۱۴۰۳ خرداد ۲۴, پنجشنبه

«چشم تو شاعر است»

 

۱۴۰۳ خرداد ۶, یکشنبه

«رویارویی با شرارت، در حقیقت نوعی غمخواری با خدا و همکاری با اوست»

 

مبالغه‌ای الهیاتی دربارۀ خدا، او را موجودی بر صدر یک زمان موهوم می‌بیند و ساعت‌سازی لاهوتی که همۀ کائنات با کوک او آغاز شده است. فیلسوفان عقل‌گرای ما تا جایی که می‌توانستند به تعدیل این الهیات اغراق‌آلود کوشیدند. از قدَم عالم سخن گفتند. چگونه می‌توان گفت عالم نبود و در زمانی به وجود آمد. چون زمان هم خود جزو ابواب جمعی همین عالم است. عالم قدیم است و ما در تحلیل عقلی است که سطحی متعال از هستی را واجب‌الوجود و واهب‌الصور، و سطوح بعدى را عالم امکانات می‌نامیم. متفکران و عارفان بزرگ ما خدا را فاعل بالتجلى و فاعل بالعشق (نه فاعل بالقصد) می‌دانستند، قرآن هر چند به زبان و فرهنگ ادیان سامی و سنت‌های الهیاتی خدای شخص‌وار تنزل یافته است اما در آیاتی می‌بینیم جهان هست و خدا با آن کاری می‌کند؛ «سپس خدا به آسمان پرداخت در حالی که دخان بود (حالت بی‌شکلی داشت)» (فصلت، ۱۱). راز کردگاری حق همین مواجهه با جهانی آتش‌وش و نامنظم برای بسامان کردن آن است. ایمان به این سرچشمه خلاقیت و آگاهی شعور به ما الهام می‌دهد که با درد و رنج به نحو رضایت‌بخش‌تری مواجه بشویم و مرارت‌ها را در حد امکان تقلیل بدهیم و شرایط زیست را تا می‌توانیم بهبود ببخشیم. این همان خدای جان و خرد در حکمت ایرانی است.
خدا در این طرز تلقی مصدر فیض برای روبه‌رو شدن با انواع شرّهاست. در ماده این عالم، آشفتگی و نقص و محدودیت و تزاحم هست. شرّ، از چنین وضعیتی ناشی می‌شود و خدایی ِ خدا در مواجهه با این وضعیت و دعوت بشر به همکاری برای بهبود بخشیدن به این وضعیت در حد استطاعت است. خدا دعوتی است به روبه‌رو شدن با محدودیت و آنتروپی عالم. رویارویی با شرارت، در حقیقت نوعی غمخواری با خدا و همکاری با اوست. انسان از طبیعت لجن‌گون این عالم آشفته تا صورت‌های کمال برتر آمده و مخاطب ندایی در اوج هستی خویش شده است. ندایی که او را جانشین خود بر زمین می‌خواند و از او آبادی این زمین را می‌خواهد برای بهتر زیستن در حد امکان و پرورش تن و ذهن و جان به قدر استطاعت. مبالغات بعدی که درباره خدا ساخته شده‌اند خود، بخشی از کاستی‌ها و نارسایی‌های عالم و آدم به شمار می‌آیند. ایمان، امید بستن به تکیه‌گاهی وجودی و معنوی در عالم و آدم برای مواجهه‌ی عقلانی و اخلاقی و اجتماعی و نهادی با انواع نابسامانی‌ها و شرّها، برای تقلیل مرارت‎ها و برای جست‎وجوی رهایی و بهروزی و رستگاری در حد استطاعت انسانی است.



از متن سخنرانی مقصود فراستخواه
منتشر شده در مجله بخارا، شماره ۱۶۱


۱۴۰۳ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

راه بسته

  ⚠️ عصر دیروز بعد از اعلام خبر "فرود سخت"، چند توییت نوشتم که در هیچکدام بابت حادثه پیش‌آمده اظهار خوشحالی نکرده بودم (چون نه تنها مثل بسیاری خوشحال نبودم، بلکه نگران بودم و غمگین بابت از دست رفتن جان انسان‌هایی به این سادگی)، از توجه به قدرت مهندسی حضرت قادر یکتا نوشته بودم و نگرانی از اقتضائات ناشناخته "مقطع حساس کنونی"، و نهایتا یک یادآوری از درگذشت یک شخصیت کشوری سابق در سال‌های دور در سانحه هوایی. ساعتی مانده به "نیمه شب" تماس گرفتند و مودبانه دستور دادند که فلان توییت‌ها را پاک کنم. نه مجال محاجه و بحث بود و نه جدلی، مفید می‌بود. همه را پاک و از دیشب فعالیت‌ام را هم در توییتر متوقف کردم. این‌جا (کانال تلگرامی) هم قصدی برای نوشتن در این باره و در هیچ باره دیگری‌ ندارم؛ دست‌کم تا اطلاع بعدی. من با آن چشم و سینه‌هایی که وسعت‌شان تحمل چنان توییت‌های خلاف‌آمد جریان غالب شعف و مزه‌پرانی توییتر  را هم نداشت، مخالفم به این دلیل که این راه‌بستن‌ها را مفید نمی‌دانم حتی برای سازمان دادن افکار عمومی وفق میل قدرت. منی که با اسم واقعی می‌نویسم با خوانندگانی محدود، در مقابل جمع جریان عظیمی که مستعارند و بسیار شاذ و بی‌پروا و کسانی که خوشامد جریان قدرت مسلط می‌نویسند، به حساب نیستم اصلاً، اما اگر "نیست" من و کلمات من، مایه آرامش ایشان است، آن را دریغ نمی‌کنم!
این شما و این جهان کلمات بسیاری که معلوم نیست از کجا آمده‌اند و به کجا می‌روند.




در ایران وایر

در بی.بی.سی

۱۴۰۳ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

نامه ابراهیم به صادق؛ در اندوه فقدان فروغ


 

 نامه را بارها خواندم، برخی جملات را بیشتر؛ نجواگونه؛ بر خلاف عادت تند و گاهی بی‌دقت‌خوانی، چه رنج و عشقی هست در این نامه (تازه از پرده برون آمده) ابراهیم گلستان به صادق چوبک.

گلستان ۵۷ سال بعد از فروغ و ۵۶ سال بعد از این نامه زنده ماند، اویی که در این نامه از  ترس و وحشت "آگاه ماندن به رفتن او" نوشته.
تصور می‌کنم با بغضی بسیار سنگین و چشم‌های اشکی نوشته باشد؛ این را از بغض و اشکی می‌گویم که "فقط" از خواندنش، من دارم ...
نامه عجیبی است؛ کم‌نظیر.
خوشا که "چوبک"ــی داشت.
خوشا که این نامه به ما رسیده است. 






پنجشنبه سی نوامبر ۶۷ [۹ آذر۱۳۴۶، نزدیک به ۱۰ ماه پس از مرگ فروغ]

عزیزم چوبک
دلم گرفته است و می‎دانم در چه بن‎بستی هستم و به همین جهت هیچ امید و دل خوشی ندارم و حتی می‎دانم نعره کشیدن یا گریه کردن هم یک گریز نیست، یک مُسکّن نیست، و البته یک چاره هم نیست. الان در اکسفورد هستم. دیشب آمدم پهلوی اپریم و تا دو روز دیگر این‌جا می‌مانم و بعد می‌روم به لندن. هنوز از تو خبری ندارم. امیدوارم بهتر از پیش باشی. 


