کلمات ِ دیگریْ آفتاب ِ جان بود
دریغ شد
سایه افسوس قد کشید
غروب شد
جان فرسود
... سر آخر از شدت ناراحتی گفت: «من هر روز آرزوی مرگ میکنم» و زن زود، انگار که جواب را آماده کرده باشد، گفت: «خیلیا این کارو میکنن»!
اسماعیل جا خورد. انتظار داشت زن یا در نهایت بیرحمی سکوت کند یا شاید مهربان شود، به چشمهایش چشم بدوزد، شاید حتی نم اشکی توی چشمهایش بیاید که یعنی «با مرگ شوخی نکن» اما او گفته بود: «خیلیا این کارو میکنن»!
لیلا ندانسته بود که باید مرگخواهی مرد را جدی بگیرد. اسماعیل خیلی بچه بود، ده ساله شاید، که از سر ناراحتی و شدت غرور و تنهاییاش رفته بود پشتبام که خودش را بیندازد پایین و خودش را بکشد! آن روز بارانی سرد همیشه مثل یک گره بود در خیالش، عین طوق به گردناش.
جرئت و صداقت اسماعیل برای نابودی خودش، انگار ذاتی بود یا ذاتی شده بود و تلخترین قصهای که او همه این سالها با خود بالا و پاییناش میکرد.
اسماعیل صدای تَرَک را شنید، ترکی که عین ریشههای بلوط ایرانی مدام جلو رفت؛ وسیع و محکم شد، از همان روز، و دیگر مهم نبود اسماعیل یا لیلا آن ترکها را میبینند یا نه.
اولین بار، ۲۳ یا ۲۴ سال قبل این عکس را، یا عکسی از این سنگنگاره تخت جمشید از همین زاویه را، در صفحات سررسیدی دیده بودم. عکس را از سررسید کندم و قابشده به دیوار زدم از بس که خوشم آمده بود!
من با هیچ عکس دیگری چنین نکردهام!
در این عکس چیزی مرا مسحور کرده بود؛ آنْ شاید زوایهای چرخش مچ دست سمت راست بود که انگار آرام و رازگونه و حمایتخواهانه دست را به آن دست دیگر رسانده بود و دست دیگر، بیمضایقه و با همگی انگشتانْ آن را در برگرفته بود؛ این تعبیر و دید من بود.
هیچ جزئیات دیگری انگار به چشمم نیامده بود.
۲۵۰۰ سال از خلق این هنر و از خیال آنکه طرح این مهربانی و امید را روی این سنگ ریخت و تراشید میگذرد. دستهایی که تراشیدند و ساختندش، هزاران بار خاک شدهاند لابد. روح رازگویشان در آرامش ابدی باد.
امروز دیدم عزیزی از ويرجينيا وولف (در «خانم دالووی») نقل کرده که «نگفته بود دوستش دارد اما دستش را گرفته بود. فکر کرد خوشبختی همین است» و این عکس را گذاشته بود.
چقدر غریب دلم روشن شده و لمس این سنگواره را خواسته بود، خیره شدن به آن را، ذرهای از غبار آن که طرحش را ریخت و جرعهای از شور و شعور ويرجينيا وولف را در این تن و جان هدررفته.
اول) آیا میدانید در طول ۴۷ سال اخیر بعد از انقلاب، تورم فقط چهار بار تکرقمی بوده است؟ بار اول در سال ۶۴ (کمترین بعد از انقلاب تا کنون؛ ۶/۹ درصد - طبق گزارش بانک مرکزی) و بار دوم در سال ۶۹ (سال بعد از درگذشت آیتالله خمینی؛ ۹ درصد) و آیا میدانید طی ۴۷ سال اخیر میانگین (حسابی ساده) تورم مصرفکننده در ایران، حدود ۲۲ درصد در سال بوده است؟
دوم) آیا میدانید معنای متوسط تورم ۲۲ ساله در ۴۷ سال یعنی چه؟ یعنی طی ۴۷ سال، قیمتها تقریباً ۱۱٬۵۰۰ برابر شده است. به زبان خیلی ساده: برای خرید چیزی که در سال ۱۳۵۷ حدود ۱۰۰ تومان قیمت داشته، امروز باید حدود ۱٫۱۵ میلیون تومان بپردازید.
سوم) آیا میدانید از چهار بار تورم تکرقمی بعد از انقلاب اسلامی، دو بار آن مربوط به دوره ریاستجمهوری حسن روحانی و در سالهای ۹۵ و ۹۶ بوده است؟ همان دوسالی که برجام کار کرد؛ به ترتیب ۹ و ۹/۶ درصد.
اردیبهشت ۹۷ ترامپ آمریکا را از برجام خارج کرد، مصیبت کرونا هم از اسفند ۹۸ اضافه شد، برجام احیا نشد، ترامپ دوباره بازگشت، جنگ شروع شد و میانگین تورم بر اساس دادههای رسمی ایران (بانک مرکزی) در این فاصله زمانی حدود ۴۳–۴۴ بوده است!
چهارم) آیا میدانید معنای ساده و روشن اینکه متوسط تورم سالانه حدود ۴۳ تا ۴۴ درصد باشد و این وضعیت ۹ سال پشت سر هم ادامه پیدا کند، چیست؟! این یعنی قیمتها در این بازه زمانی، تقریباً ۲۵ تا ۲۷ برابر شده است. به زبان خیلی ساده: چیزی که ۹ سال قبل ۱۰۰ هزار تومان قیمت داشت، امروز حدود ۲٫۵ تا ۲٫۷ میلیون تومان میارزد!
رجانیوز به نقل از مصطفی طاهری (نماینده زنجان در مجلس و عضو کمیسیون صنایع و معادن مجلس) نوشته که «گرانیهای امروز هیچ ربطی به جنگ و محاصره ندارد و اگر جنگ هم نمیشد به دلیل سیاستهای ارزی دولت پزشکیان در دی ماه پارسال، دقیقا همین گرانیهای امروز را شاهد بودیم ... قبل از جنگ به دولت پزشکیان گفتیم، اگر ارز ترجیحی را حذف کنید قیمت تمام کالاها چند برابر خواهد شد، گوش نکردند، حذف کردند، حالا میگویند عامل گرانیها جنگ است!» [البته به نظر میرسد رجانیوز در نقل جملاتْ قدری تردستی کرده، برخی کلمات را قدری چرخانده تا به دلخواه به بخشهایی مطلوب خودش وزن بیشتری بدهد.]
