قدرتهای خارجیْ رهبری نظام را به همراه تعداد قابل توجهی از فرماندهان ارشد نظامی و برخی اعضای خانواده او کشتهاند؛ این نوع کشتار یک تحقیر برای کشور و نظام (از هر نوعی) است؛ فارغ از اینکه نظام برای من و شمای نوعی مقبول باشد یا نه، از عملکرد او راضی باشیم یا نه. (یادداشت مرتبط)
حکومت طولانیمدت (۳۷ ساله) علاوه بر علقههای اعتقادی/سیاسی/اقتصادی، علقههای عاطفی نیز ایجاد کرده و به همین دلیل مطالبه انتقام و تلاش برای احیای غرور شکستهشده قابل درک است.
اما آیا مطالبهگران جنگ و انتقام فوری مایلند (یا میتوانند) هزینههای تحقق آرزوی خود را بر زندگی عادی ِ حال و آینده میلیونها ایرانی برآورد کنند؟ اگه نتیجه تلاش برای احیای غرور، از قضا تعمیق تحقیر باشد، چه؟
آیا اساساً اکثریت ملت نقشی در وضعیت کنونی کشور دارند که باید تاوان احتمالی این نتیجه معکوس را بدهند؟!
یکی از روشنترین نمونههای تاریخی (نتیجه معکوس تلاش برای احیای غرور)، ماجرای جنگهای ایران و روسیه در دوره قاجار است. ایرانیان در جنگ اول شکست خوردند و ناچار شدند عهدنامه گلستان را بپذیرند. چند سال بعد برای جبران این تحقیر، ایران خود جنگ دوم را شروع کرد. جنگ دوم ایران و روسیه (۱۸۲۶–۱۸۲۸ میلادی) در دوره فتحعلیشاه قاجار، نمونهای کلاسیک از تلاش برای انتقام و بازپسگیری سرزمینهای ازدسترفته است که به تحقیر و خسارت شدیدتر منجر شد.
از بارزترین نمونههای دیگر معاصر، آلمان پس از جنگ جهانی اول است. پس از شکست در جنگ جهانی اول و تحمیل معاهده ورسای (که بسیاری از آلمانیها آن را تحقیرآمیز و ناعادلانه میدانستند)، حس انتقامجویی قوی در جامعه آلمان شکل گرفت. نازیها این احساس را به شدت دامن زدند، قول بازگرداندن عزت و قدرت از دست رفته را دادند و برای جبران شکست قبلی و گسترش قلمرو، جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. نتیجه؟ شکست کامل و بیسابقه آلمان، اشغال کشور توسط متفقین، تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی، کشته شدن میلیونها آلمانی، نابودی شهرها و از دست دادن قلمروهای بیشتر. این اقدام نه تنها انتقام را محقق نکرد بلکه موقعیت آلمان را به مراتب بدتر کرد و دههها طول کشید تا کشور از آن خارج شود.
آرژانتین هم جنگ فالکلند (۱۹۸۲) را آغاز کرد؛ رژیم نظامی آرژانتین برای جلب حمایت مردمی، انتقام و بازپسگیری جزایر فالکلند (که آن را بخشی از خاک خود میدانست)، به بریتانیا حمله کرد. نتیجه شکست سریع نظامی، کشته شدن هزاران سرباز، سقوط رژیم و تحقیر ملی بیشتر بود.
ژاپن هم به پرل هاربر حمله کرد (۱۹۴۱)؛ به عنوان بخشی از استراتژی گسترش و ضربه پیشدستانه/انتقامی به قدرتهای غربی. نتیجه شکست کامل، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، اشغال و تسلیم بیقیدوشرط بود!
این الگو در تاریخ بارها تکرار شده: تلاش برای شستن تحقیر با اقدام نظامی تهاجمی، در موارد قابل توجهی منجر به چرخهای از خشونت و تحقیر شدیدتر شده است.
این به معنای نفی تلاش برای احیای غرور تحقیرشده نیست بلکه توصیه اکید به دقت نظر فراوان در بررسی همه زوایا و پرهیز از جنگ با «واقعیت»ها و ارزیابی منطقی تواناییها و پاسخ جبهه مقابل است.
همه کسانی که مقدرات ملت را به خواست (یا حتی اکراه) اکثریت ملت در دست گرفتهاند، «مسئول نتیجه»اند و توان جامعه را باید با توان ضعیفترین اجزای آن محاسبه کنند تا «ظرف ایران» شکسته نشود که اگر شکست، خسارت غیرقابل جبران خواهد بود. «سیاستمدار نمیتواند بگوید «من درست نیت کردم» اگر تصمیمش به فقر، خشونت، بیثباتی یا مرگ انجامیده باشد.» (مطالعه بیشتر درباره «اخلاق مسئولیت»؛ اینجا)
این منطقیست که به قول ماکس وبر: «در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری میخواهد تا قیل و قال جنگطلبانه.»
![]() |
| «توان (یا قدرت) یک زنجیر به اندازه ضعیفترین حلقه آن است» |







