در لندن فقط می‌روم تئاتر یا سینما یا موزه دیگر همه‌اش در اتاقم می‌مانم. اما در اتاق در سکوت و در خیرگی می‌مانم، نه این‎که برای نوشتن یا فکری کردن. چه فکری؟ رقم‌های زندگیم را زیر هم نوشته‌ام و جمع زده‌ام و حاصل جمع را هم می‌دانم و بارها و بارها این جمع‌زدن را تکرار کرده‌ام و همیشه همان یک جواب هم آمده است، و بنابراین فکری ندارم بکنم درباره گذشته - که به هر حال فایده‌ای ندارد - و درباره آینده - که اصلاً برایم معنا ندارد. بنویسم؟ فیلم بسازم؟ این لک‌ولک کردن است. زندگی در یک وصل است و من در این وصل بوده‌ام و الان هم هستم اما این الان بودن من در وصل با همه اجرای زندگی تطبیق نمی‌کند. فروغ در خون من بود و حالا هم هست. فروغ در میان انگشتان من بود و حالا نیست. وقتی بود من جوری او را دوست می‌داشتم که حتی شادی‌های روزانه او ]و[ خودم را می‌توانستم فدای آزار ندیدن دیگران کنم. در یک مهمانی گنده از فاصله پنجاه متری نور چشم او را می‎دیدم و همین رسیدن بود و اگر برای نوازش حس‌های ساده دیگران حتی با او یک کلمه هم حرف نمی‌زدم مهم نبود. حتی اگر عصبانی می‌شد از این سکوت من، می‌دانستم که با همیم. حتی اگر عصبانی‌تر می‌شد و طغیان می‌کرد می‌دانستم زنده است و با همیم. اما حالا فقط در من زنده است و نه روبه‎روی من. نمی‌دانم اما شاید اگر این زیبایی، اول خراب شده بود و آلوده و بعد از میان می‌رفت تحمل از میان رفتنش را می‎داشتم اما حالا چیزی کامل و پاک و سرافراز و روبه‌روی من نیست هر چند در (ناخوانا) من است. من دیگر هیچ کاری وهیچ آرزویی و هیچ امیدی و هیچ میلی ندارم و از این در رنجم که چگونه از ده ثانیه تا ده‌ سال دیگر را در این معلق بودن بگذرانم. ساختن متبلور کردن وجود ست. من چه چیز دارم که متبلورش کنم؟ بلور را که نمی‌شود دوباره بلور کرد. من اگر چیزی هستم تجسم این کشش و علاقه‌ام. و همه حس‌هایی که رو آورم می‌شوند، با من غریبه‎اند. من هرگز برای مرگ، برای آبسورد و بی‌معنی بودن زندگی، برای آوارگی، برای سر به موج باد سپردن و با آن رفتن تمایلی یا تفاهمی نداشته‌ام، و حالا دارم. مالکیت، سابقه، تله افتادن در این دو، بسته بودن، همه این چیزها در من به کل تمام شده است. خوش بودن و خندیدن که تکلیفش معلوم است. نمی‌دانم خلاصه هیچ چیز از چیزهای این دنیا نیست که مرا گیرا باشد. و آن دنیا هم که نیست. و من دیگر تحمل شمع و ستون بودن زیر بنای دیگران را هم ندارم. ندارم، چه کنم؟ نمی‌خواهم مصرف‌کننده باشم و نه می‌خواهم تولیدکننده باشم و نه می‌خواهم اینجا باشم و اگر این‌جا هستم برای این‌ست که نمی‌خواهم آنجا باشم. و مردم و زمانه را در پرسپکتیو اجتماعی و تاریخی نگاه می‌کنم و نگاه کرده‌ام و می‌شناسم و شناخته‌ام، و همه این‌ها خالی‌های مرا خالی‌تر می‌کنید. راه می‌روم و فروغ را کنار خود می‎بینم اما می‎دانم که نیست، صدایش را می‌شنوم اما حرف‌هایش یادگار حرف‌هایش هستند و نه حرفهایی تازه درباره مطالبی تازه.

از تماشای پشت ویترین‌ها تا نوشیدن شراب و شنیدن نمایش‌ها و دیدن فیلم‌ها و خواندن کتاب‌ها و ملاقات آدم‎های تازه، همه و همیشه به حسرت این می‌افتم که ای‎ کاش او هم بود. تو معنی دیوانه شدن را نمی‌دانی. من دیوانه شده‌ام. و می‌توانم خودم را به مقیاس‌ها و رابطه‌های اجتماعی و توارثی سرگرم کنم و گول بزنم. من نمی‌توانم و نمی‌خواهم خودم را گول بزنم. ببخش که این درد دل‌ها را می‌کنم. در دنیا شاید دو آدم که این‌همه از هم متفاوت در عین حال این همه به هم نزدیک باشند که من و تو، شاید، گیر نیاید. این‌ست که در این حال، خواه واقعیت باشد خواه وهم، این درد دل‌ها را می‌کنم. می‌دانی، دیدن و شنیدن و حس کردن، و فکر کردن که در این دیدن‌ها و شنیدن‌ها و حس‌کردن‌ها با او هستم و برای او  هم می‌بینم و می‌شنوم و حس می‌کنم به‌طور کامل و قاطعی قانعم نمی‌کند زیرا در پشت دیوار شعورم این ظن را دارم که چنین کاری نشانه‌ای از دیوانگی و غلط بودن است. فکر می‌کنم اگر خارج از توانائی و اعمال قدرت خودم دیوانه بودم یا دیوانه شده بود شاید درست بود اما این که بگذارم فریب و گول بر من غالب شود، یعنی خودم خودم را دیوانه کنم در خیال‌بافی چندان پیش بروم که دیگر واقعیت را گم کنم، خودش یک جور تقلب، یک جور جلق است و من از آن بیزارم. شاید مسئله بغرنج و پروبلم دشواری برای خودم نمی‌ماند اگر دیوانه شده بودم اما حالا می‌دانم که دیوانه به آن حد نشده‌ام و از این "عاقلی" در این حد در رنجم.

چقدر بنویسیم؟ بس است. دلم تنگ است و هم چیز آسوده‌ام نخواهد کرد و تو را به دردهای خودم مشغول کردن کار عبثی است. همه این سال‌ها و قرن‌ها و آدم‌های رفته و ساختمان‌های به‌حا مانده و درخت‌ها و تابلوها و قدمت، به‌جای اینکه بُعد روشنی به من بدهند تا درد رفتن او را بیشتر تحمل کنم، ترس و وحشت ماندن و آگاه ماندن به رفتن او در سال‌های آینده را زیادتر می‌کنند. و این شالوده هر جور کوشش مرا از زیر می‌پاشاند. من فکر می‌کنم مدت‌ها این‌جاها بمانم. شاید هم یک ماه دیگر برگشتم. اما برگشتن به کجا. قبرش و اتاق خوابش در زهن من است و من برای برگشتن به جایی، هیچ جا ندارم جز قبر او اتاق خواب او. در عین حال نمی‌خواهم بودن و ماندن من، بودن و ماندن زشت و خرابی باشد زیرا من قالب او هستم و نمی‌خواهم او در قالب خرابی جا داشته باشد. و آن‌وقت نمی‌دانم این تابوت او را که تن و جسم من است، چگونه مزین و روشن نگاه دارم.
مرا بخش از این همه روضه‎خوانی. ارث پدرم است، شاید.
قدسی را سلام زیاد برسان.
قربانت.

۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

 

 

سنایی به وقت مرگ چیزی می‌گفت زیر زبان. گوش چون به دهانش بردند این می‌گفت:
بازگشتم ز آنچه گفتم زانکه نیست
در سخن معنی و در معنی سخن

مقالات شمس (تبریزی)، ص ۶۶۸

 

 

۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۴, دوشنبه

صادق زیباکلام




۲۷ سال پیش در دانشگاه آزاد زنجان تدریس می‌کرد، در مورد کتاب "سنت و مدرنیته"شان در مهمانسرای اساتید باهم صحبت کردیم. اشتباه نکنم حمید(رضا نیتی) هم بود. گفت: چی می‌خونی؟ گفتم: عمران. گفت: درد و بلات بخوره تو سر (...)! منظورش البته مذمت بی‌اعتنایی دانشجوها بود به متن‌ها و یادگرفتنی‌های فراتر از کلاس درس و نه مطلق ِ دانشجوهای رشته خاصی که "علوم سیاسی" باشد و خود از شیمی به آن رسیده بود! اجازه داد مستمع آزاد در کلاس‌های درس‌شان بنشینم؛ چقدر کلاس‌های شاداب و زنده‌ای داشت. پیش‌تر کتاب "مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی" را ازشان خوانده بودم و خوشم آمده بود؛ حرف غیرتکراری داشت، خلاف روایت‌های مسلط ِ رسمی. کتاب را علیرضا (جمالی) داده بود. در انتخابات سال ۷۸ مجلس (ششم) از زنجان کاندیدا شد که رد شد. برای تهیه خبر و مصاحبه، تلفنی زنگ زدم به خانه‌شان در تهران. خودش جواب داد ... سال ۹۱ که ارشد علوم ارتباطات در واحد علوم-تحقیقات تهران می‌خواندم، دوباره دیدم‌شان، آشنایی دادم، یک جلسه پیش‌دفاع دکترای یکی از دانشجوهای‌شان مرا با خودش برد، بعد هم اجازه داد توی کلاس‌ دانشجوهای دوره دکترا بنشینم. کلاس‌‌اش همچنان جذاب بود؛ مدام دانشجوها را در بحث‌ها دخالت می‌داد. جلسه دوم هم، همه اسم‌ها را ازبر بود! خیلی احترامم را داشت. دوهفته مانده به امتحانات پایان ترم، ستاره‌دار و اخراج شدم، دیگر از نزدیک ندیدم‌شان ... متوجه بوده‌ام که گاهی دقیق حرف نمی‌زنند ولی خیلی ازشان یاد گرفته‎ام. کتاب "ما چگونه ما شدیم؟"شان حرف مهمی دارد که مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد. وقتی چپ‌روی اصلاح‌طبان را در سال۷۸ تخطئه کرد، زاویه دید درست و دورنگری داشت و وقتی روی کتاب‌اش اسم گذاشت: "عکس‌های یادگاری با جامعه مدنی" معلوم بود فهمیده ماجرای اصلاحات در جمهوری اسلامی یعنی چه؛ ژستی و عکسی و تمام!

۷۶ ساله است و دیروز رفته زندان، جوان‌تر هم که بود (قبل از انقلاب) زندانی شده بود.
یک وطن‌دوست شجاع؛ کسی که به صراحت علیه نظریه "تهاجم فرهنگی" موضع گرفت، علیه دشمنی عجیب و غریب با آمریکا، علیه ادعای "نابودی اسرائیل" و علیه هزینه‌های بسیار بابت انرژی هسته‌ای.
خیلی به او توهین شده حتی در رسانه کثیف ِ ملی، در روزنامه‌های آزاد از هفت دولت هم.
زندانی شدن‌اش غم‌انگیز است.

*

خلاصه‌تر در ایکس و تلگرام.






۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه

دِليا اِلِنا سن ماركو


در یکی از گوشه‌های "پلازا دل اونسه" از هم خداحافظی کردیم.
از پیاده‌رو آن طرف خیابان سر برگرداندم و پشت سرم را نگاه کردم؛ تو هم سر برگردانده بودی و به نشانه خداحافظی برایم دست تکان دادی.
رودی از وسایل نقلیه و مردم میان ما جاری بود. ساعت پنج بود؛ در بعد از ظهری که هیچ ویژگی خاصی نداشت. چطور ممکن بود بدانم که این رود، همان آخِرونِ تیره و غم‌انگیز است که امکان ندارد کسی بتواند دوباره از آن عبور کند.
آن وقت همدیگر را گم کردیم و تو یک سال بعد مُردی.
اکنون من آن خاطره را می‌جویم و به آن خیره می‌شوم و فکر می‌کنم که فریبی بیش نبوده و در پس آن خداحافظی معمولی جدایی ابدی نهفته بود.
دیشب بعد از شام از خانه بیرون نرفتم. برای آن که سعی کنم تا این چیزها را بفهمم، آخرین درسی را که افلاطون در دهان استادش گذاشته، دوباره خواندم. خواندم که وقتی جسم می‎میرد، روح می‎تواند پرواز کند و بگریزد.
و اکنون مطمئن نیستم که آیا حقیقت در این تعبیر شوم اخیر نهفته است یا در آن خداحافظی معصومانه. زیرا اگر روح نمی‌میرد، درست آن است که موقع خداحافظی‌های‌مان هیچ تشویشی نداشته باشیم و اهمیتی به آن ندهیم.
خداحافظی کردن، نفی جدایی است. مثل این است که بگوییم: «امروز با رفتن به راه خودمان نقش بازی می‌کنیم اما فردا همدیگر را خواهیم دید.» انسان‌ها خداحافظی را ابداع کردند زیرا به نوعی خودشان را فناناپذیر می‌دانستند حتی وقتی خودشان را وجودی عارضی و زودگذر می‌دیدند.
دِلیا! ما روزی این گفت‌وگوی نامطمئن را از سر می‌گیریم - بر ساحل کدامین رود؟ - و از خودمان می پرسیم که آیا ما یک روز در شهری بوده‎ایم که در دشت‌ها محو شد، بورخس و دلیا.


بورخس / کتاب "در ستایش تاریکی"، صص ۵۲-۵۱
*
 

خیلی کم اتفاق می‌افتد متنی را بلافاصله دوباره بخوانم، مخصوصا اگر متوجه معنای آن شده باشم، این نوشته را اما سه بار از پی هم خواندم و چقدر غمگین شدم؛ بابت خداحافظی‌هایی که به سلام نمی‌رسند، رنج فقدان و همه "گم‌ کردن"ها ...



۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۲, شنبه

چه زیاد مرا کُشته‌ای

 درست ۱۹ سال پیش، روز پنجشنبه‌ای بود، که برای اولین بار با آفتاب سرزمین‌های جنوب از خواب بیدار شده بودم؛ شب قبلش از تهران رسیده بودم بندرعباس. قرار بود با مدیر شرکتی مصاحبه کنم برای استخدام؛ ۲۲ اردیبهشت سال ۸۴. عصر همان روز برگشتم تهران، و از آ‌ن‌جا به زنجان و یک هفته بعد دوباره برگشتم بندرعباس؛ قرار بود ۱۱۰ ماه بندر بمانم ... 


در وبلاگم که آن روزها در "پرشین بلاگ" بود، ماجرای پشه‌ای را نوشته بودم: «يک پرواز هوايی کوتاه يک‌ونيم ساعته از تهران به ... همين شب پنج‌شنبه گذشته ... در فضای خالی بين دو جدار شيشه‌ای پنجره هواپيما پشه‌ای گير افتاده. نمی‌دانم به آن زندان بی‌منفذ از کجا راه پيدا کرده ولی حتما خودش خوب می‌داند! عصر است و هنوز آن سوی پنجره روشن‌تر. تمام تقلای پشه صرف اين شده که به بيرون از آن زندان ـ به سمت روشنايی ـ راهی پيدا کند. دلم برايش می‌سوزد که کسی نمی‌تواند خلاصش کند! ... کاش لااقل می‌دانست اگر حتی راهی به آن سو پيدا کند به چشم بر هم زدنی نيست خواهد شد ... با آن جثه ضعيف در برابر همه باد و فشارهای بيرون ... به اين سو (فضای داخل هواپيما) هم راهی پيدا نمی‌کند. حالا بيرون تاريک تاريک شده و حواس پشه‌ی  بخت برگشته به نور داخل است. کم‌رمق‌تر شده اما ... فقط نگاه می‌کند. کاش کسی پيدا می‌شد و از طرف آن پشه به همه پشه‌های ديگر می‌گفت:‌ به زندانی که در خروجی ندارد وارد نشويد!»


