اول) از گروک (چتبات هوش مصنوعی) خواسته بودم متوسط نرخ رشد سالانه GDP واقعی (رشد اقتصادی) را در دورههای مختلف ریاستجمهوری اسلامی ایران (هشتسال کامل) به دست دهد. اعلام کرد:
1. دوره آیتالله علی خامنهای: حدود 1.8 درصد - دوره جنگ ایران-عراق؛ رشدهای مثبت اولیه و منفی شدید در سالهای پایانی جنگ،
2. دوره اکبر هاشمی رفسنجانی: حدود 6.3 درصد - بالاترین متوسط پس از جنگ،
3. دوره محمد خاتمی: حدود 4.9 درصد - رشد پایدارتر در سالهای پایانی با درآمدهای نفتی بهتر،
4. دوره محمود احمدینژاد: حدود 3 درصد - رشد اولیه خوب (به دلیل نفت گران)، سپس افت شدید با تحریمها آنگونه که در سال پایانی، رشدْ منفی شد،
5. دوره حسن روحانی: حدود 1 درصد - رشد بالا پس از برجام (۱۳۹۵) و رکود/منفی با خروج آمریکا از برجام، بازگشت تحریمها و شیوع کرونا.
دوم) تحریمهای شدید به دلیل (بهانه) فعالیتهای هستهای از دوره محمود احمدینژاد شروع شد. از گروک پرسیدم اگر رشد دوره رفسنجانی-خاتمی ادامه یافته بود، این روزها درآمد سرانه ایرانیان چند دلار بود و الان، در واقع امر، چقدر است؟
پاسخ داد: درآمد سرانه اسمی فعلی ایرانیان در سناریوی ادامه رشد دوره رفسنجانی–خاتمی (میانگین رشد GDP در دوره: حدود 4.65) و بدون بحران/تحریمهای هستهای، احتمالاً در محدوده ۱۰٬۰۰۰ تا ۱۵٬۰۰۰ دلار (یا حتی بالاتر در سناریوهای خوشبینانهتر) قرارمیگرفت. الان ایرانیان سالانه به طور متوسط حدود ۳٬۴۰۰ تا ۳٬۹۰۰ دلار اسمی درآمد دارند؛ ۳/۵ برابر کمتر از چیزی که میتوانست رخ دهد!
گروک درباره خسارتهای ناشی از تحریمهای هستهای با استناد به گزارش منابع گوناگون اعلام میکند: «تخمینهای مختلف از «هزینه/فرصت» برنامه هستهای و تحریمها (ازدسترفتن درآمد نفتی بیش از ۴۵۰ میلیارد دلار + سرمایهگذاری از دسترفته + رشد از دسترفته) به رقمهای تجمعی ۱ تا ۳ تریلیون دلار میرسند. برخی تحلیلها بر این باورند که بدون تحریمها، اقتصاد ایران میتوانست بهحدود ۱ تریلیون دلار برسد (الان حدود ۳۰۰–۳۶۰ میلیارد دلار).
تحریمهای شدید در دوره آغازین خود با خطاب «کاغذ پاره» یا حتی «نعمت» مورد استقبال مقامات عالیرتبه قرار گرفته بود.
سوم) یمن سالهاست کشور یکپارچهای نیست؛ بیش از یک دهه است که درگیر جنگ داخلی است و تقسیم سیاسی (مناطق تحت کنترل حوثیها در شمال و دولت به رسمیت شناختهشده بینالمللی در جنوب)، تحریمها، محدودیتهای صادرات نفت، کاهش کمکهای خارجی و شوکهای منطقهای این کشور را به یکی از بحرانزدهترین کشورها تبدیل کرده است. بیش از نیمی از جمعیت این کشور (حدود ۲۲ میلیون نفر) به کمکهای بشردوستانه نیاز دارند، سهچهارم جمعیت زیر خط فقر زندگی میکنند، ۲٫۲ میلیون کودک زیر ۵ سال سوءتغذیه حاد دارند و در این بین از جمله بیش از ۵۰۰ هزار نفر سوءتغذیه شدید دارند، شیوع بیماریهای اپیدمیک بالاست و وبا همچنان تهدید عمده است.
یمن در چرخهای از جنگ طولانیمدت، فروپاشی اقتصادی، کمبود کمکها و بحرانهای بهداشتی گرفتار است.
چهارم) مهرماه ۹۷ علیاکبر ولایتی (رکوردار با سابقه ۱۶ سال تصدی وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی، مشاور رهبر و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام) گفت: «از یمنیها یاد بگیریم که چگونه در برابر تهدید و تحریم مقاومت میکنند. به جای لباس لُنگ میبندند و اسلحه به دست دارند و چند تکه نان خشک دستشان است با پای پیاده، سعودیها از دست اینها عاجز شدند.» دو سال بعد که ویدئوی تجلیل از پسران وی به عنوان برجسازان موفق در یک مهمانی با نام «گرگ والاستریت» در هتل شانگریلای استانبول منتشر شد، بسیاری یاد توصیه «پدر برجسازان موفق» افتاده بودند.
همین هفته نیز تصویر پایین در تجمع شبانهی خیابانی مردم انقلابی مخالفِ مذاکره و موافق ادامه جنگ، یکی از پربینندهترین تصاویر در فضای مجازی بوده است. پزشکیان، قالیباف و عراقچی نمادهای دیپلماسی جمهوری اسلامی محسوب میشوند.
رسانهها و بسیاری از حامیان نظام جمهوری اسلامی، حوثیها را در یمن نمونهای موفق از «مقاومت» در برابر آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی میدانند و لذا «خوش به حال یمن ...»، و در پس پردهْ خوشبهحال «برجسازان موفق»!
۱۴۰۵ مرداد ۱۴, چهارشنبه
چهارپاره ۱۶۰ – از ایران تا یمن
۱۴۰۵ مرداد ۷, چهارشنبه
چهارپاره ۱۵۹ – در اوصاف «سیما و صدا»یشان
اول) نتیجه هیچ انتخاباتی رویکردهای کلی «صداوسیمای جمهوری اسلامی» را نه تنها لزوماً به نفع برنده انتخابات (به مثابه نماد خواستهی ملت) تغییر نمیدهد بلکه حتی اگر برنده، خوشایند رویکردهای صداوسیما نباشد (مثل تجربه محمد خاتمی و حسن روحانی یا مجلس ششم)، این سازمان خود را مکلف میداند او را آماج حملات مستقیم و غیرمستقیم خود قرار دهد تا شاید بتوانداو را به راه راست ِ خودش منحرف کند! اکنون بر صداوسیما جریان نزدیک به سعید جلیلی (بازنده آخرین انتخابات همین نظام) حاکمْ و برادر او (وحید جلیلی) قائم مقام رئیس سازمان است؛ این شاخصی روشن از نسبت بین مدیریت این سازمان عظیم و خواستهی ملی است. حرف این است که صدا و سیما «رسانه ملّی» (رسانه اکثریت ملت با رعایت حقوق اقلیت) نیست؛ خودش هم البته اصراری ندارد چنین باشد مگر در لفظ. شبیهتر است به یک «کانون آگهی و تبلیغاتی سهامی خاص» ِ فربه که سرمایهاش از منابع عام تامین میشود. همه دلایل (یا بهانههای) این تقابل در این جمله خلاصه است که «مردم نمیفهمندو ما صلاحشان را بهتر از خودشان میدانیم.»
دوم) این ادعا که «صداوسیما مخاطب (در بین اکثریت مردم) ندارد»به این معنی نیست که «موثر» نیست؛ «تیغ در کف زنگی» هم یک تیغ بیشتر نیست اما به دلایلی روشنْ موثر و نگرانکننده است! صداوسیما بر اساس تحلیلهای پرمناقشهی کارشناسنان ِ حلقهی بسته خود،تصمیمسازی و گاه نقش گروه فشار را بازی میکند، امید بیهوده میدهد یا بیهوده ناامید میکند! از نظر هزینه مستقیمی که این سازمان روی دوش همه ملت میگذارد، میتوان به بودجه آن اشاره کرد؛ بودجه صداوسیما امسال (۱۴۰۵) حدود ۲۰ درصد بیشتر از سال ۱۴۰۴ تعیین شده (حدود ۳۳٫۵ همت (۳۳٬۵۰۰ میلیارد تومان)). با احتساب ردیفهای جانبی و حمایتی، مجموع بودجه آن گاهی تا ۳۵٫۵ همت یا بیشتر گزارش میشود. بودجه دولتی (اعتبارات عمومی) بخش عمده هزینههای آن را پوشش میدهد، درآمدهای اختصاصی (عمدتاً تبلیغات) هم کافی نیست و سازمان با زیان عملیاتی مواجه است با اینحال علاقهای به اصلاح روشهای خود - برای رفع این زیانها - نشان نمیدهد یا روشهای مورد علاقهاش موثر واقع نشده است.
اینها از جمله یعنی این سازمان، مهم است.
