‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

پیشنهاد فیلم

 




در جبهه غرب خبری نیست | All Quiet on the Western Front (لینک دانلود)
محصول سال 2022

**
در حاشیه فیلم: ... نیروهای آلمانی به شدت تحت فشار نیروهای فرانسوی‌اند و سربازان به راحتی  و وحشیانه کشته می‌شوند. یک افسر ارشد نظامی مخالف مذاکره و ترک مخاصمه است و در حالی که محل کار امن و غذای خوب دارد، نگران «شرافت» است و طرفداران ترک مخاصمه را هم به وطن‌فروشی متهم می‌کند ... او جد اندر جد سرباز بوده و شغل دیگری نمی‌داند ... فرمان حمله می‌دهد؛ سربازان بیشتری  کشته می‌شوند ... 


۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه

لبه تاریکی؛ ۳۶ سال بعد

 اشاره: مدت‌هاست این متن را نوشته‌ و دل ِ انتشارش را نداشته‌ام. روزهای پر از اندوه و استیصالی را از سر می‌گذرانیم؛ کشور و ملتی که می‌توانست این روزهایش پر از نور و امید و شادی باشد، در گورستان‌های آباد شده، عزیزان خود را به دل سرد خاک می‌سپارد ... این متن هم البته از جنس دلتنگی و اندوهی است که انگار حالا ذاتی شده و حضورش را بر همه لحظات من تحمیل کرده است.
**


دانش‌آموز اول دبیرستان بودم؛ سال ۶۸.


آخر ِ شب چهارشنبه‌ای، شبکه اول پخش سریال «لبه تاریکی» را شروع کرد. 
۳۶ سال قبل، تماشای سریال‌ از تلویزیونی که دو شبکه هم بیشتر نداشت، یک سرگرمی پرطرفدار و کم‌نظیر بود.
و من، مثل بسیاری نمی‌دانستم، این چه سریالی است و خواهد شد؛ خیلی بالاتر از یک سریال جنایی معمولی!
 

 


«اِما کِری‌ون» را اول بار در این قاب دیدیم؛ حوالی دقیقه دهم فیلم. دختری زیبا و پرانرژی که پدر شیفته‌اش بود و پس از مرگ مادر در کودکی امِا، با هم مانده بودند. اِما عضو گروهی به اسم «گایا» بود؛ یک جنبش ضدفعالیت‌های هسته‌ای و حامی محیط‌‌زیست (بعدها توجه‌مان جلب شده بود به اسم شربت «گایا فنزین»!).
اِما ۴ دقیقه بعد از اولین باری که دیدیم‌اش، کشته شد؛ جلوی چشم‌های پدر ... و جلوی چشم‌های ما!
دنیا ناگهان و بی‌رحمانه و دور از انتظار، سیاه و ستمکار شده بود انگار!


شوک و اندوهی را که یک نوجوان ۱۴ ساله از تماشای این صحنه و داستان داشت، چطور می‌شود توصیف کرد؟!


پدر «اِما» (با بازی باب پک) افسر پلیس بود و مرحوم جلال مقامی با احساس تمام صداپیشگی نقش او را بر عهده داشت؛ آن اندوهی که جان پدر را آزرده بود بسیار عالی و هنرمندانه به تصویر و به صدا کشیده شده بود؛ زیر بارانی که همیشه و شدید بود و به فیلم حسی بی‌امان از ناامنی و ابهام در چیستی آن‌چه چشم می‌بیند می‌داد.


فردای آن روز در کلاس، همه درباره «لبه تاریکی» حرف می‌زدند؛ از موسیقی تیتراژ شروع و آن وهمی که در آن القا می‌شد تا زیبایی دخترک، تا داستان و آن شوک دور از انتظار.
همه پنج هفته بعد، ما روزشماری می‌کردیم که چهارشنبه برسد و بدانیم داستان چه می‌شود؛ قاتل که بود؟ چرا ماجرای قتل این همه مهم شده بود؟ چرا افسر «سیا»، با آن هیبت خونسرد و جدی و حتی دوست‌داشتنی، درگیر پرونده بود؟!


وقت پخش آخرین قسمت، قسمت ششم، برق‌ «رفت» و تا پایان وقت پخش، نیامد که نیامد!  
دوباره فردای آن روز همه درباره «لبه تاریکی» می‌گفتیم؛ این بار از حس کلافگی‌مان وقتی بعد از کلی انتظار، ندانسته بودیم ماجرا آخر سر به کجا رفت و رسید!


