کتابم (درختها رفته بودند) در فیدیبو
« ... بی تو دور از ضربههای قلب تو / قلب من میپوسد آنجا زیر خاک ...»
علیرضا قربانی به خواندن این بیت از فروغ که میرسد (و چهار بار تکرارش میکند) انگار جان ِ من سرد میشود و میایستد؛ از حجم وسیع اندوهی که مستولی است، از تصور شاعر مرگاندیش ِ رنجبرده آن هنگام که چنین نوشت ... و در خیال، تصور پوسیدن قلبهایی - «آنجا زیر خاک» - میآید که دور از ضربههای قلب آن دیگری، مرگ صاحبانشان را برای همیشه ربوده بود و خواهد ربود ...
باران را دوست دارم، و زیر آن، فقط این نیست که خیس بشوم. از همین روست که ابرها را و آسمان ابری را دوست دارم و فقط این نیست که ابرهای ِ با هم را دوست داشته باشم؛ ابرهایی که فردای باران، تنها به آسمان شهر میرسند را طور دیگری دوست دارم؛ شاید از سر دلسوزی، که تنها و دیر رسیدهاند؛ مثل خیلیهایی که دیر میرسند و انگار که اصلا نمیرسند و آفتاب تا به ابرهای بارانی برسند، بخارشان میکند، گمشان میکند، تمامشان میکند؛ انگار که هیچگاه نبودهاند.
کاش من پیامبر ابر و باران بودم و معجزهام، پیدا کردن همه ابرهای گمشده بود.
.
عکس را همین جمعهای که رفت، گرفتم ... این ابر کجا رفت؟
کسی از من در همان روزهای اول جنگ پرسیده بود: چه میشود؟ - گفته بودم: «تا یادم میاد و خونده و شنیدهام جنگ برای مردمی که وقت ِ جنگ حضور داشتهاند، تلخ و گزنده بوده ولی جنگهایی بوده که دستکم برای «آیندگان» و برای مردمی که بعد از جنگ را دیدند، توانسته امن و آرامش و صلح بیاورد و کاش این جنگ ما هم همین باشد» ... ولی به نظرم نمیشود؛ این ویرانی دامن خواهد گسترد حتی بعد از شلیک آخرین گلوله ...
برای مرگ علی لاریجانی متاثر شدم.
به گمانم او سالمتر (از نظر اقتصادی)، باهوشتر، با پرنسیپتر و مدیرتر از متوسط مقامات عالیرتبه نظام بود و میتوانست رهنمون کشور به سمت توسعه و آبادانی باشد اما «دو سیاه بزرگ» هست که یاد علی لاریجانی را لکهدار میکند؛ نخست: در سالهای دولت اصلاحات، سازمان تحت مدیریتاش (صدا و سیما) را به یک سدّ موثر سر راه تغییرات مورد درخواست اکثریت مردم تبدیل کرد. او علیه پیام «دوم خرداد» سنگ تمام گذاشت. دوم: کشتار بینظیر خیابانی ایرانیان در دی ماه گذشته، در دوره دبیری او در شعام صورت گرفت.
لاریجانی به زعم من، یک مدیر سالم ِ باهوش امّا «نامردمی» بود و شاید همین، گواه «هدر رفتن» او باشد.
شاید اگر اولویت آرامش و آسایش ایرانیان بود، علی لاریجانی میتوانست کمککار بزرگی باشد. این اتفاق رخ نداد؛ حیف و صد حیف.
«رنج ِ اکنون ِ مردم ایران» برای چه کسی اهمیت دارد؟
و این «اکنون» بسیار مهم است و بسیاری از کسانی که وعده بهشت و نصرت و پیشرفت در «آینده» میدهند این را خوب میدانند؛ آنها از هر نقد و مخالفتی، «زمان ِ حال» را میگیرند تا بیاعتبارشان کنند ... و این ترسناک و غمانگیز است.
اشاره: مدتهاست این متن را نوشته و دل ِ انتشارش را نداشتهام. روزهای پر از اندوه و استیصالی را از سر میگذرانیم؛ کشور و ملتی که میتوانست این روزهایش پر از نور و امید و شادی باشد، در گورستانهای آباد شده، عزیزان خود را به دل سرد خاک میسپارد ... این متن هم البته از جنس دلتنگی و اندوهی است که انگار حالا ذاتی شده و حضورش را بر همه لحظات من تحمیل کرده است.