انگار یک قرن می‌گذرد از آن همّت، از آن هجرت و دل ِ دیوانه ...  


دقیق و درست یک ماه بعدتر، یکشنبه روزی بود، در وبلاگم این‌ها را نوشتم:


«انار - يكشنبه، ۲۲ خرداد، ۱۳۸۴ / اين منم، محمد . . . خسته با کفشی پاره [واقعا کفشم پاره شده بود از فرط بدو-بدو و کار زیاد] اما نشسته بر آستانی با باران پاک شسته ... ديری بود از خود به خود شکايت می‌بردم که تا کی نشستن و تا کی راه رفتن از روی عادت و تا کی روزمرگی و ماندن در حصار زمان و مکان؟! اين منم، محمد ... مشتاق‌تر از هميشه به سکوت و لبريز از حس محسوس ناشکيب ... منم،‌ محمد ... فرسنگ‌ها دور از پنجره‌ای که از قاب آن چشم به بيرون می‌دوختم. کنار آبی آسمان و دريايم من امروز. آمدم تا در آستانه ختم سی سال عمر راهی ديگر را قدم زنم شادمانه و عرق‌ريزان ...   گاه ما آدم‌ها فراموش می‌کنيم که کم ظرفيت بودن رود و جوی، باران را از باريدن باز نمی‌دارد. باران می‌بارد و می‌بارد تا عادت آسودگی رود و جوی کم ظرفيت را بر هم زند و از زير سرشان بالش آسايش را بربايد. المصطفی هم به مردمان ارفالس گفته بود: «زندگی به راستی تاريکی است مگر  آن که شوقی باشد» کاش لااقل رود و جويی مشتاق باشيم برای بارانهای تند ... شوق ... شوق ... شوق ... اين منم، ‌محمد ... در پيچيده‌تر در خود سخت‌تر از هميشه اما ... ای خدا ! از ايستادن بازم دار / «رنج بزرگ ما، از هجوم حادثه‌ها و تازيانه‌ی گرفتاری‌هاست و اين گرفتاری‌ها به دنيا پيچيده و با اين جام آميخته است. پس اگر طالب خوشی باشی و راحتی می‌خواهی، نه مزاج تو و نه مزاج دنيا و نه هجوم فاجعه و موج حادثه هيچ‌کدام با اين خوشی و راحتی سازگار نيست. اما اگر خوبی را بخواهی و حرکت را و هجرت را، اين بلاها هديه‌های بزرگی خواهند بود که ضعف‌های تو را به تو نشان می‌دهند و وابستگی تو را می‌شکنند. و هر بلا اين نعمت را داراست: نشان دادن ضعف‌ها و رهانيدن از اسارت و وابستگی و همين است که عارف در برابر بلا "شاکر" است نه صابر.» - بخشی از نامه مرحوم صفايی به دخترش / ۲۵ خرداد ۸۳ بود. يک روز گرم. آخرين سفر مشترک با مادر به شهری ديگر. مقصد اما نه دريا و دشتی بود نه ضريحی و نه ديدار آشنايی. اين بار مقصد تخت بيمارستان بود برای مادر. قرار نبود مادر بيشتر از چهل و پنج روز ديگر مادری کند برايمان ... "حاج توران خانم" حالا ماه هاست که "محمد"اش را صدا نزده ... من مطمئنم اما که خدا مهربان‎ترها را زودتر می‎آمرزد و مادر من در وقار و مهربانی يادگار بزرگی بر جای گذاشت و رفت ... مادر! يادت به خير! ياد گرمای پيشانی‎ات به خير که لبهايم تا مغز استخوانم ميبردشان ... هر بار که درخت انار خانه پدری را می‎بينم به ياد اناری می افتم که برای آخرين بار با هم خورديم. درخت وفاداری را آب دادی مادر ... امسال باری نداشت اين درخت.» / «... من با باد می روم اما نه به اعماق خالی ... آن مهی که بامدادان با باد می رود و شبنم را در کشتزاران بر جا مي‎گذارد بالا خواهد رفت و ابر خواهد شد و به صورت باران فرو خواهد ريخت.» - پيامبر ـ‌ جبران خليل جبران»


هیچ‎کس نمی‌داند و نخواهد دانست در پس این کلمات، چه رنج عظیمی بود، چه دلتنگی بزرگی؛ نه برای آدم‌ها، که برای خودم، در حق خودم، که حتی دلتنگی برای مادر هم از فرط تنهایی خودم بود.


... آه که چقدر خسته‌ام.
روزمرگی! چه زیاد مرا کُشته‌ای.

۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۰, پنجشنبه

پراکنده‌های روز بیستم از ماه دوم در سال ۴۰۳

 

 اول) با خودم قرار گذاشته بودم با خویشی که قرار بود برود خارجه، چند جلد از کتاب‌هایم را بفرستم که از همان‌جا پست کند به آدرس چند دوست دور از دسترس. تجربه ناخوشایندی داشتم از پست کتاب به خارجه در سال‌ها قبل. آن خویش، دیروز گفت که پزشک توصیه کرده بار بیشتر از 5 کیلو با خود حمل نکند، خودش هم اضافه کرد: «باربری نمی‌کنم»؛ هیچ جمله گوارایی نبود، کلمات بهتر بعدی هم تغییری در تصمیم‌ام ایجاد نکرد؛ نمی‌فرستم. تمام.

دوم) اردیبهشت را و باران را و سعدی را دوست دارم، و آنانی را که این سه را دوست دارند.



۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

«... چه خاک تشنه‌تری است ...»

 

 الف) آسمان ابری را، باران را، بوی باران را، بوی تنه درخت و خاک باران خورده را، صدای بوسه‌های باران بر شیشه پنجره‌ را، صدای رعد و برق را، خانه‌های سقف‌شیروانی ‌را، جوی لبریز از آب باران را  و کلمه "باران" را خیلی دوست دارم.

ب) دیروز همه راه را زیر باران رفتم؛ بی‌کلاه و چتری، از ابرویم آب شره کرده بود عین ناودانی، سر تا پا خیس شده بودم. قدّم بلندتر شده بود انگار.

ج) «باران می‌بارید و من عجله‌ای نداشتم که زود بروم زیر سقفی، که مثلا خیس نشوم. فکر می‌کردم این باران با خودش چه فکر می‌کند؛ که این، که من، چه خاک تشنه‌تری است؛ بی‌حاصل ...»؛ در "از اقیانوسی دور" نوشته بودم این را. چیزی عوض نشده.




۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۲, چهارشنبه

برای دختر شجاع ِ تنها

 

 یکی برای نیکا شاکرمی نوشته بود:



سه حزب‌اللهی نامَرد (جمعی تیم مسلم‌بن عقیل، یگان امام رضا، گردان امام حسن مجتبی) در تاریکی مطلق، با باتوم و شوکر، مدام دست‌شان بالا و پایین می‌رود و به سر و صورت دخترکی درازکش و دست‌ودهان بسته می‌کوبند که ۱۲ روز بعد، تازه قرار است ۱۷ ساله شود.