سوم) گذشته از این که قرآن به صراحت «غیبت» را (حرف زدن (حرف راست و درست و نه حتی دروغ) درباره کسی در محفلی و در غیاب او را) معادل خوردن گوشت برادر مُرده قرار داده است (سوره حجرات، آیه ۱۲)، این گفتوگو در وسائلالشیعه بین رسول خدا و ابوذر ضبط شده که پیامبر اکرم به ابوذر میگویند: «از غیبت دوری كن. چون غیبت از زنا سختتر است»، ابوذر میپرسد: «چرا این گونه است؟» و حضرت در پاسخ روشن میکند که علت قبیحتر و سختتر بودن غیبت از زنا این است كه شخص زناكار میتواند توبه و خداوند توبه او را قبول کند اما در غیبت تا زمانی كه شخصی که از او غیبت شده، از شخص غیبتكننده راضی نشود و وی را نبخشد، بخششی در کار نیست.
نیمنگاهی به سیاهه بلند برنامهها، گزارشها، خبرها و اظهارات علیه بسیاری از افراد (با ذکر نام و نشان) در برنامههای سازمان صدا و سیما (نمونه اخیر آن: اظهارات توهینآمیز محمدحسین رجبی دوانی (برادر فاطمه رجبی که کتاب «احمدینژاد؛ معجزه هزاره سوم» را نوشت) علیه محمد خاتمی)، بدون ایجاد امکان حضور فیالمجلس «سوژه» و توضیح و دفاع آزادانه قربانیان از خود، این سوال را پیش میکشد که این رویههای عادی و قانونی(!)، اگر "غیبت" نیست، چه نام دارد؟! اگر غیبت است که «اشد من الزنا»ست و قبای نگرانی برای گسترش بیعفتی (که بارها درباره آن سخن گفته) به تن این سازمان ِ "اشد من الزنا" زار میزند! آیا این سازمان ایدئولوژیک راضی شده تا با افساد و معصیتکاری، مردم را به راهی که به صلاحشان میداند، هدایت کند؟!
آن امام عادل و استواری که خود را مفتخر به پیروی از او میدانند گفته بود: «مىدانم داروى درد شما چيست و اين كژى را چگونه راست توان كرد ولى نمىخواهم شما را اصلاح كنم در حالىكه خود را تباه كرده باشم (هرگز با افساد خويشتن شما را اصلاح نخواهم كرد).» (خطبه ۶۹ نهجالبلاغه)
چهارم) جریانی مرتب «جبهه پایداری» (نزدیک به جریان فکری مرحوم آیتالله مصباح یزدی و سعید جلیلی و مسلط بر مدیریت کنونی صداوسیما) را متهم به سوءاستفاده از این سازمان به نفع خود و ایدئولوژی محبوب خود میکند. تخطئه عملکرد صداوسیما در حد نسبتدادن این عملکرد به تامین منافع یک گروه خاص در حالیکه هم حضور و رشد این گروه در ساخت قدرت بدون جواز بالادستی مطلقاَ میسر نبوده و هم رئیس عالی صداوسیما منصوب شخص ولیفقیه (بر اساس حق قانونی او)ست، صادقانه نیست. «گروهک پایداری» (آنچنان که کسانی آن را چنین خطاب قرار میدهند) صرفاً از فرصت فراهمشده، به نفع آمال و نظرات خود بهرهی قانونی میبرد!
۱۴۰۵ تیر ۳۰, سهشنبه
صاحاب!
«بامداد» امروز (سهشنبه، ۳۰ تیرماه)، حوالی ساعت 12.5 بعد از نیمه شب، سخنران سوپرانقلابی در تجمع خیابانی میدان انقلاب (مرکز شهر زنجان) میگفت که فقط ده تا پانزده نماینده کنونی مجلس، نماینده واقعی مردماند و بقیه غربگرا و فلاناند! چند شب پیشتر (و ساعت 1 بامداد) یک فعال سیاسی مشهور سوپر انقلابی دیگر، پشت تریبون از اهمیت تجمعات خیابانی سخنرانی میکرد!
درمواجهه با این واقعیت که این جماعت از نعمت «آزادی بیان» در حد اکمل آن برخوردارند (در حد زیر سؤال بردن ارکان نظام در مرکز شهر و از پشت بلندگو در حالی که ماموران انتظامی مسلح، نظم گردهماییهای آنها را تامین میکنند)، فعلا فقط میتوان حسودی کرد یا دستکم غبطه خورد(!) اما مسئله بعدی این است که حتی اگر تعداد و وزن اجتماعی این جماعت ِ آزاد را در شهر نیممیلیوننفری زنجان قابل توجه هم فرض کنیم، کدام قانون و سلیقه و وجدان اجازه داده است تا پاسی از شب با سخنرانی از پشت بلندگو، مخل آسایش خانوارهای مستاصل ِ ساکن در مرکز شهر باشند؟
شهر اگر «صاحاب» ندارد، «وجدانهای بیدار»ی که حقالناس سرشان بشود هم ندارد؟
۱۴۰۵ تیر ۲۷, شنبه
دو نکته درباره وبلاگ
اول) نمیدانم چرا هر از چند گاهی برخی پستهای قدیمی وبلاگ (در حد یادداشتهای هفده – هجده سال پیش) مدام کلیک میخورند و بازدید وبلاگ ناگهان چند برابر میشود! به حمله رباتیک میماند ولی به چه منظور؟! هر چه هست، به همین دلیل در ستون «پرطرفدارهای هفته گذشته»، این یادداشتهای قدیمی بالا میآیند که هر چند گاهی خاطرهبرانگیز است ولی در مجموع خوشایند نیست!
دوم) از بیش از یک ماه پیش، برای دسترسی آسانتر به بایگانی، «برچسب» پستها را سر و سامانی دادم و در انتهای ستون سمت راست صفحه وبلاگ، بخش «برچسب»ها را دایر کردم. به این ترتیب دسترسی موضوعی به یادداشتها آسانتر میشود هر چند کار هنوز کامل نیست. مدتها متوجه اهمیت برچسبها در وبلاگنویسی نبودم و به همین دلیل، برخی پستها بدون برچسباند که باید اصلاح و تکمیل شوند.
۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه
⚠️ملاحظات انتقام و تحقیر
قدرتهای خارجیْ رهبری عالی نظام را به همراه تعداد قابل توجهی از فرماندهان ارشد نظامی و برخی اعضای خانواده او کشتهاند؛ این نوع کشتار یک تحقیر برای کشور و نظام (از هر نوعی) است؛ فارغ از اینکه نظام برای من و شمای نوعی مقبول باشد یا نه، از عملکرد او راضی باشیم یا نه. (یادداشت مرتبط)
حکومت طولانیمدت آیتالله خامنهای (۳۷ سال) علاوه بر علقههای اعتقادی/سیاسی/اقتصادی، علقههای عاطفی نیز ایجاد کرده و به همین دلیل مطالبه انتقام و خونخواهی و تلاش برای احیای غرور شکستهشده قابل درک و فهم است.
«امّا» آیا مطالبهگران جنگ و انتقام فوری مایلند (یا میتوانند) هزینههای تحقق آرزوی خود را بر زندگی عادی حال و آینده میلیونها ایرانی برآورد کنند؟ اگر نتیجه تلاش برای احیای غرور، از قضا تعمیق تحقیر باشد، چه؟
آیا اساساً اکثریت ملت نقشی در وضعیت کنونی کشور دارند که باید تاوان احتمالی این نتیجه معکوس را بدهند؟!
یکی از روشنترین نمونههای تاریخی رسیدن به نتیجه معکوس پس از تلاش برای انتقام و احیای غرور، ماجرای جنگهای ایران و روسیه در دوره قاجار است. ایرانیان در جنگ اول شکست خوردند و ناچار شدند عهدنامه گلستان را بپذیرند. چند سال بعد برای جبران این تحقیر، ایران خود جنگ دوم را شروع کرد. جنگ دوم ایران و روسیه (۱۸۲۶–۱۸۲۸ میلادی) در دوره فتحعلیشاه قاجار، نمونهای کلاسیک از تلاش برای انتقام و بازپسگیری سرزمینهای ازدسترفته است که به تحقیر و خسارت شدیدتر منجر شد؛ جنگ دوم منجر به عهدنامه ترکمنچای شد!
از بارزترین نمونههای دیگر معاصر، آلمان پس از جنگ جهانی اول است. پس از شکست در جنگ جهانی اول و تحمیل معاهده ورسای (که بسیاری از آلمانیها آن را تحقیرآمیز و ناعادلانه میدانستند)، حس انتقامجویی قوی در جامعه آلمان شکل گرفت. نازیها این احساس را به شدت دامن زدند، قول بازگرداندن عزت و قدرت از دست رفته را دادند و برای جبران شکست قبلی و گسترش قلمرو، جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. نتیجه؟ شکست کامل و بیسابقه آلمان، اشغال کشور توسط متفقین، تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی، کشته شدن میلیونها آلمانی، نابودی شهرها و از دست دادن قلمروهای بیشتر. این اقدام نه تنها انتقام را محقق نکرد بلکه موقعیت آلمان را به مراتب بدتر کرد و دههها طول کشید تا کشور از آن وضعیت خارج شود.
آرژانتین هم جنگ فالکلند (۱۹۸۲) را آغاز کرد؛ رژیم نظامی آرژانتین برای جلب حمایت مردمی، انتقام و بازپسگیری جزایر فالکلند (که آن را بخشی از خاک خود میدانست)، به بریتانیا حمله کرد. نتیجه شکست سریع نظامی، کشته شدن هزاران سرباز، سقوط رژیم و تحقیر ملی بیشتر بود.