**
دانشآموز اول دبیرستان بودم؛ سال ۶۸.
آخر ِ شب چهارشنبهای، شبکه اول پخش سریال «لبه تاریکی» را شروع کرد.
۳۶ سال قبل، تماشای سریال از تلویزیونی که دو شبکه هم بیشتر نداشت، یک سرگرمی پرطرفدار و کمنظیر بود.
و من، مثل بسیاری نمیدانستم، این چه سریالی است و خواهد شد؛ خیلی بالاتر از یک سریال جنایی معمولی!
«اِما کِریون» را اول بار در این قاب دیدیم؛ حوالی دقیقه دهم فیلم. دختری زیبا و پرانرژی که پدر شیفتهاش بود و پس از مرگ مادر در کودکی امِا، با هم مانده بودند. اِما عضو گروهی به اسم «گایا» بود؛ یک جنبش ضدفعالیتهای هستهای و حامی محیطزیست (بعدها توجهمان جلب شده بود به اسم شربت «گایا فنزین»!).
اِما ۴ دقیقه بعد از اولین باری که دیدیماش، کشته شد؛ جلوی چشمهای پدر ... و جلوی چشمهای ما!
دنیا ناگهان و بیرحمانه و دور از انتظار، سیاه و ستمکار شده بود انگار!
شوک و اندوهی را که یک نوجوان ۱۴ ساله از تماشای این صحنه و داستان داشت، چطور میشود توصیف کرد؟!
پدر «اِما» (با بازی باب پک) افسر پلیس بود و مرحوم جلال مقامی با احساس تمام صداپیشگی نقش او را بر عهده داشت؛ آن اندوهی که جان پدر را آزرده بود بسیار عالی و هنرمندانه به تصویر و به صدا کشیده شده بود؛ زیر بارانی که همیشه و شدید بود و به فیلم حسی بیامان از ناامنی و ابهام در چیستی آنچه چشم میبیند میداد.
فردای آن روز در کلاس، همه درباره «لبه تاریکی» حرف میزدند؛ از موسیقی تیتراژ شروع و آن وهمی که در آن القا میشد تا زیبایی دخترک، تا داستان و آن شوک دور از انتظار.
همه پنج هفته بعد، ما روزشماری میکردیم که چهارشنبه برسد و بدانیم داستان چه میشود؛ قاتل که بود؟ چرا ماجرای قتل این همه مهم شده بود؟ چرا افسر «سیا»، با آن هیبت خونسرد و جدی و حتی دوستداشتنی، درگیر پرونده بود؟!
وقت پخش آخرین قسمت، قسمت ششم، برق «رفت» و تا پایان وقت پخش، نیامد که نیامد!
دوباره فردای آن روز همه درباره «لبه تاریکی» میگفتیم؛ این بار از حس کلافگیمان وقتی بعد از کلی انتظار، ندانسته بودیم ماجرا آخر سر به کجا رفت و رسید!
حالا یادم نیست که آن نقل ناقص و مبهم از پایان داستان سریال از کجا به گوش ما رسید که نشان میداد سرآخر، این آدمهای خوب و رنجور و منتظر انتقام به چیزی که میخواستند نرسیدند و قدرت ِ برتر ِ نامرئی، دوباره برنده شد!
هفته بعدتر مجله صداوسیما (سروش) را خریده بودم که سر از ماجرا در بیاورم و چیزی جز سابقه بازیگران و چند عکس بهداشتی از فیلم در آن نبود!
شاید اعتماد به این حس (به برنده شدن شرّ در داستان فیلم) بود که باعث شد در تمام ۳۶ سال بعدی دنبال این سریال نگردم؛ که دوباره و شاید چندباره ببینماش؛ شاید اصلا باید وقت درستاش میرسید ... که انگاری، همین چند روز پیش وقتاش بالاخره رسید و من برای بار دوم این سریال را – این بار با قسمت آخرش - دیدم و بیشتر از قبل، متوجه خارقالعاده بودن این سریال دوستداشتنی ِ باستانی ِ پر از حرف و نشانه شدم که حالا «قدیمی» شده بود و دلبرانهتر و غمانگیزتر؛ چیزی فراتر از خون به ناحقریختهی دختری زیبا و خیرخواه و پدری که قرار نبود کوتاه بیاید حتی تا «لبه تاریکی» و خود تاریکی. «داریوس جدبرگ» (همان مامور سیا که سیاه نبود و خاکستری بود و این از دلپذیری شخصیتپردازیهای سریال بود) وقتی خواسته بود به پدر از نشانههای وجود خیر و شر بگوید (در قسمت پنجم)، به یاد او آورده بود که آن چشمه آب تازه، در محل قتل دخترک، پس نشانه وجود کدام نیروست در جهان؟! ... این طور شرقیطور و ماورالطبیعه در سریالی بریتانیایی.