🔹 تبصره اول: نفی نقش جنگ در گرانیهای کمرشکن ماههای اخیر در حالیکه گزارشهای اولیه حاکی از خسارت نزدیک به ۳۰۰ میلیارد دلاری به کشور بوده، نفی واضحات و «خورشید» است! چنین خسارتی در کنار تامین نیازمندیهای جنگ همزمان با محاصره دریایی و کاهش درآمدهای دولت، فشار عریانی به ذخایر ملی و بودجه کشور وارد میکند. این البته به آن معنی نیست که برنامههای اقتصادی دولت درست و در تورم کنونی بدون اثر بوده است. از بعد از خروج آمریکا از برجام (در سال ۱۳۹۷) تا پیش از رئیسجمهوری شدن مسعود پزشکیان (۱۴۰۳) بر اساس دادههای رسمی، متوسط تورم سالانه ایران حدود ۳۶٫۸ درصد (مرکز آمار ایران) یا حدود ۴۳٫۱ درصد (بانک مرکزی) بوده است؛ این ارقام بسیار وحشتناک، بیسابقه در تاریخ معاصر ایران و یکی از بالاترین نرخها در دنیاست.
🔹 تبصره دوم: امثال جناب طاهری باید بپذیرند که اوضاع وخیم اقتصادی امروز از جمله محصول بلافصل ترجیح «آرمانهای ایدئولوژیک و شوق «نجات» منطقه (منجر به مخاصمه با قدرتهای اقتصادی بدون ارزیابی درست از توانایی خود و دشمن)» به «آرامش و آسایش مردم» بوده است؛ در طول دههها و نه از سال ۱۴۰۳ و آغاز اجرای سیاستهای ارزی دولت چهاردهم! همین سلطه مسائل اعتقادی و عدول از تامین نیازهای آزمودهشدهی سلامت و کارآمدی نظام اداری با اختصاص انواع سهمیههای ویرانگر استخدام و دانشگاه، منجر به ترجیح وفاداران به کاربلدهای پاکدست و در نتیجه سقوط سطح کارآمدی نهادهای رسمی نیز بوده که اثر خود را بهخصوص در حوزه اقتصاد که بیتعارفترین نهاد حکومتی است، به روشنی بروز داده است. اگر دلیل نگرانی بابت گرانیهای هولناک اخیر، توجه به روزگار سخت «مردم» و غمخواری است (و نه لگد زدن به دولتی که رئیساش در انتخابات دو سال قبلْ مطلوب آقای طاهری نبوده، یا دور کردن مقصران اصلی در بروز اوضاع وخیم اقتصادی از تیررس افکار عمومی)، نپرداختن به پیشزمینههای سیاسی-اعتقادی طرحهای اقتصادی قوه مجریه، صادقانه نیست.
🔹 تبصره سوم: صادق باشیم. نگفتن «همه» واقعیت، خیلی وقتها عین دروغگویی است.
پارسال پسرمون (۹ ساله) یه داستان نوشت و نقاشیش کرد به اسم «میمون بازیگوش»،
.
اول) امضای فرمان مشروطه، ۱۲۰ ساله شد. مظفرالدین شاه بعد از امضای فرمان در میانه تابستان سال ۱۲۸۵، پنج ماه زنده بود. ۶ شاه و رهبر بعدی (تا ۹ اسفند پارسال) بهطور متوسط هر کدام ۲۰ سال بر ایران حکومت کردند؛ کمترین: محمدعلی شاه (۲/۵ سال)، بیشترین: محمدرضا شاه (۳۷/۴ سال). ۳ تن با فشار داخلی کنار رفتند (قیام مردم (علیه محمدعلی شاه و محمدرضا شاه) یا تغییر سلسله در مجلس شورای ملی (علیه احمدشاه)) و ۲ تن با فشار خارجی (یکی تبعید، دیگری قتل). تنها یکی با مرگ طبیعی قدرت را فرو گذاشت.
دوم) در بین حاکمان بعد از مشروطه ایران، احمدشاه قاجار از همه کوتاهتر عمر کرد (حدود ۳۲ سال) و آیتالله سید روحالله خمینی و آیتالله سید علی خامنهای طولانیترین عمر (حدود ۸۶ سال) را داشتند.
سوم) هر چهار شاه بعد از مظفرالدین شاه پس از عزل از قدرت، در تبعید و خارج از کشور از دنیا رفتند؛ محمدعلی شاه نزدیک ۱۶ سال بعد از عزل زنده ماند و در ایتالیا فوت کرد، احمدشاه حدود ۴ سال بعد از عزل زنده ماند و در فرانسه درگذشت، رضا شاه نزدیک ۳ سال بعد از کنار گذاشته شدن از صدر قدرت زنده ماند و در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی از دنیا رفت و نهایتا محمدرضا شاه فقط ۱/۵ سال زنده بود و مانند پدر در آفریقا (قاهره مصر) فوت کرد. پیکر احمدشاه در کنار پدرش (محمدعلی شاه) و پدربزرگش (مظفرالدین شاه) در حرم امام حسینع در کربلا مدفون است. جنازه رضا شاه اردیبهشت ۱۳۲۹ (۶ سال پس از فوت) به ایران منتقل و در آرامگاه ویژهای کنار حرم شاه عبدالعظیم حسنی در شهرری (جنوب تهران) دفن شد، این آرامگاه بعد از انقلاب تخریب شد ولی اثری از جنازه پیدا نشد. سال ۱۳۹۷ هنگام گودبرداری محل سابق آرامگاه، جسدی مومیاییشده (احتمالاً متعلق به او) پیدا و دوباره در همان محدوده دفن شد. وضعیت دقیق فعلی پیکر نامشخص است اما محل تاریخی آن شهرری است. محمدرضا شاه در مسجدی در قاهره دفن است.
چهارم) در نسبت «طول مدت حکمرانی/کل عمر» دوباره محمدرضا شاه رکوردار است.
او بیش از ۳۷ سال سلطنت کرد و در ۶۱ سالگی درگذشت؛ بنابراین بیش از ۶۰ درصد عمرش را بر تخت بود. احمدشاه رتبه دوم را دارد (حدود نیمی از عمر کوتاهش را شاه بود)، چون خیلی جوان به سلطنت رسید و زود درگذشت. رهبران پس از انقلاب اسلامی با وجود مدت طولانی حکومت، بهخاطر عمر طولانیتر، نسبت کمتری دارند.
.
خیلی سخت است «تبریک» روز خبرنگار وقتی رسانههای آزاد و مستقل یا وجود ندارند یا در میدانهای وسیع مین رهایند، وقتی خروجی کار بسیاری از رسانهها تنظیم خبر سخنان گهربار مقامات و گزارشهای بدون امکان راستیآزمایی یا تزیین ادعاهای حکومت است، یا حتی وقتی مدعیان پفیوز ِ کار مستقل خبرنگاری پشت میزها و گوشیهای هوشمند باجنیوزها، رسانهشان را پر از «شنیده شد» و «گفته میشود» و طرح مستقیم و غیرمستقیم اتهامهای بیمبنا به افراد حقیقی و حقوقی میکنند ولی یا عُرضه پیدا و رو کردن سند ندارند و اگر سندی دارند اسباب باج است، یا کلا سواد ندارند که بفهمند اشکال کجاست و کجا را باید بگردند، عقدههای شخصی دارند و خبرنگاری برایشان تیغ در دست زنگی است، تنبلاند و تحقیق نمیکنند و در اصل، «رسانه» را هم از معنا و اعتبار تهی میکنند!