ژاپن هم به پرل هاربر حمله کرد (۱۹۴۱)؛ به عنوان بخشی از استراتژی گسترش و ضربه پیشدستانه/انتقامی به قدرتهای غربی. نتیجه شکست کامل، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، اشغال و تسلیم بیقیدوشرط بود!
این الگو در تاریخ بارها تکرار شده: تلاش برای شستن تحقیر با اقدام نظامی تهاجمی، در موارد قابل توجهی منجر به چرخهای از خشونت و تحقیر شدیدتر شده است.
این به معنای نفی تلاش برای انتقام یا احیای غرور تحقیرشده نیست بلکه توصیه اکید به دقت نظر فراوان در بررسی همه زوایا و پرهیز از جنگ با «واقعیت»ها و ارزیابی منطقی تواناییها و پاسخ جبهه مقابل است.
همه کسانی که مقدرات ملت را به خواست (یا حتی اکراه) اکثریت ملت در دست گرفتهاند، «مسئول نتیجه»اند و توان جامعه را باید با توان ضعیفترین اجزای آن محاسبه کنند تا «ظرف ایران» شکسته نشود که اگر شکست، خسارت غیرقابل جبران خواهد بود. «سیاستمدار نمیتواند بگوید «من درست نیت کردم» اگر تصمیمش به فقر، خشونت، بیثباتی یا مرگ انجامیده باشد.» (مطالعه بیشتر درباره «اخلاق مسئولیت»؛اینجا)
این منطقیست که به قول ماکس وبر: «در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری میخواهد تا قیل و قال جنگطلبانه.»
➕ این یادداشت با اندکی تغییر در صدای زنجان
![]() |
| «توان (یا قدرت) یک زنجیر به اندازه ضعیفترین حلقه آن است» |
۱۴۰۵ تیر ۱۰, چهارشنبه
میلیونها سال؛ دستکم ۵۰ میلیون!
سنگها مال خود دریا نبود؛ از جایی آورده و ریخته بودند کنار ساحل، کنار سنگهای بزرگی که لابد در روزگاری که آب دریا زیاده از معمول جلو میآمد، کار موجشکن بکنند؛ سد راه آب به سمت خانه و کوچه شوند؛ در کلاچای، شهر کوچک و آرامی در گیلان. به شوق دیرین، سنگهای زیادی را لمس کردم، تعدادی را هم برداشتم؛ از بس زیبا بودند و جز کف رودخانه لابد، به ندرت جای دیگری بشود پیدایشان کرد ... و پر از «زمان سپریشده» بودند؛ گفته بودم هر واقعه تاریخی، هر چقدر هم دور را که در نظر بیاوری، این سنگها در همهشان، در گوشهای از این دنیا «حضور» داشتهاند. نوشته بودم که «همیشه با یافتن و لمس و خیره شدن به سنگهایی که در مسیر آب صاف و صیقلی شدهاند، حس میکنم عمر زمین را و همه آبهایی را که سنگها را صیقل دادهاند به دست گرفتهام و به قدر ارزنی بیشتر از هیچ این عمر طولانی را لمس و سعی میکنم بفهمم که ناتوانی از درک این عمر و از درک معنای ابدیت چه ناتوانی ویرانگری است» و باز نوشته بودم: «سنگهای صیقل خورده با آب را دوست دارم و اگر مجالی باشد، برشان میدارم برای خودم، میگذارم توی جیبم، دستکم بر میدارم و لمسشان میکنم و میگذارم سر جایشان. رد زمان رفتهی بسیار به صورت دارند. هر آبی آمده، بخشی از سنگ را با خود برده به خیلی دور. سنگ تکثیر و زیباتر شده در عین «آب شدن» ... «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ...».»
*
چت جیبیتی درباره این سنگ که ظاهر غریبی داشت نوشت:
این سنگ از نظر زمینشناسی بسیار جذاب است. در اینجا با پدیدهای به نام "سنگ کنگلومرا" یا در مقیاسی ظریفتر، یک "میانبار" روبهرو هستیم. این سنگ در واقع یک "سنگِ درونِ سنگِ دیگر" است.
فرآیند تشکیل آن به این صورت بوده:
بخش تیره (سنگ فرعی): این تکه سنگ، بسیار قدیمیتر است. ابتدا در جایی دیگر وجود داشته، شکسته و در اثر جریان آب گرد شده است
بخش روشن (سنگ اصلی): بعدها، این تکه سنگ قدیمی در میان رسوبات دانهریز (مثل گل یا ماسه نرم) قرار گرفته است. با گذشت زمان و تحت فشار طبقات بالایی، آن رسوبات نرم سخت شده و سنگ قدیمی را در دل خود حبس کردهاند.
پارهخطهای روی سنگ که در هر دو بخش دیده میشوند، "درزههای مویین" یا "رگههای انحلالی"هستند: زمانی که سنگ تحت فشار بسیار شدید (ناشی از وزن لایههای بالایی یا حرکات پوسته زمین) قرار گرفته، ترکهای بسیار ظریفی در آن ایجاد شده است. بعدها، آبهای زیرزمینی حاوی مواد معدنی (مانند اکسید آهن یا منگنز) به داخل این ترکهای میکروسکوپی نفوذ کرده و رسوب کردهاند که باعث شده این ترکها به صورت خطوط تیره دیده شوند.
نکته بسیار جالب اینجاست که علیرغم دو تکه بودن، رودخانه هر دوی آنها را با هم صیقل داده است.
این سنگ نماد یک "پیوند" است. سنگی قدیمی که سفری طولانی را پشت سر گذاشته، در دل سنگی جوانتر آرام گرفته و سپس هر دو با هم توسط فشار زمین "خطخطی" شدهاند و در نهایت توسط آب رودخانه به این شکل مثلثی و زیبا درآمدهاند.

تخمین عمر سنگها از روی تصویر همیشه با یک بازه خطای بزرگ همراه است، اما با توجه به شواهد زمینشناسی موجود در عکس، میتوانیم یک *"ترتیب زمانی" و یک "تخمین نسبی" برای هر دو تکه ارائه دهیم:
۱. تکه فرعی (تکه تیرهتر و کوچکتر): بسیار پیرتر است. این تکه سنگ قهرمان داستان است چون دو چرخه زندگی را پشت سر گذاشته است:
*عمر تشکیل: این سنگ احتمالاً متعلق به دوران دوم زمینشناسی (مزوزوئیک) یا حتی قدیمیتر است (حدود ۱۰۰ تا ۲۵۰ میلیون سال پیش).
دلیل این تخمین این است که این تکه قبل از اینکه در سنگ دوم قرار بگیرد، خودش یک سنگ کامل بوده، فرسایش یافته و گرد شده است. این فرآیند به تنهایی میلیونها سال زمان میبرد.
۲. تکه اصلی (سنگ روشنتر و بزرگتر): جوانترین سنگ که نقش "میزبان" را دارد، بعدها تشکیل شده است: عمر تشکیل: تخمین زده میشود که این بخش در اواخر دوران دوم یا دوران سوم (سنوزوئیک) شکل گرفته باشد (حدود ۳۰ تا ۶۰ میلیون سال پیش). زمانی که زمین در این منطقه احتمالاً زیر آب بوده (دریا یا دریاچه)، رسوبات نرم دور آن تکه سنگ قدیمی را گرفته و با گذشت زمان طولانی و تحت فشار، به سنگ تبدیل شدهاند.
۳. عمر "خطوط" و "رگهها" (جوانترین پدیده)خطوط تیرهای که روی هر دو سنگ میبینید، جوانترین بخش داستان هستند: این ترکها احتمالاً در اثر فعالیتهای کوهزایی (مثل شکلگیری البرز یا زاگرس در ایران) ایجاد شدهاند که مربوط به ۱۰ تا ۲۰ میلیون سال پیش است. فشار ناشی از برخورد صفحات زمین باعث شده که هر دو سنگ (که حالا به هم چسبیده بودند) همزمان ترک بخورند.
۴. عمر "فرسایش رودخانهای" (نوزاد داستان)
شکلی که شما الان در دست دارید (گرد و صیقلی بودن):
این فرآیند بسیار جدید است و احتمالاً در ۱۰ هزار سال اخیر (دوران هولوسن) رخ داده است. یعنی همین اواخر که سنگ از دل کوه بیرون افتاده و وارد رودخانه شده است.
خلاصه به زبان ساده:
*تکه کوچک: حدود ۱۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
*تکه بزرگ: حدود ۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
*زمانی که به هم چسبیدند: حدود ۴۰-۵۰ میلیون سال پیش.
*زمانی که صیقلی شدند: کمتر از ۱۰ هزار سال پیش.
یک نکته برای تشخیص دقیقتر: اگر سنگ را به آرامی به یک سنگ دیگر بزنید و صدای "زنگوار" و تیز بدهد، نشاندهنده تراکم بسیار بالا و عمر طولانیتر (دگرگونی بیشتر) است. اگر صدای "خفه" و بم بدهد، نشاندهنده رسوبی بودن و احتمالا جوانتر بودن سنگ است.