خوانده بودم: «سریال لبه تاریکی برای بسیاری نه یک سرگرمی، بلکه یک هشدار سیاسی، یک مرثیه انسانی، و یک شاهکار فراموشنشدنی است. درست به همین دلیل است که وقتی درباره این اثر حرف میزنیم، از کلمه شاهکار بدون اغراق استفاده میکنیم» و اینکه «در پژوهشهای دانشگاهی و تحلیلهای فرهنگی، از آن به عنوان نمونهای از «تلویزیون اندیشمندانه» یاد میشود. مفاهیمی مانند قدرت، سکوت، سوگ، فساد و آگاهی در این سریال به نحوی پرداخت شدهاند که هنوز هم برای مخاطب امروزی معنا دارند.» (منبع)
یک جایی، از قضا در قسمت آخر، میانههای قسمت آخر، «اما» در کنار پدر ظاهر میشود، در جوار رودی که جاریست، و به او، در حالی که صدای آب ِ روان و موسیقی ِ همراه، بیننده را مسحور کرده، از راز «گُلهای سیاه» میگوید، از توانایی زمین برای محافظت از خودش «به وقتاش»؛ بگذریم که در دوبله فارسی، به احمقانهترین شکلی که میسر بوده، ترجمه شده!
**
دانشآموز ۱۴ساله، ۳۶ سال بعدتر یک سریال را شاید بهتر دیده است؛ وقتی که لابد وقتاش رسیده؛ شاید مثل «برادران کارامازوف» که هفده سال توی قفسهی کتابخانهاش بود و نشد و نخواست و نتوانست بخواند ولی وقتی خواند، یکی از بهترین جملههای عمرش را در آن یافت (که «خدا در حقیقت است نه در قدرت»). حالا آن ندانستن و بیخبری را شاید با تاخیری بزرگ جبران کرده است.
... امّا غم فقدان و عجز ِ بیذرهای پایان در برابر قدرت ِ گذر بیتوقف و سریع زمان، او را مقهور کرده؛ رنجی که بیتردیدی دارد جاناش را میساید و تماشای یک سریال روزگار نوجوانی هم بر کوره آن بیشتر دمیده؛ حالا که به خصوص، داستان در سرزمینی بود که در آن، باران بسیار میبارد و آن چشمه در پای پلهها، دور ِ دور است!
این قدر خستهام ... و این قدر زخمی و عاجز، این قدر کلافه و گیج از نادیدهگرفتهشدنهایی که به خیال خودم، حقم نبوده ... و ترسان از آینده مجهول ِ مخوف ... من حیف بودم و «دردا که هدر دادیم آن ذات ِ گرامی را»
برای خواندن محتوای کتگوری «نامه به دلآرام» و دریافت کتاب «از اقیانوسی دور» (برگزیده محتوای کتگوری مذکور) لطفا به من پیغام بدهید (moeeni.mo در جیمیل)
این محتوا به تدریج در وبلاگ «درفت» خواهد شد و در دسترس نخواهد بود.
با بابک (راست) و پرویز همکلاس بودم.
تا همین چندماه پیش پرویز رو کلا از یاد برده بودم تا این عکس رو با شرحش توی یه صفحه اینستاگرامی دیدم که خبر داده بوده پرویز از دنیا رفته؛ کی؟ چرا؟ ... ننوشته بود و من هم هیچ نمیدانم.
دیشب خواب بابک رو دیدم؛ سخت همدیگه رو بغل کردیم. خوشحال شده بودم ... از خواب پریدم، چیزی سر جای خودش نبود؛ بعد یادم آمد بابک هم از دنیا رفته؛ کی؟ چرا؟...هیچ نمیدانم.
کانال آگهیهای ترحیم رو بالا و پایین میکنم؛ بابک درست مهرماه چهار سال قبل، در روزهایی مثل امروز، از دنیا رفته بود و من ندانسته بودم چرا.
