‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

چهارپاره ۱۶۱ – درباره تاریخ تورم چه می‌دانید؟!

 

اول) آیا می‌دانید در طول ۴۷ سال اخیر بعد از انقلاب، تورم فقط چهار بار تک‌رقمی بوده است؟ بار اول در سال ۶۴ (کمترین بعد از انقلاب تا کنون؛ ۶/۹ درصد - طبق گزارش بانک مرکزی) و بار دوم در سال ۶۹ (سال بعد از درگذشت آیت‌الله خمینی؛ ۹ درصد) و آیا می‌دانید طی ۴۷ سال اخیر میانگین (حسابی ساده) تورم مصرف‌کننده در ایران، حدود ۲۲ درصد در سال بوده است؟ 



دوم) آیا می‌دانید معنای متوسط تورم ۲۲  ساله در ۴۷  سال یعنی چه؟ یعنی طی ۴۷ سال، قیمت‌ها تقریباً ۱۱٬۵۰۰ برابر شده است. به زبان خیلی ساده: برای خرید چیزی که در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰۰ تومان قیمت داشته، امروز باید حدود ۱٫۱۵ میلیون تومان بپردازید.



سوم) آیا می‌دانید از چهار بار تورم تک‌رقمی بعد از انقلاب اسلامی، دو بار آن مربوط به دوره ریاست‌جمهوری حسن روحانی و در سال‌های ۹۵ و ۹۶ بوده است؟ همان دوسالی که برجام کار کرد؛ به ترتیب ۹ و ۹/۶ درصد.
اردیبهشت ۹۷ ترامپ آمریکا را از برجام خارج کرد، مصیبت کرونا هم از اسفند ۹۸ اضافه شد، برجام احیا نشد، ترامپ دوباره بازگشت، جنگ شروع شد و میانگین تورم بر اساس داده‌های رسمی ایران (بانک مرکزی) در این فاصله زمانی حدود ۴۳–۴۴ بوده است!


چهارم) آیا می‌دانید معنای ساده و روشن این‌که متوسط تورم سالانه حدود ۴۳ تا ۴۴ درصد باشد و این وضعیت ۹ سال پشت سر هم ادامه پیدا کند، چیست؟! این یعنی قیمت‌ها در این بازه زمانی، تقریباً ۲۵ تا ۲۷ برابر شده است. به زبان خیلی ساده: چیزی که ۹ سال قبل ۱۰۰ هزار تومان قیمت داشت، امروز حدود ۲٫۵ تا ۲٫۷ میلیون تومان می‌ارزد!





۱۴۰۵ مرداد ۲۱, چهارشنبه

چهارپاره ۱۶۱ - دانستنی‌های بعد از انقلاب مشروطه

 .



اول) امضای فرمان مشروطه، ۱۲۰ ساله شد. مظفرالدین شاه بعد از امضای فرمان در میانه تابستان سال ۱۲۸۵، پنج ماه زنده بود. ۶ شاه و رهبر بعدی (تا ۹ اسفند پارسال) به‌طور متوسط هر کدام ۲۰ سال بر ایران حکومت کردند؛ کمترین: محمدعلی شاه (۲/۵ سال)، بیشترین: محمدرضا شاه (۳۷/۴ سال). ۳ تن با فشار داخلی کنار رفتند (قیام مردم (علیه محمدعلی شاه و محمدرضا شاه) یا تغییر سلسله در مجلس شورای ملی (علیه احمدشاه)) و ۲ تن با فشار خارجی (یکی تبعید، دیگری قتل). تنها یکی با مرگ طبیعی قدرت را فرو گذاشت.


دوم) در بین حاکمان بعد از مشروطه ایران، احمدشاه قاجار از همه کوتاه‌تر عمر کرد (حدود ۳۲ سال) و آیت‌الله سید روح‌الله خمینی و آیت‌الله سید علی خامنه‌ای طولانی‌ترین عمر (حدود ۸۶ سال) را داشتند.