خیلی خیلی دلم سوخت، خیلی خیلی غصه‌ام گرفت.
در آن لحظات آخرین چه کشیدی ای دختر شجاع ِ تنها؟

**

این نگاه دختر ِ عاصی ِ شجاع به من، به ما ...



۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

📚 اسماعیل افتخاری؛ تیغ‌زن بود، رئیس کمیته شد، زندانی شد، کشتی خرید




در کتاب خاطرات محمد بلوری (روزنامه‌نگار پیش‌کسوت با ۶ دهه سابقه روزنامه‌نگاری) می‌خوانیم:



یکی از خبرنگاران ما گزارش داده بود در عمارت باشکوه حبيب القانيان (ثروتمند معروف، بناکننده عظیم‌ترین برج فولادین تهران واقع در خیابان استانبول، مشهور به ساختمان پلاسکو) گنجینه‌ای از آثار بی‌نظیر باستانی و مجموعه‌ای از مجسمه‌ها، شمشیرها، کتیبه‌ها و هدایایی که امپراتوران اروپایی به شاهان صفوی و قاجار اهدا کرده بودند، نگهداری می‌شد که برخی از آنها قابل ارزش‌گذاری نبودند. بسیاری از این آثار [پس از انقلاب اسلامی و] پس از سرقت، به مجموعه‌داران خارجی فروخته و به خارج از کشور انتقال داده شدند.


یکی از این افراد [سارق] اسماعیل افتخاری بود که با ورود به کمیته‎های انقلاب اسلامی با حیله و تزویر به فرماندهی کمیته منطقه ۱۲ انقلاب رسید و سرانجام با چندین اتهام تحت تعقیب قرار گرفت و محاکمه‎اش در دادگاه کیفری تهران چنان سروصدایی در میان مردم راه انداخت که برای همه شوک‎آور بود آن گونه که مطبوعات بر اساس ادعانامه دادستانی نوشته بودند این مرد معروف به "اسمال ‎تیغ‎زن" در دوران پیش از انقلاب دارای پیشینه باج‎گیری و تیغ‎زنی و شرارت در محله بدنام تهران (معروف به شهر نو) بود و چند بار با همین اتهام‌ها به دست مأموران شهربانی دستگیر و زندانی شده بود.


اسماعیل افتخاری آن گونه که در پرونده اتهامی‌اش آمده، پس از انقلاب ابتدا گروهی به نام «گروه ضربت» در جنوب تهران به بهانه مبارزه با افراد ضدانقلاب و ساواکی‌ها راه‌اندازی کرد. این گروه به خانه‌ها، فروشگاه‌ها و شرکت‌های مختلف هجوم می‌برد و ضمن دستگیری افراد اموال آنها را چپاول می‌کرد تا این که با تشکیل کمیته‌های انقلاب اسلامی وارد این نهاد انقلابی شد و پس از مدتی به عنوان اولین فرمانده کمیته انقلاب منطقه ۱۲ منصوب شد.
فعالیتش در کمیته‌ها تا سال ۶۴ ادامه داشت و سرانجام در دهه هفتاد، ضمن اخراج از کمیته با یک پرونده قطور برای محاکمه در برابر قضات دادگاه کیفری تهران قرار گرفت.
براساس کیفرخواست دادسرای تهران عمده اتهامات‌اش سوءاستفاده از موقعیت شغلی اقدام به اخاذی، تصرف اموال دیگران و زمین‌های مردم در شمال و حوالی کرج، آدم‌ربایی، آزار و اذیت زنان و دختران، قتل، تعرض به عنف و ... بود.


همزمان با نخستین جلسه محاکمه این فرد در آبان ۷۸ دبیر گروه حوادث روزنامه ایران بودم و هر روز جریان این محاکمه را در صفحه حوادث منتشر می‌کردم که خوانندگان بسیاری داشت.


روزی که قرار بود چند تن از شاکیان عليه متهم شهادت بدهند همراه با خبرنگار حوادث در این دادگاه به عنوان تماشاگر حضور داشتم. از شاکیان حاضر در دادگاه یکی هم مادر میانسالی بود که در برابر دادرسان ایستاد و با شرح ماجرای ربوده شدن دختر شانزده ساله‌اش حاضران در جلسه دادگاه را به شدت متأثر کرد.


این مادر خطاب به قضات دادگاه گفت: «یک روز بعد از ظهر، هرچه منتظر ماندم که دخترم از مدرسه به خانه برگردد خبری از او نشد. با مدرسه‌اش تماس گرفتم. گفتند دخترم، یلدا، با دیگر بچه‌ها مدرسه را ترک کرده. سابقه نداشت دخترم بی‌خبر از من یا دوستانش جایی برود. دلم به شور افتاده بود به خانه آشنایان و هر دوستی که می‌شناختم سر زدم اما هیچ‌کس خبری از یلدای من نداشت. بعد با کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها تماس گرفتیم حتی به پزشکی قانونی سر زدیم ولی بی‌فایده بود. آن شب از دلشوره و اضطرابی که داشتم تا صبح خوابم نبرد خلاصه کنم؛ شش شبانه‌روز خواب و خوراک نداشتم. کارم گریه بود و چشمم به در که تنها جگرگوشه‌ام کی پیدا می‌شود. شش شبانه‌روزم با اشک و آه و انتظار گذشت تا این که دخترکم با حال پریشانی به خانه برگشت. تعریف کرد: موقع ظهر که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم در میدان هفت تیر ماشین کمیته جلوی پایم ترمز کرد. فرمانده کمیته پیاده شد و به بهانه این‌که با ضدانقلاب رابطه دارم من را سوار ماشین کرد و گفت باید از من بازجویی شود اما به این بهانه من را به خانه‌ای برد و در آنجا با دو تای دیگر بساط عیش و عشرت راه انداختند و آزار و اذیتم کردند. بعد از این مدت هم همین فرمانده من را آورد و در همان میدان پیاده‌ام کرد که به خانه‌مان برگردم. این مرد یعنی همین اسماعیل افتخاری تهدیدم کرد که اگر در این باره به کسی حرفی بزنم سر به نیستم می‌کند.»
این مادر آنگاه چشمان پر اشکش را پاک کرد و ادامه داد: «وقتی شنیدم این مرد را دستگیر کرده‌اند برای شکایت پیش بازپرس رفتم و قضیه را برایش تعریف کردم. بازپرس دستور داد در اداره آگاهی دخترم را با این مرد روبه‌رو کنند. روزی که در اداره آگاهی دخترم وارد اتاق افسر بازجو شد وقتی چشمش به این مرد افتاد رنگ از صورتش پرید، بدنش به تشنج افتاد و با حالت تهوع گریه‌اش گرفت که از اتاق بیرونش بردند و بعد از آن هم دیگر حاضر نشد با این فرد روبه‎رو شود چون هر وقت به یاد این مرد می‎افتاد بدنش به رعشه در می‎آمد و حالت تهوع پیدا می‎کرد.»


در این دادگاه طبق کیفرخواست دادستان "اسمال تیغ‎زن" به انواع سوءاستفاده از عناوینی چون معاون وزارت اطلاعات متهم بود و در ارتباط با ربودن زنان، تعرض به عنف، همکاری با افراد برای باج‎گیری ضمن تهدید، تنظیم پرونده‌های جعلی قضایی برای افراد بی‌گناه با هدف دریافت پول و انتقال سند زمین دیگران به نام خود محاکمه می‌شد.


