۱۳۹۹ خرداد ۷, چهارشنبه

زوال


دیوارها که نزدیک‌تر می‌شوند و سقف که کوتاه، لااقل باید گوشی باشد برای کلمات و برای حرف‌ها؛ "چاهی" حتی. باید دلی باشد برای "همدلی". زوال، تنهایی ِ مکرّر است و دستان کوتاه و خالی بودن همه پُرهایی که گوش نداشتند، دل نداشتند و چاهی به تو نشان ندادند. باید برگردی. بالاخره باید برگردی. نجات دهنده در آینه است. نور بخواه. آینه بخواه. روزگار گوش و چاه و دل تمام شده بود و تو مکرر تخدیر کرده بودی خودت را و همه جان و تن‌ات را. آن که به تو نور و آینه داد را دوست بدار. «وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت»؛ "زوال" تکرار چرخیدن به دور خود بود ... زیر پا، آن گوشه، از روزنی، نوری پیداست؛ حفره‌ای است انگار ... وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ ... چه بار بزرگی بر دوش ...


by: Jean-Claude Coutausse

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

موزه‌ نبود


صحنه‌ای هست در فیلم سینمایی "سیانور" (فیلمی که به ماجرای قتل درون سازمانی "مجید شریف‌واقفی" در پیش از انقلاب پرداخته) که هما اعتمادی (با بازی هانیه توسلی) نگاهی حسرت‌بار به صفحات مجله جوانان می‌کند. هما اعتمادی را در این فیلم از روی شخصیت چند زن عضو سازمان مجاهدین خلق ساخته بودند به خصوص "منیژه اشرف‌زاده کرمانی" که بعدتر (بهمن ماه سال 54) به جرم شرکت در ترور چند مستشار آمریکایی، اعدام و تبدیل شد به اولین زن در تاریخ ایران که تیرباران شده ... کارگردان انگار خواسته بود حسرت‌های خواسته و ناخواسته یک "چریک" را یادآوری کند که به هر دلیل زندگی آرام را فروگذاشته  و پا در راهی پرمخاطره گذاشته بود ... آن نگاه "هما اعتمادی" به صفحات شاد و مفرح مجله جوانان، با عکس‌های جوانانی دور از تعقیب و خطر و زندان، به گمانم اگر نه "تلخ‌ترین"، یکی از تلخ‌ترین و تاثیرگذارترین صحنه‌هایی است که در این فیلم هست ... جزئیات زندگی و مبارزه بسیاری از چریک‌ها در قبل از انقلاب (فارغ از این‌که "راه مبارزه" را و "روش مبارزه" را به درستی و حق شناختند یا خود به هیولاهایی در اندازه‌های مختلف تبدیل شدند) بسیار قابل تامل است و "درنگ"زا. ستمکاری محمدرضا پهلوی و رژیمی که در مرداد سال 32، به باور بسیاری "ناحق" و با "ستمکاری ِ تمام"، سلطه‌اش را بر مقدرات کشور تحمیل کرد چنان روان و جان بسیاری را آزرده بود که راحت خود را فروگذاشتند. بسیاری از چریک‌ها و مخالفان، تحصیل‌کردگانی بودند که به راحتی در اقتصاد رو به رشد نفتی و تعامل گسترده و آسان با اقتصاد دنیا، می‌توانستند پولدار شوند و هراسی از تعقیب و شکنجه و زندان و تیرباران نداشته باشند ... اسفند 96 موزه عبرت را دیده بودم. خودم توی موزه چرخیده بودم؛ بی‌راهنما. گاهی بغضم راه به چشم‌هایم برده بود. از راه‌پله‌های تاریک و ترسناک زندان و شکنجه‌گاه کمیته مشترک ضدخرابکاری بالا رفته بودم. کمتر از یک ماه بعد به تماشای کاخ نیاوران رفته و فضای سرسبز و بزرگ و راه‌پله‌های روشن و تمیزش را به تماشا نشسته بودم. آنها که با رنج و درد از آن راه‌پله‌های تاریک بالا و پایین برده بودندشان، بالاخره بر کسانی که مملو از غرور در آن کاخ پا روی پا انداخته و از راه‌پله‌های روشن آنجا بالا رفته و پایین آمده بودند، پیروز شدند و به زیر کشیدندشان اما به بهای جان‌های عزیز بسیار، به بهای دردهایی که حالا حتی خواندن روایت‌شان هم آسان نیست، که بسیار سخت است. آن مبارزانی که از تن اعتبار نظام شاهنشاهی کندند، فارغ از روش‌شان و بی‌نظر به حال "بعد"شان، اگر عافیت آنی خود را پرستیده بودند، و در حسرت عکس‌های رنگی مجله جوانان متوقف مانده بودند، حالا "کاخ نیاوران" و زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری "موزه" نبودند.
.
توضیح: فعالیت‌ام را در توییتر کاملا متوقف کرده‌ام. کانال "شین" را هم به روز نخواهم کرد. همین چند روز پیش شروع کرده بودم نوشته‌ها را در فیس‌بوک هم منتشر کنم، که حالا به نظرم باید منصرف بشوم. فعلا وبلاگ را در حد مقدور به روز می‌کنم ... تهدید و بسیار تحدید شده‌ام؛ همین دو روز قبل ... البته که راضی نیستم، البته که خیلی غصه و خشم دارد.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