حالا یادم نیست که آن نقل ناقص و مبهم از پایان داستان سریال از کجا به گوش ما رسید که نشان می‌داد سرآخر، این آدم‌های خوب و رنجور و منتظر انتقام به چیزی که می‌خواستند نرسیدند و قدرت ِ برتر ِ نامرئی، دوباره برنده شد!


هفته بعدتر مجله صداوسیما (سروش) را خریده بودم که سر از ماجرا در بیاورم و چیزی جز سابقه بازیگران و چند عکس بهداشتی از فیلم در آن نبود!


شاید اعتماد به این حس (به برنده شدن شرّ در داستان فیلم) بود که باعث شد در تمام ۳۶ سال بعدی دنبال این سریال نگردم؛ که دوباره و شاید چندباره ببینم‌اش؛ شاید اصلا باید وقت درست‌اش می‌رسید ... که انگاری، همین چند روز پیش وقت‌اش بالاخره رسید و من برای بار دوم این سریال را – این بار با قسمت آخرش - دیدم و بیشتر از قبل، متوجه خارق‌العاده بودن این سریال دوست‌داشتنی ِ باستانی ِ پر از حرف و نشانه شدم که حالا «قدیمی» شده بود و دلبرانه‌تر و غم‌انگیزتر؛ چیزی فراتر از خون به ناحق‌‌ریخته‌ی دختری زیبا و خیرخواه و پدری که قرار نبود کوتاه بیاید حتی تا «لبه تاریکی» و خود تاریکی. «داریوس جدبرگ» (همان مامور سیا که سیاه نبود و خاکستری بود و این از دلپذیری شخصیت‌پردازی‌های سریال بود) وقتی خواسته بود به پدر از نشانه‌های وجود خیر و شر بگوید (در قسمت پنجم)، به یاد او آورده بود که آن چشمه آب تازه، در محل قتل دخترک، پس نشانه وجود کدام نیروست در جهان؟! ... این طور شرقی‌طور و ماورالطبیعه در سریالی بریتانیایی.

 

 خوانده بودم: «سریال لبه تاریکی برای بسیاری نه یک سرگرمی، بلکه یک هشدار سیاسی، یک مرثیه انسانی، و یک شاهکار فراموش‌نشدنی است. درست به همین دلیل است که وقتی درباره این اثر حرف می‌زنیم، از کلمه شاهکار بدون اغراق استفاده می‌کنیم» و این‌که «در پژوهش‌های دانشگاهی و تحلیل‌های فرهنگی، از آن به عنوان نمونه‌ای از «تلویزیون اندیشمندانه» یاد می‌شود. مفاهیمی مانند قدرت، سکوت، سوگ، فساد و آگاهی در این سریال به نحوی پرداخت شده‌اند که هنوز هم برای مخاطب امروزی معنا دارند.» (منبع)
 


یک جایی، از قضا در قسمت آخر، میانه‌های قسمت آخر، «اما» در کنار پدر ظاهر می‌شود، در جوار رودی که جاری‌ست، و به او، در حالی که صدای آب ِ روان و موسیقی ِ همراه، بیننده را مسحور کرده، از راز «گُل‌های سیاه» می‌گوید،  از توانایی زمین برای محافظت از خودش «به وقت‌اش»؛ بگذریم که در دوبله فارسی، به احمقانه‌ترین شکلی که میسر بوده، ترجمه شده! 
 


 

**
دانش‌آموز ۱۴ساله، ۳۶ سال بعدتر یک سریال را شاید بهتر دیده است؛ وقتی که لابد وقت‌اش رسیده؛ شاید مثل «برادران کارامازوف» که هفده سال توی قفسه‌ی کتابخانه‌اش بود و نشد و نخواست و نتوانست بخواند ولی وقتی خواند، یکی از بهترین جمله‌های عمرش را در آن یافت (که «خدا در حقیقت است نه در قدرت»). حالا آن ندانستن و بی‌خبری را شاید با تاخیری بزرگ جبران کرده است.  



... امّا غم فقدان و عجز ِ بی‌ذره‌ای ‌پایان در برابر قدرت ِ گذر بی‌توقف و سریع زمان، او را مقهور کرده؛ رنجی که بی‌تردیدی دارد جان‌اش را می‌ساید و تماشای یک سریال روزگار نوجوانی هم بر کوره آن بیشتر دمیده؛ حالا که به خصوص، داستان در سرزمینی بود که در آن، باران بسیار می‌بارد و آن چشمه در پای پله‌ها، دور ِ دور است!