سوم) هر چهار شاه بعد از مظفرالدین شاه پس از عزل از قدرت، در تبعید و خارج از کشور از دنیا رفتند؛ محمدعلی شاه نزدیک ۱۶ سال بعد از عزل زنده ماند و در ایتالیا فوت کرد، احمدشاه حدود ۴ سال بعد از عزل زنده ماند و در فرانسه درگذشت، رضا شاه نزدیک ۳ سال بعد از کنار گذاشته شدن از صدر قدرت زنده ماند و در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی از دنیا رفت و نهایتا محمدرضا شاه فقط ۱/۵ سال زنده بود و مانند پدر در آفریقا (قاهره مصر) فوت کرد. پیکر احمدشاه در کنار پدرش (محمدعلی شاه) و پدربزرگش (مظفرالدین شاه) در حرم امام حسین‌ع در کربلا مدفون است. جنازه رضا شاه اردیبهشت ۱۳۲۹ (۶ سال پس از فوت) به ایران منتقل و در آرامگاه ویژه‌ای کنار حرم شاه عبدالعظیم حسنی در شهرری (جنوب تهران) دفن شد، این آرامگاه بعد از انقلاب تخریب شد ولی اثری از جنازه پیدا نشد. سال ۱۳۹۷ هنگام گودبرداری محل سابق آرامگاه، جسدی مومیایی‌شده (احتمالاً متعلق به او) پیدا و دوباره در همان محدوده دفن شد. وضعیت دقیق فعلی پیکر نامشخص است اما محل تاریخی آن شهرری است. محمدرضا شاه در مسجدی در قاهره دفن است.


چهارم) در نسبت «طول مدت حکمرانی/کل عمر» دوباره محمدرضا شاه رکوردار است. 
او بیش از ۳۷ سال سلطنت کرد و در ۶۱ سالگی درگذشت؛ بنابراین بیش از ۶۰ درصد عمرش را بر تخت بود. احمدشاه رتبه دوم را دارد (حدود نیمی از عمر کوتاهش را شاه بود)، چون خیلی جوان به سلطنت رسید و زود درگذشت. رهبران پس از انقلاب اسلامی با وجود مدت طولانی حکومت، به‌خاطر عمر طولانی‌تر، نسبت کمتری دارند.



۱۴۰۴ آذر ۲۶, چهارشنبه

هیجان و غرور راه به نجات نمی‌برد

 بخشی از مردم، رضا پهلوی را «تنها» آلترناتیو احتمالی می‌دانند شاید فقط به این دلیل که «پدر» و «پدر بزرگش» سابقه حکومت‌داری دارند؛ با «خود»ش و سابقه‌اش و با نوع حکومت‌داری محمدرضا شاه  مستبد (هرچند به زعم کسانی: خیرخواه) که با مدیریت اقتصادی غلط بعد از فوران درآمدهای نفتی (طی چهار سال آخر سلطنت)، ریشه‌یابی نادرست و پیش‌بینی نکردن و مهار اعتراض‌ها و انقلاب، خود از بانیان وضع موجود است، انگار اصلا کاری ندارند! این بی‌چارگی (نداشتن چاره‌ی دیگر!) نیست؟!

شاید یکی از دلایل مهم بی‌تابی‌های غریب، دافعه زیاد و فحاشی بی‌مرز بخش بزرگی از این جریان (یا کسانی  که وانمود می‌کنند سلطنت‌طلب‌اند) علیه کسانی که آنان‌ را مخالف و حتی منتقد رضا پهلوی می‌دانند (و این خود را در تعاملات فضای مجازی به روشنی نشان می‌دهد)، این باشد که گمان می‌کنند اصل اکسیر را یافته، معجزه‌ بزرگی دیده‌اند و دیگران از کوردلی نمی‌بینند و نمی‌فهمند و داخل آدم نیستند و مستحق انواع توهین‌اند!

از دیگر عوارض این بی‌چارگی، گاهی جعل تاریخ  در حد افسانه‌سازی از خاندان پهلوی است؛ نشانه‌ای از این‌که جاعلان باور دارند «رزومه» پهلوی حتما نیاز به بازپروری تاریخی دارد و به طور مجرد و واقعی، زیاده قابل دفاع نیست!