واقعا چه تبریکی؟ چه کشکی؟!
* پفیوز = یوز پُف شده، ببر کاغذی!
✅ ... اما تبریک برای شریف باقی ماندن کسانی که خبرنگاری میکنند یا خبرنگاری کردند؛ هر کجا و هر زمان. 🌹
اول) از گروک (چتبات هوش مصنوعی) خواسته بودم متوسط نرخ رشد سالانه GDP واقعی (رشد اقتصادی) را در دورههای مختلف ریاستجمهوری اسلامی ایران (هشتسال کامل) به دست دهد. اعلام کرد:
1. دوره آیتالله علی خامنهای: حدود 1.8 درصد - دوره جنگ ایران-عراق؛ رشدهای مثبت اولیه و منفی شدید در سالهای پایانی جنگ،
2. دوره اکبر هاشمی رفسنجانی: حدود 6.3 درصد - بالاترین متوسط پس از جنگ،
3. دوره محمد خاتمی: حدود 4.9 درصد - رشد پایدارتر در سالهای پایانی با درآمدهای نفتی بهتر،
4. دوره محمود احمدینژاد: حدود 3 درصد - رشد اولیه خوب (به دلیل نفت گران)، سپس افت شدید با تحریمها آنگونه که در سال پایانی، رشدْ منفی شد،
5. دوره حسن روحانی: حدود 1 درصد - رشد بالا پس از برجام (۱۳۹۵) و رکود/منفی با خروج آمریکا از برجام، بازگشت تحریمها و شیوع کرونا.
دوم) تحریمهای شدید به دلیل (بهانه) فعالیتهای هستهای از دوره محمود احمدینژاد شروع شد. از گروک پرسیدم اگر رشد دوره رفسنجانی-خاتمی ادامه یافته بود، این روزها درآمد سرانه ایرانیان چند دلار بود و الان، در واقع امر، چقدر است؟
پاسخ داد: درآمد سرانه اسمی فعلی ایرانیان در سناریوی ادامه رشد دوره رفسنجانی–خاتمی (میانگین رشد GDP در دوره: حدود 4.65) و بدون بحران/تحریمهای هستهای، احتمالاً در محدوده ۱۰٬۰۰۰ تا ۱۵٬۰۰۰ دلار (یا حتی بالاتر در سناریوهای خوشبینانهتر) قرارمیگرفت. الان ایرانیان سالانه به طور متوسط حدود ۳٬۴۰۰ تا ۳٬۹۰۰ دلار اسمی درآمد دارند؛ ۳/۵ برابر کمتر از چیزی که میتوانست رخ دهد!
گروک درباره خسارتهای ناشی از تحریمهای هستهای با استناد به گزارش منابع گوناگون اعلام میکند: «تخمینهای مختلف از «هزینه/فرصت» برنامه هستهای و تحریمها (ازدسترفتن درآمد نفتی بیش از ۴۵۰ میلیارد دلار + سرمایهگذاری از دسترفته + رشد از دسترفته) به رقمهای تجمعی ۱ تا ۳ تریلیون دلار میرسند. برخی تحلیلها بر این باورند که بدون تحریمها، اقتصاد ایران میتوانست بهحدود ۱ تریلیون دلار برسد (الان حدود ۳۰۰–۳۶۰ میلیارد دلار).
تحریمهای شدید در دوره آغازین خود با خطاب «کاغذ پاره» یا حتی «نعمت» مورد استقبال مقامات عالیرتبه قرار گرفته بود.
سوم) یمن سالهاست کشور یکپارچهای نیست؛ بیش از یک دهه است که درگیر جنگ داخلی است و تقسیم سیاسی (مناطق تحت کنترل حوثیها در شمال و دولت به رسمیت شناختهشده بینالمللی در جنوب)، تحریمها، محدودیتهای صادرات نفت، کاهش کمکهای خارجی و شوکهای منطقهای این کشور را به یکی از بحرانزدهترین کشورها تبدیل کرده است. بیش از نیمی از جمعیت این کشور (حدود ۲۲ میلیون نفر) به کمکهای بشردوستانه نیاز دارند، سهچهارم جمعیت زیر خط فقر زندگی میکنند، ۲٫۲ میلیون کودک زیر ۵ سال سوءتغذیه حاد دارند و در این بین از جمله بیش از ۵۰۰ هزار نفر سوءتغذیه شدید دارند، شیوع بیماریهای اپیدمیک بالاست و وبا همچنان تهدید عمده است.
یمن در چرخهای از جنگ طولانیمدت، فروپاشی اقتصادی، کمبود کمکها و بحرانهای بهداشتی گرفتار است.
چهارم) مهرماه ۹۷ علیاکبر ولایتی (رکوردار با سابقه ۱۶ سال تصدی وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی، مشاور رهبر و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام) گفت: «از یمنیها یاد بگیریم که چگونه در برابر تهدید و تحریم مقاومت میکنند. به جای لباس لُنگ میبندند و اسلحه به دست دارند و چند تکه نان خشک دستشان است با پای پیاده، سعودیها از دست اینها عاجز شدند.» دو سال بعد که ویدئوی تجلیل از پسران وی به عنوان برجسازان موفق در یک مهمانی با نام «گرگ والاستریت» در هتل شانگریلای استانبول منتشر شد، بسیاری یاد توصیه «پدر برجسازان موفق» افتاده بودند.
همین هفته نیز تصویر پایین در تجمع شبانهی خیابانی مردم انقلابی مخالفِ مذاکره و موافق ادامه جنگ، یکی از پربینندهترین تصاویر در فضای مجازی بوده است. پزشکیان، قالیباف و عراقچی نمادهای دیپلماسی جمهوری اسلامی محسوب میشوند.
رسانهها و بسیاری از حامیان نظام جمهوری اسلامی، حوثیها را در یمن نمونهای موفق از «مقاومت» در برابر آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی میدانند و لذا «خوش به حال یمن ...»، و در پس پردهْ خوشبهحال «برجسازان موفق»!
«بامداد» امروز (سهشنبه، ۳۰ تیرماه)، حوالی ساعت 12.5 بعد از نیمه شب، سخنران سوپرانقلابی در تجمع خیابانی میدان انقلاب (مرکز شهر زنجان) میگفت که فقط ده تا پانزده نماینده کنونی مجلس، نماینده واقعی مردماند و بقیه غربگرا و فلاناند! چند شب پیشتر (و ساعت 1 بامداد) یک فعال سیاسی مشهور سوپر انقلابی دیگر، پشت تریبون از اهمیت تجمعات خیابانی سخنرانی میکرد!