۱۴۰۴ مرداد ۱, چهارشنبه

«دیر اومدی»

 ...تو حال هذیون و تب
همش می‌گفت زیر لب
اگه دیدین یه روزی
یه پیرمرد قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگا می‌کرد به امواج
بهش بگین: «کاکل زری! دیر اومدی، مُرد پری»


**
این بخش از شعر «دریا پری، کاکل زری»  گلی ترقی را، با تغییراتی در فیلمنامه، «میم» در «درخت گلابی» می‌خواند ... «دیر اومدی» به خصوص اما تغییری نکرده ...

 

 آخ که چقدر دلم گرفته ...





۱۴۰۳ اسفند ۱۱, شنبه

در “شمال از شمال‌غربی”

 


 پریشب برای دومین بار “شمال از شمال‌غربی”هیچکاک را دیدم؛ بدون سانسور. 


عادت دارم بعد از تماشای فیلم، صفحه ویکی‌پدیای فیلم را بخوانم و بیشتر بدانم کارگردان یا بازیگران‌اش، اگر فیلم قدیمی بوده، کجایند و بعدتر چه کردند و شدند؟ به یک جور خراشیدن زخم می‌ماند؛ برای درک گذر بی‌رحم و بی‌محابای رودخانه زمان از کنار خودم که فقط به تماشا نشسته‌ام، از کنار همه آن چهره‌های روشن و چشم‌های درخشان ... 


در "شمال از شمال‌غربی" زنی که مامور ویژه است و در یک گروه جاسوسی نفوذ کرده. دل مردی را می‌برد که ناخواسته و بی‌ربط وارد داستان شده ... نقش این زن را “اوا ماری سنت” بازی کرده؛ ۶۵ سال پیش. آن مرد "کری گرانت" شهیر است که بیشتر از ۳۸سال قبل (سال ۱۳۶۵) از دنیا رفته است.


"اوا ماری سنت" هنوز زنده است و بیشتر از ۱۰۰سال عمر دارد.


دارم فکر می‌کنم عمر زیاد با یاد و خاطره‌ها و فقدان‌های پرشمار، با زمانی که بی‌وقفه دور و پرت‌ می‌کند تو را، چه رنجی بزرگی می‌تواند باشد؛ بسیار دلتنگ‌کننده؛ «زمان مثل رودی از کنارش می‌گذرد و در اتاق کوچکش چشم انتظار می‌نشیند، مثل جانوری اسیر طلسمی اهریمنی.» (+)

 




پ.ن: همیشه حواسم بود به عمر طولانی ابراهیم گلستان بعد از فروغ؛ حس می‌کردم گلستان دارد تقاص چیزی را پس می‌دهد؛ این‌که توانست راه بیاید یا نیاید، نقل دیگری‌ست.

۱۴۰۳ دی ۱۷, دوشنبه

در جان ِ جان‌های حسرت‌زده

 

 ما چهار نفر بودیم در یک سلول کوچک. دو سال مانده به انقلاب. می‌گفتند هر چهار نفر ما را اعدام خواهند کرد ... یکی از هم‌سلولی‌ها میم را می‌شناخت. قوم و خویش بودند. خبر تصادف ماشین در فرانسه و مرگ میم را از او شنیدم. او که خودش رفتنی بود ... باورم نمی‌شد ... میم؟ رفت؟



چه در فیلم (درخت گلابی)، چه در فیلمنامه، به این‌جا که می‌رسم، یخ می‌کنم انگار، پلک‌زدن سختم می‌شود ... چه «رفت؟»های سنگین و ویران‌کننده زیر پوست شهرهاست، در جان ِ جان‌های حسرت‌زده ... انگار این تنها منم که به جای همه دنیا حواسم است به این چاه و چاله‌های بسیار در جان ِ جان‌های حسرت‌زده در طول اعصار؛ آن‌چنان که سنگین و غمگین می‌شوم ... 