این نخوت و غرور (از جمله ناشی از ندیدن همه واقعیت)، به شارژ و هدایت سلطنت‌طلب«نما»های سایبری، هم سلطنت‌طلبان و هم کلیت معترضان و معارضان را زمین‌گیر و از مسائل اصلی دور کرده است.

رشد نارضایتی عمومی ناشی از شرایط کم‌سابقه‌ی وخیم اقتصادی کشور و فقر دامن‌گستر، جبهه این جریان را تقویت می‌کند و کیست نداند که تقویت جریانی که دچار نخوت و غرور و هیجان است و با اختیار خود همه واقعیت‌ها را نمی‌بیند و نمی‌شنود، امیدها به نجات را کم‌رنگ و حتی زایل می‌کند اگر که مدعی نشویم موجب نگرانی بیشتر می‌شود چرا که هر چه هیجان و واقعیت‌گریزی بیشتر، سرخوردگی آتی هم بیشتر.



➕ سعی می‌کنم همه واقعیت را ببینم! 

مرتبط:

1. «مگر جز خیانت و چپاول و ستم، کاری هم کردند؟» 


2. نقطه اشتراک انقلابیون و سلطنت‌طلبان! 

3. هشداری برای ۲۹ سال بعد!

4. محمدرضا پهلوی گاه حاضر به مصاحبه چالشی می‌شد 

5.  درآمد خاندان پهلوی  

6. عباس مسعودی چیزی نمانده بود سکته کند!  

 7. قرائتی از ریشه‌های انقلاب 57

8. از شاه می‌ترسیدند 

9. شاه: «مرزهای ایران تا شاخ آفریقا ادامه دارد»! 

10. همه‌ی تاریخ 

۱۴۰۴ مرداد ۱۲, یکشنبه

حتی در کتاب فارسی اول دبستان


 

حاکمیت اسلامی برای تربیت درست بچه‌ها خیلی دقت کرد و وقت گذاشت؛ در این حد که حتی در کتاب فارسی اول دبستان، همه مردها ریشو شدند و دخترکی که در باران آمده بود، برای همیشه حذف شد!
X 






۱۴۰۳ دی ۳, دوشنبه

اصل اشکال در "رویه"هاست

 


اینان دشمن، و مستحق منفور شدن، نیستند؛ شاید ایران را به شیوه‌ای که فکر می‌کنند درست است، دوست دارند.
مسئله را درست ببینیم تا اصل اشکال و مایه نفرت را نه در "انسان‌"ها که در "رویه"ها پیدا کنیم.

 
اشکال شاید این است که این افراد خیلی بیشتر از وزن اجتماعی‌ و مقبولیت‌شان، در مقدرات ایرانیان موثر بوده‌اند و هستند و با وجود خطاها و کارنامه بد و گاهی زشت‌شان،حاشیه امن وسیعی دارند و هنوز می‌توانند با حضور در ارکان قدرت، در زندگی ایرانی نقش مخرب ایفا کنند (سوال این باشد که «چرا و چگونه؟»).

بی‌اعتنایی به "رویه"هاست که گاهی از پس مبارزه با مستبدی و برانداختن او، مستبدی تازه‌تر می‌نشاند.

به‌قول جناب مصطفی ملکیان وقتی به جای خطا، از خطاکار متنفر باشیم، هم از "انسان" نفرت‌ پیدا ‌کرده‌ایم (و این با  عشق به انسان که لازمه‌ی اصلاح‌گری است، منافات ‌دارد) و هم باعث می‌شود خطاهای خود را نبینیم و معمولاً دچار  تعجیل در حذف خطاکار شویم و تعجیل هم کار را بدتر می‌کند.


