۱۳۹۹ بهمن ۷, سه‌شنبه

علی‌اکبر توفیقی

 



 

عکس از تندیس علی‌اکبر توفیقی (نخستین شهردار زنجان).

این تندیس روبه‌روی ساختمان شهرداری مرکزی زنجان نصب شده؛ یادگار توجه و همت دکتر مشگینی عزیز در دوره کوتاه شهردار بودن‌شون ...


توفیقی 26 اسفند سال 1324 توسط نیروهای فرقه دموکرات (پیشه‌وری) اعدام شد. او بانی بناهای عام‌المنفعه در زنجان بود. منزل او اینک "موزه شهدا"ست ... عکس‌ها رو امروز گرفتم.

.

گفته شده "بهرنگ توفیقی" (کارگردان سریال آقازاده (مجموعه نمایش خانگی))، پسر فتح‌الله، فتح‌الله پسر مختار، و مختار پسر علی‌اکبره؛ یعنی بهرنگ توفیقی نتیجهٔ اولین شهردار زنجانه؛ از باب تبارشناسی!

 

۱۳۹۹ بهمن ۵, یکشنبه

در یک پرانتز به دنیا آمدم

 


کتاب "در یک پرانتز به دنیا آمدم"، داستان کوتاهی است از زبان علامت سوال (؟) به قلم احمدرضا احمدی ِ عزیز ...

 

«برای شاعر گل سرخ و گل نرگس بردیم. شاعر گفت: در بیمارستان یک نمایشنامه نوشتم به نام: فرودگاه، پرواز 707، درباره‌ی زنی است که دوستش داشتم و روزی در فرودگاه گم شد. همه شما در این نمایشنامه کار دارید. متن نمایشنامه را شاعر به ما داد ... »

 

فرم کتاب هم بسیار جالب است؛ یک صفحه دست‌نوشته (لابد دست‌خط نویسنده) و صفحه مقابل، همان متن؛ تایپ شده. طرح روی جلد و قهرمان داستان  - علامت سوالی که داخل پرانتز به دنیا آمده – همه استعاره‌های دلنشین؛ هرچند تلخ. کتاب در قطع جیبی و 48 صفحه – در اصل 24 صفحه! -  که خواندنش یک ربع ساعت هم زمان نمی‌برد و البته پرشکوه‌ترین بخش، درست در صفحه آخر.

 

و چرا چنین کتابی تنها به قیمت چهارهزار تومان، فقط باید تیراژ هزارتایی داشته باشد؟

 


 

اکرم نیامد

 

.

دوم بهمن سال ۶۵ (۳۴ سال پیش)، هواپیماهای عراقی کوچه بینش را در زنجان بمباران کردند. آن ماه زنجان سه بار دیگر بمباران شد اما این اولین بمباران، تلخ‌ترین بود؛ چون این کوچه پر مدرسه بود و زمان بمباران هم دقیق انتخاب شده بود؛ ظهر و موقع تغییر شیفت‌ها؛ با امکان بیشترین تلفات در حضور تعداد بیشتری دانش‌آموز.

 

چند روز قبل (به همت حوزه هنری) برخی بازماندگان و شاهدان دور هم جمع شده بودند.

 

از بین حرف و نقل‌های آمده، این گفته "مدیر وقت مدرسه نواب صفوی" آتش بر جان است: «یکی از دانش‌آموزان که هیچ‌گاه جسدش پیدا نشد و خانواده‌اش باور نکردند که فرزندشان فوت کرده باشد "اکرم فراهانی" بود که به خوبی به خاطر دارم پدر این دانش‌آموز مدتی پس از این اتفاق روی پشت بام مدرسه آمده بود و در شب سردی فرزند خود را صدا می‌زد و به واسطه اینکه خانه ما به مدرسه نزدیک بود، من می‌توانستم صدای پدرش را که "اکرم، اکرم" می‌گفت به خوبی بشنوم.» (نقل از روزنامه محلی صدای زنجان)


این خبر را پریروز توییت کردم، کسی برایم نوشت: «اکرم دختر اصغرآقا، همسایه روبروی ما بود. از جنازه‌اش جز چند تکه از لباس‌اش چیزی پیدا نشد. مرد آرام، بذله‌گو و مهربانی بود که بعد از شهادت دخترش شکست. ۱۰-۱۵ سالی می‌شود که به رحمت خدا رفته. خدا رحمتشان کند.»

 

در جنگ زخم‌ها و رنج‌هایی هست که گاهی هیچ رد و پژواکی در حافظه عمومی ندارند و این بد است. این غربت "واقعیت"، جایی بلایش را به جان شهر می‌ریزد.

 

اکرم هیچ گاه به خانه بازنگشت و صدای پدرش را شهر نشنید.