در سال ۸۰ که دومین دادگاه کیفری تهران برای رسیدگی به قسمت دیگری از اتهاماتش تشکیل شده بود از یلدا و مادر کمر خمیده‌اش خبری نبود. مدتی بعد، این مادر رنج کشیده برایم تعریف کرد که با تهدید افراد ناشناسی به مرگ و سوء قصد به جان دخترش بیمناک شده و تصمیم گرفته از شکایتش بگذرد.
در پرونده اتهامی اسماعیل افتخاری آمده که وی با کمک همدستانش برای تصاحب خانه و ویلا و زمین افراد در شمال آنها را شکنجه می‌کرد تا اسناد ملکی‌شان را به نام خود کند. زنی از شاکیان پرونده در دادگاه گفت: این فرد برای به چنگ آوردن ملک متعلق به شوهرم او را به زیرزمین خانه‌ای کشاند و پس از شکنجه شوهرم او را با پاهای لخت به ستونی بست و یک رشته سیم برق را از کنتور به کف زمین انداخت و بعد هم شیر آب را باز کرد و به شوهرم گفت تا جریان آب به زیر پاهایت برسد و با برق گرفتگی کشته شوی، مهلت داری با انتقال سند مالکیت زمینت موافقت کنی.


یکی دیگر از شاکیان زن جوانی بود که در دادگاه گفت: «اسماعیل می‌خواست به زور قطعه زمینی را در شمال که متعلق به شوهرم بود تصاحب کند اما وقتی با مخالفت شد شوهرم روبه‌رو شد، تصمیم به انتقام گرفت. مهر ۷۰ یک شب من و شوهرم از مهمانی به خانه برگشته بودیم که دیدیم برق قطع شده. شوهرم به زیرزمین رفت تا کنتور برق را ببیند اما به محض زدن کلید برق ناگهان با انفجار گاز خانه‌مان آتش گرفت و من و شوهرم دچار سوختگی شدیدی شدیم. من با ۶۵ درصد سوختگی، جنینی را که در شکم داشتم سقط کردم و شوهرم جانش را از دست داد. کارشناسان گاز پس از بازبینی محل تشخیص دادند که گاز به طور عمدی در خانه متراکم شده و انفجار رخ داده است. پس از مدتی یکی از همدستان سابق اسماعیل با من تماس گرفت و گفت اسماعیل یکی از عواملش را فرستاده بود تا شیر گاز را در زیرزمین خانه دستکاری کند.» 


رسیدگی به پرونده اتهامات اسماعیل افتخاری که بیش از سه هزار صفحه بود چند روز ادامه یافت تا این که قضات دادگاه با اثبات برخی از اتهامات وی با توجه به گذشت چند تن از شاکیان از شکایت‎شان، اسماعیل را به بیش از ده سال زندان محکوم کردند که پس از مدتی با سپردن وثیقه آزاد شد و در مجموع هشت سال در زندان به سر برد.


اسماعیل افتخاری چند سالی به فعالیت تجاری روی آورد و از طریق مزایده عمومی توانست یک کشتی باری را تصاحب کند و با ثبت یک شرکت حمل و نقل دریایی چهار کشتی را به شرکت خود ضمیمه کرد.
▪️


۱۴۰۳ اردیبهشت ۹, یکشنبه

پراکنده‌های روز نهم از ماه دوم در سال ۴۰۳


اول) یک هفته دیگر می‌شود چهارماه تمام که در "ژانر" پراکنده‌ها ننوشته‌ام؛ منی که تصمیم داشتم ماهی دست‌کم یک بار از "پراکنده"هایی بنویسم که فقط همین‌جاست؛ نه کانالی تلگرامی، نه توییتری و نه اینستایی! یک جورهایی خودمانی ِ محرمانه! ... محرمانه؟! در وبلاگی  که همه می‌توانند زاغ‌سیاه چوب بزنند، راپورت ببرند و پرونده درست کنند؟! چرا خب؟!

دوم) تقریبا دو ماهه تیراژ (حدوداً) ۲۰۰ تایی «درخت‌ها رفته بودند» رفت؛ از این میانه ۴۳ جلد، به صورت هدیه، که می‌شد کمتر هم باشد! این تیراژ اندازه مشارکت من با ناشر در انتشار این کتاب بود. برای تجربه اول خیلی خوب بود. از وضعیت فروش سهم ناشر بی‌خبرم. در جلسه نقد کتاب یا در گفت‌وگوهای دونفره، پیشنهادهای خوبی برای جلدهای بعدی گرفته‌ام: درباره فرمت اسم کتاب، درباره تقسیم‌بندی عناوین، درباره نمایه و گسترش و بازنویسی برخی یادداشت‌ها و از این قبیل. برای کتاب اول پیشنهاد "کتاب صوتی" و "کتاب الکترونیکی" هم شده؛ هر چند اصلا فرصت و حوصله پیگیری ندارم. در این کمتر از سه ماه گذشته، ماجراهای این کتاب و کتاب دوم (از اقیانوسی دور) زمان و انرژی بسیاری از من برده. ماجرای کتاب دوم البته متفاوت بوده. ناشر مشارکت نکرد و برخی قضاوت‌ها درباره کتاب، بسیار غمگین و ناراحتم می‌کند؛ یعنی همه آنها که عاشقانه نوشته‌اند، اندوهی بزرگ بر دوش برده‌اند؟! ... بگذرم؛ اگر از همه آن چه نوشته‌ام و خواهم نوشت، همین یک کتاب بماند، مرا بس است.

سوم) بی‌برگ و بار شده‌ام حسابی؛ تمام شده‌ام انگار؛ نه که نمی‌نویسم و خلق نمی‌کنم؛ نه، هنوز می‌نویسم ولی خیلی‌های‌شان در سطح است؛ راضی‌ام نمی‌کنند. توی دل و ذهنم حرف‌هایی هست که می‌دانم و نمی‌دانم «چرا نوشته نمی‌شوند و با خود به گور خواهم‌شان برد؟»

چهارم) در "ایکس" در جست‌وجوی کلمه‌ای رسیده بودم به اکانتی، بعد جذب شده و خیلی از توییت‌هایش را خوانده بودم. چه کلماتی؛ وحشی و صریح و صمیمی! نویسنده نخواسته بود خودش را معرفی کند. کلی دنبال‌کننده داشت و ناگهان از اوایل بهمن ۹۸ دیگر "نیست" شده؛ بدون هیچ ردّی. خوانندگان‌اش همان سال و حتی چند سال بعدتر هم مدام سراغ‌اش را گرفته‌اند؛ همگی بی‌پاسخ! بیشتر از چهارسال گذشته ... چه تنهایی و گمنامی تلخی. هنوز حتی کرونا نیامده بود ... هنوز گاهی در وبلاگ‌هایی که به روز نمی‌شوند، یعنی سال‌هاست که به روز نمی‌شوند، می‌چرخم؛ تزریق یک رنج ِ موحش خودخواسته در رگ و پی و روان‌ام.

پنجم) آخ که چقدر خسته‌ام، مغروق روزمرگی، در حزنی عمیق از تصور فردای کشوری که نفرت کور در آن بازار گرمی دارد، دار و ندار ملت به غارت رفته و می‌رود و بسیاری به دیگری سخت می‌گیرند تا به خود. جرئت و عرضه گم‌شدن را هم که ندارم.



۱۴۰۳ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

جلسه نقد کتاب

 

 عصر دیروز (سه‌شنبه) در فرهنگسرای کودک و خانواده (پارسه)، محل برگزاری جلسات گروه کتابخوانی کانون مهر، درباره «درخت‌ها رفته بودند» حرف زدیم، درباره سابقه وبلاگ‌نویسی و ایده شکل‌گیری کتاب گفتم، به سؤال‌ها پاسخ دادم و مشتاقانه نقد و پیشنهادها را شنیدم تا جلد بعدی کتاب، بهتر و کم‌نقص‌تر و جذاب‌تر شود.


