیر


قدرت‌های خارجیْ رهبری عالی نظام را به همراه تعداد قابل توجهی از فرماندهان ارشد نظامی و برخی اعضای خانواده او کشته‌اند؛ این نوع کشتار یک تحقیر برای کشور و نظام (از هر نوعی) است؛ فارغ از این‌که نظام برای من و شمای نوعی مقبول باشد یا نه، از عملکرد او راضی باشیم یا نه. (یادداشت مرتبط)

حکومت طولانی‌مدت آیت‌الله خامنه‌ای (۳۷ سال) علاوه بر علقه‌های اعتقادی/سیاسی/اقتصادی، علقه‌های عاطفی نیز ایجاد کرده و به همین دلیل مطالبه انتقام و خونخواهی و تلاش برای احیای غرور شکسته‌شده قابل درک و فهم است.

«امّا» آیا مطالبه‌گران جنگ و انتقام فوری مایلند (یا می‌توانند) هزینه‌های تحقق آرزوی خود را بر زندگی عادی  حال و آینده میلیون‌ها ایرانی برآورد کنند؟ اگر نتیجه تلاش برای احیای غرور، از قضا تعمیق تحقیر باشد، چه؟
آیا اساساً اکثریت ملت نقشی در وضعیت کنونی کشور دارند که باید تاوان احتمالی این نتیجه‌ معکوس را بدهند؟!

یکی از روشن‌ترین نمونه‌های تاریخی رسیدن به نتیجه معکوس  پس از تلاش برای انتقام و احیای غرور، ماجرای جنگ‌های ایران و روسیه در دوره قاجار است. ایرانیان در جنگ اول شکست خوردند و ناچار شدند عهدنامه گلستان را بپذیرند. چند سال بعد برای جبران این تحقیر، ایران خود جنگ دوم را شروع کرد. جنگ دوم ایران و روسیه (۱۸۲۶–۱۸۲۸ میلادی) در دوره فتحعلی‌شاه قاجار، نمونه‌ای کلاسیک از تلاش برای انتقام و بازپس‌گیری سرزمین‌های ازدست‌رفته است که به تحقیر و خسارت شدیدتر منجر شد؛ جنگ دوم منجر به عهدنامه ترکمن‌چای شد!

از بارزترین نمونه‌های دیگر معاصر، آلمان پس از جنگ جهانی اول است. پس از شکست در جنگ جهانی اول و تحمیل معاهده ورسای (که بسیاری از آلمانی‌ها آن را تحقیرآمیز و ناعادلانه می‌دانستند)، حس انتقام‌جویی قوی در جامعه آلمان شکل گرفت. نازی‌ها این احساس را به شدت دامن زدند، قول بازگرداندن عزت و قدرت از دست رفته را دادند و برای جبران شکست قبلی و گسترش قلمرو، جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. نتیجه؟ شکست کامل و بی‌سابقه آلمان، اشغال کشور توسط متفقین، تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی، کشته شدن میلیون‌ها آلمانی، نابودی شهرها و از دست دادن قلمروهای بیشتر. این اقدام نه تنها انتقام را محقق نکرد بلکه موقعیت آلمان را به مراتب بدتر کرد و دهه‌ها طول کشید تا کشور از آن وضعیت خارج شود. 

آرژانتین هم جنگ فالکلند (۱۹۸۲) را آغاز کرد؛ رژیم نظامی آرژانتین برای جلب حمایت مردمی، انتقام و بازپس‌گیری جزایر فالکلند (که آن را بخشی از خاک خود می‌دانست)، به بریتانیا حمله کرد. نتیجه شکست سریع نظامی، کشته شدن هزاران سرباز، سقوط رژیم و تحقیر ملی بیشتر بود.

ژاپن هم به پرل هاربر حمله کرد (۱۹۴۱)؛ به عنوان بخشی از استراتژی گسترش و ضربه پیش‌دستانه/انتقامی به قدرت‌های غربی. نتیجه شکست کامل، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، اشغال و تسلیم بی‌قیدوشرط بود!

این الگو در تاریخ بارها تکرار شده: تلاش برای شستن تحقیر با اقدام نظامی تهاجمی، در موارد قابل توجهی منجر به چرخه‌ای از خشونت و تحقیر شدیدتر شده است.

این به معنای نفی تلاش برای انتقام یا احیای غرور تحقیرشده نیست بلکه توصیه اکید به دقت نظر فراوان در بررسی همه زوایا و پرهیز از جنگ با «واقعیت»ها و ارزیابی منطقی توانایی‌ها و پاسخ جبهه مقابل است.

همه کسانی که مقدرات ملت را به خواست (یا حتی اکراه) اکثریت ملت در دست گرفته‌اند، «مسئول نتیجه‌»اند و توان جامعه را باید با توان ضعیف‌ترین اجزای آن محاسبه کنند تا «ظرف ایران» شکسته نشود که اگر شکست، خسارت غیرقابل جبران خواهد بود. «سیاستمدار نمی‌تواند بگوید «من درست نیت کردم» اگر تصمیمش به فقر، خشونت، بی‌ثباتی یا مرگ انجامیده باشد.» (مطالعه بیشتر درباره «اخلاق مسئولیت»؛این‌جا)

این منطقی‌ست که به قول ماکس وبر: «در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری می‌خواهد تا قیل و قال جنگ‌طلبانه.»



➕ این یادداشت با اندکی تغییر در صدای زنجان

«توان (یا قدرت) یک زنجیر به اندازه ضعیف‌ترین حلقه آن است»

۱۴۰۵ تیر ۷, یکشنبه

سَم‌ها!