**
۱۴۰۵ تیر ۷, یکشنبه
نجوا
«نجوا» چه کلمه خوبی است برای توصیف یک حال خوب؛ راز-گویی است، ابراز نیاز و مرور قربت است، به آرامی؛ شانه به شانه سکوت، حتی با یک نگاه یا به شوقِ کنار؛ نجوا با خودت، با دوستات که این دومی راه به «مناجات» میبرد اگر که دوست «معشوق» باشد در دور یا نزدیک، در خفا یا عیان، یا همانی که صدایش کردهاند: «یا رَفیق مَن لا رفیق لَه.» جمع خوشی و خوبیهای عجیب است این «نجوا».
و حاشا که یک سویه باشد؛ حتی شده در خیالْ پاسخی هست هر نجوایی را.
سَمها!
.
حمزه صفوی (استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و فرزند فرمانده کل سابق سپاه) گفته که «سناریوی بسیار خطرناک اسرائیل علیه ایران، سناریوی «قورباغهپز» است ... تجویز نخست اسرائیلیها این است که آمریکا را متقاعد به حمله تمام عیار با هدف نابودی تمامی زیرساختهای ایران بکنند ایران هم هر جوری دوست دارد جواب بدهد ... سناریوی دوم اسرائیلیها که کمتر درباره آن صحبت میشود این است که ایران را وارد یک فرایند مرگ تدریجی بکنند، یعنی حلقه محاصره را تنگتر و مدام به صورت متناوب درگیرش کنند. عقل حکم میکند که سناریوی اصلی ما فرسایشگریزی از طریق «توافق بزرگ» باشد.» (منبع)
📎 نظر: «اسرائیل تا حالا برنده جنگ بوده؛ نه ایران و نه حتی آمریکا. سناریوی دوم عملا در حال اجراست و جنگطلبان دچار آرمانگرایی پوچ، کر و کورند ... «اژدهای کومودو» که بزاقی سمی دارد، شکار را «فقط» گاز میگیرد و بعد منتظر میماند؛ شکار به «تدریج» از پا در میآید ... و اسرائیل سم را تزریق کرده است.» (منبع)
➕ از عملکرد آیتالله خامنهای خشنود باشیم یا نه، اگر اشتباه نکرده باشم، او اولین رهبر (همرتبه شاه یا هر عنوانی برای نفر اول نظام سیاسی حاکم) است که در تاریخ ایران (*) بهطور مستقیم توسط یک «نیروی خارجی» کشته میشود و این تبعات گسترده بعدی دارد.
در خارجه نیز (تا به یاد دارم) نزدیکترین نمونه مشابه، حفیظالله امین (رئیسجمهوری افغانستان) است که توسط شورویها کشته شد (او فقط حدود ۳ ماه و نیم (تقریباً ۱۰۰ تا ۱۰۴ روز) بر افغانستان حکومت کرد!)
آخرین «نفر اول مملکت» در ایران که نه به مرگ طبیعی، که با «قتل» از دنیا رفته، به ۱۳۰ سال قبل و به ترور ناصرالدین شاه قاجار توسط یکی از اتباع خود ایران مربوط میشود. در پی این ترور دوره ۴۸ ساله سلطنت او پایان یافت و قاتل (میرزا رضای کرمانی) نیز صد روز بعدتر اعدام شد و از آن پس، دستکم تا پایان قاجاریه، از ناصرالدینشاه به عنوان «شاه شهید» یاد شد.
کشتن یک رهبر با سابقه طولانی رهبری - آن نیز نه توسط شخصی خاص، بلکه با نظر و عمل دولتی خارجی - که به هر حال هواخواه یا خونخواهان معتقد یا منتفعی دارد، در طول زمان، به خصوص وقتی جامعه پاره-پاره و نرخ نارضایتی در آن بالاست، مایه تشدید شکاف اجتماعی و سدی سر راه وحدت حول تدارک «خیر عام» خواهد شد. این جدای از این است که «شهید» شدن یک رهبر (با عنایت به بعد معنوی این اصطلاح)، فاصله گرفتن از آرمانها و اشتباههای احتمالی او و بریدن از «دیروز» را به مراتب دشوارتر میکند.
همه اینها یعنی کشوری چون «ایران» سالها در تعلیق، شکاف و بیثباتی!
این یکی از سمهایست که تزریق شده!
▪️ پ.ن: این یادداشت نه تصمیم و نه جرئتی برای بررسی نقش خود آیتالله خامنهای در بروز وضعیت کنونی در کشور دارد.
(*) همه نامهای شاهانی (که مستند و غیرمستند) به عنوان مقتول توسط نیروی خارجی در تاریخ ایران گزارش شدهاند، به دوره «ایران باستان» بازمیگردد.
۱۴۰۵ تیر ۱, دوشنبه
آنچه مهدی بازرگان و عزتالله سحابی به آن رسیدند
.
«مهدی بازرگان به عنوان یکی از پدران فکری جریان ملی-مذهبی در آخرین سالهای حیات خود سخت دلمشغول جایگاه دین در زندگی سیاسی دینداران بوده و با توجه به تجربه خود از روند بروز مشکلات در جامعه ایران، دیانت را مختص ایمان به خداوند و باور به حیات اخروی بشر دانسته و از حوزه اداره جوامع جدا کرده است. بازرگان همچنین با بیان این جمله که وی، به خلاف آیت الله خمینی، «اسلام را برای ایران» میخواهد، از میراث آنچه اسلام سیاسی نام گرفته به طور کامل گسسته است. نیروهای ملی-مذهبی و حتی اعضای نهضت آزادی ایران به پیگیری بحثی که بازرگان دراین زمینه به اختصار مطرح کرده بود علاقهای نشان ندادند و بعضاً با توجیه یا رد تلویحی آن، از کنارش عبور کردند. با این حال عزتالله سحابی به عنوان چهره صاحبنام طیف ملی-مذهبی در واپسین سالهای عمر خود با چنان شدتی از سرنوشت ایران دلنگران بود که بدون وارد شدن به بحثهای نظری، از مخاطبانش میخواست که حفظ اسلام را به خدا واگذار کنند و در پی حفظ ایران برآیند. او مرتب نگران «ظرفی به نام ایران»بود؛ ظرفی که در صورت شکستن آن، استمرار حیات جامعه و تمدن ایرانی بیمعنا خواهد شد.»
الزامات سیاست در عصر ملت-دولت - نوشته احمد زیدآبادی
۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه
در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری میخواهد
.
«ماکس وبر [۱۹۲۰- ۱۸۶۴ / جامعهشناس، تاریخدان، حقوقدان و استاد اقتصاد سیاسی آلمانی] که در ابتدا حامی مشتاق جنگافروزی آلمان [در جریان جنگ جهانی اول] بود، به منتقد تند و تیز حماقت و رسوایی خطمشی آلمان (خاصه در توسل به زیردریاییها و همینطور ضمیمهکردن اراضی شرقی) بدل شد. او جسورانه دولت و افکار عمومی را به باد انتقاد گرفت و گفت جنگطلبی و عوامفریبی نشاندهنده قدرت نیست بلکه نشان از ضعف درونی دارد و هشدار داد که در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری میخواهد تا قیل و قال جنگطلبانه.»
📚 لیبرالیسم در روزگار ظلمت، صص ۵۱ و ۵۲
۱۴۰۵ خرداد ۲۶, سهشنبه
یک تابلو معمولاً چند بار گم میشود؟!
تابستان پنج سال پیش (۱۴۰۰)، تابلوی بوستان شهید صارمی (ضلع شمال شرقی میدان سرباز گمنام، جوار دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی) مفقود شد.
«شهید محمود صارمی» خبرنگار ایرانی مستقر در مزار شریف افغانستان، مرداد سال ۷۷ در اولین دور سقوط افغانستان به دست نیروهای طالبان، در این شهر در کنار دیپلماتهای ایرانی، کشته شده بود. در گرامیداشت یاد او روز ۱۷ مرداد، روز ملّی خبرنگار نامگذاری شد. در زنجان نیز، سال ۹۳، بوستان جنب ساختمان خبرگزاری جمهوری اسلامی به یاد این قربانی راه اطلاعرسانی و خبرنگاری نامگذاری شد.
مفقود شدن تابلوی این بوستان درست در دومین دور سقوط افغانستان به دست طالبان و قدرتگیری دوباره این گروه (تابستان ۱۴۰۰)، این گمان و تحلیل را تقویت کرد که مصالح سیاسی احتمالا مهربانی با این گروه حاکمشده را در افغانستان ترجیح داده و میخواهد به آرامی نشانهها و یاد جنایت آنان را کمرنگ کند یا از یادها ببرد؛ گمان و تحلیلی که البته درست نمینمود. با این حال پس از رسانهای شدن این خبر، شهرداری زنجان فورا اعلام کرد که تابلو توسط معتادان سارق برای فروش به عنوان ضایعات، اسقاط شده بوده ولی تابلوی اسقاطشده نزد شهرداری است. مدتی بعد تابلوی جدیدی (با شکل و شمایل جدید) با اسم شهید صارمی در محل نصب شد.