🔗 محتوا در ایکس
🔗 اینستاگرام
🔗 تلگرام


۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

📚 اسماعیل افتخاری؛ تیغ‌زن بود، رئیس کمیته شد، زندانی شد، کشتی خرید




در کتاب خاطرات محمد بلوری (روزنامه‌نگار پیش‌کسوت با ۶ دهه سابقه روزنامه‌نگاری) می‌خوانیم:



یکی از خبرنگاران ما گزارش داده بود در عمارت باشکوه حبيب القانيان (ثروتمند معروف، بناکننده عظیم‌ترین برج فولادین تهران واقع در خیابان استانبول، مشهور به ساختمان پلاسکو) گنجینه‌ای از آثار بی‌نظیر باستانی و مجموعه‌ای از مجسمه‌ها، شمشیرها، کتیبه‌ها و هدایایی که امپراتوران اروپایی به شاهان صفوی و قاجار اهدا کرده بودند، نگهداری می‌شد که برخی از آنها قابل ارزش‌گذاری نبودند. بسیاری از این آثار [پس از انقلاب اسلامی و] پس از سرقت، به مجموعه‌داران خارجی فروخته و به خارج از کشور انتقال داده شدند.


یکی از این افراد [سارق] اسماعیل افتخاری بود که با ورود به کمیته‎های انقلاب اسلامی با حیله و تزویر به فرماندهی کمیته منطقه ۱۲ انقلاب رسید و سرانجام با چندین اتهام تحت تعقیب قرار گرفت و محاکمه‎اش در دادگاه کیفری تهران چنان سروصدایی در میان مردم راه انداخت که برای همه شوک‎آور بود آن گونه که مطبوعات بر اساس ادعانامه دادستانی نوشته بودند این مرد معروف به "اسمال ‎تیغ‎زن" در دوران پیش از انقلاب دارای پیشینه باج‎گیری و تیغ‎زنی و شرارت در محله بدنام تهران (معروف به شهر نو) بود و چند بار با همین اتهام‌ها به دست مأموران شهربانی دستگیر و زندانی شده بود.


اسماعیل افتخاری آن گونه که در پرونده اتهامی‌اش آمده، پس از انقلاب ابتدا گروهی به نام «گروه ضربت» در جنوب تهران به بهانه مبارزه با افراد ضدانقلاب و ساواکی‌ها راه‌اندازی کرد. این گروه به خانه‌ها، فروشگاه‌ها و شرکت‌های مختلف هجوم می‌برد و ضمن دستگیری افراد اموال آنها را چپاول می‌کرد تا این که با تشکیل کمیته‌های انقلاب اسلامی وارد این نهاد انقلابی شد و پس از مدتی به عنوان اولین فرمانده کمیته انقلاب منطقه ۱۲ منصوب شد.
فعالیتش در کمیته‌ها تا سال ۶۴ ادامه داشت و سرانجام در دهه هفتاد، ضمن اخراج از کمیته با یک پرونده قطور برای محاکمه در برابر قضات دادگاه کیفری تهران قرار گرفت.
براساس کیفرخواست دادسرای تهران عمده اتهامات‌اش سوءاستفاده از موقعیت شغلی اقدام به اخاذی، تصرف اموال دیگران و زمین‌های مردم در شمال و حوالی کرج، آدم‌ربایی، آزار و اذیت زنان و دختران، قتل، تعرض به عنف و ... بود.


همزمان با نخستین جلسه محاکمه این فرد در آبان ۷۸ دبیر گروه حوادث روزنامه ایران بودم و هر روز جریان این محاکمه را در صفحه حوادث منتشر می‌کردم که خوانندگان بسیاری داشت.


روزی که قرار بود چند تن از شاکیان عليه متهم شهادت بدهند همراه با خبرنگار حوادث در این دادگاه به عنوان تماشاگر حضور داشتم. از شاکیان حاضر در دادگاه یکی هم مادر میانسالی بود که در برابر دادرسان ایستاد و با شرح ماجرای ربوده شدن دختر شانزده ساله‌اش حاضران در جلسه دادگاه را به شدت متأثر کرد.