 .
حمزه صفوی (استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و فرزند فرمانده کل سابق سپاه) گفته که «سناریوی بسیار خطرناک اسرائیل علیه ایران، سناریوی «قورباغه‌پز» است ... تجویز نخست اسرائیلی‌ها این است که آمریکا را متقاعد به حمله تمام عیار با هدف نابودی تمامی زیرساخت‌های ایران بکنند ایران هم هر جوری دوست دارد جواب بدهد ... سناریوی دوم اسرائیلی‌ها که کمتر درباره آن صحبت می‌شود این است که ایران را وارد یک فرایند مرگ تدریجی بکنند، یعنی حلقه محاصره را تنگ‌تر و مدام به صورت متناوب درگیرش کنند. عقل حکم می‌کند که سناریوی اصلی ما فرسایش‌گریزی از طریق «توافق بزرگ» باشد.» (منبع)



📎 نظر: «اسرائیل تا حالا برنده جنگ بوده؛ نه ایران و نه حتی آمریکا. سناریوی دوم عملا در حال اجراست و جنگ‌طلبان  دچار آرمانگرایی  پوچ، کر و کورند ... «اژدهای کومودو» که بزاقی سمی‌ دارد، شکار را «فقط» گاز می‌گیرد و بعد منتظر می‌ماند؛ شکار به «تدریج» از پا در می‌آید ... و اسرائیل سم را  تزریق کرده است.» (منبع)



➕ از عملکرد آیت‌الله خامنه‌ای خشنود باشیم یا نه، اگر اشتباه نکرده باشم، او اولین رهبر (هم‌رتبه شاه یا هر عنوانی برای نفر اول نظام سیاسی حاکم) است که در تاریخ ایران (*) به‌طور مستقیم توسط یک «نیروی خارجی» کشته می‌شود و این تبعات گسترده بعدی دارد. 
در خارجه نیز (تا به یاد دارم) نزدیک‌ترین نمونه مشابه، حفیظ‌الله امین (رئیس‌جمهوری افغانستان) است که توسط شوروی‌ها کشته شد (او فقط حدود ۳ ماه و نیم (تقریباً ۱۰۰ تا ۱۰۴ روز) بر افغانستان حکومت کرد!)

آخرین «نفر اول مملکت» در ایران که نه به مرگ طبیعی، که با «قتل» از دنیا رفته، به ۱۳۰ سال قبل و به ترور ناصرالدین شاه قاجار توسط یکی از اتباع خود ایران مربوط می‌شود. در پی این ترور دوره ۴۸ ساله سلطنت او پایان یافت و قاتل (میرزا رضای کرمانی) نیز صد روز بعدتر اعدام شد و از آن پس، دست‌کم تا پایان قاجاریه، از ناصرالدین‌شاه به عنوان «شاه شهید» یاد شد.

کشتن یک رهبر با سابقه طولانی رهبری - آن نیز نه توسط شخصی خاص، بلکه با نظر و عمل دولتی خارجی - که به هر حال هواخواه یا خون‌خواهان معتقد یا منتفعی دارد، در طول زمان، به خصوص وقتی جامعه پاره-پاره و نرخ نارضایتی در آن بالاست، مایه تشدید شکاف اجتماعی و سدی سر راه وحدت حول تدارک «خیر عام» خواهد شد. این جدای از این است که «شهید» شدن یک رهبر (با عنایت به بعد معنوی این اصطلاح)، فاصله گرفتن از آرمان‌ها و اشتباه‌های احتمالی او و بریدن از «دیروز» را به مراتب‌ دشوارتر می‌کند.
همه این‌ها یعنی کشوری چون «ایران» سال‌ها در تعلیق، شکاف و بی‌ثباتی!

این یکی از سم‌های‌ست که تزریق شده!



▪️ پ.ن: این یادداشت نه تصمیم و نه جرئتی برای بررسی نقش خود آیت‌الله خامنه‌ای در بروز وضعیت کنونی در کشور دارد.
(*) همه نام‌های شاهانی (که مستند و غیرمستند) به عنوان مقتول توسط نیروی خارجی در تاریخ ایران گزارش شده‌اند، به دوره «ایران  باستان» بازمی‌گردد.

۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری می‌خواهد

 .
«ماکس وبر [۱۹۲۰- ۱۸۶۴ / جامعه‌شناس، تاریخدان، حقوقدان و استاد اقتصاد سیاسی آلمانی] که در ابتدا حامی مشتاق جنگ‌افروزی آلمان [در جریان جنگ جهانی اول] بود، به منتقد تند و تیز حماقت و رسوایی خط‌مشی آلمان (خاصه در توسل به زیردریایی‌ها و همین‌طور ضمیمه‌کردن اراضی شرقی) بدل شد. او جسورانه دولت و افکار عمومی را به باد انتقاد گرفت و گفت جنگ‌طلبی و عوام‌فریبی نشان‌دهنده قدرت نیست بلکه نشان از ضعف درونی دارد و هشدار داد که در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری می‌خواهد تا قیل و قال جنگ‌طلبانه.» 


📚 لیبرالیسم در روزگار ظلمت، صص ۵۱ و ۵۲


۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

پیشنهاد فیلم

 




در جبهه غرب خبری نیست | All Quiet on the Western Front (لینک دانلود)
محصول سال 2022

**
در حاشیه فیلم: ... نیروهای آلمانی به شدت تحت فشار نیروهای فرانسوی‌اند و سربازان به راحتی  و وحشیانه کشته می‌شوند. یک افسر ارشد نظامی مخالف مذاکره و ترک مخاصمه است و در حالی که محل کار امن و غذای خوب دارد، نگران «شرافت» است و طرفداران ترک مخاصمه را هم به وطن‌فروشی متهم می‌کند ... او جد اندر جد سرباز بوده و شغل دیگری نمی‌داند ... فرمان حمله می‌دهد؛ سربازان بیشتری  کشته می‌شوند ... 