با این حال، دوباره این تابلو مفقود شده است! برخی از غیب شدن آن طی حدود دو ماه گذشته خبر دادهاند. این تابلو در فاصله اندکی از اداره کل اطلاعات و دادسرا، و روبهروی کلانتری محل واقع است.
اگر از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان و شهرداری زنجان که این روزها مشغول موکبداریاند بگذریم، احتمالا باید از جامعه خبرنگاری انتظار داشت این مسئله را به اعتبار شأن خبرنگاری شهید صارمی (و خود اعضای این جامعه) جدّی بگیرد و تا نصب تابلوی جدید (چنانکه برای بار سوم مفقود نشود) موضوع را پیگیری کند.
پ.ن: گمشدن تابلوی یک محل تا چند بار عادی محسوب میشود؟!
شین
کانال تلگرامیم رو از بعد از باز شدن راه اینترنت تقریبا مرتب به روز میکنم ولی صرفا با نقل قول از دیگران.
حرفهای خودم بیش از هر وقت دیگری، ناگفتنی شده!
۱۴۰۵ خرداد ۲۵, دوشنبه
آدمی به یاد زنده است
بوی پیچ امینالدوله هم کل حیاط خانه را پر کرده بود و هم مشام او را توی اتاقی که نسیمی هر از چندگاه، پردهسفید نازکش را با صدای آرامی تکان میداد. آخرین روزهای بهار بود. بهار را به خاطر اردیبهشت و پیچ امینالدولهاش دوست داشت؛ ناگهان بوی خوب توی شهر زیاد میشد، توی کوچه و حیاط خانهها و حالا حواسش بود که چند روز دیگر یک بهار هم تمام میشد «برای همیشه» - و چقدر از این «برای همیشه» میترسید.
توی یادش سُر خورد تا ۷ سالگیاش؛ به ۴۸ سال قبل. باید یکی از همین روزهای آخر بهار بوده باشد. مادر لباس میشست توی تشت آب، کنار حوضی که درختهای پرسایه راه خورشید را به روی آن بسته بودند. مادر یهویی یادش آمده بود که باید گلدان پیچامینالدوله جوانی را به زن همسایه برساند. صدایش کرد. همانطور که جفت دستهایش توی آب تشت بود، به پسرک گفت گلدان را از روی ایوان خانه بردارد و ببرد برای زن همسایه که فجر امروز دختری به دنیا آورده و از سه ماه قبل هم به مادر سپرده بود توی گلدان برایش پیچ امینالدوله کنار بگذارد و ببرد. مادر میترسید دیر شده باشد و زن همسایه «برای همیشه» این بدقولی را به او نبخشد؛ دل زائو همیشه نازک است.
گلدان را که به پسر همسایه میداد، از خانه صدای نوزادی میآمد. پیچ امینالدوله و دختر همسایه با هم بزرگ شدند.
*
همین امروز صبح به دخترش، دور از چشم دامادش و زنش، با گلایه گفته بود: دخترم! آدمی به یاد زنده است.
همین طور جدی و کتابی!
دخترش سکوت کرده بود.
در دل گرهی داشت که خودش هم نمیدانست از کجاست؛ از اینکه دخترش یک ماه بود از شهر غریب سراغش را نگرفته و یادش نکرده بود، یا شاید طور غریب رنجوری خوشحال بود که هنوز پیچ امینالدوله و مادر و آن محلهی دور را به یاد دارد، که هنوز زنده است.
*
نسیم آرام گرفته بود و پرده دیگر تکان نمیخورد. چیزی به تابستان ِ گرم نمانده بود.
۱۴۰۵ خرداد ۲۴, یکشنبه
جایی دیده بودماش؟
خواب دیدم قو یا غازی سفید را میبَرند. بو و رنگ خون بود در خواب، سر و صدای دعوا و حمله هم. صورت آن پرنده سفید، ناگهان دختری شد که صبور و ساکت، مرا نگاه میکرد؛ انگار برای کمک. من رو برگرداندم از ترس و برای فرار از آن نگاه. پشت دیوار رفتم. اما این بار، روبهرویم داشتند پرنده دیگری را سر میبریدند. چه بیرحم بودند. داد زدم ... که خوناش نپاشد؛ پاشید اما، به من نرسید آن شتک خون. به خیالم آمد که لباسهایم تمیز است ... از خودم بدم آمده بود، از ترسم، از اینکه نتوانسته بودم کاری بکنم. چه عبث بودم ... چهره آن دخترک جلوی چشم من است. جایی دیده بودماش؟ جایی خواهماش دید؟ ... چرا پشت هیچ پنجرهای نیستی؟ چرا تسلایی نیست؟ چه کسی ما را به باد یغماگر سپرد؟
۱۴۰۵ خرداد ۲۳, شنبه
«آدمها را به اسم اخلاق از قید اخلاق میرهانْد»
.
«همانطور که یک کمونیست سرخورده در کتاب «زندگی و سرنوشت» واسیلی گروسمن اظهار کرده، پارادوکس هولناک کمونیسم این بود که «آدمها را به اسم اخلاق از قید اخلاق میرهانْد.» به خاطر یک آرمانِ «خوب و شریف» کشتن و افلیج ساختن و امحا و ارعاب را توجیه میکرد و به «انسانهای ریاکار و متظاهر و آدمفروش» اعتبار میبخشید. آمیزه آرمانیسم [آرمانگرایی] و بدبینی در پیشبرد نیات شریف از طریق شیوههای ددمنشانه، بالاخص، جذبهای فراوان و عواقبی هولناک دارد.»
📚 لیبرالیسم در روزگار ظلمت، صفحه ۲
۱۴۰۵ خرداد ۱۷, یکشنبه
۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه
پیشنهاد فیلم
در جبهه غرب خبری نیست | All Quiet on the Western Front (لینک دانلود)
محصول سال 2022
**
در حاشیه فیلم: ... نیروهای آلمانی به شدت تحت فشار نیروهای فرانسویاند و سربازان به راحتی و وحشیانه کشته میشوند. یک افسر ارشد نظامی مخالف مذاکره و ترک مخاصمه است و در حالی که محل کار امن و غذای خوب دارد، نگران «شرافت» است و طرفداران ترک مخاصمه را هم به وطنفروشی متهم میکند ... او جد اندر جد سرباز بوده و شغل دیگری نمیداند ... فرمان حمله میدهد؛ سربازان بیشتری کشته میشوند ...
۱۴۰۵ خرداد ۱۰, یکشنبه
جنگ در آلمان همه چیز را به ویرانی کشاند
«[هیتلر] "رهایی زن" را نقشه یهودیان به قصد ایجاد تزلزل در ارکان جامعه تلقی میکرد (ص۱۶۲) [...] یکی از نگرانیهای جدی هیتلر روند نزولی زاد و ولد در آلمان بود [...] او مایل بود که زنان "مادر شدن" را کمال مطلوب خود بدانند [...] به زنان توصیه کرده بودند که شغل خود را رها کرده و به خانهها بازگردند [...] دولت برای جبران مافات مزایای ویژهای در اختیار زنان گذاشت تا با رضایت خاطر از شغل خود دست بکشند (ص۱۶۳) [...] درمانگاههای کنترل جمعیت تعطیل و سقط جنین هم برای زنان و هم برای عاملان آن غیرقانونی اعلام شد (ص ۱۶۴) [...] [نازیها] زنان و به ویژه مادران را موکدا از بزک و آرایش چهره برحذر میداشتند. میگفتند این عمل رسمی یهودی است که آلمانی خوب سراغ آن نمیرود (ص۱۶۶) [...] جنگ در آلمان همه چیز را به ویرانی کشاند [...] با توجه به افزایش تعداد تلفات و خلا عظیمی که در نیروی انسانی پدید آمده بود، فقط یک راه برای جبران وجود داشت. زنان آلمانی میبایست آن قدر زاد و ولد میکردند که آینده آلمان تضمین شود اما غیبت مردان و مرگ بسیاری از شوهران بدان معنا بود که ازدواج به منزله کانون طبیعی تولد و تناسل، دیگرعملا امکانپذیر نیست. هیملر (فرمانده اساس) راه حلی پیش پا گذاشت [...] زنان باید خارج از چارچوب مرسوم ازدواج خود را در اختیار مردان قرار دهند.(ص ۱۷۲)»
کتاب «آلمان نازی»، نوشته مایکل لینچ، ترجمه بابک محقق
۱۴۰۵ خرداد ۹, شنبه
قربانی
«کاهنان هزاران سال پیش این اصل را دریافتند: اگر میخواهید انسانها به خدایان ایمان بیاورند باید آنها را وادارید چیزی ارزشمند را فدا کنند. هر چه این اتفاق دردناکتر باشد، اطمینان افراد به آن موجود خیالی که چیزی را در راهش فدا کردهاند بیشتر میشود. دهقانی بینوا که گاو نری را در پیشگاه ژوپیتر (خدای خدایان اساطیر روم) قربانی میکند متقاعد میشود که ژوپیتر واقعا وجود دارد. او باز هم بارها و بارها گاوهای دیگری را قربانی میکند زیرا فقط در این صورت است که مجبور نیست بیهوده بودن مرگ همه گاوهای قبلی را بپذیرد.
