۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

سفره چرمین





آن حال خوب بعد از اعلام پیروزی روحانی در انتخابات انگار مال صد سال قبل است؛ حالا حال ما یک طورهایی خوب نیست انگار، اصلا! روحانی ِ ما بر کسی پیروز شد که مهمات خود را علیه ما و روحانی ِ ما، ناجوانمردانه، از سخنان عالی‌ترین مقام کشور قرض گرفته بود؛ ناگهان از چیزی به اسم «سند 2030». روحانی ِ ما بر کسی پیروز شد که نماد جریانی بود که بی‌دوپینگ شورای نگهبان، راهی فراخ و هموار به رای مردم و نهادهای انتخابی ندارد. روحانی ِ ما بر جریانی پیروز شد که برای خسارت حقوق‌های نجومی خیلی نعره زد و ناله کرد، از همان حلقوم و چشم‌هایی که از 84 تا به 92، خشکِ خشک ِ خشک بود ... این‌ها و خیلی بیشتر از این‌ها بود که خوشحالی‌مان را اصیل کرده بود فردای روز انتخابات 29 اردیبهشت و اعلام نتیجه. اما بعدتر، خبرهای انرژی و امیدسوز رسید. ما – نمی‌دانم کی – عهد کرده بودیم با خودمان که اصلاح‌طلبان را تمیزتر تلقی کنیم؛ لااقل از این رو که دولت ِ باتفنگ را پشت سر خودشان ندارند. بانک مرکزی دولت تدبیر و امید ما، بانک مهراقتصاد را (بانک بسیج را) بی‌آنکه مجوز داشته باشد، شبی، به اشارتی لابد، هُل داد داخل لیست بانک‌های مجاز (و نوشت: «متقاضی مجوز» و نگفت وقتی هنوز مجوزش را ندارد، چرا توی لیست مجوزدارها اسمش رد شده؟!)؛ با خود پرسیدیم اراده برای مبارزه با فساد و بلعیدن رانت‌ها، شاخ و دم دارد؟ غریبه و آشنا دارد؟ «ژن خوب» پسر عارف، لیدر اصلاح‌طلبان مجلس، حال‌مان را بدفُرم به هم ریخت و این انگار شروعی تازه بود. بعد خبرهای کابینه رسید. بعد خبر رسید در کشوری هستیم که پیرمرد 80 ساله برای خانه‌ای خالی از مامور و محاکمه، اعتصاب غذا می‌کند و کسی نمی‌فهمد عرش ربوبی آیا بر این روزگارِ عدالت در سرزمین منادی نجات اسلام و بشریت، لرزید یا نلرزید. از کابینه شنیدیم؛ «خواستم و نشد ولی زیر فشار نبودم»، هیچ زنی نیست در منظومه وزرا، کابینه جوان‌تر نشد، جوان‌ترین اما زیر تیغ اتهام بازجوییِ خشن بود، قحط‌‌الرجال مطلق! با این اوضاع ورزش و امور جوانان، هیچ کس، هیچ کس، هیچ کس، در مخالفت با وزیر پیشنهادی ورزش و جوانان در مجلس حرف نزد، بی‌طرف رای نیاورد چون قول‌های الکی نداد، نماینده انگشت‌به‌جهان گشوده‌ی ارومیه گلابی خورد و گفت که وزیر جوان، با ولی‌فقیه نیست و وزیر جوان «مکدر» شد. نماینده خرمشهر (که انگار اسم این شهر همه خاطره است) فحش داد به ظریف و رحمانی‌فضلی بیشتر از ظریف رای آورد. مخالف‌خوانی با برخی، خیلی نمایشی بود. یک نماینده را حین گرفتن عکس از برگه رای به وزرا، عکاسی، شکار کرد؛ عکس می‌گرفت که سهم بخواهد از وزیری که به او رای داده؟! نماینده‌ای که وزیر باکفایت به رییس‌جمهور معرفی کرده بود (نماینده یزد بود)، خود در مخالفت با او حرف زد! روحانی از انتخاب می‌گوید و خودش معاون‌اش را اجبار به چادر می‌کند. سعید حجاریان درست گفته انگار؛ کف‌گیر به ته دیگ خورده. آقازاده‌های سخنگوی ستاد روحانی، سر از هیئت مدیره شرکت‌های کاغذی درآورده‌اند در حالی که باباجان ناراحت شده و تشر زده به‌شان. روحانی کسی را رییس دفتر کرده که حین ماموریت دولتی، کار حزبی خودش را می‌کرد. معاون اقتصادی برای خودش ساخته وقتی وزیر اقتصاد دارد. خاتمی ممنوع است، میرحسین که 20 سال گوشه‌ و خوش‌نشینی را کنار گذاشت تا جلوی ویرانی میوه بصیرت حضرات را بگیرد، در حصر است، حتی تابلوهای نقاشی‌اش را به حصر برده‌اند مبادا ترس‌شان از او، بیشتر از آنی که هست بشود ... یک ناراستی، یک فساد وسیع، یک طبقه با معده بسیار بزرگ از اصولگرایان و اصلاح‌طلبان، یک دست نامرئی که مهره‌ها را خلق و جابجا می‌کند و برایشان مهم نیست «امید» که از دل مردم رفت، فردا هر مخالف‌خوان ِ گرگی می‌تواند برود توی پوستین بره و مردم را بفریبد که «من از این‌ها نیستم. من پاکم. آدم‌های من پاکند» و در دلش سفره چرمین پهن کند برای مردم و برای ثروت و آبروی مردم آنچنان که 12 سال قبل، چنین شد و همه باختیم.