۱۴۰۵ خرداد ۱۰, یکشنبه

جنگ در آلمان همه چیز را به ویرانی کشاند

 


 «[هیتلر] "رهایی زن" را نقشه یهودیان به قصد ایجاد تزلزل در ارکان جامعه تلقی می‌کرد (ص۱۶۲) [...] یکی از نگرانی‌های جدی هیتلر روند نزولی زاد و ولد در آلمان بود [...] او مایل بود که زنان "مادر شدن" را کمال مطلوب خود بدانند [...] به زنان توصیه کرده بودند که شغل خود را رها کرده و به خانه‌ها بازگردند [...] دولت برای جبران مافات مزایای ویژه‌ای در اختیار زنان گذاشت تا با رضایت خاطر از شغل خود دست بکشند (ص۱۶۳) [...] درمانگاه‌های کنترل جمعیت تعطیل و سقط جنین هم برای زنان و هم برای عاملان آن غیرقانونی اعلام شد (ص ۱۶۴) [...] [نازی‌ها] زنان و به ویژه مادران را موکدا از بزک و آرایش چهره برحذر می‌داشتند. می‌گفتند این عمل رسمی یهودی است که آلمانی خوب سراغ آن نمی‌رود (ص۱۶۶) [...] جنگ در آلمان همه چیز را به ویرانی کشاند [...] با  توجه به افزایش تعداد تلفات و خلا عظیمی که در نیروی انسانی پدید آمده بود، فقط یک راه برای جبران وجود داشت. زنان آلمانی می‌بایست آن قدر زاد و ولد می‌کردند که آینده آلمان تضمین شود اما غیبت مردان و مرگ بسیاری از شوهران بدان معنا بود که ازدواج به منزله کانون طبیعی تولد و تناسل، دیگرعملا امکان‌پذیر نیست. هیملر (فرمانده اس‌اس) راه حلی پیش پا گذاشت [...] زنان باید خارج  از چارچوب مرسوم ازدواج خود را در اختیار مردان قرار دهند.(ص ۱۷۲)»


کتاب «آلمان نازی»، نوشته مایکل لینچ، ترجمه بابک محقق

۱۴۰۵ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

علی لاریجانی

 برای مرگ علی لاریجانی متاثر شدم.


به گمانم او سالم‌تر (از نظر اقتصادی)، باهوش‌تر، با پرنسیپ‌تر و مدیرتر از متوسط مقامات عالی‌رتبه نظام بود و می‌توانست رهنمون کشور به سمت توسعه و آبادانی باشد اما «دو سیاه بزرگ» هست که یاد علی لاریجانی را لکه‌دار می‌کند؛ نخست: در سال‌های دولت اصلاحات، سازمان تحت مدیریت‌اش (صدا و سیما) را به یک سدّ موثر سر راه تغییرات مورد درخواست اکثریت مردم تبدیل کرد. او علیه پیام «دوم خرداد» سنگ تمام گذاشت. دوم: کشتار بی‌نظیر خیابانی ایرانیان در دی ماه گذشته، در دوره دبیری او در شعام صورت گرفت.


لاریجانی به زعم من، یک مدیر سالم ِ باهوش  امّا «نامردمی» بود و شاید همین، گواه «هدر رفتن» او باشد.
شاید اگر اولویت آرامش و آسایش ایرانیان بود، علی لاریجانی می‌توانست کمک‌کار بزرگی باشد. این اتفاق رخ نداد؛ حیف و صد حیف. 

۱۴۰۵ فروردین ۲۹, شنبه

قربانی: ستار خدابخش


 
 
با «ستار خدابخش» اولین (و آخرین بار) حدود سه ماه پیش هم‌صحبت شدم؛ در کافه‌ای در روستای حسن ابدال. آشنای مشترکی ما را به هم معرفی کرد. بسیار خونگرم و خوش‌صحبت بود ... صحبت از اعتراض و خیابان و انقلاب شده بود. گفته بود که در روزهای منتهی به انقلاب سال 57، در خیابان چنان از گاردی‌ها کتک خورده بود (و سیزده ساله بوده) که تا مدت‌ها بعد از انقلاب هم با کمک عصا راه می‌رفته. به مزاح آمیخته به افسوس گفت که «ما به خیال رسیدن به «آب» چاه کندیم ولی به ...» و جمله را تمام نکرد ... 
 
ورزشکار بود؛ دوچرخه‌سوار و کوهنورد، و هنرمند ِ منبت کار. باغی داشت و در تدارک یک خانه برای بومگردی در باغ و دانستم که در باغش از تیم‌های مردمی دوچرخه‌سوار میزبانی و پذیرایی می‌کند. آخرین بار در مجلس یادبود چهلم یکی از کشتگان اعتراض‌های خون‌بار دی‌ماه زنجان دیدم‌اش؛ سرپا ایستاده بود در کسوت صاحبان عزا ... تا دیروز (دهم فروردین) که خبر آمد: «ستار خدابخش شهید شد ...»؛ در انفجار منزل مسکونی در خیابان قائم ششم؛ چهار و ده دقیقه بامداد دهمین روز اولین ماه سال ... خانه‌ای در خیابان قائم ششم داشتند که اجاره می‌دادند؛ چیزی شبیه بومگردی‌ها. شنیدم آن سه مهمانی که در آن خانه کشته شدند و «ستار» هم با آنها کشته شد، دو شبی بود مقیم شده بودند، جوان بوده‌اند و گفته شده ستار بر خلاف همیشه که شب‌ها را در باغش می‌ماند، آن شب در زیرزمین خانه خوابیده بوده که برای همیشه خوابید. لابد خیلی‌ها غصه‌ی سنگین بر دوش برده‌اند و می‌برند، لابد گریه‌های بسیار کرده‌اند بر بی‌گناهی چون اویی. به طور عجیب و بی‌سابقه‌ای هنوز هویت آن سه مقتول دیگر فاش نشده در حالی که در سه حمله دیگر به مناظق مسکونی در زنجان، اسامی کشتگان خیلی زود اعلام شده ... ستار «قربانی» است، ستار «قربانی» شد؛ در 61 سالگی؛ کاش دست‌کم به «آب» و «روشنایی» رسیده باشد ...

ستار ِ دور! خدایت بیامرزد.

از 6 اردیبهشت چه به یاد دارید؟!

 این یادداشت در آخرین شماره سال گذشته روزنامه محلی صدای زنجان چاپ شد.
**
 
هنوز تا ششمین روز اردیبهشت 1405 فرصت باقی‌ست!

این روز چرا مهم است و باید، دست‌کم برای یک‌سال، به یادماندنی بوده باشد؟ نه به این دلیل که نشانی است از وسعت  و عظمت ِ رنج ِ «اکنونِ» مردم ایران آن گونه که مدام مصیبتی تازه‌تر، مصیبت قبلی را از یاد می‌برد و فاصله مصیبت‌ها نیز کمتر و کمتر می‌شود؟!