این مادر خطاب به قضات دادگاه گفت: «یک روز بعد از ظهر، هرچه منتظر ماندم که دخترم از مدرسه به خانه برگردد خبری از او نشد. با مدرسه‌اش تماس گرفتم. گفتند دخترم، یلدا، با دیگر بچه‌ها مدرسه را ترک کرده. سابقه نداشت دخترم بی‌خبر از من یا دوستانش جایی برود. دلم به شور افتاده بود به خانه آشنایان و هر دوستی که می‌شناختم سر زدم اما هیچ‌کس خبری از یلدای من نداشت. بعد با کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها تماس گرفتیم حتی به پزشکی قانونی سر زدیم ولی بی‌فایده بود. آن شب از دلشوره و اضطرابی که داشتم تا صبح خوابم نبرد خلاصه کنم؛ شش شبانه‌روز خواب و خوراک نداشتم. کارم گریه بود و چشمم به در که تنها جگرگوشه‌ام کی پیدا می‌شود. شش شبانه‌روزم با اشک و آه و انتظار گذشت تا این که دخترکم با حال پریشانی به خانه برگشت. تعریف کرد: موقع ظهر که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم در میدان هفت تیر ماشین کمیته جلوی پایم ترمز کرد. فرمانده کمیته پیاده شد و به بهانه این‌که با ضدانقلاب رابطه دارم من را سوار ماشین کرد و گفت باید از من بازجویی شود اما به این بهانه من را به خانه‌ای برد و در آنجا با دو تای دیگر بساط عیش و عشرت راه انداختند و آزار و اذیتم کردند. بعد از این مدت هم همین فرمانده من را آورد و در همان میدان پیاده‌ام کرد که به خانه‌مان برگردم. این مرد یعنی همین اسماعیل افتخاری تهدیدم کرد که اگر در این باره به کسی حرفی بزنم سر به نیستم می‌کند.»
این مادر آنگاه چشمان پر اشکش را پاک کرد و ادامه داد: «وقتی شنیدم این مرد را دستگیر کرده‌اند برای شکایت پیش بازپرس رفتم و قضیه را برایش تعریف کردم. بازپرس دستور داد در اداره آگاهی دخترم را با این مرد روبه‌رو کنند. روزی که در اداره آگاهی دخترم وارد اتاق افسر بازجو شد وقتی چشمش به این مرد افتاد رنگ از صورتش پرید، بدنش به تشنج افتاد و با حالت تهوع گریه‌اش گرفت که از اتاق بیرونش بردند و بعد از آن هم دیگر حاضر نشد با این فرد روبه‎رو شود چون هر وقت به یاد این مرد می‎افتاد بدنش به رعشه در می‎آمد و حالت تهوع پیدا می‎کرد.»


در این دادگاه طبق کیفرخواست دادستان "اسمال تیغ‎زن" به انواع سوءاستفاده از عناوینی چون معاون وزارت اطلاعات متهم بود و در ارتباط با ربودن زنان، تعرض به عنف، همکاری با افراد برای باج‎گیری ضمن تهدید، تنظیم پرونده‌های جعلی قضایی برای افراد بی‌گناه با هدف دریافت پول و انتقال سند زمین دیگران به نام خود محاکمه می‌شد.


در سال ۸۰ که دومین دادگاه کیفری تهران برای رسیدگی به قسمت دیگری از اتهاماتش تشکیل شده بود از یلدا و مادر کمر خمیده‌اش خبری نبود. مدتی بعد، این مادر رنج کشیده برایم تعریف کرد که با تهدید افراد ناشناسی به مرگ و سوء قصد به جان دخترش بیمناک شده و تصمیم گرفته از شکایتش بگذرد.
در پرونده اتهامی اسماعیل افتخاری آمده که وی با کمک همدستانش برای تصاحب خانه و ویلا و زمین افراد در شمال آنها را شکنجه می‌کرد تا اسناد ملکی‌شان را به نام خود کند. زنی از شاکیان پرونده در دادگاه گفت: این فرد برای به چنگ آوردن ملک متعلق به شوهرم او را به زیرزمین خانه‌ای کشاند و پس از شکنجه شوهرم او را با پاهای لخت به ستونی بست و یک رشته سیم برق را از کنتور به کف زمین انداخت و بعد هم شیر آب را باز کرد و به شوهرم گفت تا جریان آب به زیر پاهایت برسد و با برق گرفتگی کشته شوی، مهلت داری با انتقال سند مالکیت زمینت موافقت کنی.