مش کریم

مش (مشهدی) کریم هم از دنیا رفت. چقدر دلم سوخت ... همسایه دیوار به دیوارمان بود در خانه پدری. همین چند شب پیش خواب‌‌اش را دیده بودم. خواب دیده بودم یک سیل بزرگی آمده و از در خانه پدری رد می‌شود؛ از همان مسیری که سال‌ها پیش قناتی بود و جوی آبی بود و درختانی دوست‌داشتنی دور نهر بود. مرحوم پدر و مرحوم مادر دم در بودند و مش‌کریم هم جلوی در خانه‌شان نشسته بود و داشت تماشا می‌کرد. مادر چادرش را به کمر بسته بود و انگار نگران بود. پدر نزدیک‌تر به جریان آب بود و نمی‌گذاشت مادر نزدیک‌تر شود به جریان سیل؛ جریانی که مثل همه سیل‌هایی که دیده‌ام، گلی و کثیف "نبود" ... مش‌کریم کارگر کارخانه مینو بود. گاهی، خیلی سال پیش که مردم کفش برای تعمیر می‌بردند، پینه‌دوزی هم می‌کرد توی همان مغازه کوچکی که کنار خانه‌شان ساخته بود. با بچه‌های مش‌کریم رفیق بودیم؛ نبی‌الله، حبیب‌الله و رحیم. رحیم پسر کوچکترشان، پسر بسیار شیرین و تر و فرزی بود و مثل "مش‌کریم" – پدرش – مادرزاد یکی از پاهایش انحا داشت و می‌لنگید ولی فوتبال بازی می‌کرد با ما. آخرش هم برف جلوی خانه را پارو کردنی، با آن سن و سال خُردش، لیز و زمین خورد، ضربه مغزی شد و از دنیا رفت؛ شاید بیست سالی گذشته باشد. مش‌کریم دوسال‌ونیم قبل هم دختر بزرگ‌اش را از دست داد به مرگی ناگهانی؛ رفیق و همراه مسجد آبجی بزرگ ما ... خیلی محترم بود. به پاکی و نظافت و مراقبت خاص از دوچرخه دو تنه قدیمی‌اش و موتور یاماهای 125 سبزرنگ‌اش شهره بود. آخرین بار که دیدم‌اش و صحبت کردیم؛ یادم نیست پارسال بود یا پیار سال، چقدر ابزار لطف کرد، انگاری از یاد مرحوم پدر و عزت و احترام او و روزهای خوش همسایگی، چشمان‌اش تر شده بود ... وااای خدا چقدر دلم گرفته ... باید نبی‌الله را و حبیب‌الله را ببینم. باید تسلیتی بگویم.




۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه

چونان کبوتر

صداش رو ساف [صاف] کرد و از روی کتاب شروع کرد به خوندن: «و از کلمات منصوربن اسحاق نیشابوری  است در خطاب به اهالی میرآباد،  دیهی در جوار نشابور: اگر که غنا خواهید، پس تا حد فقر و تنگدستی اموال خود را بر نیازمندان ببخشایید و اگر نزد خلق بلندی منزلت خواهید پس تا نهایت توان فروتنی پیشه کنید و اگر خواهید حکمت‌ها بر زبان‌تان بجوشد پس تا حد گنگان خموش باشید و اگر خواهید ببینید پس چشم‌ها فرو بندید و اگر خواهید بشنوید پس گوش‌ها از شنیدن باز دارید. و فی‌الجمله اگر چیزی خواهید نخواهیدش، که بسیار خواستن‌ها در نخواستن‌ها و اقبال‌ها در ادبارها و گنج‌ها در ویرانه‌ها نهفته است. جهان چونان کبوتری است؛ هر گاه به سوی او روید پران شود و چون باز گردید همنشین شود. والسلام.»


📚 معسومیت | مصطفی مستور

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۷, شنبه

En man som heter Ove


گاهی فکر می‌کنم حجت خدا خواهم بود در روز میزان علیه کسانی که در مواجهه با سوال «چرا فیلم خوب ندیدید؟»، بخواهند دست به توجیه و بهانه‌تراشی بزنند! ... یعنی در شرایطی فیلم می‌بینم، و گاهی فیلم خوب، که کمتر کسی راضی می‌شود در چنین شرایطی حتی "آگهی تبلیغاتی" ببیند. واقعاً چند نفر راضی می‌شوند با ولووم "صفر" فیلم ببینند فقط به مدد زیرنویس؟! چند نفر حاضر می‌شوند یک فیلم 2 ساعته را در چهار قسمت ببینند و گاهی زیر ضرب تشر و نقد خانواده؟! ... نمی‌دانم گفتن دارد یا ندارد؛ من حتی دوست‌داشتنی کارم، وبلاگ و یادداشت نویسی را تحت محاصره انجام می‌دهم؛ هیچ خلوتی نیست، هیچ "یک ضرب تا آخر نوشتن" نیست. همین هم می‌شود که گاهی چقدر بعد از نوشتن و انتشار متوجه خلاءهای استدلالی یا نگارشی یادداشت‌هایم می‌شوم.
*
دیروز فیلم‌سینمایی سوئدی "مردی به نام اوه" (A Man Called Ove | En man som heter Ove) را پاره-پاره دیدم. تا بعد از فیلم یادم رفته بود ستایش رمانی به همین اسم را چند ماه قبل شنیده بودم. بعد از تماشای فیلم پرونده‌اش را خواندم؛ نماینده سوئد بوده در اسکار؛ همان سالی که "فروشنده" اصغر فرهادی اسکار بود و اسکار "برد" و حالا فکر می‌کنم شاید من اگر داور اسکار بودم، به فیلم سوئدی رأی می‌دادم. من هیچ‌گاه سوئد نرفته‌ام و هیچ وقت دوست ندارم سوئد بروم؛ می‌دانم و نمی‌دانم دلیل‌اش را. یک دلتنگی غریبی توی یاد سوئد سرد و شیک و سرسبز هست به همین دلیل تا فیلم شروع شد رفته بودم توی همان حسی که همیشه با من است و حالا داشت مثل لوبیای سحرآمیز قد می‌کشید و بزرگ و بزرگتر می‌شد. حضور بازیگر ایرانی (بهار پارس) در این فیلم باعث شد فیلم را بیشتر دوست داشته باشم. وقتی قطار ناغافل خورد به پدر "اُوه"، بی‌هوا با صدای بلند گفتم "وااای"؛ انگاری همان‌جا بودم، بغل دست اُوه‌ی جوان و انگار پدر اُوه، آشنای دیرین من بود که انتظار داشتم به این زودی‌ها ترک‌مان نکند. نور توی خانه "اُوه" نور خلوت بود؛ مثل خیلی از خانه‌های ساده و خوش‌نقشه اروپایی ... فیلم زیبایی‌های روابط انسانی را نشان داد و سرشکی بر چشمانم نشاند. یاد این جمله خودم در یک جلسه تدریس خبرنویسی افتادم؛ وقتی بحث‌ها خیلی به حاشیه رفت و من گفتم: «اگر قرار باشد چیزی این جهان را نجات دهد، آن "هنر" است» ... نمی‌دانم از کجا این جمله به زبانم رسیده بود، ولی رسیده بود و من شلیک کرده بودم ... جایی نوشته بودم: "خوبی‌های جنگ"، کسی با نفی و تردید پرسیده بود: «جنگ چه خوبی دارد؟!» و گفته بودم: «فیلم The Flower of War رو دیدی؟ ...» و چطور انسان‌ها در اوج سختی و درشتی می‌توانند "مهربان" باشند و ساخته شوند؛ انسان "بشوند"؟
.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