بابک حرفی داشت؟
من حرفی داشتم؟
هیچ نمیدانم.
🔹 واقعیت مهیب اول) عقبنشینی و تسلیم «جمهوری اسلامی ایران» در برابر «آمریکای ترامپ» و «اسرائیل نتانیاهو» یعنی اعتبارزایی برای این دو پلید ِ شرور و اعتبارزدایی از توان مقابله با زور و زر و تزویر.
این البته معلول ِ راه و روش – به نظر ِ من ِ نوعی - «نادرستی»ست که برای این مقابله تعریف شد؛ نه با «ساعد سیمین» میشد با «فولاد» بازو پنجه کرد (که سعدی علیهالرحمه هم هفتصد سال قبل گفته بود: چون نداری ناخن درنده تیز / با بدان آن به که کم گیری ستیز - هر که با فولاد بازو پنجه کرد / ساعد سیمین خود را رنجه کرد)، نه مقابله با شیطان با راههای گاه شیطانی موثر میافتاد چون هم فرصت بهرهبردن از نصرت الهی زایل میشد و هم همدلی مردم به طرق مختلف از کف میرفت که انگار رفته.
هفت سال پیش این یادداشت را نوشته بودم :
چقدر خوش بود اگر کشور ما، مأمن مظلومان عالم بود، پناهگاه مستضعفان، استخوان در گلوی زورگویان، چشم امید آزادیخواهان. میشدیم حلقوم برای صدای بیصداها، گوش برای همه کسانی که پشت درهای بسته، حقشان را در معاهدههای رنگارنگ و شیک، به یغما میبرند، مشت بر دهان و سینه آنها که خروش ستمدیدگان را با حبس و زجر و تبعید و اعدام پاسخ میدهند، دست ِ دستگیر همه فقیران عالم، همه گرسنگان دنیای عفونتزده، همه جنگزدگان غریب. اما نشد، چون قرار نبود، هم اینها بشویم و هم ستمگر را به دو قسمت تقسیم کنیم؛ ستمگری که با ما دوست است، و ظالمی که ما را دوست ندارد و ما باید با این نوع دوم، فقط، بجنگیم. همهی کار از همین خوب و بد کردن «ستمگران» و «ستمگری»، خراب شد؛ دستهای از ستمها برایمان توجیه شد، دستهای دیگر را توجیه کردیم و دستهای را نه. وقتی این طوری شد، دیگر حتی ستمستیزیهای درست و بهحقمان آلوده شد، خلوصاش را باد برد، شیطان دستهایش را به هم مالید از عادت ما به قربانی شدن آرمانهای انقلابیمان پای مصالح دوستان ِ ستمگر و پای «بقا» به هر بها. نقل شده که به شهید بهشتی گفته بودند: حالا که شعار «مرگ بر شاه» همهگیر شده، شعار جدید بدهیم؛ «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است»، گفته بود: «رضاخان با مادر شاه ازدواج کرده بود. این شعار حرام است. از پله حرام که نمیشود به بام سعادت رسید» ... بهشتی خیلی زود رفت تا نبیند «پله حرام» به تولید انبوه میرسد و بام سعادت، هی دور میشود از ما، هی بالاتر میرود. ما کاریکاتور خودمان شدیم. ما ستمکار شدیم و فروریختیم. گره در گره. خدا بنیاسراییل را چهل سال آواره کرد، چون مدام بهانه آوردند، چون مدام نشانهها را به کوریشان حواله کردند، چون توهّم زدند که منّت سر حضرت حق هستند و نبودند.
امام علیع فرموده بود: «و من به یقین میدانم آنچه را که شما را اصلاح خواهد کرد ولی من با افساد خود، شما را اصلاح نخواهم کرد.»
🔹 واقعیت مهیب دوم) تصور ته ِ خط ِ تسلیم «نشدن»، در این شرایط بد اقتصادی و رکوردزنی فقر و انواع ناترازی و کمبودها (از آب - مایه حیات - تا برق و گاز) و انواع فسادها و افتراقهای اجتماعی، بسیار هراسانگیز است. بحران آب به تنهایی به قدری جدی است که باید عمل و فکر هم حکومت و هم مردم، از هر بحران دیگری، برای تمرکز روی این یک بحران، رها باشد که نیست. در این شرایط، مبانی اخلاقی جامعه نیز با سرعت و شدت در حال تخریب است؛ دروغ گفتن برای نفع بیشتر و یا ضرر کمتر، آسان و آسانتر شدن عبور از مرزهای انصاف، کور و کر شدنهای انتخابی و برنده دانستن ارباب زر و زور و تزویر، بیتردید نشانه و توصیف یک جامعه بهشتی و آرام نیست؛ آتشی که زیر خاکستر هست، تر و خشک سوزان است.