درمواجهه با این واقعیت که این جماعت از نعمت «آزادی بیان» در حد اکمل آن برخوردارند (در حد زیر سؤال بردن ارکان نظام در مرکز شهر و از پشت بلندگو در حالی که ماموران انتظامی مسلح، نظم گردهماییهای آنها را تامین میکنند)، فعلا فقط میتوان حسودی کرد یا دستکم غبطه خورد(!) اما مسئله بعدی این است که حتی اگر تعداد و وزن اجتماعی این جماعت ِ آزاد را در شهر نیممیلیوننفری زنجان قابل توجه هم فرض کنیم، کدام قانون و سلیقه و وجدان اجازه داده است تا پاسی از شب با سخنرانی از پشت بلندگو، مخل آسایش خانوارهای مستاصل ِ ساکن در مرکز شهر باشند؟
شهر اگر «صاحاب» ندارد، «وجدانهای بیدار»ی که حقالناس سرشان بشود هم ندارد؟
اول) نمیدانم چرا هر از چند گاهی برخی پستهای قدیمی وبلاگ (در حد یادداشتهای هفده – هجده سال پیش) مدام کلیک میخورند و بازدید وبلاگ ناگهان چند برابر میشود! به حمله رباتیک میماند ولی به چه منظور؟! هر چه هست، به همین دلیل در ستون «پرطرفدارهای هفته گذشته»، این یادداشتهای قدیمی بالا میآیند که هر چند گاهی خاطرهبرانگیز است ولی در مجموع خوشایند نیست!
دوم) از بیش از یک ماه پیش، برای دسترسی آسانتر به بایگانی، «برچسب» پستها را سر و سامانی دادم و در انتهای ستون سمت راست صفحه وبلاگ، بخش «برچسب»ها را دایر کردم. به این ترتیب دسترسی موضوعی به یادداشتها آسانتر میشود هر چند کار هنوز کامل نیست. مدتها متوجه اهمیت برچسبها در وبلاگنویسی نبودم و به همین دلیل، برخی پستها بدون برچسباند که باید اصلاح و تکمیل شوند.
قدرتهای خارجیْ رهبری عالی نظام را به همراه تعداد قابل توجهی از فرماندهان ارشد نظامی و برخی اعضای خانواده او کشتهاند؛ این نوع کشتار یک تحقیر برای کشور و نظام (از هر نوعی) است؛ فارغ از اینکه نظام برای من و شمای نوعی مقبول باشد یا نه، از عملکرد او راضی باشیم یا نه. (یادداشت مرتبط)
حکومت طولانیمدت آیتالله خامنهای (۳۷ سال) علاوه بر علقههای اعتقادی/سیاسی/اقتصادی، علقههای عاطفی نیز ایجاد کرده و به همین دلیل مطالبه انتقام و خونخواهی و تلاش برای احیای غرور شکستهشده قابل درک و فهم است.
«امّا» آیا مطالبهگران جنگ و انتقام فوری مایلند (یا میتوانند) هزینههای تحقق آرزوی خود را بر زندگی عادی حال و آینده میلیونها ایرانی برآورد کنند؟ اگر نتیجه تلاش برای احیای غرور، از قضا تعمیق تحقیر باشد، چه؟
آیا اساساً اکثریت ملت نقشی در وضعیت کنونی کشور دارند که باید تاوان احتمالی این نتیجه معکوس را بدهند؟!
یکی از روشنترین نمونههای تاریخی رسیدن به نتیجه معکوس پس از تلاش برای انتقام و احیای غرور، ماجرای جنگهای ایران و روسیه در دوره قاجار است. ایرانیان در جنگ اول شکست خوردند و ناچار شدند عهدنامه گلستان را بپذیرند. چند سال بعد برای جبران این تحقیر، ایران خود جنگ دوم را شروع کرد. جنگ دوم ایران و روسیه (۱۸۲۶–۱۸۲۸ میلادی) در دوره فتحعلیشاه قاجار، نمونهای کلاسیک از تلاش برای انتقام و بازپسگیری سرزمینهای ازدسترفته است که به تحقیر و خسارت شدیدتر منجر شد؛ جنگ دوم منجر به عهدنامه ترکمنچای شد!
از بارزترین نمونههای دیگر معاصر، آلمان پس از جنگ جهانی اول است. پس از شکست در جنگ جهانی اول و تحمیل معاهده ورسای (که بسیاری از آلمانیها آن را تحقیرآمیز و ناعادلانه میدانستند)، حس انتقامجویی قوی در جامعه آلمان شکل گرفت. نازیها این احساس را به شدت دامن زدند، قول بازگرداندن عزت و قدرت از دست رفته را دادند و برای جبران شکست قبلی و گسترش قلمرو، جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. نتیجه؟ شکست کامل و بیسابقه آلمان، اشغال کشور توسط متفقین، تقسیم آلمان به دو بخش شرقی و غربی، کشته شدن میلیونها آلمانی، نابودی شهرها و از دست دادن قلمروهای بیشتر. این اقدام نه تنها انتقام را محقق نکرد بلکه موقعیت آلمان را به مراتب بدتر کرد و دههها طول کشید تا کشور از آن وضعیت خارج شود.
آرژانتین هم جنگ فالکلند (۱۹۸۲) را آغاز کرد؛ رژیم نظامی آرژانتین برای جلب حمایت مردمی، انتقام و بازپسگیری جزایر فالکلند (که آن را بخشی از خاک خود میدانست)، به بریتانیا حمله کرد. نتیجه شکست سریع نظامی، کشته شدن هزاران سرباز، سقوط رژیم و تحقیر ملی بیشتر بود.
ژاپن هم به پرل هاربر حمله کرد (۱۹۴۱)؛ به عنوان بخشی از استراتژی گسترش و ضربه پیشدستانه/انتقامی به قدرتهای غربی. نتیجه شکست کامل، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، اشغال و تسلیم بیقیدوشرط بود!
این الگو در تاریخ بارها تکرار شده: تلاش برای شستن تحقیر با اقدام نظامی تهاجمی، در موارد قابل توجهی منجر به چرخهای از خشونت و تحقیر شدیدتر شده است.
این به معنای نفی تلاش برای انتقام یا احیای غرور تحقیرشده نیست بلکه توصیه اکید به دقت نظر فراوان در بررسی همه زوایا و پرهیز از جنگ با «واقعیت»ها و ارزیابی منطقی تواناییها و پاسخ جبهه مقابل است.
همه کسانی که مقدرات ملت را به خواست (یا حتی اکراه) اکثریت ملت در دست گرفتهاند، «مسئول نتیجه»اند و توان جامعه را باید با توان ضعیفترین اجزای آن محاسبه کنند تا «ظرف ایران» شکسته نشود که اگر شکست، خسارت غیرقابل جبران خواهد بود. «سیاستمدار نمیتواند بگوید «من درست نیت کردم» اگر تصمیمش به فقر، خشونت، بیثباتی یا مرگ انجامیده باشد.» (مطالعه بیشتر درباره «اخلاق مسئولیت»؛اینجا)
این منطقیست که به قول ماکس وبر: «در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری میخواهد تا قیل و قال جنگطلبانه.»