۱۳۹۶ مرداد ۳۰, دوشنبه

✅ آرمان‌های ما




سردار قاسم سلیمانی دیروز گفته که «دوستانی در سطوح عالی داخل و خارج کشور بودند که می‌گفتند وارد موضوع سوریه و عراق نشوید و محترمانه از انقلاب دفاع کنید. یک نفر گفت یعنی ما برویم از دیکتاتور دفاع کنیم؟ که رهبری فرمودند وقتی به کشورهایی که با آنها ارتباط داریم نگاه می‌کنیم چه کسی دیکتاتور است و چه کسی نیست؟ ما مصالح را نگاه می‌کنیم.»

انتشار این بخش از اظهارات سردار سلیمانی، از دو وجه بازتاب وسیعی داشته؛ نخست آن که تاییدی ضمنی‌است بر دیکتاتور بودن «بشار اسد» (یعنی همان کسی که دکتر ولایتی بارها او را خط قرمز نظام جمهوری اسلامی اعلام کرده) و دیگر آن‌که به طور واضحی اعلام شده که در عرصه دیپلماسی، آنچه مسیر را مشخص می‌کند، نه دیکتاتور بودن یا نبودن روسای کشورهایی که با آنها ارتباط داریم (و به تبع: نه ستمدیده بودن و نبودن مردمان کشورهایی که با آنها ارتباط داریم)، بلکه «مصالح» است.

روی سخن این یادداشت وجه نخست معنای سخن سردار سلیمانی نیست؛ دیکتاتور بودن آل‌اسد چیزی نیست که برای تایید و رد آن نیاز به اسناد محرمانه باشد.

وجه دوم ماجرا اما قابل توجه است از آن رو که از سوی نماد این روزهای اقتدار فرامرزی نظام بر زبان جاری شده. تاکید بر «اولویت مصالح»، تاکید بر همان چیزی‌ست که در عرصه عمومی و دیپلماسی، از آن تعبیر به «منافع ملی» می‌شود. با توجه به این مسئله، می‌توان دلیل حمایت «استکبار جهانی» را از شاه در ایران، صدام در عراق، پینوشه در شیلی، آل‌سعود در عربستان و مانند آنها درک کرد. تا این‌جای کار ما هیچ فرقی با دیگران نداریم؛ دین و آیین تازه‌ای نیاورده‌ایم، مثل همه دولت‌های مدرن سوار قایق «عرف» بوده‌ایم. به طور واضحی اما آنچه باعث تفاوت می‌شود، جهان‌بینی و اهداف رهبران کشورهاست. وقتی «مصالح» - و نه قاعده و شعارهایی مثل «دفاع از مظلوم در همه جای دنیا» -  مبنای تصمیم‌گیری باشد، به طور طبیعی رهبران دیگر کشورها هم باید حق داشته باشند مصالح کشور خودشان را مبنای عمل قرار دهند و آماج تیرهای آرمانگرایی «ما» قرار نگیرند!

اگر مخالفت با رفتار دول بخواهد اصیل باشد، باید آن مصالح (به عنوان کلیات و اصول دیپلماسی) نقد شوند (نقد علت باید اولویت باشد). به طور نمونه آمریکا در طول قرن بیستم بسیاری از دیکتاتوری‌ها را زیر بال و پر خود گفت و حتی در همین ایران، کودتای 28 مرداد را سامان داد از جمله در هراس از این‌که کمونیست‌ها قدرت بگیرند. آن‌چه درست می‌نماید این است که برای فهم رفتار دولتمردان آمریکا به پاسخ این پرسش بپردازیم که آیا کمونیسم واجد چنان مصائبی بود که در مواجهه با آن، به یک «بدی» به اسم حاکم دیکتاتور - در مقابل «بدتر»ی به اسم کمونیسم – روی خوش نشان داده شود؟