یکی دیگر از شاکیان زن جوانی بود که در دادگاه گفت: «اسماعیل می‌خواست به زور قطعه زمینی را در شمال که متعلق به شوهرم بود تصاحب کند اما وقتی با مخالفت شد شوهرم روبه‌رو شد، تصمیم به انتقام گرفت. مهر ۷۰ یک شب من و شوهرم از مهمانی به خانه برگشته بودیم که دیدیم برق قطع شده. شوهرم به زیرزمین رفت تا کنتور برق را ببیند اما به محض زدن کلید برق ناگهان با انفجار گاز خانه‌مان آتش گرفت و من و شوهرم دچار سوختگی شدیدی شدیم. من با ۶۵ درصد سوختگی، جنینی را که در شکم داشتم سقط کردم و شوهرم جانش را از دست داد. کارشناسان گاز پس از بازبینی محل تشخیص دادند که گاز به طور عمدی در خانه متراکم شده و انفجار رخ داده است. پس از مدتی یکی از همدستان سابق اسماعیل با من تماس گرفت و گفت اسماعیل یکی از عواملش را فرستاده بود تا شیر گاز را در زیرزمین خانه دستکاری کند.» 


رسیدگی به پرونده اتهامات اسماعیل افتخاری که بیش از سه هزار صفحه بود چند روز ادامه یافت تا این که قضات دادگاه با اثبات برخی از اتهامات وی با توجه به گذشت چند تن از شاکیان از شکایت‎شان، اسماعیل را به بیش از ده سال زندان محکوم کردند که پس از مدتی با سپردن وثیقه آزاد شد و در مجموع هشت سال در زندان به سر برد.


اسماعیل افتخاری چند سالی به فعالیت تجاری روی آورد و از طریق مزایده عمومی توانست یک کشتی باری را تصاحب کند و با ثبت یک شرکت حمل و نقل دریایی چهار کشتی را به شرکت خود ضمیمه کرد.
▪️


۱۴۰۳ اردیبهشت ۲, یکشنبه

علت کدام است و معلول کدام؟

 

 



🔹 کسی عکس بالا را توییت کرد و نوشت: «اگه با گشت ارشاد مخالفی بگو راه جمع کردن این اوضاع چیه؟» X 

بسیاری نوشتند که بازنشر این تصاویر، پروژه خود ارتش سایبری است برای جور کردن بهانه‌ برخورد شدیدتر و بدتر و بعضی هم اعلام کردند که از جمله این عکس، ایرانی نیست.

🔹 برای نویسنده توییت نوشتم:

۴۵ سال فرصت بود تا شمای ِ موافق اجبار در حجاب، کشوری بسازید با مردمانی که آرامش و آسایش دارند و آن وقت بگویید این کشور و مردمان‌اش، محصول مذهب ماست که حجاب زن را هم اجبار می‌کند.
کارنامه ناموفقی دارید، با این کارنامه الباقی توصیه‌های شما را می‌کوبند به دیوار. [در اجبار حجاب] شکست خورده‌اید. X 

برای جلب اقبال عمومی به یک ایدئولوژی، اول باید کارآمدی آن ثابت شود (به طور کلی در تامین "آسایش" و "آرامش" مردم). اگر اقبالی به ایدئولوژی شمای نوعی نیست (که ظاهرا نیست)، بی‌حجابی و مبارزه در زمین حجاب با  ایدئولوژی ناکارآمد [شما]، معلول است؛ علت را بچسبید. X 

[که] امام صادق (ع) [هم گفت]: «كُونوا دُعَاةَ النَّاس بِغَير أَلْسِنتِكم لِيَروا منْكُم الِاجتهَادَ و الصِّدق و الْوَرع | تبلیغات و دعوت شما از طریق خیر و خدمت به مردم باشد نه با زبان و طوری باشیدکه از شما کوشش و تلاش ببینند و صداقت و پارسایی.» X

🔹 محسن‌حسام مظاهری (نویسنده و پژوهشگر مطالعات اجتماعی اسلام، تشیع و مناسک شیعی) چند روز پیش نوشته بود (X):

نه این ستیز شرم‌آور با زنان و دختران، برای اقامه‌ی یک حکم دینی است، و نه لشکرکشی‌های خیابانی و راه‌اندازی اجتماعات انبوه مذهبی در سال‌های اخیر، برای ترویج مذهب.
حجاب و مناسک، بهانه است.
مسئله‌ی اصلی، "خیابان" است و اراده‌ی سیاسی برای تصرف و تسلط کامل بر آن.