بعد از تماشای فیلم‌


اولین بار که "از کرخه تا راین" را دیدم، آرزو کردم "علی دهکردی" دیگر در هیچ فیلم دیگری بازی نکند؛ بماند در همان یادی که از خودش در نقش "سعید" ساخت، ولی خب؛ نماند و البته که دیگر ندرخشید. ارتباط غریبی پیش خودم می‌گیرم با بازیگران فیلم‌هایی که از نقش‌شان در فیلم‌های خوب متأثر شده‌ام. مرگ‌شان در فیلم اندوهگین‌ام می‌کند، اندوه‌شان گوشه‌ای از دلم را پیدا می‌کند و آنجا لانه می‌کند. به همین دلیل بعد از دیدن برخی فیلم‌ها (که اندک‌اند البته)، فوری سراغ پشت صحنه، نقدها و زندگی واقعی بازیگران‌اش می‌روم. مثلا به همین خاطر بود که بعد از تماشای "لویاتان" (نهنگ) رفتم تا بازیگر زن فیلم را که در فیلم، کنار آن ساحل زیبا، خودکشی کرد، و مظلوم بود، بشناسم و انگاری بعد از اینکه دانستم "فی‌الواقع" همسر وکیل ِ توی فیلم است، از اندوهم کاسته شد! خنده‌دار به نظر می‌آید ولی من این طوری با فیلم خوب و اجزایش مرتبط می‌شوم! در "مرد ایرلندی" از تماشای پیرشدن "واضح" ال‌پاچینو و رابرت دنیرو، یکه خوردم و غصه. ابهت‌شان در "پدرخوانده"، "کازینو"، "روزی روزگاری آمریکا"، "بوی خوش زن" و "مخمصه" (Heat) گویی در "مرد ایرلندی" به دیوار سخت خورده؛ هیچ از "مرد ایرلندی" خوشم نیامد. فیلم‌های خوب برای من در تیتراژ پایانی فیلم تمام نمی‌شوند. وقتی فهمیدم "آتش خیّر" بازیگر فیلم "بی‌قرار" (ایرج قادری، 1352) فقط 34 سال عمر کرده، و اردیبهشت 34 سال قبل از دنیا رفته، دلم گرفت! البته "بی‌قرار" فیلم مزخرفی است! زیاد نیستند فیلم‌هایی که آدم دلش برای قهرمان‌هایش تنگ بشود. «شرق بهشت» 66 سال قبل ساخته شده؛ بعد که می‌خوانی دو بازیگر اصلی فیلم: یکی همان سال ساخت فیلم در تصادف رانندگی از دنیا رفته و دیگری یک سال قبل از اینکه تو فیلم را برای بار اول دیده باشی، به خیالت می‌رسد که انگار یک فقدان ناخوشایند – و بی‌ربط به "تو" - آزارت می‌دهد؛ بیش از این‌اش توصیف کردنی نیست. بعضی فیلم‌ها، چیزی بالاتر از فیلم‌اند، اکسیری دارند لابد. در سریال دوستان  (Friends) از نقش "فیبی بافی" خیلی خوشم آمده بود؛ شخصیت محبوب من در این سریال مشهور؛ با بازی "لیسا کودرو". انگار همین دیروز آخرین قسمت این سریال پخش شده ولی واقعیت این است این سریال 16 سال قبل برای همیشه تمام شده و همه چیز فریز شده حتی "فیبی بافی" ... فیلم "Into the Wild" شوکه‌ام کرده بود؛ بعد از فیلم کلی مطلب درباره "کریستوفر مک‌کندلس" خواندم. اینجا البته "کریستوفر مک‌کندلس" بازیگر فیلم نبود، فیلم درباره زندگی او بود. حالا مدت‌هاست عکس پروفایل حساب کاربری‌ام در تلگرام، عکس "کریستوفر مک‌کندلس" است پشت به آن اتوبوس معروفی که در آن ماه‌های آخر عمرش را سپری کرد. عکس (سلفی) روی فیلم ظاهرنشده در دوربینی که با خود داشت، پیدا شده بود ...