بسیاری مدت‌هاست از یاد برده‌اند که در ششمین روز از اردیبهشت سال 1404، چه اتفاق هولناکی افتاد؛ همان روز که در چشم‌برهم‌زدنی، انفجاری مهیب بزرگترین بندر تجاری ایران را در بندرعباس در نوردید و نزدیک به 70 هم‌وطن را در کام خود کشید (و هنوز بر مردم معلوم نیست چرا و چگونه؟!). از یادها رفته چون مصیبت‌های بزرگتری در راه بود؛ ابتدا جنگ 12 روزه و خسارت‌های بزرگ ِ بی‌سابقه و کشته شدن ایرانیان (حتی بیشتر از متوسط روزانه شهدای جنگ 8 ساله با عراق ِ صدام)، سپس وحشت بی‌آبی، همزمان سرعت گرفتن کم‌سابقه تورم و سقوط ارزش پول ملی و فقر دامن‌گستر، آنگاه دی‌ماه بی‌مثال ِ سیاه و مالامال ِ اندوه و اینک جنگی تازه‌‌تر با خسارت‌های عظیم در روزهایی که دست‌کم یاد نوروز، همه سال، جان و شوق تازه به انسان ایرانی و شهرها و روستاهایش می‌بخشید.

کلمه برای توصیف سختی و رنج‌های سال 1404، ناتوان است؛ سالی که قصه‌های پرغصه‌ی آن حُکماً همه‌ی سال‌های بعدتر را به شدت متاثر خواهد کرد و این تازه وقتی‌ست که هنوز قصه‌های شروع شده‌ی در این سال، به «کلاغه به خونش نرسید» نرسیده است و باز تازه این‌ها همه در سالی‌ که سند چشم‌انداز 20 ساله توسعه، نوید برتری ایران را در منطقه داده بود؛ افسانه‌وار، نشانی از فاصله بین واقعیت و تخیل!

باید راهی برای بیرون آمدن از حلقه رنج باشد؛ راه هر چه هست، «نزاع با واقعیت» بیراهه است؛ رهزن ِ رهایی است. هر راهی که «رنج ِ اکنونِ مردم» را نادیده بگیرد (هم علت‌هایش را و هم چاره کاستن آن‌ها را)، بن‌بست است.

کسی چه می‌داند؛ شاید در این که 1404 با ماه «مبارک» رمضان آغاز شد و با آن تمام می‌شود، نشانه‌ای و «راهنما»یی هست! در این‌که رمضان ماه تمرین دست‌شستن از «خو گرفته» و «عادت»هاست. آیا این نشانه‌ی مهمی نیست؟!

ایرانی به چه‌ها خو گرفته که در «مدار صفر درجه»‌ای مدام دور خودش می‌چرخد و انگار از حلقه رنج رهایی ندارد و (به‌حق یا ناحق) انتفاع یا حتی تعادلی بین داده و ستانده نمی‌بیند؟!

آیا به طور افراطی خو گرفته‌ایم به هیجان‌زدگی؟ به بی‌علاقگی به خواندن و آموختن از تاریخ و سرنوشت ملت‌هایی که شکست خوردند یا ملت‌هایی که پیروز شدند؟ به کلنگ برداشتن و تخریب همه دستاوردهای حتی نیم‌بند ولی چه بسا مهم خود؟ به چشم امید دوختن به غیر؟ به شوق نادیده گرفتن و حتی برچیدن کسی که عین خودمان نیست؟ به ترس‌های مکرر؟ به مقدس کردن‌های بدعت‌اندود ِ خسارت بار که راه نقد و اصلاح را می‌بندد؟ ... از کدام عادت ضربه بیشتر خورده‌ایم؟ از عادت به دروغ و پذیرفتن دروغ فقط به این دلیل که خوشایند است؟!

چه روزه‌ای باید بگیریم برای احیای ایران‌مان؟!

۱۴۰۴ تیر ۵, پنجشنبه

«مردم اساس مملکت هستند»

 نمی‌دانم توصیه‌های «سون زو» (یک جنگجو-فیلسوف چینی در دو هزار سال پیش) چقدر معتبر و منطقی است ولی زنده ماندن این توصیه‌ها طی دست‌کم بیست قرن، لابد نشانی از اعتبار آن است.
چند گزاره از توصیه‌های او را به نقل از کتاب «هنر رزم» انتخاب کرده‌ام که مایلم – با توجه به شرایط امروز – آن‌ها را با هم مرور کنیم.
عبارات و جملات داخل کروشه از من است.


**

بهترین ارتش‌سالار:
اول) ارتش‌سالاری که نقشه‌های دشمن را قبل از شکل‌گیری نقش بر آب می کند
دوم) ارتش‌سالاری که اتحادهای شکل گرفته علیه خود را متلاشی می‌کند.
(ر.ک: ص ۱۰)



 انسانیت و عدالت، ابزار حکومت درست بر مردم‌اند. وقتی عملکرد دولت درست باشد، مردم با رهبری احساس نزدیکی می‌کنند و حاضرند جان خود را نیز برای آن بدهند. (ص ۱۴)


 

در متون کهن آمده: «کسی که رفتاری خوش با من دارد رهبر من است، کسی که با من ظالمانه رفتار می‌کند، دشمن من است.» (ص۱۶)


 

«وقتی واقعا شایسته و کارآمد هستید ناشایست و بی‌کفایت ظاهر شوید تا دشمن به تکاپو نیفتد و خود را آماده نسازد.» (ص۱۶) [غیر از ماجرای کرونایاب مستعان، سپاه همیشه خود را شایسته و کارآمد نشان داده بود]


 

«جنگجویان پیروز اول برنده می‌شوند و سپس وارد میدان جنگ می‌شوند حال آنکه جنگجویان شکست‌خورده اول وارد جنگ می‌شوند و سپس پیروزی را جست‌وجو می‌کنند.» (ص۱۹) [بدون اطمینان از پیروزی اساسا نباید وارد جنگ شد]


 