از تک‌تک حاضران، دست‌اندرکاران گروه کتابخوانی کانون مهر و فرهنگسرای کودک و خانواده (پارسه) بسیار ممنونم.

 





۱۴۰۳ اردیبهشت ۳, دوشنبه

از رعیت تا شهروند (محمدعلی موحد)

 

 رابطه انسان با حاکم یا حکومت در روزگار قدیم رابطه گوسفند بود با شبان و مناسب‌ترین تعبیر از چنین رابطه‌ای همان واژۀ رعیت است. رعیت در مقابل راعی است، یعنی گوسفند و چوپان. در چنان نگرشی دو مفهوم حاکمیت و مالکیت در هم ادغام می‌گردد. چوپان مالک گوسفندان است و هر تصرفی درباره آنها در حیطه اختبارات اوست؛ حداکثر می توان به چوپان نصیحت کرد که به سود خود اوست که از گوسفندان به خوبی نگهداری کند، نگذارد که آنها گرسنگی بکشند و لاغر شوند، و یا در معرض دستبرد گرگان و راهزنان قرار گیرند. شاید هم بتوان در نصیحت‌گویی قدمی فراتر گذاشت و گفت گوسفند از برای چوپان نیست، بلکه چوپان برای خدمت به اوست.


در این نگرش رمه مال ارباب (خدا) است که آنها را دست چوپان سپرده و او را موظف به خدمت و مواظبت از آنان کرده است. در این‌جا دیگر رابطه مالکیت از حاکمیت جدا می‌شود؛ چوپان حاکم بر گوسفند است ولی مالک آن نیست، نمی‌تواند آن را بکشد یا به دیگری بفروشد. گوسفند امانتی است در دست چوپان که شرط امانت را باید مراعات کند.
نگاه به حاکم و رابطه انسان با او در شرق و غرب تقریباً یکسان بود تا قرن هجدهم که اوضاع تغییر کرد.
انسان معاصر حاضر نبود که خود را به چشم گوسفند ببیند. مسئله البته به این سادگی نیست که عرض کردم؛ یک طرز تلقی چندین هزار ساله یک‌شبه تغییر نمی‌یابد. تحول در طرز تلقی کند است و زمینه‌های آن باید فراهم باشد. 


من اگر بخواهم وارد تفصیل بشوم از اصل مطلب دور می‌افتیم. نگاه انسان معاصر در رابطه خود با حاکمیت از اواخر قرن هجدهم و در طول قرن نوزدهم تحول یافت. مفهوم حکومت در زمان ما چیزی جز مسئولیت مدیریت کشور نیست؛ حکومت اختیار و اقتدار خود را از مردم می‌گیرد و در برابر مردم پاسخگو باید باشد. در چنین شرایطی دیگر واژه رعیت برای تعبیر از رابطه انسان با دولت مناسب نبود؛ می‌بایستی واژه دیگری پیدا می‌کردند که برای القای این رابطة جديد مناسب‌تر باشد.


شما اگر نگاه کنید در کتابهای لغت قديم كلمة "شهروند" وجود ندارد، حتی در فرهنگ معین شما چنین واژه‌ای ندارید. واژه شهربند دارید که در متون کلاسیک فارسی به معنی زندانی به کار می‌رفت اما شهروند نه. هر کلمه در برابر مفهومی است و تا مفهومی وجود نداشته باشد تعبیری هم برای آن به وجود نخواهد آمد. کلمه تازه‌ساز "شهروند" حاصل ترکیب شهر با پسوند وند است و این ترکیب در واژگانی چون خود پسوند و پیشوند و خداوند، و نیز در نام برخی از کوه‌ها چون دماوند و بیشتر در نام تیره‌هایی از ایلات مانند فولادوند، جلالوند، محمودوند، سگوند، کهوند و کاکاوند سابقه دارد و ظاهراً اضافه "وند" در این گونه ترکیبات جدید معنی مالک بودن، دارا بودن چیزی و یا منسوب بودن و شباهت داشتن به چیزی است.

حقوق شهروندی اصولا برسه بخش قابل تقسیم است:


(۱) بخش مربوط به امنیت شخصی مانند حق متهم برای دسترسی به دادگاه و وکیل، اصل قانونی بودن جرم و مجازات، اصل برائت که هدف از آنها تأمین امنیت فردی شهروندان است. خوشبختانه در این راه قدم بلند موثری برداشته شده و آن قانون آئین دادرسی کیفری است که در همین چند روز اخیر متن آن در دسترس عموم گذاشته شده است. البته من هنوز نتوانسته‎ام این قانون را که مواد آن بالغ بر ٦٠٠ ماده است به دقت بررسی کنم ولی نگاه تند سریعی که بر آن داشتم مایه مسرت و خوشحالی بود. نکاتی که عرض کردم اعم از تأکید بر اصل برائت و لزوم دسترسی متهم به وکیل و غیره، در این قانون به نحو احسن انعکاس دارد و امیدوارم در عمل نیز حق آن به جا آورده شود. متهم در هر حال می‌تواند و حق دارد که از پناهگاه اصل برائت استفاده کند. کسی که مرا متهم می‌کند که جرمی مرتکب شده‌ام باید دلیل بیاورد و اتهامی را که بر من وارد می‌کند به اثبات برساند. این اصل مقدس اسلامی در همه قوانین ملل متمدن هم به رسمیت شناخته شده است. از متهم نمی‌توان خواست که برای اثبات بی‌گناهی خود دلیل بیاورد.



(۲) بخش مرتبط با آزادی‌های سیاسی که به نظر من مهم‌ترین و ابتدایی‌ترین آنها حق گفت‌وگو است. یکی از فلاسفه نامدار معاصر (François Lyotard) می‌گوید: «شهروند آدمیزادی است که حق او برای گفت‌وگو با دیگران به رسمیت شناخته شده باشد»؛ یعنی هر شهروند باید بتواند با شهروندان دیگر به گفت‎وگو بپردازد. گفت‎وگو بزرگترین مزیت و مابه الافتراق انسان با دیگر جانوران است و آن متوقف بر وجود دو طرف است؛ طرفی که می‎گوید و طرفی دیگر که مخاطب است و می‎شنود. طرفی که خطاب می‎کند، می‎داند که مخاطب غير او است؛ یعنی وجود غیر خود را به رسمیت می‎شناسد. آن غیر هم که طرف خطاب قرار گرفته به گوینده مجال می‎دهد تا حرف خود را بگوید و چون حرف او را شنید، پاسخ می‎دهد یعنی نقش خطاب‎کننده و مخاطب عوض می‎شود، این بار آن دیگری یعنی مخاطب که تا حال شنونده بود سخن می‎گوید و همواره گفت‎وگو قائم به وجود یک فرد است در برابر دیگری؛ و نقش خود بودن و دیگر بودن در جریان محاوره به نوبت میان طرفین مبادله می‎شود. این حق شهروند برای سخن گفتن با دیگران نباید مورد تعرض قرار گیرد؛ نه حکومت حق دارد جلوی آن را بگیرد و نه هیچ دسته‎بندی باید مجاز باشد که با جوسازی ناجوانمردانه و خشونت‎بار مانع گفت‎وگوی شهروندی با شهروندان دیگر شود.



(۳) بخش سوم حقوق شهروندی ناظر بر جنبه‎های اقتصادی و اجتماعی است؛ مانند بیمه، حق کار، حق برخورداری از بهداشت و آموزش آزاد و تعلیمات مجانی و غیره.