ما باید تکلیف خودمان را با «آرمان‌ها» و «واقعیت‌ها» روشن کنیم. نمی‌توانیم همزمان حمایت امثال آمریکا را از امثال شاه و پینوشه محکوم کنیم ولی خود، بشار اسد را خط قرمز بدانیم. باید گزاره‌های آرمان‌گرایی‌مان واضح باشد. حالا «دفاع از مظلوم در همه جای دنیا» به استناد سخنان سردار سلیمانی، قطعا جز آرمان‌های ما نیست؛ بستگی دارد به روابط‌مان با ظالم. این عیب نیست (متاسفانه یا خوشبختانه)، «عرف» است ولی از همین جاست که آن چیزی که اخلاق‌گراها به آن «کثافت سیاست» می‌گویند جا باز می‌کند و ریشه می‌گیرد؛ بمب اتم و بمباران درسدن توجیه می‌شود، شاه توجیه می‌شود و بشار اسد هم توجیه می‌شود. در توجیه این قسم کثافت‌ها(!)، همه داخل یک صف می‌شوند؛ سکولار و مذهبی!

نقدی اگر هست باید نصیب گزاره‌هایی شود که مصالح روی آنها بنا می‌شود؛ ما مامور به مدیریت و نجات منطقه‌ایم / مخالفت با آمریکا (و نه «استکبار» که مثلا شامل روسیه بشود یا نشود) اصل است / هر قسم دیکتاتوری محکوم نیست / اقتصاد اولویت است / امری اخلاقی است که اختیاری باشد ... رد و  تایید هر کدام از این گزاره‌ها به عنوان مبانی تعیین مصالح، ارزیابی رفتار دیپلماتیک کشور را تسهیل می‌کند و اختلاف‌ها را به گزاره‌های مبنایی این‌چنینی متمرکز می‌سازد و راه مفاهمه را هموار.

در فقره سوریه، در نقد ابقای بشار اسد به زور مستشاری و نیروهای نظامی، منِ منتقد باید بتوانم ادله اقامه کنم که این روند، اعتبار ایران را (و «اعتبار» به چیست؟) نزد ملل اسلامی مخدوش می‌کند و اثرات سو بلندمدت دارد و مخالف عقیده من بتواند و بخواهد دلیل بیاورد که این رفتار ایران در سوریه، با همه آسیب و ویرانی‌هایش، جلوی ویرانی امر مهم‌تری را گرفت (و آن چیست؟).

اگر این طور بشود و باشد، ما به گزاره‌های منطقی و مدارک و خردورزی، بیشتر محتاج خواهیم بود تا نوحه و سینه‌زنی و خب کیست که نداند «عقلانیت» چه رقبا و دشمنانی که ندارد!


۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

28 مرداد؛ منظری دیگر




حالا واضح‌تر از هر زمانی روشن است که ساقط کردن دولت مصدق، بی‌دسیسه دولت‌های وقت انگلیس و آمریکا میسر نمی‌شد؛ آن دسیسه‌ای که کینه‌ای دیرپا شکل داد و گرهی بزرگ در دل و ذهن مردمان افکند. اما این، برای کسی که در پی «همه واقعیت» است، حتما کافی نیست.
سیزده سال قبل، الاهه بقراط، روزنامه‌نگار ایرانی مقیم لندن، مقاله‌ای نوشت با عنوان «چه کسی کودتا کرد؟ شاه یا مصدق یا هر دو؟» او مقاله خود را چنین شروع کرده بود: «28مرداد روز جدل است. روز سخنان تکراری و نکته های نو است. پنجاه و یک سال است که چنین است و تا سال‌های سال چنین خواهد بود ولی واقعا چه کسی کودتا کرد؟»
او ادامه داده بود: «از آنجا که بنا بر فرهنگ قهرمان‌پروری به ساحت «قهرمانان ملی» جز برای هورا کشیدن و تأیید نمی توان نزدیک شد، بهتر این دیدم برای طرح پرسش «چه کسی کودتا کرد؟» به خاطرات خود دکتر مصدق استناد کنم ... از آنجا که درباره شاه و آمریکا به عنوان «کودتاچی» بسیار سخن رفته و همچنان خواهد رفت، سخن این مقاله بیشتر بر سر نقش مصدق به مثابه رییس دولت است که به گفته خودش از پشتیبانی شاه برخوردار بود.»

برخی گزاره‌های این مقاله را بخوانید:



۳ دیماه ۱۳۲۹ پیشنهاد ملی کردن صنعت نفت به امضای یازده تن از نمایندگان تقدیم مجلس پانزدهم شد. نه ماه پیش از آن شاه در مصاحبه ای با نیویورک تایمز گفته بود: «ایران دیگر به کشورهای خارجی امتیاز استخراج نفت نخواهد داد.»