۵۰ ساله شدهام و گاهی خیال میکنم اگر ۱۸ سال دیگر هم عمر کنم (همان اندازه که مادر عمر کرد و رسید به ۶۸)، یا ۲۶ سال دیگر (که پدر عمر کرد و رسید به ۷۶)، وقت مُردن چه بار بزرگی از خاطره خواهم داشت وقتی حالا، در این سن، گاهی گمانم این است این همه بار اندوه و افسوس از یاد و خاطره و هراس از آینده بر روی دوش، فوق طاقت من است؛ گاهی اصلا نمیتوانم باور کنم که زوال، دائمی نیست و شاید سر پیچی، در نقطهای، «همهْ زوال» تمام خواهد شد، نه حتی «همه»؛ بعد نوری خواهم دید و این بار از شدت شوق و نه حزن و اندوه، بغض و گریه خواهم کرد.
رنج مرا معتاد خود نمیکند، به آن عادت نمیکنم اما مدام فرسوده میشوم، قوه تخیّلم فلج میشود، مدام به زمان و عبورش میبازم ...
داییجان، در نود و چند سالگی، آلزایمر گرفته و در خلسهای جانسوز مدام این بیت سعدی را میخواند: «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی» ...
من اصلا دوست ندارم چهلوچند سال دیگر زنده بمانم و شعرهای غم بخوانم در خلسه ...
از ته کوچه پیچیدم داخل. قدری جلوتر دیدم مرد و زن و کودکی دارند مسافری را بدرقه میکردند که حالا داشت آرام ماشینش را حرکت میداد سمت سر کوچه. پسرک کاسه آبی را که در دست داشت پاشید پشت سر مسافر. درنگ کرده بودند که بروند داخل خانه. مثل خود آنها تا پیچ کوچه چشمم مسافر را دنبال کرد تا که گم شد؛ مثل همه مسافرها سر پیچ همه کوچههای دنیا. بیهوا دلم گرفت و بغض کردم... در راه بازگشت از همان کوچه، دیدم لکه آب هنوز خشک نشده بود روی زمین... احساس کرده بودم دنیا خیلی بزرگ است و من چقدر گمشده دارم؛ کسی چه میداند که خاطر آن مسافر کجا به دل من بود؟ او کدام پارهای از من را به کجا داشت میبرد؟ کی میرسید؟
برآورد شده زمین ۴.۵ میلیارد سال عمر دارد و من همیشه با یافتن و لمس و خیره شدن به سنگهایی که در مسیر آب صاف و صیقلی شدهاند، حس میکنم عمر زمین را و همه آبهایی را که سنگها را صیقل دادهاند به دست گرفتهام و به قدر ارزنی بیشتر از هیچ این عمر طولانی را لمس و سعی میکنم بفهمم که ناتوانی از درک این عمر و از درک معنای ابدیت چه ناتوانی ویرانگری است.
🌱
سنگها و ابرها پرشکوهترین نشانههای ابدیت و حرکت و دوریاند.
🌱
+ در مسیر مسیلی راه میرفتم و سنگ پیدا میکردم، در حسرت روزهایی که پر از آب بود این مسیل.
++ سنگهای روی کاغذ (اسلاید اول) را در طول سالها جمع کردهام
+++ یادداشت قبلی
از راست: مرتضی، نبیالله، رحیم و سعید.
روز پنجم فروردین سال ۷۱؛ ۳۳ سال و پنج ماه و ده روز قبل!
این عکس را قبل یا بعد از بازی فوتبالمان در زمین خاکی پشت سر همین قاب گرفتم؛ تقریبا روبهروی خانه پدری؛ پلاک ۴۷، خیابان باهنر، صائینقلعه.
از جلوی خانهمان، از بین درختها، آب قنات رد میشد؛ همهی سال.