➕ این یادداشت با اندکی تغییر در صدای زنجان
![]() |
| «توان (یا قدرت) یک زنجیر به اندازه ضعیفترین حلقه آن است» |
سنگها مال خود دریا نبود؛ از جایی آورده و ریخته بودند کنار ساحل، کنار سنگهای بزرگی که لابد در روزگاری که آب دریا زیاده از معمول جلو میآمد، کار موجشکن بکنند؛ سد راه آب به سمت خانه و کوچه شوند؛ در کلاچای، شهر کوچک و آرامی در گیلان. به شوق دیرین، سنگهای زیادی را لمس کردم، تعدادی را هم برداشتم؛ از بس زیبا بودند و جز کف رودخانه لابد، به ندرت جای دیگری بشود پیدایشان کرد ... و پر از «زمان سپریشده» بودند؛ گفته بودم هر واقعه تاریخی، هر چقدر هم دور را که در نظر بیاوری، این سنگها در همهشان، در گوشهای از این دنیا «حضور» داشتهاند. نوشته بودم که «همیشه با یافتن و لمس و خیره شدن به سنگهایی که در مسیر آب صاف و صیقلی شدهاند، حس میکنم عمر زمین را و همه آبهایی را که سنگها را صیقل دادهاند به دست گرفتهام و به قدر ارزنی بیشتر از هیچ این عمر طولانی را لمس و سعی میکنم بفهمم که ناتوانی از درک این عمر و از درک معنای ابدیت چه ناتوانی ویرانگری است» و باز نوشته بودم: «سنگهای صیقل خورده با آب را دوست دارم و اگر مجالی باشد، برشان میدارم برای خودم، میگذارم توی جیبم، دستکم بر میدارم و لمسشان میکنم و میگذارم سر جایشان. رد زمان رفتهی بسیار به صورت دارند. هر آبی آمده، بخشی از سنگ را با خود برده به خیلی دور. سنگ تکثیر و زیباتر شده در عین «آب شدن» ... «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ...».»
*
چت جیبیتی درباره این سنگ که ظاهر غریبی داشت نوشت:
این سنگ از نظر زمینشناسی بسیار جذاب است. در اینجا با پدیدهای به نام "سنگ کنگلومرا" یا در مقیاسی ظریفتر، یک "میانبار" روبهرو هستیم. این سنگ در واقع یک "سنگِ درونِ سنگِ دیگر" است.
فرآیند تشکیل آن به این صورت بوده:
بخش تیره (سنگ فرعی): این تکه سنگ، بسیار قدیمیتر است. ابتدا در جایی دیگر وجود داشته، شکسته و در اثر جریان آب گرد شده است
بخش روشن (سنگ اصلی): بعدها، این تکه سنگ قدیمی در میان رسوبات دانهریز (مثل گل یا ماسه نرم) قرار گرفته است. با گذشت زمان و تحت فشار طبقات بالایی، آن رسوبات نرم سخت شده و سنگ قدیمی را در دل خود حبس کردهاند.
پارهخطهای روی سنگ که در هر دو بخش دیده میشوند، "درزههای مویین" یا "رگههای انحلالی"هستند: زمانی که سنگ تحت فشار بسیار شدید (ناشی از وزن لایههای بالایی یا حرکات پوسته زمین) قرار گرفته، ترکهای بسیار ظریفی در آن ایجاد شده است. بعدها، آبهای زیرزمینی حاوی مواد معدنی (مانند اکسید آهن یا منگنز) به داخل این ترکهای میکروسکوپی نفوذ کرده و رسوب کردهاند که باعث شده این ترکها به صورت خطوط تیره دیده شوند.
نکته بسیار جالب اینجاست که علیرغم دو تکه بودن، رودخانه هر دوی آنها را با هم صیقل داده است.
این سنگ نماد یک "پیوند" است. سنگی قدیمی که سفری طولانی را پشت سر گذاشته، در دل سنگی جوانتر آرام گرفته و سپس هر دو با هم توسط فشار زمین "خطخطی" شدهاند و در نهایت توسط آب رودخانه به این شکل مثلثی و زیبا درآمدهاند.

تخمین عمر سنگها از روی تصویر همیشه با یک بازه خطای بزرگ همراه است، اما با توجه به شواهد زمینشناسی موجود در عکس، میتوانیم یک *"ترتیب زمانی" و یک "تخمین نسبی" برای هر دو تکه ارائه دهیم:
۱. تکه فرعی (تکه تیرهتر و کوچکتر): بسیار پیرتر است. این تکه سنگ قهرمان داستان است چون دو چرخه زندگی را پشت سر گذاشته است:
*عمر تشکیل: این سنگ احتمالاً متعلق به دوران دوم زمینشناسی (مزوزوئیک) یا حتی قدیمیتر است (حدود ۱۰۰ تا ۲۵۰ میلیون سال پیش).
دلیل این تخمین این است که این تکه قبل از اینکه در سنگ دوم قرار بگیرد، خودش یک سنگ کامل بوده، فرسایش یافته و گرد شده است. این فرآیند به تنهایی میلیونها سال زمان میبرد.
۲. تکه اصلی (سنگ روشنتر و بزرگتر): جوانترین سنگ که نقش "میزبان" را دارد، بعدها تشکیل شده است: عمر تشکیل: تخمین زده میشود که این بخش در اواخر دوران دوم یا دوران سوم (سنوزوئیک) شکل گرفته باشد (حدود ۳۰ تا ۶۰ میلیون سال پیش). زمانی که زمین در این منطقه احتمالاً زیر آب بوده (دریا یا دریاچه)، رسوبات نرم دور آن تکه سنگ قدیمی را گرفته و با گذشت زمان طولانی و تحت فشار، به سنگ تبدیل شدهاند.
۳. عمر "خطوط" و "رگهها" (جوانترین پدیده)خطوط تیرهای که روی هر دو سنگ میبینید، جوانترین بخش داستان هستند: این ترکها احتمالاً در اثر فعالیتهای کوهزایی (مثل شکلگیری البرز یا زاگرس در ایران) ایجاد شدهاند که مربوط به ۱۰ تا ۲۰ میلیون سال پیش است. فشار ناشی از برخورد صفحات زمین باعث شده که هر دو سنگ (که حالا به هم چسبیده بودند) همزمان ترک بخورند.
۴. عمر "فرسایش رودخانهای" (نوزاد داستان)
شکلی که شما الان در دست دارید (گرد و صیقلی بودن):
این فرآیند بسیار جدید است و احتمالاً در ۱۰ هزار سال اخیر (دوران هولوسن) رخ داده است. یعنی همین اواخر که سنگ از دل کوه بیرون افتاده و وارد رودخانه شده است.
خلاصه به زبان ساده:
*تکه کوچک: حدود ۱۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
*تکه بزرگ: حدود ۵۰ میلیون سال قدمت دارد.
*زمانی که به هم چسبیدند: حدود ۴۰-۵۰ میلیون سال پیش.
*زمانی که صیقلی شدند: کمتر از ۱۰ هزار سال پیش.
یک نکته برای تشخیص دقیقتر: اگر سنگ را به آرامی به یک سنگ دیگر بزنید و صدای "زنگوار" و تیز بدهد، نشاندهنده تراکم بسیار بالا و عمر طولانیتر (دگرگونی بیشتر) است. اگر صدای "خفه" و بم بدهد، نشاندهنده رسوبی بودن و احتمالا جوانتر بودن سنگ است.