«در جنگ حتی اگر برنده‌اید ادامه دادن آن به مدت طولانی باعث تضعیف نیروهای‌تان و کند شدن تیزی‌های‌تان خواهد شد (...) من شنیده‌ام که یک عملیات نظامی ناشیانه اما سریع بوده باشد اما هرگز عملیاتی ندیده‌ام که ماهرانه باشد و مدت زیادی به طول انجامد. برای هیچ ملتی سودمند نیست که عملیات نظامی را به مدت طولانی ادامه دهد.» (ص ۲۰)

 

 

«مردم اساس مملکت هستند؛ غذا خداوندگار مردم است. حاکمان باید به این امر احترام بگذارند و ملاحظه‌کار باشند.» (ص۲۱) [تاکید بر اولویت حیاتی و اساسی تامین معیشت روزانه مردم]


 

«اگر کشوری کوچک بدون در نظر گرفتن خویش به خود جرئت دهد و با کشوری بزرگ دشمنی کند، اهمیتی ندارد که استحکاماتش تا چه اندازه محکم باشد، سرانجام این ملت چیزی جز اسارت نخواهد بود.» (ص ۲۶) [زیادی واضحه!]


 

 اگر می‌خواهید وانمود به بی‌نظمی کنید تا حریف را فریب دهید، باید قبل از آن نظم کامل داشته باشید (...) اگر می‌خواهید وانمود کنید که ضعیف هستید تا حریف را مغرور سازید، نخست باید بی‌اندازه قوی باشید. (ص ۳۴)

 

 

«آن‌ها که بدون معاهده خواهان صلح هستند، توطئه‌گرند.» (ص ۵۵)


 

«آنان که سخنان‌شان فروتنانه است اما در همان حال تدارک جنگ می‌بینند، قصد پیش‌روی دارند. آنان که سخنان‌شان محکم است و پرخاشگرانه جلو می‌آیند، قصد عقب‌نشینی دارند.» (ص ۵۵) [وقتی ترامپ فروتنانه از عظمت تاریخی ایران می‌گوید، یاد این پاراگراف می‌افتم!]


 

«وقتی بسیار پاداش می‌دهند، یعنی در بن‌بست هستند. وقتی زیاد تنبیه می‌کنند، یعنی فرسوده شده‌اند.» (ص ۵۶) [به ترتیب یاد ارتش سایبری و مسئله تشدید تنبیه‌ها بابت حجاب اجباری افتاده بودم]



۱۴۰۴ خرداد ۲۶, دوشنبه

❤️ پیکری به نام وطن، به نام ایران + عهد


🔹یک) ما از اصلاح و تغییر به نفع خواست اکثریت ناامیدیم، حس می‌کنیم دیده و شنیده نمی‌شویم اما برای آباد کردن کشور و خانه‌مان، از غریبه نمی‌خواهیم آن را آتش بزند؛ فاصله بین خرابی و آبادی در کشوری پر از فاصله و عقده، بسیار زیاد است؛ درست برعکس فاصله آبادی تا خرابی ... ۸۵ سال قبل بسیاری از اتباع داغدار و مخالف شوروی هم در انتقام از استالین، با تجاوز هیتلر هم‌دل نشدند. حالا، قضاوت تاریخ آنها را ستایش می‌کند یا تقبیح؟ کارشان درست بود یا غلط؟ 
هم‌وطن خوشحال من! آیا متوجه اصل ماجرا نیستی؟

🔹دو) اصل ماجرا «ایران» است و «ایرانی». آن نظام آدمکشی که روی جنازه هزاران زن و کودک و بیگناه غزه، سرفراز ایستاده و «جمهوری اسلامی» را تهدید می‌کند  که اگر فلان کند، تهران را به آتش می‌کشد، «جمهوری اسلامی» را تهدید نمی‌کند؛ «ایران» را تهدید می‌کند؛ «آن آزادی که نویدبخش‌اش جرار خونریزی مثل نتانیاهو باشد، مرگ است؛ بردگی ابدی است.»

🔹سه) ما منتقد و برخی به شدت مخالف نظامیم؛ ما می‌پرسیم این بود کارنامه نیروهای مسلح مقتدر؟ ما معتقدیم با مردم بدعهدی شده، ثروت‌شان درست مدیریت نشده، در برخی مواقف اراذل بر شئون زندگی مردم مسلط شده‌اند، بار کج برخی همواره به سر منزل مقصودشان رسیده (به بهای تیغ زدن دین و دنیای مردم)؛ ... اما آیندگان ما را بابت ناتوانی از تغییر و اصلاح کمتر شماتت خواهند کرد تا خوشحالی از انهدام زیرساخت‌‌ها، توجیه کشته‌شدن حتی یک هم‌وطن بی‌گناه به دست غریبه‌ی رذل. برخی زخم‌ها قرن‌ها تن و روان ملتی را آزار خواهد داد و گناهکارانی هرگز بخشیده نخواهند شد همچنان که سازمان مجاهدین (منافقین) خلق به «پاس» همراهی با صدام ِ متجاوز، «خائن» را تبدیل به توصیف ابدی خود کرد.

🔹چهار) خوشحالی عمومی از موثر بودن فشار خارجی برای تغییر در ایران، متاسفانه مسبوق به سابقه است (یک نمونه آن را همین چند روز قبل، همین‌جا  به یادها آورده بودم)؛ واقعیت اما این است در گذر زمان، این شادی و خوشحالی به ضد خود بدل شد. تاریخ می‌گوید اقدام متفقین در عزل و تحقیر رضا شاه، در میان‌مدت و سپس طولانی‌مدت، روند تاریخ ایران را دچار عارضه‌های جدی بدی کرد؛ از تحقیر و ترسی که در جان محمدرضا شاه نشست، به تدریج او را به دیکتاتور مغروری، مشتاق خریدهای نظامی سنگین و آراستن ارتشی تبدیل کرد که به کارش نیامد و وقتی مردم به خیابان ریختند مدام دنبال ردپای خارجی گشت، تا ترکش‌هایی که - چه بدانیم چه خودمان را به ندانستن بزنیم - از شهریور ۲۰ در جان و روان‌مان لانه کرده است.  