*

۱۴۰۳ فروردین ۲۳, پنجشنبه

آن وردست خلخالی ِ آدم‌کش

 



 

محمد بلوری (خبرنگار پیشکسوت) در کتاب خاطرات خود (صفحه ۵۴۹) نوشته:

در میان جوانان پاک نهادی که به عشق خدمت به میهن و با اعتقاد قلبی با باورهای مذهبی در آغاز انقلاب در نهادهای مختلف اجتماعی به فعالیت پرداختند اندک افراد ناسالمی هم برای رسیدن به قدرت شیطانی و کسب مال و ثروت با نقاب بر چهره به عنوان خدمتگزار به نهادهای مختلف انقلابی نفوذ کردند. یکی دیگر از این افراد جوان شروری به نام عباس بود. این جوان سابقه‌دار، پس از نفوذ به گروه خلخالی در زندان قصر به فعالیت پرداخت. او پس از تیرباران سپهبد رحیمی، فرماندار نظامی رژیم گذشته، تپانچه طلایی این ژنرال را به دست آورده بود و به همین خاطر به عباس تپانچه طلایی معروف شده بود. او که یکی از وردستان خلخالی در زندان اوین بود همیشه در جمع دوستانش با غرور خاصی با این تپانچه بازی می‌کرد که یک روز هنگام ور رفتن با تپانچه گلوله‌ای به خودش شلیک شد و با اصابت به سینه‌اش جان سپرد.

شنیده بودم این فرد از جوانان شرور منطقه زرین نعل و پل چوبی است و سابقه زیادی در شرارت دارد در پیگیری ماجراهای زندگی عباس تپانچه طلایی دیداری داشتم با سرهنگ نیروی انتظامی، ح ق، که پیش از انقلاب رئیس چند کلانتری در تهران بود و به خاطر حسن خلق و رفتار انسانی‌اش با مردم پس از انقلاب با دعوت به کار به ریاست یکی از کلانتری‌های شرق تهران انتخاب شد و خدمات انتظامی دیگری هم انجام داد. سرهنگ برایم تعریف کرد عباس تپانچه طلایی زمانی که در زندان قصر زیردست خلخالی فعالیت داشت گاهی همراه با یکی دو نفر از دوستانش به بهانه بازرسی به مغازه یک پیراهن‌دوز سرکشی می‌کرد و هدفش این بود این پیراهن‌دوز جوان همسرش را طلاق بدهد تا بتواند با این زن ازدواج کند اما وقتی دید اخطارها و تهدیدهایش اثری ندارد با کمک یکی از هم‌دستانش مقداری تریاک در مغازه این پیراهن‌دوز جاسازی کرد. روز بعد، عباس تپانچه طلایی و همدستش به این مغازه هجوم بردند و در جریان یک تفتیش ساختگی تریاک‌ها را به اصطلاح کشف کردند و پیراهن دوز بیچاره به جرم قاچاق مواد مخدر بازداشت شد.