توی تصویر، آن پشت سمت راست، یک بنای گلی هست؛ یک مخروط گلی که به یک اتاق مکعبی گلی چسبیده؛ خیلی قدیمی بود. مرقد امامزادهای بود که ما «ینگ امام» صدایش میکردیم، بعد معروف شد به «امامزادگان قاسم و سارا». در جریان بلوارکشی تخریب و محل مرقد امامزادگان به مرکز بلوار منتقل شد! یک مسجدی هم در محل این بنای گلی ساختند.
آن باغهای انگور توی عکس، حالا همه کوچه و خانهاند، قنات سالهاست خشک شده، غازها و اردکهایی که توی آب قنات شنا میکردند همه رفتهاند، زنهایی که توی قنات ظرف و لباس میشستند هم. حالا در جوی آب جلوی خانهها، فاضلاب خانهها میریزد و آن کوههای زیبا کمتر و کمتر برف میبینند، آجر و سیمان و آسفالت و آدمیزاد زیاد شده، آب کم و کمتر ... و انگار هزار سال از پنج فروردین سال ۷۱ میگذرد.
.
مدیرعامل آبفای زنجان همین چند روز پیش در جریان سفر وزیر نیرو گفته که «متاسفانه سد تهم را از دست دادیم.»
سد تهم را اساسا برای تامین آب شرب شهر زنجان ساختند و البته بیست سال هم نتوانست از پس این کار برآید و این خیلی ترسناک است.
کشاورزی متهم اصلی یغمای منابع آبیست؛ گسترش بیحساب کشاورزی و هدر دادن سرمایه آبی ایران امروز و آینده، جنایتی است که رخ داده و همه تاوان آن را خواهیم داد. یاد دارم سال ۷۸، احمد مهدوی (نماینده ادوار ابهر و خرمدره در مجلس) طی سخنرانیهای تبلیغاتیاش پز مجوزدار کردن چهارصد حلقه چاه غیرمجاز منطقه را میداد!
ابلهانی چون او بسیار بودهاند.
حالا، ما همه باختهایم؛ هم بد و هم خیلی گران.
تصور اینکه با هزار میلیارد دلاری که صرف انرژی هستهای شد چه میشد کرد، آسان است اما تصور اینکه نهایت ساعتها و روزها خالی بودن لولههای آب کجاست، هیچ آسان نیست.
کشوری که یکسوم متوسط جهانی نزولات جوی دارد، سرعت تبخیر آب در آن سه برابر متوسط جهانی است و جمعیت آن طی صد سال هشت برابر شده، به مدیریت صحیح آب بیشتر از هر چیزی نیاز داشته و دارد؛ همه چیز دیگر فرعی است ... اما خوب اطراف را ببینید؛ از هزاران تن محصولات کشاورزی بیهودهی فروخته نشده تا انواع ناترازیهای اقتصادی و اجتماعی و گنبد هستهای منهدم شده، از چاههای خشک تا جانهای رفته؛ ما کجا ایستادهایم؟!
باید هر چه زودتر باور کنیم که نباید یک بحران بیشتر داشته باشیم، باید از دام همهی دیگر بحرانها رها شویم و آن بحران، «بحران آب» است وگرنه خود سوژه روضهها در باب تشنگی خواهیم شد.
در همان دو دقیقهای که خوابم برده بود این عکس پدر را در خواب دیده بودم... هر وقت دلاش خوش بود این شکلی میخندید، از جمله وقتی که از «قدیمِ شیرین» میگفت که من بسیار دوست میداشتم؛ هم آن قدیم را و هم این خنده را... اما خیلی زود دیر شد؛ خیلی حرفها برای همیشه رفت که رفت.
حسرتی بزرگ و جبران نشدنی است نشنیدن حرفهایی که حق تو بود و است شنیدنشان؛ آن حرفهایی که میدانی هست و میدانی شنیدنشان تو را بزرگ میکند و میدانی که نمیشنوی... و چقدر غمانگیز فقدانی است.
عکس، مرداد سال ۷۳ است؛ جاده شمال؛ ۳۱ سال پیش؛ نه: صد سال قبل!
.