**
«نجوا» چه کلمه خوبی است برای توصیف یک حال خوب؛ راز-گویی است، ابراز نیاز و مرور قربت است، به آرامی؛ شانه به شانه سکوت، حتی با یک نگاه یا به شوقِ کنار؛ نجوا با خودت، با دوستات که این دومی راه به «مناجات» میبرد اگر که دوست «معشوق» باشد در دور یا نزدیک، در خفا یا عیان، یا همانی که صدایش کردهاند: «یا رَفیق مَن لا رفیق لَه.» جمع خوشی و خوبیهای عجیب است این «نجوا».
و حاشا که یک سویه باشد؛ حتی شده در خیالْ پاسخی هست هر نجوایی را.
.
حمزه صفوی (استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و فرزند فرمانده کل سابق سپاه) گفته که «سناریوی بسیار خطرناک اسرائیل علیه ایران، سناریوی «قورباغهپز» است ... تجویز نخست اسرائیلیها این است که آمریکا را متقاعد به حمله تمام عیار با هدف نابودی تمامی زیرساختهای ایران بکنند ایران هم هر جوری دوست دارد جواب بدهد ... سناریوی دوم اسرائیلیها که کمتر درباره آن صحبت میشود این است که ایران را وارد یک فرایند مرگ تدریجی بکنند، یعنی حلقه محاصره را تنگتر و مدام به صورت متناوب درگیرش کنند. عقل حکم میکند که سناریوی اصلی ما فرسایشگریزی از طریق «توافق بزرگ» باشد.» (منبع)
📎 نظر: «اسرائیل تا حالا برنده جنگ بوده؛ نه ایران و نه حتی آمریکا. سناریوی دوم عملا در حال اجراست و جنگطلبان دچار آرمانگرایی پوچ، کر و کورند ... «اژدهای کومودو» که بزاقی سمی دارد، شکار را «فقط» گاز میگیرد و بعد منتظر میماند؛ شکار به «تدریج» از پا در میآید ... و اسرائیل سم را تزریق کرده است.» (منبع)
➕ از عملکرد آیتالله خامنهای خشنود باشیم یا نه، اگر اشتباه نکرده باشم، او اولین رهبر (همرتبه شاه یا هر عنوانی برای نفر اول نظام سیاسی حاکم) است که در تاریخ ایران (*) بهطور مستقیم توسط یک «نیروی خارجی» کشته میشود و این تبعات گسترده بعدی دارد.
در خارجه نیز (تا به یاد دارم) نزدیکترین نمونه مشابه، حفیظالله امین (رئیسجمهوری افغانستان) است که توسط شورویها کشته شد (او فقط حدود ۳ ماه و نیم (تقریباً ۱۰۰ تا ۱۰۴ روز) بر افغانستان حکومت کرد!)
آخرین «نفر اول مملکت» در ایران که نه به مرگ طبیعی، که با «قتل» از دنیا رفته، به ۱۳۰ سال قبل و به ترور ناصرالدین شاه قاجار توسط یکی از اتباع خود ایران مربوط میشود. در پی این ترور دوره ۴۸ ساله سلطنت او پایان یافت و قاتل (میرزا رضای کرمانی) نیز صد روز بعدتر اعدام شد و از آن پس، دستکم تا پایان قاجاریه، از ناصرالدینشاه به عنوان «شاه شهید» یاد شد.
کشتن یک رهبر با سابقه طولانی رهبری - آن نیز نه توسط شخصی خاص، بلکه با نظر و عمل دولتی خارجی - که به هر حال هواخواه یا خونخواهان معتقد یا منتفعی دارد، در طول زمان، به خصوص وقتی جامعه پاره-پاره و نرخ نارضایتی در آن بالاست، مایه تشدید شکاف اجتماعی و سدی سر راه وحدت حول تدارک «خیر عام» خواهد شد. این جدای از این است که «شهید» شدن یک رهبر (با عنایت به بعد معنوی این اصطلاح)، فاصله گرفتن از آرمانها و اشتباههای احتمالی او و بریدن از «دیروز» را به مراتب دشوارتر میکند.
همه اینها یعنی کشوری چون «ایران» سالها در تعلیق، شکاف و بیثباتی!
این یکی از سمهایست که تزریق شده!
▪️ پ.ن: این یادداشت نه تصمیم و نه جرئتی برای بررسی نقش خود آیتالله خامنهای در بروز وضعیت کنونی در کشور دارد.
(*) همه نامهای شاهانی (که مستند و غیرمستند) به عنوان مقتول توسط نیروی خارجی در تاریخ ایران گزارش شدهاند، به دوره «ایران باستان» بازمیگردد.
.
«مهدی بازرگان به عنوان یکی از پدران فکری جریان ملی-مذهبی در آخرین سالهای حیات خود سخت دلمشغول جایگاه دین در زندگی سیاسی دینداران بوده و با توجه به تجربه خود از روند بروز مشکلات در جامعه ایران، دیانت را مختص ایمان به خداوند و باور به حیات اخروی بشر دانسته و از حوزه اداره جوامع جدا کرده است. بازرگان همچنین با بیان این جمله که وی، به خلاف آیت الله خمینی، «اسلام را برای ایران» میخواهد، از میراث آنچه اسلام سیاسی نام گرفته به طور کامل گسسته است. نیروهای ملی-مذهبی و حتی اعضای نهضت آزادی ایران به پیگیری بحثی که بازرگان دراین زمینه به اختصار مطرح کرده بود علاقهای نشان ندادند و بعضاً با توجیه یا رد تلویحی آن، از کنارش عبور کردند. با این حال عزتالله سحابی به عنوان چهره صاحبنام طیف ملی-مذهبی در واپسین سالهای عمر خود با چنان شدتی از سرنوشت ایران دلنگران بود که بدون وارد شدن به بحثهای نظری، از مخاطبانش میخواست که حفظ اسلام را به خدا واگذار کنند و در پی حفظ ایران برآیند. او مرتب نگران «ظرفی به نام ایران»بود؛ ظرفی که در صورت شکستن آن، استمرار حیات جامعه و تمدن ایرانی بیمعنا خواهد شد.»
الزامات سیاست در عصر ملت-دولت - نوشته احمد زیدآبادی
.
«ماکس وبر [۱۹۲۰- ۱۸۶۴ / جامعهشناس، تاریخدان، حقوقدان و استاد اقتصاد سیاسی آلمانی] که در ابتدا حامی مشتاق جنگافروزی آلمان [در جریان جنگ جهانی اول] بود، به منتقد تند و تیز حماقت و رسوایی خطمشی آلمان (خاصه در توسل به زیردریاییها و همینطور ضمیمهکردن اراضی شرقی) بدل شد. او جسورانه دولت و افکار عمومی را به باد انتقاد گرفت و گفت جنگطلبی و عوامفریبی نشاندهنده قدرت نیست بلکه نشان از ضعف درونی دارد و هشدار داد که در هنگامه جنگ، «دوراندیشی» جسارت بیشتری میخواهد تا قیل و قال جنگطلبانه.»