مصدق در طول نخست‌وزیری خود دو بار از مجلس تقاضای اعطای اختیارات تام کرد. خودش می‌نویسد لایحه اختیارات خلاف قانون‌اساسی بود ... مصدق به دلیل تجربه سیاسی و نیز محبوبیتی که بین مردم یافته بود همواره شاه و حتا مجلسی را که اکثریت آن یاران خودش بودند به استعفا تهدید می‌کرد. وی که نخست وزیری‌اش از طرف مجلس پیشنهاد و از سوی شاه تأیید شده بود، خود را تنها نماینده و مجری «اراده ملت» می‌دانست و وقتی همان مجلس به وی پشت کرد، آن را «ضد مردمی» نامید.

مصدق که در نامه‌ای به تاریخ ۱۶ دی ۱۳۳۱ به مجلس شورای ملی نوشت: «دولت هرگز در صدد تعطیل مجلس شورای ملی نیست»، شش ماه بعد اعلام کرد ناچار است تکلیف خود را با این مجلس یکسره سازد. در ۵ مرداد ۳۲ مصدق در یک نطق رادیویی گفت برای انحلال یا ابقای مجلس به رفراندوم و نظر مردم متوسل خواهد شد ... دولت مصدق ۱۲ مرداد در تهران به آرای عمومی مراجعه کرد. رأی‌گیری از شهرستان‌ها به پنج روز بعد موکول شد زیرا گمان می‌رفت که انحلال مجلس در شهرستان‌ها رأی نیاورد.

روز ۲۲ مرداد شاه فرمان عزل مصدق و نصب سرلشکر زاهدی را امضا کرد و توسط سرهنگ نصیری رییس گارد شاهنشاهی برای هر دو فرستاد. روز بعد مصدق از رادیو اعلام کرد مجلس هفدهم با توجه به نتیجه رفراندوم باید منحل شود. کاخ سعدآباد و محل اقامت مصدق به دستور دولت وی تحت حفاظت تانک‌ها قرار گرفت. روز ۲۴ مرداد مصدق در نامه‌ای از شاه تقاضای صدور فرمان انحلال مجلس را کرد. در همین روز نصیری فرمان زاهدی را در مخفیگاهش به او داد و شب فرمان مصدق را به وی ابلاغ نمود که همانجا دستگیر شد. توجه داشته باشیم که نصیری فرمان «شاه» را برای نخست‌وزیر برده بود و مصدق قاعدتا نمی‌بایست فرستاده «شاه» را دستگیر می‌کرد ... مصدق روز بعد بدون آنکه از فرمان عزل خود توسط شاه حرفی بزند اعلامیه‌ای صادر کرد مبنی بر اینکه مقارن ساعت یازده شب گذشته یک کودتای نظامی به اجرا گذاشته شد.

ساعت ۹ صبح روز بعد شاه در فرودگاه رامسر به هنگام خروج از کشور گفت آن نامه فرمان برکناری مصدق از نخست‌وزیری به دلیل زیر پا گذاشتن قانون اساسی و مشروطیت بود و وی برای جلوگیری از جنگ داخلی برای مدت کوتاهی از کشور خارج می‌شود ... همان روز مصدق انحلال مجلس را اعلام کرد و دستور داد فرمانداری نظامی کاخ‌های سلطنتی را مهر و موم کرده و از اموال و اثاثیه کاخها مواظبت کند ... پس از انحلال مجلس و بی‌اعتنایی مصدق به فرمان شاه که طبق قانون (غلط یا درست) عزل نخست‌وزیر از اختیارات وی بود، و همچنین خروج شاه از کشور، اوضاع وخیم شد.

شاه و مصدق هر دو میهن دوست بودند. هر دو منافع ملی ایران را در نظر داشتند. هر دو بر این باور بودند که هر یک بهتر از دیگری می‌تواند این منافع را حفظ کند. هر دو خود را نماینده «اراده ملت» می‌دانستند. از همین رو مصدق «عزل» خود را از نخست وزیری کودتایی نامید که با دستگیری سرهنگ نصیری رییس گارد شاهنشاهی ناکام ماند و شاه در مصدق رقیبی را دید که اگرچه به حفظ سلطنت او سوگند خورده بود، ولی جاه طلبی‌های «خطرناک» خود را داشت. در واقع کودتا با انحلال مجلس شروع شده بود. انحلال مجلس توسط نخست‌وزیر، که غیرقانونی بود، عزل او توسط شاه را به دنبال داشت. مصدق فرمان عزل را نپذیرفت و ماند. شاه از مقابله دست برداشت و رفت. مصدق با اطمینان به پشتیبانی مردم کودتا کرد و شکست خورد. شاه با اطمینان به حمایت خارجی با کودتا برگشت و پیروز شد.

شاه و مصدق هر دو نمی توانستند پیروز شوند. ولی به سود ایران و ایرانی می‌بود اگر هر دو می توانستند با یکدیگر کنار بیایند ... هر دو با سرسختی بر سر شیوه خود پافشاری نمودند.



متن کامل: +