دقیقا به همین علت اگر کسی فرزندش را در راه عظمت ملت ایتالیا فدا کند یا پای خود را در راه خدمت به انقلاب کمونیستی از دست بدهد کافی است به یک ایتالیایی وطنپرست پرشور یا کمونیستی دو آتشه بدل شود زیرا اگر اسطورههای ملی ایتالیا یا تبلیغات کمونیستی دروغ باشد، او مجبور است بپذیرد مرگ فرزندش یا علیلشدن خودش کاملا بیهوده بوده است و معدودند کسانی که دل و جرئت پذیرش چنین چیزی را داشته باشند.»
📚 یووال نوح هراری، انسان خداگونه، صفحات 4-373
۱۴۰۵ خرداد ۵, سهشنبه
راز خواب
«تو خواباتو چقد جدّی میگیری؟ کم؟ زیاد؟ یا اصلا تا بیدار میشی، یادت میرن؟! ... مثلا اگه خواب ببینی رفتی خونه کسی که دوسش داری، که بهش تسلایی بدی بابت یه غم قدیمی، این وسط بگی چقدر خونهتون قشنگه، چقدر خوبه که بین این همه بیا و برو حواست به منه، آخرشم که سرت رو میبری پیش سرش، تا آروم توی گوشش نجوا کنی و حرفی بزنی، متوجه میشی سرت رو از بغل چسبوندی به سرش و توی خواب بغض داری و با بغض هم بیدار میشی ... خب؛ چی فکر میکنی اگه همچی خوابی ببینی؟ نگران میشی؟ دلت بیشتر تنگ میشه یا میگی لابد این روزا زیادی فیلم دیدم و قصه خوندم؟! زیادی خونههای قدیمی رو دوست دارم؟ ... یا ته دلت میفهمی لمس میخوای و حرف برای نجوا زیاد داری؟ ... کدوم؟ ... چیزی که جلوی چشمت نیست رو چقد جدی میگیری؟ اصلا خوابت راز بهت میگه؟ بین خودش و خودت؟!»
۱۴۰۵ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه
سنگ
اون «بریم» و «دور» و «میشم برات» چقدر خلسهآوره ... خیلیها فقط اگر «سنگ صبور» داشتند، دنیا، حتما دنیای بهتری بود؛ جای سنگ صبور را فقط فراموشی میگیرد و خود، سنگ ِ خود شدن، شاید چیزی شبیه خود ِ سنگ شدن ... دنیای «سنگ»ها ...
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه
میپوسد آنجا
« ... بی تو دور از ضربههای قلب تو / قلب من میپوسد آنجا زیر خاک ...»
علیرضا قربانی به خواندن این بیت از فروغ که میرسد (و چهار بار تکرارش میکند) انگار جان ِ من سرد میشود و میایستد؛ از حجم وسیع اندوهی که مستولی است، از تصور شاعر مرگاندیش ِ رنجبرده آن هنگام که چنین نوشت ... و در خیال، تصور پوسیدن قلبهایی - «آنجا زیر خاک» - میآید که دور از ضربههای قلب آن دیگری، مرگ صاحبانشان را برای همیشه ربوده بود و خواهد ربود ...
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۵, سهشنبه
ابرهای دیر
باران را دوست دارم، و زیر آن، فقط این نیست که خیس بشوم. از همین روست که ابرها را و آسمان ابری را دوست دارم و فقط این نیست که ابرهای ِ با هم را دوست داشته باشم؛ ابرهایی که فردای باران، تنها به آسمان شهر میرسند را طور دیگری دوست دارم؛ شاید از سر دلسوزی، که تنها و دیر رسیدهاند؛ مثل خیلیهایی که دیر میرسند و انگار که اصلا نمیرسند و آفتاب تا به ابرهای بارانی برسند، بخارشان میکند، گمشان میکند، تمامشان میکند؛ انگار که هیچگاه نبودهاند.
کاش من پیامبر ابر و باران بودم و معجزهام، پیدا کردن همه ابرهای گمشده بود.
.
عکس را همین جمعهای که رفت، گرفتم ... این ابر کجا رفت؟
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
حتی بعد از شلیک آخرین گلوله
کسی از من در همان روزهای اول جنگ پرسیده بود: چه میشود؟ - گفته بودم: «تا یادم میاد و خونده و شنیدهام جنگ برای مردمی که وقت ِ جنگ حضور داشتهاند، تلخ و گزنده بوده ولی جنگهایی بوده که دستکم برای «آیندگان» و برای مردمی که بعد از جنگ را دیدند، توانسته امن و آرامش و صلح بیاورد و کاش این جنگ ما هم همین باشد» ... ولی به نظرم نمیشود؛ این ویرانی دامن خواهد گسترد حتی بعد از شلیک آخرین گلوله ...
۱۴۰۵ اردیبهشت ۸, سهشنبه
علی لاریجانی
برای مرگ علی لاریجانی متاثر شدم.
به گمانم او سالمتر (از نظر اقتصادی)، باهوشتر، با پرنسیپتر و مدیرتر از متوسط مقامات عالیرتبه نظام بود و میتوانست رهنمون کشور به سمت توسعه و آبادانی باشد اما «دو سیاه بزرگ» هست که یاد علی لاریجانی را لکهدار میکند؛ نخست: در سالهای دولت اصلاحات، سازمان تحت مدیریتاش (صدا و سیما) را به یک سدّ موثر سر راه تغییرات مورد درخواست اکثریت مردم تبدیل کرد. او علیه پیام «دوم خرداد» سنگ تمام گذاشت. دوم: کشتار بینظیر خیابانی ایرانیان در دی ماه گذشته، در دوره دبیری او در شعام صورت گرفت.
لاریجانی به زعم من، یک مدیر سالم ِ باهوش امّا «نامردمی» بود و شاید همین، گواه «هدر رفتن» او باشد.
شاید اگر اولویت آرامش و آسایش ایرانیان بود، علی لاریجانی میتوانست کمککار بزرگی باشد. این اتفاق رخ نداد؛ حیف و صد حیف.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۱, سهشنبه
اردیبهشت آمده
دوم) و دارم به این فکر میکنم که اگر بعض آرمانها و برنامههای نظام مقدس نبود، امروز به جای دنبال کردن اخبار جنگ ِ کثیف و مذاکره ابلهانه و فیلترینگ سمّی و تورم ِ مخوف، داشتیم درباره «سعدی» حرف میزدیم و فکر میکردیم؛ که امروز به یاد اوست؛ اول اردیبهشت.
... ما محروم شدهایم؛ از بسیاری از سادهترین امکانهای یک زندگی کاملا عادی شرافتمندانه ...
سوم) خبرت هست که آرامام نیست؟
۱۴۰۵ فروردین ۲۹, شنبه
چیزی بزرگ تغییر کرده ...
و مگر بین دو جنگ چه چیزی برای من و در باور من تغییر کرد؟!
به این پرسش بسیار فکر میکنم؛ کدام اتفاق(ها) باعث شد تا حالا چنان باشم که نبودم؟
آیا خواهم توانست علتهای این تغییر را بشناسم و سپس بر درستی و بهحق بودنشان مطمئن شوم؟
آیا شدت خفقان اجازه بازگویی خواهد داد؟
قربانی: ستار خدابخش
از 6 اردیبهشت چه به یاد دارید؟!
این روز چرا مهم است و باید، دستکم برای یکسال، به یادماندنی بوده باشد؟ نه به این دلیل که نشانی است از وسعت و عظمت ِ رنج ِ «اکنونِ» مردم ایران آن گونه که مدام مصیبتی تازهتر، مصیبت قبلی را از یاد میبرد و فاصله مصیبتها نیز کمتر و کمتر میشود؟!
بسیاری مدتهاست از یاد بردهاند که در ششمین روز از اردیبهشت سال 1404، چه اتفاق هولناکی افتاد؛ همان روز که در چشمبرهمزدنی، انفجاری مهیب بزرگترین بندر تجاری ایران را در بندرعباس در نوردید و نزدیک به 70 هموطن را در کام خود کشید (و هنوز بر مردم معلوم نیست چرا و چگونه؟!). از یادها رفته چون مصیبتهای بزرگتری در راه بود؛ ابتدا جنگ 12 روزه و خسارتهای بزرگ ِ بیسابقه و کشته شدن ایرانیان (حتی بیشتر از متوسط روزانه شهدای جنگ 8 ساله با عراق ِ صدام)، سپس وحشت بیآبی، همزمان سرعت گرفتن کمسابقه تورم و سقوط ارزش پول ملی و فقر دامنگستر، آنگاه دیماه بیمثال ِ سیاه و مالامال ِ اندوه و اینک جنگی تازهتر با خسارتهای عظیم در روزهایی که دستکم یاد نوروز، همه سال، جان و شوق تازه به انسان ایرانی و شهرها و روستاهایش میبخشید.
کلمه برای توصیف سختی و رنجهای سال 1404، ناتوان است؛ سالی که قصههای پرغصهی آن حُکماً همهی سالهای بعدتر را به شدت متاثر خواهد کرد و این تازه وقتیست که هنوز قصههای شروع شدهی در این سال، به «کلاغه به خونش نرسید» نرسیده است و باز تازه اینها همه در سالی که سند چشمانداز 20 ساله توسعه، نوید برتری ایران را در منطقه داده بود؛ افسانهوار، نشانی از فاصله بین واقعیت و تخیل!