✍🏻 آلبر کامو
«من اکنون میآموزم که خوشبختی فرازمینی وجود ندارد و بیرون از حلقه بسته آمد و شد ایام، هیچ ابدیتی جای ندارد [...] همین قدر میدانم که این آسمان از من جاودانهتر و ماندگارتر خواهد بود. جز آنچه پس از مرگ من همچنان خواهد بود، چه [چیز] را ابدیت بنامم؟ مقصودم از این سخن، اظهار رضایت از این شرایط نیست. حرف من چیز دیگریست. انسان بودن همیشه آسان نیست و دشوارتر از آن انسان راست بودن است. انسان راست بودن یعنی بازیافتن سرای آرامش که در آن خویشاوندی جهان و انسان احساس شود، جایی که در آن نبض انسان وابسته به تابش سوزان آفتاب ساعت دو بعد از ظهر باشد [...] آنچه در این زندگی وجودم را انکار میکند اولین چیزی است که مرا میکُشد. هر چیزی که شور زندگی را برانگیزد همزمان بر بیهودگی آن نیز میافزاید [...] واژگانی هست که من معنای آنها را هرگز چنان که باید در نیافتهام. مثلا واژه گناه؛ با این حال باور دارم که این مردم هیچ گناهی نکردهاند چرا که اگر در زندگی گناهی هست نه همان امید نداشتن به زندگی بلکه امید به زندگی دیگر و فرار از عظمت گریزناپذیر همین زندگی است [...] مردم یونان باستان، در جعبه پاندور که مملو از رنج آدمیزادگان بود، پس از همه رنجها و شادیها، امید را به عنوان دهشتانگیزترین حاصل عمر یافتند. من اشارهای تاثرآورتر از رمز این اسطوره نمیشناسم؛ چرا که به عکس آنچه مردم میپندارند، امید معادل تسلیم است در حالی که زیستن، تسلیم نشدن است.»
📗 تابستان الجزیره (در کتاب دریای نزدیک / ترجمه حامد رحیمی)
حاکمیت اسلامی برای تربیت درست بچهها خیلی دقت کرد و وقت گذاشت؛ در این حد که حتی در کتاب فارسی اول دبستان، همه مردها ریشو شدند و دخترکی که در باران آمده بود، برای همیشه حذف شد!
X
...تو حال هذیون و تب
همش میگفت زیر لب
اگه دیدین یه روزی
یه پیرمرد قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگا میکرد به امواج
بهش بگین: «کاکل زری! دیر اومدی، مُرد پری»
**
این بخش از شعر «دریا پری، کاکل زری» گلی ترقی را، با تغییراتی در فیلمنامه، «میم» در «درخت گلابی» میخواند ... «دیر اومدی» به خصوص اما تغییری نکرده ...
آخ که چقدر دلم گرفته ...
1️⃣ «او برای وصول به اهداف و آرمانهایش به هر وسیلهای متوسل نشد و رعایت همین مسئله و شدت عدالت او، علت اساسی کوتاهی مدتزمان زمامداری او بود.»
منبع: پیشگفتار ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه / علامه جعفری (به قلم علی جعفری)
2️⃣ حضرت علی علیهالسلام:
▫️ کسی که میداند سرنوشت نهایی و پایان هستی او چیست، نمیتواند مرتکب حیلهگری و مکرپردازی شود – خطبه ۴۱ نهجالبلاغه
▫️ اگر حیلهگری و مکرپردازی و انحراف از حقایق کار پستی نبود، من از سیاستمدارترین مردم بودم ولی هر حیلهگری، انحرافی است و هر انحرافی، ظلمتی است – خطبه ۲۰۰
3️⃣ پطروشفسکی (استاد فقید روس در تاریخ خاورمیانه):
«علی کلاً عاری از صفات ضروری یک رجل دولتی و سیاستمدار عادی بود. غلو در خردهگیری اخلاقی که ناشی از علل دینی بود (ترس از مسئولیت در برابر خداوند، ترس از مسئولیت ریختن خون مسلمان) او را از اخذ تصمیم باز میداشت و گرایشی به مدارا در نهادش ایجاد کرده بود.»
منبع: ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، علامه جعفری، ص۲۲۷
⁉️ وقتی سیاست به معنای عرفی آن یعنی انواع خدعه و حیله و مکر، چطور دین و مذهبی که امام و بزرگاش این طور حیله و مکر را نفی میکند و آن را انحراف از حقایق میداند، میتواند مدعی «دولت دینی» باشد؟
وقتی سیاست عرصه «حقایق» نیست، وارد کردن دین به این عرصه چه عوارضی خواهد داشت؟
در نزاع دین ِ حقمدار و دولت دینی، بازنده کیست؟
👁🗨 من شروع به مطالعه دوره ۱۱ جلدی «ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه» به قلم زندهیاد مرحوم علامه جعفری کردهام و بعد از این، اینجا ارجاعات بیشتری در این باره خواهید خواند.