*



بخشی  از سخنرانی استاد محمدعلی موحد درباره حقوق شهروندی
چاپ شده در شماره ۱۶۱ مجله بخارا

۱۴۰۳ اردیبهشت ۲, یکشنبه

علت کدام است و معلول کدام؟

 

 



🔹 کسی عکس بالا را توییت کرد و نوشت: «اگه با گشت ارشاد مخالفی بگو راه جمع کردن این اوضاع چیه؟» X 

بسیاری نوشتند که بازنشر این تصاویر، پروژه خود ارتش سایبری است برای جور کردن بهانه‌ برخورد شدیدتر و بدتر و بعضی هم اعلام کردند که از جمله این عکس، ایرانی نیست.

🔹 برای نویسنده توییت نوشتم:

۴۵ سال فرصت بود تا شمای ِ موافق اجبار در حجاب، کشوری بسازید با مردمانی که آرامش و آسایش دارند و آن وقت بگویید این کشور و مردمان‌اش، محصول مذهب ماست که حجاب زن را هم اجبار می‌کند.
کارنامه ناموفقی دارید، با این کارنامه الباقی توصیه‌های شما را می‌کوبند به دیوار. [در اجبار حجاب] شکست خورده‌اید.

برای جلب اقبال عمومی به یک ایدئولوژی، اول باید کارآمدی آن ثابت شود (به طور کلی در تامین "آسایش" و "آرامش" مردم). اگر اقبالی به ایدئولوژی شمای نوعی نیست (که ظاهرا نیست)، بی‌حجابی و مبارزه در زمین حجاب با  ایدئولوژی ناکارآمد [شما]، معلول است؛ علت را بچسبید. X 

[که] امام صادق (ع) [هم گفت]: «كُونوا دُعَاةَ النَّاس بِغَير أَلْسِنتِكم لِيَروا منْكُم الِاجتهَادَ و الصِّدق و الْوَرع | تبلیغات و دعوت شما از طریق خیر و خدمت به مردم باشد نه با زبان و طوری باشیدکه از شما کوشش و تلاش ببینند و صداقت و پارسایی.» X

🔹 محسن‌حسام مظاهری (نویسنده و پژوهشگر مطالعات اجتماعی اسلام، تشیع و مناسک شیعی) چند روز پیش نوشته بود (X):

نه این ستیز شرم‌آور با زنان و دختران، برای اقامه‌ی یک حکم دینی است، و نه لشکرکشی‌های خیابانی و راه‌اندازی اجتماعات انبوه مذهبی در سال‌های اخیر، برای ترویج مذهب.
حجاب و مناسک، بهانه است.
مسئله‌ی اصلی، "خیابان" است و اراده‌ی سیاسی برای تصرف و تسلط کامل بر آن.

*

۱۴۰۳ اردیبهشت ۱, شنبه

شهرت سعدی؛ تا چین و ماچین

 



اولین گزارش از مزار “سعدی” را در [سفرنامه] ابن‌بطوطه [مراکشی] داریم [که ۳۵ سال بعد از وفات شیخ به شیراز آمد] پیش از آن کسی را من ندیده‌ام که از این مزار گزارشی داده باشد و باز اولین گزارش از آوازه سخن سعدی که در آفاق عالم روان شده و شهرت او تا چین و ماچین رفته در سفرنامه ابن‌بطوطه است. او در گزارش سفر خود به شهر خنسا که حالا هانگ‌چو می‌گویند [...] حکایت می‌کند که در آن جا قاضی شهر از آن‌ها پذیرایی کرده و در مراسم پذیرایی زورق‌بانان بازی‌هایی می‌کردند و این امیرزاده به موسیقی ایرانی با آهنگ‌های ایرانی خیلی علاقه داشت و به خواهش و به دستور او زورق‌بانان شعری به فارسی می‌خواندند. ابن بطوطه که قدری فارسی می‌دانست صورتی شکست بسته از آن شعر را نقل کرده است. می‌گوید زورق‌بانان که می‌خواندند امیر می‌گفت:  «دوباره بخوانید، از سر بگیرید» و می‌گوید: «از بس تکرار کردند من حفظم شد.»
ما الان که نگاه می‌کنیم این بیتی است از غزلی در بدایع سعدی:
تا دل به مهرت داده‌ام در بحر فکر افتاده‌ام
چون در نماز استاده‌ام گویی به محرابم دری.

همین بیت را می‌خواندند و تکرار می‌کردند و این شهادتی است از آن سیاح مغربی در نفوذ و گستردگی شعر سعدی در اقصای عالم.  ابن‌بطوطه از مغربی‌ترین قسمت عالم اسلام آمده بود و این خنسا در آن ساحل شرقی چین است. پس سعدی بی‌دلیل نمی‌گوید:  «هفت کشور نمی‌کنند امروز / بی‌مقالات سعدی انجمنی.»[...]

گزارش ابن‌بطوطه گواهی می‌دهد که واقعا این طور بوده؛ شعر سعدی حتی در حال حیات او در دنیا انعکاس داشته است.

ما گزارشی دیگر داریم از سپهسالار؛ سپهسالار همان کسی است که مدعی است چهل سال در خدمت حضرت مولانا بوده و زندگی‌نامه مولانا را که به مناقب سپهسالار معروف است، نوشته.

سپهسالار در گزارش خود از مراسم تشییع جنازه و تدفین مولانا می‌گوید:  «عزیزی از عاشقان این دو بیت را در آن درد ورد جان ساخته می‌خواند» اما شعرها را که نقل کرده ما می‌دانیم که از سعدی است:

کاش آن روز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
تا در این روز جهان بی تو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو؟ که خاکم بر سر.

این دو بیت از گلستان سعدی است [...] مولانا در ۶۷۲ وفات یافته و ظاهرا سعدی تا بیست سال بعد از مولانا هنوز زنده بود ولی در سر جنازه مولانا این شعر که مربوط به سعدی است، خوانده شده است.

 

 

از متن سخنرانی استاد محمدعلی موحد
شیراز، اول اردیبهشت ۱۳۹۰
چاپ شده در مجله بخارا، شماره ۱۶۱

۱۴۰۳ فروردین ۲۹, چهارشنبه

قره‌آغاج محله شوقی دیگر نیست

 

 


زنجان به نسبت قدمت و جمعیت و وسعت، درخت کهنسال خیلی کم دارد، همچنان که درخت پربرگ. درخت‌های اقاقیای پرشمار هم کم‌برگ و کم‌سایه‌اند. همین است که تک‌درخت‌های قدیمی و عظیم عین گوهر می‌درخشند؛ مثل همان‌هایی که در خیابان فرمانداری سابق هست یا حوالی چهارراه سعدی، روبه‌روی بنای ذوالفقاری و کبوده‌های مقابل شرکت آب منطقه‌ای و شفیعیه... ولی بین این همه من عاشق تک نارون چتری (قره‌آغاج) محله شوقی بودم. مثل ضریحی متبرک، همیشه از شوقی رد شدنی، قد و بالایش را نگاه می‌کردم که تابستان‌های داغ، تا میانه خیابان را هم سایه می‌بخشید. پاییز پارسال بود که فهمیدم حال خوشی ندارد و حالا که بهار آمده مطمئن شده‌ام که دیگر جان ندارد. کاسب همسایه درخت که پشت دخل قرآن می‌خواند، تا دید من روبه‌روی او ایستاده‌ام، سر از مصحف برداشت. پرسیدم: آقا! این درخت خشک شد؟ گفت: چند برگ تازه دارد اما دیگر دیر شده. گفت  که از شهرداری آمدند و نمونه برداشتند و رفتند ولی کاری نتوانستند بکنند. گفت: خدا بیامرزد کسی که این قره‌آغاج را کاشت، شصت تا شصت و پنج سال عمر داشت، برکت محله بود ...

شهر لابد اندوهگین است از مرگ درختی که دیگر برگ و سایه نخواهد داشت و یگانه بود در شهری فقیر از درخت‌های باشکوه.