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

سه پاراگراف


▫️ بزرگترین خطای حکومت‌های دینی و متصل‌شده به آسمان و خدا (در طول اعصار)، این فرض غلط بوده که «خدا در "قدرت" است نه در "حقیقت"»؛ به همین خاطر، "حقیقت" (به دلیل/بهانه‌ی اجرای احکام خدایی (خدایی که قدرت است)) مدام قربانی "حفظ و بقای قدرت" می‌شود و خدا البته جانب خود را رها نکرده و نمی‌کند؛ جانب "حقیقت" را. گفته‌اند چون اصل بر ابقای قدرت متصل به خداست (حکومت مقدس الهی ما)، و چون خدا در "قدرت" است، پس می‌شود "حقیقت" را فدا کرد. نهایتا حقیقت فقط آن چیزی می‌شود که برای قدرت "مفید" باشد. در این میانه، خواه – ناخواه، فساد ریشه می‌گیرد و اضمحلال شروع می‌شود.

 

▫️ آویختن از "دروغ" برای مقابله با هر سامانی (از جمله هر "نظام"ی)، نشانه "کمبود حقیقت" است (حتی اگر واقعا چنین نباشد)؛ اینکه آن قدر استدلال و واقعیت/حقیقت علیه آن سامان و سامانه‌ وجود ندارد و باید واقعیت را جعل کرد. آویختن از دروغ نشانه "ضعف" است حتی اگر دروغگو ژست اعتماد به نفس گرفته باشد.

 

▫️ دین‌داران اگر دینداری را معادل "مالک حقیقت بودن" (و نه "طالب حقیقت بودن") بگیرند، می‌شود همین وضعی که دنیا دچار آن است؛ دچار القاعده و طالبان و بوکوحرام و داعش و افراطیون شیعه و دیگران؛ متدین‌های لبریز از نخوت و توانایی تکفیر و تفسیق، منجمد شده در مناسک ِ بی‌تاثیر در رشد اخلاق و مطمئن به اینکه بالاخره، به هر حال، سر از بهشت درخواهند آورد.

 

نمط

🔘 این حکایت گلستان سعدی را شاید شنیده باشید؛ «ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت. گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان: گر تو قرآن بر این نمط خوانی / ببری رونق مسلمانی.» حکایت کسی که با صدای بلند و بد قرآن می‌خواند و صاحبدلی به او گفت که به خاطر خدا این طور نخوان که رونق مسلمانی ببری! ... به این صدای بد و بلند، در این روزگار، باید پریدن مدام برخی قاریان و "مادحین"  با ارباب قدرت و ثروت و "باند باز" را هم به عوامل بردن رونق مسلمانی افزود ... آن سو؛ صدای خوش هم لابد می‌تواند رونق به مسلمانی بدهد! "علی فانی" صدای خیلی خوبی دارد ولی اشعاری که می‌خواند عموما برای من یکی "دلچسب" نیست (و مشهورترین‌اش: "به طاها، به یاسین") ... در این میانه اما دعای "عظم البلا" خیلی خوشایند است؛ بشنوید [ترجمه در ادامه]:

 *

 بلا و مصائب ما بزرگ شده و بیچارگی ما بسی روشن و پرده از روی کار برداشته شد و امیدم ناامید شد و زمین (با همه‌ی پهناوری‌اش) بر ما تنگ آمد و رحمتش از ما منع شد. تنها توئی یاور و معین ما و مرجع شکایت ما و یگانه اعتماد ما در هر سختی و آسانی بر لطف تو است. خدایا پس درود فرست بر محمد و آل‌محمد؛ آن زمامدارانى که پیروی‌شان را بر ما واجب کردى و بدین سبب مقام و منزلت‌شان را به ما شناساندى به حق ایشان به ما گشایشى ده فورى و نزدیک، مانند چشم بر هم زدن یا نزدیک‌تر؛ اى محمد، اى على، اى على، اى محمد مرا کفایت کنید که شمایید کفایت کننده‌ام و مرا یارى کنید که شمایید یاور من اى سرور ما، اى صاحب. فریاد، فریاد، فریاد، دریاب مرا، دریاب مرا، دریاب مرا، همین ساعت، همین ساعت، هم اکنون، زود، زود، زود؛  اى خدا، اى مهربان‌ترین مهربانان؛ به حق محمد و آل پاکیزه‌اش.