عباس می‌خواست به این ترتیب این جوان بیگناه را وادار کند که، در قبال آزادی، همسرش را طلاق بدهد اما در مقابل این توطئه ناجوانمردانه به خواسته عباس تن نسپرد و ماندن در زندان را ترجیح داد و در برابر همۀ فشارها پایداری کرد. اما فاجعه آنجا بود که این بی‌رحم او را به جرم قاچاق مواد مخدر در ردیف اعدامی‌های خلخالی قرار داد. آن روز قرار بود مراسم ترحیم حجت‌الاسلام قدوسی، دادستان سابق انقلاب، در مسجد ارک تهران برگزار شود. آقای خلخالی در جریان مراسم اعدام چند نفر به عباس تپانچه طلایی گفت: «تا دیر نشده من باید به مراسم ترحیم در مسجد ارک برسم. تو جنازه‌های اعدام‌شدگان را با آمبولانس به پزشکی قانونی برسان و بعد به مراسم ختم بیا.» عباس هم دستور داد جنازه‌ها به آمبولانس منتقل شود و خود به همراه یکی از همکارانش سوار آمبولانس شد و به طرف پزشکی قانونی راه افتادند. در آن سال‌ها محل سازمان پزشکی قانونی جنب ساختمان کاخ دادگستری قرار داشت و فاصله‌اش تا میدان پانزده خرداد چند قدم بود. آمبولانس به سرعت با گذر از خیابان‌های تهران به محوطه پزشکی قانونی رسید و عباس تپانچه طلایی در حال پیاده شدن به متصدی سالن مردگان گفت: «ما به مسجد ارک می‌رویم و تا برگردیم جنازه‌ها را به سالن تشریح می‌برید و آمبولانس را خالی می‌کنید.» عباس این را گفت و کتش را از روی صندلی آمبولانس قاپید و با عجله همراه همکارش به طرف مسجد راه افتاد. عباس چند قدمی دور شده بود که متصدی سالن مردگان صدایش زد و گفت: «عباس آقا، یکی از مرده‌ها هنوز نمرده.» عباس به آمبولانس برگشت و دید همان پیراهن‌دوز بیچاره نیمه‌جانی دارد با عجله گلوله‌ای به سرش شلیک کرد و به مأمور پزشکی قانونی گفت: «حالا مرده دیگه زنده نمی‌شه» و از نعش‌کش پایین پرید و با عجله راهی مسجد شد. بعدها یک روز عباس با تپانچه طلایی‌اش بازی می‌کرد که ناگهان گلوله‌ای شلیک شد و به این ترتیب خودش را به کشتن داد.

 

۱۴۰۳ فروردین ۴, شنبه

«قدرت را «به دست نمی‌گیرند» بلکه از خیابان برش می‌دارند»!

 

 


زاویه دید هانا آرنت ستودنی است؛ بی‌‌تردید ناشی از هوشی سرشار.

 

جایی نوشته بود:

 

هیچ انقلابی هر قدر هم دروازه‌هایش را تا حد امکان برای توده‌ها و ستمدیدگان یا به زبان انقلاب فرانسه «بیچارگان و بینوایان و دوزخیان زمین» باز کرده باشد، هرگز از آنها آغاز نشده است و هیچ انقلابی هرگز نتیجه توطئه‌‌چینی‌ها، فعالیت گروه‌های مخفی یا احزاب آشکارا انقلابی نبوده. در کل باید گفت تا وقتی که اقتدار نهاد دولت پابرجاست، یعنی در شرایط دنیای مدرن تا وقتی این اطمینان وجود دارد که نیروهای نظامی تابع مقامات حکومت‌اند، امکان هیچ انقلابی وجود ندارد. انقلاب‌ها نه پاسخی ناگزیر بلکه پاسخی ممکن به سقوط یک رژیم‌اند. انقلاب‌ها نه دلیل بلکه نتیجه از هم پاشیدن اقتدار سیاسی‌اند. هرکجا این فرایندهای فروپاشی معمولاً در یک بازه زمانی بلندمدت بدون مانع پیش بروند، شاید منجر به انقلاب شوند، به شرط اینکه جمعیتی کافی حضور داشته باشد که آماده فروپاشی رژیم و مشتاق به دست‌گرفتن قدرت باشد. به نظر می‌رسد انقلاب‌ها همواره در مراحل اولیه‌شان با سهولت شگفت‌انگیزی به پیش می‌روند به این دلیل که گویا کسانی که انقلاب «می‌کنند»، قدرت را «به دست نمی‌گیرند» بلکه از خیابان برش می‌دارند.

 

 کتاب "آزادی آزاد بودن"، ص 20