🔹 پنج) ربط دادن غافلگیری نظام در بامداد جمعه به عوارض اعتراض‌ها و جنبش‌ «زن، زندگی، آزادی» از آن کارهای غیرقابل درک و احتمالا نشانه دست‌های خالی و عقده‌ها‌ی ناگشوده‌ است. محمدجواد ظریف، آذر سال ۹۲، در حالی که فقط سه ماه بود وزیر خارجه شده بود، در دانشگاه تهران گفته بود: «غربی‌ها از چهار تا تانک و موشک ما نمی‌ترسند» و از دانشجوی منتقد خود پرسيده بود: «آيا شما فکر کرده‌ايد آمريکا که با يک بمبش می‌تواند تمام سيستم‌های نظامی ما را از کار بيندازد، از سيستم نظامی ما می‌ترسد؟» او معتقد بود: «آن‌چه آمریکا از آن می‌هراسد، مقاومت مردم ایران است.» چه خفت‌ها که به او ندادند؛ یک فقره حيدر مصلحی (وزير اطلاعات در دولت محمود احمدی‌نژاد) گفت که اين اظهارات «نشان‌دهنده نفهمی» کسی است که آنها را بيان کرده و افزود: «برای اين افراد زود است که قدرت نظامی ايران را بشناسند.»
آن‎ها که همراهی اکثریت مردم را لازم ندیدند و آن‌ها را در روندی دائمی از گردونه اعمال رأی و نظر خارج کردند، در سازمان فکری تحلیل‌گرانی که فقط می‌توانند شلاق خود را برای امثال «زن، زندگی، آزادی» بالا ببرند، بی‌گناه‌اند؟!
اضافه بر این، دنیا و منطقه به خصوص بعد از «حماسه حماس در ۷ اکتبر»! تغییر کرده؛ آنانی که اعتراض‌های خیابانی را دلیل غافلگیری و ضربات بامداد جمعه دانسته‌اند و لابد ۷ اکتبر جشن گرفته بودند، کاش تا به امروز بیدار شده باشند!

🔹شش) اگر سن برخی قد نمی‌دهد، آیا بزرگتر ندارند یا کتاب و تاریخ هم نخوانده‌اند که بدانند حمله صدام جنایتکار به ایران، چطور باعث شد فضای سیاسی داخلی کشور پاکسازی و یکدست شود! ین جنگ هزاران ترکش بسیار سمی ویرانگر ناپیدای دیگر دارد. 

🔹 هفت) انگار گاهی خدا، لابد به اعتبار گوهری که در ذات کسی سراغ دارد، پیش از مرگ به او مجال درخشیدن و نو شدن می‌دهد؛ حتی در حد زدن حرفی که خلاف‌آمد موج مسلط است. به گمانم سردار محمد باقری از این قسم بود (به خاطر این حرف‌ها) و به همین دلیل، کشته‌شدن‌اش توسط شقی‌ترین موجودات روزگار، دل را بسیار بیشتر سوزاند. ما قوه‌ی عاقله‌ای چنین که حرف درست را در علن هم به زبان بیاورد، کم و دیریاب داشته‌ایم. 

🔹 هشت) «اونایی که برای کیان پیرفلک همه کار کردید، مهیا نیکزاد هم دختر ما بود…»



**

 

 .
🔥 در دفاع از ایران و محکوم کردن متجاوز مطلقا لکنت نگیرید؛ لحظه‌ای تردید نکنید.

«ایران» نخ تسبیح همه ما ایرانی‌هاست، فصل مشترک همه ما.
اگر ایران، آباد و آزاد نیست، از کاهلی خود ماست.
چشم امید به آتش غریبه پلید، بلاهت و کوته‌بینی است.
خودمان می‌سازیم‌اش.

عهد



🔥 سر سوزنی از نقد و حتی مخالفتم با برخی از مهم‌ترین سیاست‌ها و رویه‌های نظام کوتاه نیامده‌ام اما غریبه‌ای شقی دم در دارد آتش به همه خانه می‌زند؛ متجاوز آدمکشی است که حتی وقتی لبخند می‌زند، پنجه‌ و دندان‌های خون‌آلودش پیداست.

با نظام حتما کار داریم، اگر شرّ این شرور جانی مجال بدهد!
X 


۱۴۰۳ دی ۱۰, دوشنبه

⚫️ پرورش نفرت


 اول) در فضای سیاسی - اجتماعی کشور، نفرت ِ کور و نفرت‌پراکنی موج می‌زند؛ وعده اعدام و تیر چراغ برق و از این قسم تا بی‌حرمتی به گور نویسنده‌ای که در غربت از دنیا رفته و دفن شده!
جنایت‌های بزرگ از پس همین به هم رسیدن نفرت‌های کور شکل می‌گیرد؛ نفرتی که قربانی خود را به دلیل انتساب به گروهی که دوست‌داشته نمی‌شوند انتخاب می‌کند.
این‌که وضعیت پیش‌آمده از جمله محصول انسداد سیاسی است (وقتی که بسیاری از مردم برای تخلیه انرژی خواستن یا نخواستن خود از راه‌های غیرخشونت‌آمیز (تحزب و انتخابات ِ موثر ِ بامعنا) به‌حق یا ناحق ناامید شده‌اند) دلیلی برای جدی نگرفتن عواقب بسیار وخیم این فضای ریشه‌کنی و مرگ‌خواه نمی‌شود که در سایه آن ستمکاری‌های مخوف توجیه می‌شود و عدالت، قربانی.


 دوم) نویسنده کروات کتاب «آزارشان به مورچه نمی‌رسید» (They would never hurt a fly) به زندگی متهمان ارتکاب جنایت در جریان جنگ بوسنی پرداخته است؛ متهمانی که در دادگاه لاهه محاکمه شدند.
حاصل این جنگ چهارساله (از سال ۱۳۷۰)، ۲۰۰هزار کشته، ده‌ها هزار زن و دختر تجاوزدیده، دو میلیون آواره و تبدیل یوگسلاوی به هفت کشور بود و البته نفرتی ماندگار.
نام کتاب نیز به روشنی نشان می‌دهد که نویسنده در پس نگارش این کتاب، می‌خواهد چه بگوید؛ «مگر می‌شود که جنگ آهسته و دزدانه به درون ما خزیده باشد؟ چرا متوجه نزدیک شدن‌اش نشدیم؟ چرا کاری برای پیشگیری از این جنگ نکردیم؟»