باید راهی برای بیرون آمدن از حلقه رنج باشد؛ راه هر چه هست، «نزاع با واقعیت» بیراهه است؛ رهزن ِ رهایی است. هر راهی که «رنج ِ اکنونِ مردم» را نادیده بگیرد (هم علتهایش را و هم چاره کاستن آنها را)، بنبست است.
کسی چه میداند؛ شاید در این که 1404 با ماه «مبارک» رمضان آغاز شد و با آن تمام میشود، نشانهای و «راهنما»یی هست! در اینکه رمضان ماه تمرین دستشستن از «خو گرفته» و «عادت»هاست. آیا این نشانهی مهمی نیست؟!
ایرانی به چهها خو گرفته که در «مدار صفر درجه»ای مدام دور خودش میچرخد و انگار از حلقه رنج رهایی ندارد و (بهحق یا ناحق) انتفاع یا حتی تعادلی بین داده و ستانده نمیبیند؟!
آیا به طور افراطی خو گرفتهایم به هیجانزدگی؟ به بیعلاقگی به خواندن و آموختن از تاریخ و سرنوشت ملتهایی که شکست خوردند یا ملتهایی که پیروز شدند؟ به کلنگ برداشتن و تخریب همه دستاوردهای حتی نیمبند ولی چه بسا مهم خود؟ به چشم امید دوختن به غیر؟ به شوق نادیده گرفتن و حتی برچیدن کسی که عین خودمان نیست؟ به ترسهای مکرر؟ به مقدس کردنهای بدعتاندود ِ خسارت بار که راه نقد و اصلاح را میبندد؟ ... از کدام عادت ضربه بیشتر خوردهایم؟ از عادت به دروغ و پذیرفتن دروغ فقط به این دلیل که خوشایند است؟!
چه روزهای باید بگیریم برای احیای ایرانمان؟!
۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه
لبه تاریکی؛ ۳۶ سال بعد
اشاره: مدتهاست این متن را نوشته و دل ِ انتشارش را نداشتهام. روزهای پر از اندوه و استیصالی را از سر میگذرانیم؛ کشور و ملتی که میتوانست این روزهایش پر از نور و امید و شادی باشد، در گورستانهای آباد شده، عزیزان خود را به دل سرد خاک میسپارد ... این متن هم البته از جنس دلتنگی و اندوهی است که انگار حالا ذاتی شده و حضورش را بر همه لحظات من تحمیل کرده است.
**
دانشآموز اول دبیرستان بودم؛ سال ۶۸.
آخر ِ شب چهارشنبهای، شبکه اول پخش سریال «لبه تاریکی» را شروع کرد.
۳۶ سال قبل، تماشای سریال از تلویزیونی که دو شبکه هم بیشتر نداشت، یک سرگرمی پرطرفدار و کمنظیر بود.
و من، مثل بسیاری نمیدانستم، این چه سریالی است و خواهد شد؛ خیلی بالاتر از یک سریال جنایی معمولی!
«اِما کِریون» را اول بار در این قاب دیدیم؛ حوالی دقیقه دهم فیلم. دختری زیبا و پرانرژی که پدر شیفتهاش بود و پس از مرگ مادر در کودکی امِا، با هم مانده بودند. اِما عضو گروهی به اسم «گایا» بود؛ یک جنبش ضدفعالیتهای هستهای و حامی محیطزیست (بعدها توجهمان جلب شده بود به اسم شربت «گایا فنزین»!).
اِما ۴ دقیقه بعد از اولین باری که دیدیماش، کشته شد؛ جلوی چشمهای پدر ... و جلوی چشمهای ما!
دنیا ناگهان و بیرحمانه و دور از انتظار، سیاه و ستمکار شده بود انگار!
شوک و اندوهی را که یک نوجوان ۱۴ ساله از تماشای این صحنه و داستان داشت، چطور میشود توصیف کرد؟!
پدر «اِما» (با بازی باب پک) افسر پلیس بود و مرحوم جلال مقامی با احساس تمام صداپیشگی نقش او را بر عهده داشت؛ آن اندوهی که جان پدر را آزرده بود بسیار عالی و هنرمندانه به تصویر و به صدا کشیده شده بود؛ زیر بارانی که همیشه و شدید بود و به فیلم حسی بیامان از ناامنی و ابهام در چیستی آنچه چشم میبیند میداد.
فردای آن روز در کلاس، همه درباره «لبه تاریکی» حرف میزدند؛ از موسیقی تیتراژ شروع و آن وهمی که در آن القا میشد تا زیبایی دخترک، تا داستان و آن شوک دور از انتظار.
همه پنج هفته بعد، ما روزشماری میکردیم که چهارشنبه برسد و بدانیم داستان چه میشود؛ قاتل که بود؟ چرا ماجرای قتل این همه مهم شده بود؟ چرا افسر «سیا»، با آن هیبت خونسرد و جدی و حتی دوستداشتنی، درگیر پرونده بود؟!
وقت پخش آخرین قسمت، قسمت ششم، برق «رفت» و تا پایان وقت پخش، نیامد که نیامد!
دوباره فردای آن روز همه درباره «لبه تاریکی» میگفتیم؛ این بار از حس کلافگیمان وقتی بعد از کلی انتظار، ندانسته بودیم ماجرا آخر سر به کجا رفت و رسید!
حالا یادم نیست که آن نقل ناقص و مبهم از پایان داستان سریال از کجا به گوش ما رسید که نشان میداد سرآخر، این آدمهای خوب و رنجور و منتظر انتقام به چیزی که میخواستند نرسیدند و قدرت ِ برتر ِ نامرئی، دوباره برنده شد!
هفته بعدتر مجله صداوسیما (سروش) را خریده بودم که سر از ماجرا در بیاورم و چیزی جز سابقه بازیگران و چند عکس بهداشتی از فیلم در آن نبود!
شاید اعتماد به این حس (به برنده شدن شرّ در داستان فیلم) بود که باعث شد در تمام ۳۶ سال بعدی دنبال این سریال نگردم؛ که دوباره و شاید چندباره ببینماش؛ شاید اصلا باید وقت درستاش میرسید ... که انگاری، همین چند روز پیش وقتاش بالاخره رسید و من برای بار دوم این سریال را – این بار با قسمت آخرش - دیدم و بیشتر از قبل، متوجه خارقالعاده بودن این سریال دوستداشتنی ِ باستانی ِ پر از حرف و نشانه شدم که حالا «قدیمی» شده بود و دلبرانهتر و غمانگیزتر؛ چیزی فراتر از خون به ناحقریختهی دختری زیبا و خیرخواه و پدری که قرار نبود کوتاه بیاید حتی تا «لبه تاریکی» و خود تاریکی. «داریوس جدبرگ» (همان مامور سیا که سیاه نبود و خاکستری بود و این از دلپذیری شخصیتپردازیهای سریال بود) وقتی خواسته بود به پدر از نشانههای وجود خیر و شر بگوید (در قسمت پنجم)، به یاد او آورده بود که آن چشمه آب تازه، در محل قتل دخترک، پس نشانه وجود کدام نیروست در جهان؟! ... این طور شرقیطور و ماورالطبیعه در سریالی بریتانیایی.
خوانده بودم: «سریال لبه تاریکی برای بسیاری نه یک سرگرمی، بلکه یک هشدار سیاسی، یک مرثیه انسانی، و یک شاهکار فراموشنشدنی است. درست به همین دلیل است که وقتی درباره این اثر حرف میزنیم، از کلمه شاهکار بدون اغراق استفاده میکنیم» و اینکه «در پژوهشهای دانشگاهی و تحلیلهای فرهنگی، از آن به عنوان نمونهای از «تلویزیون اندیشمندانه» یاد میشود. مفاهیمی مانند قدرت، سکوت، سوگ، فساد و آگاهی در این سریال به نحوی پرداخت شدهاند که هنوز هم برای مخاطب امروزی معنا دارند.» (منبع)
یک جایی، از قضا در قسمت آخر، میانههای قسمت آخر، «اما» در کنار پدر ظاهر میشود، در جوار رودی که جاریست، و به او، در حالی که صدای آب ِ روان و موسیقی ِ همراه، بیننده را مسحور کرده، از راز «گُلهای سیاه» میگوید، از توانایی زمین برای محافظت از خودش «به وقتاش»؛ بگذریم که در دوبله فارسی، به احمقانهترین شکلی که میسر بوده، ترجمه شده!
**
دانشآموز ۱۴ساله، ۳۶ سال بعدتر یک سریال را شاید بهتر دیده است؛ وقتی که لابد وقتاش رسیده؛ شاید مثل «برادران کارامازوف» که هفده سال توی قفسهی کتابخانهاش بود و نشد و نخواست و نتوانست بخواند ولی وقتی خواند، یکی از بهترین جملههای عمرش را در آن یافت (که «خدا در حقیقت است نه در قدرت»). حالا آن ندانستن و بیخبری را شاید با تاخیری بزرگ جبران کرده است.