📚 لیبرالیسم در روزگار ظلمت، صص ۵۱ و ۵۲
تابستان پنج سال پیش (۱۴۰۰)، تابلوی بوستان شهید صارمی (ضلع شمال شرقی میدان سرباز گمنام، جوار دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی) مفقود شد.
«شهید محمود صارمی» خبرنگار ایرانی مستقر در مزار شریف افغانستان، مرداد سال ۷۷ در اولین دور سقوط افغانستان به دست نیروهای طالبان، در این شهر در کنار دیپلماتهای ایرانی، کشته شده بود. در گرامیداشت یاد او روز ۱۷ مرداد، روز ملّی خبرنگار نامگذاری شد. در زنجان نیز، سال ۹۳، بوستان جنب ساختمان خبرگزاری جمهوری اسلامی به یاد این قربانی راه اطلاعرسانی و خبرنگاری نامگذاری شد.
مفقود شدن تابلوی این بوستان درست در دومین دور سقوط افغانستان به دست طالبان و قدرتگیری دوباره این گروه (تابستان ۱۴۰۰)، این گمان و تحلیل را تقویت کرد که مصالح سیاسی احتمالا مهربانی با این گروه حاکمشده را در افغانستان ترجیح داده و میخواهد به آرامی نشانهها و یاد جنایت آنان را کمرنگ کند یا از یادها ببرد؛ گمان و تحلیلی که البته درست نمینمود. با این حال پس از رسانهای شدن این خبر، شهرداری زنجان فورا اعلام کرد که تابلو توسط معتادان سارق برای فروش به عنوان ضایعات، اسقاط شده بوده ولی تابلوی اسقاطشده نزد شهرداری است. مدتی بعد تابلوی جدیدی (با شکل و شمایل جدید) با اسم شهید صارمی در محل نصب شد.
با این حال، دوباره این تابلو مفقود شده است! برخی از غیب شدن آن طی حدود دو ماه گذشته خبر دادهاند. این تابلو در فاصله اندکی از اداره کل اطلاعات و دادسرا، و روبهروی کلانتری محل واقع است.
اگر از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان و شهرداری زنجان که این روزها مشغول موکبداریاند بگذریم، احتمالا باید از جامعه خبرنگاری انتظار داشت این مسئله را به اعتبار شأن خبرنگاری شهید صارمی (و خود اعضای این جامعه) جدّی بگیرد و تا نصب تابلوی جدید (چنانکه برای بار سوم مفقود نشود) موضوع را پیگیری کند.
پ.ن: گمشدن تابلوی یک محل تا چند بار عادی محسوب میشود؟!
کانال تلگرامیم رو از بعد از باز شدن راه اینترنت تقریبا مرتب به روز میکنم ولی صرفا با نقل قول از دیگران.
حرفهای خودم بیش از هر وقت دیگری، ناگفتنی شده!
بوی پیچ امینالدوله هم کل حیاط خانه را پر کرده بود و هم مشام او را توی اتاقی که نسیمی هر از چندگاه، پردهسفید نازکش را با صدای آرامی تکان میداد. آخرین روزهای بهار بود. بهار را به خاطر اردیبهشت و پیچ امینالدولهاش دوست داشت؛ ناگهان بوی خوب توی شهر زیاد میشد، توی کوچه و حیاط خانهها و حالا حواسش بود که چند روز دیگر یک بهار هم تمام میشد «برای همیشه» - و چقدر از این «برای همیشه» میترسید.
توی یادش سُر خورد تا ۷ سالگیاش؛ به ۴۸ سال قبل. باید یکی از همین روزهای آخر بهار بوده باشد. مادر لباس میشست توی تشت آب، کنار حوضی که درختهای پرسایه راه خورشید را به روی آن بسته بودند. مادر یهویی یادش آمده بود که باید گلدان پیچامینالدوله جوانی را به زن همسایه برساند. صدایش کرد. همانطور که جفت دستهایش توی آب تشت بود، به پسرک گفت گلدان را از روی ایوان خانه بردارد و ببرد برای زن همسایه که فجر امروز دختری به دنیا آورده و از سه ماه قبل هم به مادر سپرده بود توی گلدان برایش پیچ امینالدوله کنار بگذارد و ببرد. مادر میترسید دیر شده باشد و زن همسایه «برای همیشه» این بدقولی را به او نبخشد؛ دل زائو همیشه نازک است.
گلدان را که به پسر همسایه میداد، از خانه صدای نوزادی میآمد. پیچ امینالدوله و دختر همسایه با هم بزرگ شدند.
*
همین امروز صبح به دخترش، دور از چشم دامادش و زنش، با گلایه گفته بود: دخترم! آدمی به یاد زنده است.
همین طور جدی و کتابی!
دخترش سکوت کرده بود.
در دل گرهی داشت که خودش هم نمیدانست از کجاست؛ از اینکه دخترش یک ماه بود از شهر غریب سراغش را نگرفته و یادش نکرده بود، یا شاید طور غریب رنجوری خوشحال بود که هنوز پیچ امینالدوله و مادر و آن محلهی دور را به یاد دارد، که هنوز زنده است.
*
نسیم آرام گرفته بود و پرده دیگر تکان نمیخورد. چیزی به تابستان ِ گرم نمانده بود.
خواب دیدم قو یا غازی سفید را میبَرند. بو و رنگ خون بود در خواب، سر و صدای دعوا و حمله هم. صورت آن پرنده سفید، ناگهان دختری شد که صبور و ساکت، مرا نگاه میکرد؛ انگار برای کمک. من رو برگرداندم از ترس و برای فرار از آن نگاه. پشت دیوار رفتم. اما این بار، روبهرویم داشتند پرنده دیگری را سر میبریدند. چه بیرحم بودند. داد زدم ... که خوناش نپاشد؛ پاشید اما، به من نرسید آن شتک خون. به خیالم آمد که لباسهایم تمیز است ... از خودم بدم آمده بود، از ترسم، از اینکه نتوانسته بودم کاری بکنم. چه عبث بودم ... چهره آن دخترک جلوی چشم من است. جایی دیده بودماش؟ جایی خواهماش دید؟ ... چرا پشت هیچ پنجرهای نیستی؟ چرا تسلایی نیست؟ چه کسی ما را به باد یغماگر سپرد؟
.
«همانطور که یک کمونیست سرخورده در کتاب «زندگی و سرنوشت» واسیلی گروسمن اظهار کرده، پارادوکس هولناک کمونیسم این بود که «آدمها را به اسم اخلاق از قید اخلاق میرهانْد.» به خاطر یک آرمانِ «خوب و شریف» کشتن و افلیج ساختن و امحا و ارعاب را توجیه میکرد و به «انسانهای ریاکار و متظاهر و آدمفروش» اعتبار میبخشید. آمیزه آرمانیسم [آرمانگرایی] و بدبینی در پیشبرد نیات شریف از طریق شیوههای ددمنشانه، بالاخص، جذبهای فراوان و عواقبی هولناک دارد.»