 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

کمک کرونا به درک مصائب محیط زیست


 

کرونا به انسان در عصر طلایی پیشرفت‌هایش در حوزه پزشکی یادآوری کرد که هنوز "به شدت" آسیب‌پذیر است آن‌طور که به معنای واقعی کلمه "مستآصل" شود و البته چنانکه برخی پیش‌بینی می‌کنند، اثرات رکود شدید اقتصادی هنوز مانده تا اثرات مخرب خود را بر جوامع مختلف نشان دهد.

از دیگر سو درک "ناتوانی" در مهار "بیماری کرونا" در عین توانمندی‌های بزرگ کنترلی و پزشکی که بشر هیچ‌گاه پیش از این به آنها دسترسی نداشته، احتمالا خواهد توانست "انسان خردمند" را متوجه موقعیت‌های خطیر دیگری در آینده بکند؛ موقعیت‌هایی که عین روزگار آلودگی با ویروس کرونا و این روزهای سخت، نوع "انسان" را همزمان "غافلگیر" و "مستاصل" کند.

هشدارهای هر سال پرصداتر دوستداران محیط زیست در مورد صدمات جبران‌ناپذیری که فعالیت‌های سوداگرانه و اقتصادی دولت و ملت‌ها بر پیکر نحیف محیط زیست وارد کرده‌اند، بعد از "کرونا" شاید جدی‌تر گرفته شود. چه تضمینی وجود دارد که روزگار غافلگیری و استیصال بعدی، ناشی از تبعات ویرانی محیط‌زیست و برداشت بی‌حساب و بی‌جایگزین منابع طبیعی نباشد؟ حالا و بعد از کرونا، مثلا باور تلخ و شور شدن ناگهانی همه آب‌ها، باور رشد تصاعدی و غیرقابل مهار (و پیش‌بینی نشده) عوارض گرمایش زمین و تولید گازهای گلخانه‌ای و از آن جمله آب شدن یخچال‌ها و کم‌یاب شدن هوای پاک و  باور احتمال فروریختن همه پایه‌های خوش‌خیالی در قبال تولید و رها کردن بی‌محابای انواع مصنوعات پلاستیکی در دل طبیعت آسان‌تر نیست و آسان‌تر نخواهد شد؟

واقعیتی که عموماً نادیده گرفته می‌شود، وسعت خیره‌کننده خسارت‌هایی است که به خصوص طی دو قرن گذشته از سوی "انسان" بر "زمین" روا داشته شده با این سراب که «هر چه شود، "انسان مدرن" توانایی کنترل فوری آن را خواهد داشت.» گزارش صندوق جهانی طبیعت (WWF) از وضعیت محیط زیست جهان در پایان ۲۰۱۸ اعلام کرده بود از سال ۱۹۷۰ (پنجاه سال پیش‌تر) تاکنون بطور متوسط 60درصد از جمعیت پستانداران، پرندگان، ماهیان، خزندگان و دوزیستان از بین رفته و 20 درصد از جنگل‌های آمازون طی این مدت ناپدید شده است. طبیعت در سطح جهان سالانه خدماتی به ارزش ۱۲۵ تریلیون دلار ارائه می‌دهد؛ با تامین هوای تازه، آب سالم، مواد غذایی، انرژی و دارو.

انسانِ بعد از کرونا "باید" باهوش‌تر و نگران‌تر شود و این برکتی است که شاید "ویروس کرونا" با خود آورده باشد؛ این هوش و نگرانی امکان "دیدن" بسیاری از مخاطرات آتی را فراهم می‌کند. لازمه این مهم، اعتراف صادقانه به غافلگیری و استیصال این روزهاست و توجه به این که مطلقاً هیچ تضمینی برای تکرار نشدن "غافلگیری" و "استیصال" وجود ندارد. شاید خبرگانی همت کنند و از "اخلاق روزگار آلودگی و غافلگیری و استیصال" بگویند و بنویسند. این آن چیزی است که شاید در پایان کرونا "انسان خردمند" سر خود را بالا بگیرد و با صدای بلند بگوید: «این درسی است که من گرفتم؛ به بهایی بسیار سنگین.».


این یادداشت در ایرنا