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«اگر معتقدیم مرتکبان این جنایات هیولا هستند، به این دلیل است که می‌خواهیم تا آنجا که امکان دارد میان خودمان و آنها فاصله بیندازیم. کلا آنها را از جهان انسانی حذف کنیم. حتا تا آنجا پیش می‌رویم که می‌گوییم جنایات آنها غیرانسانی بوده است گویی پلیدی (درست مانند نیکی) بخشی از طبیعت انسان نیست و در پایان به این استنتاج می‌رسیم: جنایانی که این هیولاها مرتکب شدند از مردم عادی بر نمی‌آید، اما زمانی که شما به افراد واقعی که این جنایات را مرتکب شده‌اند نزدیک‌تر می‌شوید، می‌بینید این استنتاج صادق نیست (...) هرچه بیشتر نگاه‌شان می‌کنی بیشتر در می‌مانی که آخر این پیشخدمت‌ها، راننده‌ تاکسی‌ها، معلم‌ها و روستایی‌‌ها که روبه‌رویت نشسته‌اند چطور ممکن است مرتکب این جنایات شده باشند و هر قدر بیشتر متوجه می‌شوی که جنایتکاران جنگی می‌توانند افرادی عادی باشند، بیشتر وحشت می کنی (...) درست به همین دلیل است که باید این شرایط خاص و واکنش افراد عادی به آن را بیشتر بشناسیم. به همین دلیل است که باید مرتکبان آن جنایات و شرایط منجر به ارتکاب آنها را بهتر بشناسیم (...) چه اتفاقی باید بیفتد که فرد عادی را وادارد تا همکار یا همسایه خود را همچون دشمن ببیند؟ (...) برای شروع ضروری است که به «عنصر منفور» نامی بدهند و دلایل موثری برای نفرت از او عرضه کنند. لازم نیست این دلایل منطقی باشند یا حتا لزوما حقیقت داشته باشند. مهم‌ترین نکته این است که برای مردم باورپذیر باشند. این دلایل معمولا برپایه اسطوره‌ها و تعصبات مردم برساخته می‌شود (...) حال که یک دهه از آغاز جنگ در بالکان می‌گذرد دیگر باید بپذیریم که این ما مردم عادی هستیم که زمینه‌ساز این جنگ بوده‌ایم و نه گروهی دیوانه. ما بودیم که جنگ را بدل به امری ممکن کردیم. ما همان مردمی هستیم که یک روز از سلام گفتن به همسایگانی که از قومی دیگر بودند سرباز زدیم؛ عملی که روزی دیگر برپاسازی اردوگاه‌های مرگ را میسر کرد.»



۳) اسلاونکا  دراکولیچ در بخشی از کتاب به ماجرای محاکمه متهم صرب در قتل‌عام هفت‌هزار مرد مسلمان در سربرنیتسا پرداخته و نوشته:

«تا زمانی که محاصره سربرنیتسا شکست، ۱۰ سالی بود که ماشین تبلیغات صربی، به ویژه تلویزیون، دشمن (کروات، مسلمانان بوسنی و آلبانیایی‌ها) را دیو‌گونه جلوه می‌داد. سقوط سربرنیتسا و کشتار جمعی متعاقب آن، فقط با زمینه‌سازی روانی درازمدت ممکن شده بود. تا سال ۱۹۹۵، دیگر مسلمانان برای‌شان تبدیل به غیرانسان شده بودند. بیشتر شبیه یهودیان در طول جنگ جهانی دوم. نابودی یهودیان نیز با گام‌های کوچک، مانند مجاز نبودن به خرید گل از فروشگاه محلی، اصلاح مو در آرایشگاه یا سوار شدن به تراموای شهری، سرانجام آنها را روانه اتاق گاز کرد.» (ص ۱۹۰)



۴) نه تنها هیچ تضمینی وجود ندارد که دمندگان بر کوره نفرت  کور، الزاماً خود نجات‌یافته باشند بلکه شواهد و مستندات و تجربه‌های بسیار تاریخی نشان می‌دهد آن که بر این آتش دامن می‌زند، خود به احتمال بسیار زیاد، هیزم همان کوره خواهد شد؛ تاریخ انقلاب‌ها را مرور می‌کنیم.

۱۴۰۳ آذر ۱۱, یکشنبه

علی اقبالی و رودبار


 

 پنج-شش سالی است که دیگر رودبار را با زیتون‌اش نمی‌شناسم؛ این شهر معروف گیلان را حالا مدت‌هاست با شهید علی اقبالی می‌شناسم و هر بار از آن بلوار زیتون‌فروشان‌اش رد شدنی، چشم می‌چرخانم تا آن تابلویی را که عکس او روی آن است ببینم؛ جوان‌ترین سرگرد و استاد خلبان نیروی هوایی که روز اول آبان سال ۵۹ حوالی موصل وقتی هواپیمایش ساقط شد و خود به دست نیروهای عراقی افتاد، به وضعی دل‌خراش و جان‌سوز در اسارت و غربت کشته شد و ۲۲ سال تمام، رژیم عراق سرنوشت‌اش را مکتوم باقی گذاشت.

مستند ۶۷ دقیقه‌ای «پرنده افلاک» داستان اوست و البته داستان رنجی که به خصوص همسر و فرزندش بر دوش کشیدند. مستند به خوبی از پس طرح رنج و امیدهای «فریده خانم هاشمی محلاتی» برآمده اما یک مستند یک ساعته کجا و رنجی چنان عمیق و بلند کجا؟!

پس از «پرنده افلاک» برای من رودبار یعنی علی اقبالی و علی اقبالی یعنی فریده هاشمی و امیدها و رنج‌های گفته و ناگفته‌اش که حتی شنیدن توصیف آن کار هر دلی نیست. به یقین هیچ‌گاه نخواهیم توانست رنجی را که بازماندگان قربانیان آن جنگ بر دوش کشیدند شماره کنیم به خصوص از آن نوع که فریده هاشمی و فرزندش بر دوش بردند؛ بی‌هیچ اطلاعی از سرنوشت عزیزترین‌ عزیزان‌شان تا سال‌های سال.