📚 لیبرالیسم در روزگار ظلمت، صفحه ۲
در جبهه غرب خبری نیست | All Quiet on the Western Front (لینک دانلود)
محصول سال 2022
**
در حاشیه فیلم: ... نیروهای آلمانی به شدت تحت فشار نیروهای فرانسویاند و سربازان به راحتی و وحشیانه کشته میشوند. یک افسر ارشد نظامی مخالف مذاکره و ترک مخاصمه است و در حالی که محل کار امن و غذای خوب دارد، نگران «شرافت» است و طرفداران ترک مخاصمه را هم به وطنفروشی متهم میکند ... او جد اندر جد سرباز بوده و شغل دیگری نمیداند ... فرمان حمله میدهد؛ سربازان بیشتری کشته میشوند ...
«[هیتلر] "رهایی زن" را نقشه یهودیان به قصد ایجاد تزلزل در ارکان جامعه تلقی میکرد (ص۱۶۲) [...] یکی از نگرانیهای جدی هیتلر روند نزولی زاد و ولد در آلمان بود [...] او مایل بود که زنان "مادر شدن" را کمال مطلوب خود بدانند [...] به زنان توصیه کرده بودند که شغل خود را رها کرده و به خانهها بازگردند [...] دولت برای جبران مافات مزایای ویژهای در اختیار زنان گذاشت تا با رضایت خاطر از شغل خود دست بکشند (ص۱۶۳) [...] درمانگاههای کنترل جمعیت تعطیل و سقط جنین هم برای زنان و هم برای عاملان آن غیرقانونی اعلام شد (ص ۱۶۴) [...] [نازیها] زنان و به ویژه مادران را موکدا از بزک و آرایش چهره برحذر میداشتند. میگفتند این عمل رسمی یهودی است که آلمانی خوب سراغ آن نمیرود (ص۱۶۶) [...] جنگ در آلمان همه چیز را به ویرانی کشاند [...] با توجه به افزایش تعداد تلفات و خلا عظیمی که در نیروی انسانی پدید آمده بود، فقط یک راه برای جبران وجود داشت. زنان آلمانی میبایست آن قدر زاد و ولد میکردند که آینده آلمان تضمین شود اما غیبت مردان و مرگ بسیاری از شوهران بدان معنا بود که ازدواج به منزله کانون طبیعی تولد و تناسل، دیگرعملا امکانپذیر نیست. هیملر (فرمانده اساس) راه حلی پیش پا گذاشت [...] زنان باید خارج از چارچوب مرسوم ازدواج خود را در اختیار مردان قرار دهند.(ص ۱۷۲)»
کتاب «آلمان نازی»، نوشته مایکل لینچ، ترجمه بابک محقق
«کاهنان هزاران سال پیش این اصل را دریافتند: اگر میخواهید انسانها به خدایان ایمان بیاورند باید آنها را وادارید چیزی ارزشمند را فدا کنند. هر چه این اتفاق دردناکتر باشد، اطمینان افراد به آن موجود خیالی که چیزی را در راهش فدا کردهاند بیشتر میشود. دهقانی بینوا که گاو نری را در پیشگاه ژوپیتر (خدای خدایان اساطیر روم) قربانی میکند متقاعد میشود که ژوپیتر واقعا وجود دارد. او باز هم بارها و بارها گاوهای دیگری را قربانی میکند زیرا فقط در این صورت است که مجبور نیست بیهوده بودن مرگ همه گاوهای قبلی را بپذیرد.
دقیقا به همین علت اگر کسی فرزندش را در راه عظمت ملت ایتالیا فدا کند یا پای خود را در راه خدمت به انقلاب کمونیستی از دست بدهد کافی است به یک ایتالیایی وطنپرست پرشور یا کمونیستی دو آتشه بدل شود زیرا اگر اسطورههای ملی ایتالیا یا تبلیغات کمونیستی دروغ باشد، او مجبور است بپذیرد مرگ فرزندش یا علیلشدن خودش کاملا بیهوده بوده است و معدودند کسانی که دل و جرئت پذیرش چنین چیزی را داشته باشند.»
📚 یووال نوح هراری، انسان خداگونه، صفحات 4-373
«تو خواباتو چقد جدّی میگیری؟ کم؟ زیاد؟ یا اصلا تا بیدار میشی، یادت میرن؟! ... مثلا اگه خواب ببینی رفتی خونه کسی که دوسش داری، که بهش تسلایی بدی بابت یه غم قدیمی، این وسط بگی چقدر خونهتون قشنگه، چقدر خوبه که بین این همه بیا و برو حواست به منه، آخرشم که سرت رو میبری پیش سرش، تا آروم توی گوشش نجوا کنی و حرفی بزنی، متوجه میشی سرت رو از بغل چسبوندی به سرش و توی خواب بغض داری و با بغض هم بیدار میشی ... خب؛ چی فکر میکنی اگه همچی خوابی ببینی؟ نگران میشی؟ دلت بیشتر تنگ میشه یا میگی لابد این روزا زیادی فیلم دیدم و قصه خوندم؟! زیادی خونههای قدیمی رو دوست دارم؟ ... یا ته دلت میفهمی لمس میخوای و حرف برای نجوا زیاد داری؟ ... کدوم؟ ... چیزی که جلوی چشمت نیست رو چقد جدی میگیری؟ اصلا خوابت راز بهت میگه؟ بین خودش و خودت؟!»
« ... بی تو دور از ضربههای قلب تو / قلب من میپوسد آنجا زیر خاک ...»
علیرضا قربانی به خواندن این بیت از فروغ که میرسد (و چهار بار تکرارش میکند) انگار جان ِ من سرد میشود و میایستد؛ از حجم وسیع اندوهی که مستولی است، از تصور شاعر مرگاندیش ِ رنجبرده آن هنگام که چنین نوشت ... و در خیال، تصور پوسیدن قلبهایی - «آنجا زیر خاک» - میآید که دور از ضربههای قلب آن دیگری، مرگ صاحبانشان را برای همیشه ربوده بود و خواهد ربود ...
باران را دوست دارم، و زیر آن، فقط این نیست که خیس بشوم. از همین روست که ابرها را و آسمان ابری را دوست دارم و فقط این نیست که ابرهای ِ با هم را دوست داشته باشم؛ ابرهایی که فردای باران، تنها به آسمان شهر میرسند را طور دیگری دوست دارم؛ شاید از سر دلسوزی، که تنها و دیر رسیدهاند؛ مثل خیلیهایی که دیر میرسند و انگار که اصلا نمیرسند و آفتاب تا به ابرهای بارانی برسند، بخارشان میکند، گمشان میکند، تمامشان میکند؛ انگار که هیچگاه نبودهاند.
کاش من پیامبر ابر و باران بودم و معجزهام، پیدا کردن همه ابرهای گمشده بود.
.
عکس را همین جمعهای که رفت، گرفتم ... این ابر کجا رفت؟