... امّا غم فقدان و عجز ِ بیذرهای پایان در برابر قدرت ِ گذر بیتوقف و سریع زمان، او را مقهور کرده؛ رنجی که بیتردیدی دارد جاناش را میساید و تماشای یک سریال روزگار نوجوانی هم بر کوره آن بیشتر دمیده؛ حالا که به خصوص، داستان در سرزمینی بود که در آن، باران بسیار میبارد و آن چشمه در پای پلهها، دور ِ دور است!
۱۴۰۴ بهمن ۵, یکشنبه
اتفاقی که نباید رخ میداد
اتفاقی که نباید رخ میداد، حالا رخ داده است.
طی فقط «دو» روز، بنا بر اعلام رسمی، ۳,۱۱۷ «انسان» جان خود را از دست دادهاند؛ بسیاری در خشنترین حالت ممکن در خیابانهای شهرها، در کوچه و بازارها. از این تعداد، ۲,۴۲۷ نفر «شهید» اعلام شدهاند؛ یعنی «هر روز» به طور متوسط بیشتر از ۱,۲۱۳ «شهید»؛ تقریبا «۱۹ برابر» بیشتر از متوسط شهدای روزانه در جنگ هشت ساله (۲,۸۹۰ روزه) و «۱۴ برابر» بیشتر از جنگ ۱۲ روزه!
در ۱۵ خرداد ۴۲، کمتر از ۹۰ نفر و در ۱۷ شهریور ۵۷، حدود صد نفر در اعتراضات خیابانی کشته شده بودند.
گسل عمیق و عظیم است.
این اما همه داستان، و تازه قسمت اصلی ماجرا هم نیست؛ آن قسمتی که ربط به «آینده» داشته باشد.
در ۱۸ و ۱۹ دی، «ایرانی، ایرانی کُشت»؛ در تعداد «بینظیر»، گاهی کور و بسیار بیرحمانه.
حالا صدها قاتل داریم و هزاران قربانی که هیچگاه در این دنیا شهادت نخواهند داد!
قرآن (آیه ۳۲ سوره مائده) قتل ناحق یک نفر را برابر با قتل همه ابنای بشر دانسته است.
امام علیع نیز در نامه به مالک اشتر نوشته بود: «هیچ چیز بیش از خونریزی بناحق، موجب كیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نكشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داوری در میان مردم پردازد، نخستین داوری او درباره خونهایی است كه مردم از یكدیگر ریختهاند.»
با این حساب و دستکم از موضع باور دینی میشود و میتوان پذیرفت که به طرز کمسابقهای (اگر نه: بیسابفه) شّری ویرانگر به مثابه سمّی کشنده در رگ و پی جامعه رفته، روح او را تسخیر کرده و دیر یا زود اتفاقهای مهمی رخ خواهد داد که تلخی و شیرینی آن هیچ قابل محاسبه نیست تازه اگر که بتوانیم فرض کنیم بعد از هر نوع ویرانی، حتما آبادانی و شیرینی هست.
حالا خانواده و ایرانیان بسیاری داغدارند و بسیاریشان نخواهند پذیرفت که خون «قربانی»شان هدر رفته، پس ممکن است از هیچ کاری برای اثبات هدر نبودن جان «قربانی»شان عدول نکنند؛ قربانیهای تازهتری به مسلخ فرستاده میشوند تا ثابت شود که «قربانی پیشین» ماجور است و هدر نیست.
برنده ۱۸ و ۱۹ دی، همه کسانیاند که چرخه خشونت را آنچنان که باید پرسرعت و پربازده نمیدانستند!
آن سیلی که بود، حالا مهیبتر راه خود را باز میکند؛ معترض از نظام و نظام از معترض بیشتر از همیشه میترسد، خشمگین و هیجانزدهترند، صلح اولویت بسیاری نیست و عدالت فقط به شرطی بهجاست که قاضی، از «خودمان» باشد، جامعه لبریز بیاعتمادیست و این، در جایی که معترضان، بیشتر ِ مردماند، پیشدرآمد خشم و خشونت و ترس و اندوه و ویرانیهای بزرگتری است.
کاش خیلی زودتر آنهایی که همه تدبیرهایشان برای تمشیت زندگی عادی مردم، نه مفید که حتی گاهی مضر بوده، به مردم بازمیگشتند؛ به خواست اکثریتِ مردم.
چرا واضح نبود وقتی هر بار ظفرمندانه گزارش «جمع کردن» فتنه و اغتشاش و غائله میدادند، عملا داشتند سطح تنش و خشونت را برای فتنه و اغتشاش و غائله بعدی بالا میبردند؟ چرا در کار فهم «علت» فتنه و اغتشاش و غائله سستی کردند یا آنها را به دست فراموشی و روزمرگی سپردند؟ (سه سال پیش نوشتم: «تنش "جمع"کردنی نیست، اگر "حل" و "تخلیه" نشود، به حرکت خود به سمت "بالا" (به سمت دایره وسیعتر معترضان، خواستههای بیشتر و رادیکالتر شدن اعتراضها) ادامه خواهد داد. )
کاش آنقدر «مومن» بودیم که عزت را از خود خدا بخواهیم نه از یکدندگی خودمان.
کاش معجزه و راه نجاتی بود؛ به حرمت رنج همه کسانی که در همه تاریخ، بزرگترین و اصلیترین سرمایهشان، جان و آبرو سلامتیشان را، نذر آزادی و آبادی ایرانی و ایران کردند.
۱۴۰۴ دی ۷, یکشنبه
۲۲
سلام
امشب بیستودو ساله میشوی.
تولدت مبارک خودم و همه آنهایی که دلشان اینجا آرام گرفت و شاید از روزن تو، نوری دیدند و شاید دانهای بردند گوارای جان.
کلماتی که برایم باقی ماندهاند غرق در روزمرگیاند و ... باور کردهام طوفان ِ این همه فقدان، بالاخره همه ما را با خود خواهد برد.
۱۴۰۴ آذر ۲۶, چهارشنبه
هیجان و غرور راه به نجات نمیبرد
بخشی از مردم، رضا پهلوی را «تنها» آلترناتیو احتمالی میدانند شاید فقط به این دلیل که «پدر» و «پدر بزرگش» سابقه حکومتداری دارند؛ با «خود»ش و سابقهاش و با نوع حکومتداری محمدرضا شاه مستبد (هرچند به زعم کسانی: خیرخواه) که با مدیریت اقتصادی غلط بعد از فوران درآمدهای نفتی (طی چهار سال آخر سلطنت)، ریشهیابی نادرست و پیشبینی نکردن و مهار اعتراضها و انقلاب، خود از بانیان وضع موجود است، انگار اصلا کاری ندارند! این بیچارگی (نداشتن چارهی دیگر!) نیست؟!
شاید یکی از دلایل مهم بیتابیهای غریب، دافعه زیاد و فحاشی بیمرز بخش بزرگی از این جریان (یا کسانی که وانمود میکنند سلطنتطلباند) علیه کسانی که آنان را مخالف و حتی منتقد رضا پهلوی میدانند (و این خود را در تعاملات فضای مجازی به روشنی نشان میدهد)، این باشد که گمان میکنند اصل اکسیر را یافته، معجزه بزرگی دیدهاند و دیگران از کوردلی نمیبینند و نمیفهمند و داخل آدم نیستند و مستحق انواع توهیناند!
از دیگر عوارض این بیچارگی، گاهی جعل تاریخ در حد افسانهسازی از خاندان پهلوی است؛ نشانهای از اینکه جاعلان باور دارند «رزومه» پهلوی حتما نیاز به بازپروری تاریخی دارد و به طور مجرد و واقعی، زیاده قابل دفاع نیست!
این نخوت و غرور (از جمله ناشی از ندیدن همه واقعیت)، به شارژ و هدایت سلطنتطلب«نما»های سایبری، هم سلطنتطلبان و هم کلیت معترضان و معارضان را زمینگیر و از مسائل اصلی دور کرده است.
رشد نارضایتی عمومی ناشی از شرایط کمسابقهی وخیم اقتصادی کشور و فقر دامنگستر، جبهه این جریان را تقویت میکند و کیست نداند که تقویت جریانی که دچار نخوت و غرور و هیجان است و با اختیار خود همه واقعیتها را نمیبیند و نمیشنود، امیدها به نجات را کمرنگ و حتی زایل میکند اگر که مدعی نشویم موجب نگرانی بیشتر میشود چرا که هر چه هیجان و واقعیتگریزی بیشتر، سرخوردگی آتی هم بیشتر.
➕ سعی میکنم همه واقعیت را ببینم!
مرتبط:
1. «مگر جز خیانت و چپاول و ستم، کاری هم کردند؟»
2. نقطه اشتراک انقلابیون و سلطنتطلبان!
3. هشداری برای ۲۹ سال بعد!
4. محمدرضا پهلوی گاه حاضر به مصاحبه چالشی میشد
5. درآمد خاندان پهلوی
6. عباس مسعودی چیزی نمانده بود سکته کند!
7. قرائتی از ریشههای انقلاب 57
8. از شاه میترسیدند
9. شاه: «مرزهای ایران تا شاخ آفریقا ادامه دارد»!
10. همهی تاریخ







