نمیدانم توصیههای «سون زو» (یک جنگجو-فیلسوف چینی در دو هزار سال پیش) چقدر معتبر و منطقی است ولی زنده ماندن این توصیهها طی دستکم بیست قرن، لابد نشانی از اعتبار آن است.
چند گزاره از توصیههای او را به نقل از کتاب «هنر رزم» انتخاب کردهام که مایلم – با توجه به شرایط امروز – آنها را با هم مرور کنیم.
عبارات و جملات داخل کروشه از من است.
**
بهترین ارتشسالار:
اول) ارتشسالاری که نقشههای دشمن را قبل از شکلگیری نقش بر آب می کند
دوم) ارتشسالاری که اتحادهای شکل گرفته علیه خود را متلاشی میکند.
(ر.ک: ص ۱۰)
انسانیت و عدالت، ابزار حکومت درست بر مردماند. وقتی عملکرد دولت درست باشد، مردم با رهبری احساس نزدیکی میکنند و حاضرند جان خود را نیز برای آن بدهند. (ص ۱۴)
در متون کهن آمده: «کسی که رفتاری خوش با من دارد رهبر من است، کسی که با من ظالمانه رفتار میکند، دشمن من است.» (ص۱۶)
«وقتی واقعا شایسته و کارآمد هستید ناشایست و بیکفایت ظاهر شوید تا دشمن به تکاپو نیفتد و خود را آماده نسازد.» (ص۱۶) [غیر از ماجرای کرونایاب مستعان، سپاه همیشه خود را شایسته و کارآمد نشان داده بود]
«جنگجویان پیروز اول برنده میشوند و سپس وارد میدان جنگ میشوند حال آنکه جنگجویان شکستخورده اول وارد جنگ میشوند و سپس پیروزی را جستوجو میکنند.» (ص۱۹) [بدون اطمینان از پیروزی اساسا نباید وارد جنگ شد]
«در جنگ حتی اگر برندهاید ادامه دادن آن به مدت طولانی باعث تضعیف نیروهایتان و کند شدن تیزیهایتان خواهد شد (...) من شنیدهام که یک عملیات نظامی ناشیانه اما سریع بوده باشد اما هرگز عملیاتی ندیدهام که ماهرانه باشد و مدت زیادی به طول انجامد. برای هیچ ملتی سودمند نیست که عملیات نظامی را به مدت طولانی ادامه دهد.» (ص ۲۰)
«مردم اساس مملکت هستند؛ غذا خداوندگار مردم است. حاکمان باید به این امر احترام بگذارند و ملاحظهکار باشند.» (ص۲۱) [تاکید بر اولویت حیاتی و اساسی تامین معیشت روزانه مردم]
«اگر کشوری کوچک بدون در نظر گرفتن خویش به خود جرئت دهد و با کشوری بزرگ دشمنی کند، اهمیتی ندارد که استحکاماتش تا چه اندازه محکم باشد، سرانجام این ملت چیزی جز اسارت نخواهد بود.» (ص ۲۶) [زیادی واضحه!]
اگر میخواهید وانمود به بینظمی کنید تا حریف را فریب دهید، باید قبل از آن نظم کامل داشته باشید (...) اگر میخواهید وانمود کنید که ضعیف هستید تا حریف را مغرور سازید، نخست باید بیاندازه قوی باشید. (ص ۳۴)
«آنها که بدون معاهده خواهان صلح هستند، توطئهگرند.» (ص ۵۵)
«آنان که سخنانشان فروتنانه است اما در همان حال تدارک جنگ میبینند، قصد پیشروی دارند. آنان که سخنانشان محکم است و پرخاشگرانه جلو میآیند، قصد عقبنشینی دارند.» (ص ۵۵) [وقتی ترامپ فروتنانه از عظمت تاریخی ایران میگوید، یاد این پاراگراف میافتم!]
«وقتی بسیار پاداش میدهند، یعنی در بنبست هستند. وقتی زیاد تنبیه میکنند، یعنی فرسوده شدهاند.» (ص ۵۶) [به ترتیب یاد ارتش سایبری و مسئله تشدید تنبیهها بابت حجاب اجباری افتاده بودم]