ایران در شش «ماهه» اول جنگ، ۱۰۶ خلبان خود را از دست داد (در ۱۸٠ روز این تعداد بالا)  و در هفت‌سال‌ونیم بعد، تقریبا ۱۵۰ خلبان دیگر را.
آسمان و زیر آسمان این ملک میدان چه رنج‌هایی بوده بی‌شمار.

در رودبار سراغ علی اقبالی و فریده هاشمی را از یادتان بگیرید؛ جلای جان انسانیت می‌شود.

🌹

 









۱۴۰۲ بهمن ۳, سه‌شنبه

در ۳۷ سالگی

 

.


دیروز متوجه شدم که امروز (سه‌شنبه) در گرامی‌داشت شهدای بمباران‌های بهمن ۶۵ زنجان مراسمی در کانون سهروردی برگزار خواهد شد.  

امروز یک‌ساعت‌ونیم مراسم را رفتم.

حالا واضح‌تر می‌دانم که این تلاش پنج ساله اخیر برای احیای یاد "بهمن ۶۵" در زنجان، محصول اراده و همت رفیق دیرین، جناب امیر نعمتی است که خود در آن روز بمباران کوچه بینش، سر کلاس، در محل بمباران بوده. او اکنون رئیس حوزه هنری زنجان است و از سال ۹۷ مبدع و دست‌اندرکار اصلی گرامیداشت‌های سالانه این رخداد.

 

نیمی از سالن پسرها و نیمی دیگر از دختران مدرسه‌ای پر بود و ردیف‌های جلو مهمانان ویژه از جمله برخی مدیران.

امیر نعمتی گفت که پیگیر تبدیل کوچه بینش به "کوچه – موزه"اند؛ ایده خیلی خوبی است. گفت که امشب (ساعت هفت) شبکه محلی مستندی در باره بمباران زنجان پخش می‌کند. بخشی از برخی محصولات فرهنگی را  هم نمایش دادند که البته چندان قوی نبودند.

مهدی یعقوبی ادایی حرف زد، شاید به همین دلیل خیلی‌ها حواس‌شان نبود و همهمه غالب بود اما وقتی رضا معجونی (امدادگر پیشکسوت) از خاطراتش می‌گفت، سالن ساکت و سراپا گوش بود. ساده حرف زد. شیطنت‌های بچه مدرسه‌ای حواسش را پرت نکرد. خاطرات تکان‌دهنده و غم‌انگیزی داشت به خصوص آن جا که گفت در یکی از بمباران‌ها به دروغ و برای این‌که مادر مصدومی را راضی کند که سوار آمبولانس شود، به او می‌گوید: «سعید (پسر چهارساله‌ آن مادر) را فرستاده‌ام بیمارستان» و وقتی سعید را جان‌داده از زیر آوار بیرون می‌کشند، مادر رفته بوده برای مداوا. معجونی می‌گفت تا دو هفته بعد آن، مادر ِ فرزند از دست داده می‌رفته هلال احمر، محل کار معجونی، او را می‌زده، سرش داد می‌کشیده، موهای سرش را می‌کشیده که «تو بچه مرا کشتی.» معجونی می‌گفت هیچ‌وقت به یک آسیب‌دیده دروغ نگویید، همه واقعیت را هم نگویید. معجونی گفت بعدتر آن مادر با یک جعبه شیرینی آمد برای عذرخواهی و گفت آن حرف  تو البته باعث شد، بدون این که بچه‌ام را ببینم، دفن‌اش کنند ...

تفویضی هم گفت که به یاد دارد هواپیماهای عراقی علاوه بر بمباران، مردم را به رگبار هم بستند و از این هم شاکی بود که همه نشانه‌های آن واقعه از بین رفته‌اند.

مجری (صفری) هم می‌گفت که آن روز در مدرسه بوده، در محل بمباران. جایی هم داشت می‌گفت: «این امنیت و آرامشی که داریم ... » که دختری بلند گفت: « ... نداریم»!

مدیرکل آموزش و پرورش که خواست سخنرانی کند، بیرون آمدم. پیش خودم داشتم فکر می‌کردم یک مدیر فرهنگی چرا باید این طور نامرتب لباس پوشیده باشد، آراسته نباشد ولی همیشه آماده سخنرانی باشد؟!


 








۱۴۰۲ تیر ۲۷, سه‌شنبه

تا رسیدن کارد به استخوان، جنگ ادامه داشت

قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل ۲۹ تیر ۱۳۶۶، برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق صادر شد.

دو روز پس از صدور قطعنامه عراق آن را پذیرفت.

 

یک روز بعد از صدور قطعنامه علی خامنه‌ای (رئیس‌جمهوری وقت) گفت: «ایران هرگز این قطعنامه را که با فشار و تحت نفوذ آمریکا تهیه و تصویب شده است قبول نخواهد کرد.» آیت‌الله خمینی نیز ۸ روز پس از صدور قطعنامه ۵۹۸ در پیامی به مناسبت ایام حج اعلام کرد که چیزی به پیروزی نهایی در جنگ با عراق باقی نمانده و پذیرش قطعنامه در چنین شرایطی خیانت است ... ایران پس از چند شکست متوالی در بهار سال ۶۷، بالاخره، یک سال بعد از عراق، در ۲۷ تیر ماه (روزی چون امروز) در نامه‌ای به دبیرکل وقت سازمان ملل، قطعنامه را پذیرفت و همان شب، خبر پذیرش قطعنامه از صدا و سیما اعلام شد.

 

 

بنا بر آمار سازمان اسناد و مدارک دفاع مقدس، از مجموع ۴۰ هزار اسیر ایرانی در جنگ، ۲۴ هزار نفر (شصت درصد کل) فقط در ماه‌های پایانی جنگ اسیر شدند، ۱۹ هزار اسیر (حدود ۴۷ درصد کل) فقط در تیرماه ۶۷ و حدود ده هزار اسیر (۲۵ درصد کل اسرای جنگ) تنها در ۳۱ تیرماه آن سال به دست نیروهای عراقی اسیر شدند!

 



تا رسیدن کارد به استخوان، جنگ ادامه داشت.

 

 

+ مرتبط: روزهای آخر جنگ چگونه سپری شد؟