۱۴۰۳ مرداد ۲۷, شنبه

اما انگار عمیق


 

 [احتمال لو رفتن داستان یک فیلم]
.
کریستوفر مک‌کندلس به تنهایی به آلاسکا سفر کرد؛ روحی عاصی داشت انگار و در جست‌وجوی معنا بود. تصادفا به اتوبوسی اوراقی بر خورد که از عمر آن ۳۲ سال می‌گذشت، به شماره ۱۴۲. سه ماهی در آن اتراق کرد؛ سی‌ودوسال پیش. شکار می‌کرد و حتی با دوربینی که داشت، از خودش عکس گرفت ... هر روز یادداشت می‌نوشت. وقتی خواست برگردد، نتوانست؛ رودها پرآب‌تر شده بودند، عبورناپذیر. در آخرین نوشته در دفترچه خاطراتش، عبارتِ "روز ۱۰۷ام" را نوشت و از روز ۱۰۸ تا روز ۱۱۳، چیزی ننوشت و تنها، "کج‌خط‌هایی" گذاشت ... ضعف و گرسنگی اما بالاخره غالب شد و او داخل همان اتوبوس از دنیا رفت؛ در روزی مثل امروز؛ بیست‌وهفتم مرداد سال ۱۳۷۱. از زندگی او، چهارسال بعدتر، کتابی منتشر و یازده سال بعد هم فیلم "به‌سوی طبیعت وحشی" به کارگردانی شان پن ساخته شد؛ فیلمی که وقتی در آخرین سکانس‌ها نشان می‌دهد که داستان فیلم واقعی است، شوکه‌کننده می‌شود؛ این‌که جوانی ۲۴ ساله چطور زندگی کرد و چطور در یادها ماند (من تا روزها بعد از اولین تماشای فیلم، مدام به یاد فیلم بودم؛ شوک غریبی بود). آن اتوبوس، خانه روزهای تنهایی کریستوفر، تبدیل به زیارتگاهی شد! بسیاری خودشان را به آن می‌رساندند و در کنار آن عکس می‌گرفتند اما چهار سال پیش، اتوبوس توسط هلی‌کوپتر گارد ملی آلاسکا به مکانی نامعلوم منتقل شد؛ علت آن جلوگیری از ترغیب جوانان به رفتارهای خطرآمیز اعلام شد!

کریستوفر مک‌کندلس کوتاه، اما انگار عمیق زندگی کرد. این جمله او در دست‌نوشته‎هایش که «شادی وقتی واقعی است که به اشتراک گذاشته شود» طنین بلندی داشته است.

روح‌اش در شادی ابدی.



🍃
دیشب دفعتاً یاد کریستوفر و داستان زندگی‌اش افتادم. حس خوب ِ غم‌اندودی نسبت به او داشته‌ام در همه ۱۱ سالی که با او آشنا شده‌ام. او و هر آن‌چه مربوط به اوست، قدرت بی‌امان گذر زمان و معنای عظیمِ معلوم و مجهول زندگی را به رخ می‌کشد... بعد متوجه شدم از قضا فردا سالگرد مرگ اوست. حس غریبی دست داد... انگار که روح او سراغ یاد من آمده بود، و من مگر جز کلمه چه دارم و او جز یاد، چه می‌خواهد؟!
🌱






۱۴۰۲ آذر ۱۴, سه‌شنبه

پراکنده‌های روز چهاردهم از ماه نهم

 

 


اول) برای من "آذر"ماه همانی است که برای بسیاری ماه "صفر" در تقویم قمری؛ تلخ‌زا و سنگین! ... ازش می‌ترسم، نگرانم، دل‌شوره‌ها بیشتر از قبل می‌شود.

دوم) فیلم گیلدا را دیدم. چند وقتی است دوباره هر از چندگاهی فرصت تماشای فیلمی مهیا می‌شود ... همه بازیگران فیلم مُرده‌اند، حتی  ریتا هِیوُرث، در ۳۶ سال قبل؛ چقدر زود.


 

سوم) مجله فردوسی ۶۸ سال قبل را ورق می‌زدم (آخر آبان سال ۳۴). روبه‌روی دانشگاه تهران خریده بودم‌اش؛ چند سال قبل. عکس "گریس کلی" را با شرحی در صفحه سرگرمی‌هایش گذاشته بود. شاه کنونی موناکو، پسر اوست. چه جلوه‌گریی داشت در "پنجره عقبی" هیچکاک؛ اول بار آن‌جا دیده بودم‌اش. گریس کلی ۵ سال هم جلوتر از ریتا هیورث مُرده؛ «هنرپیشه طناز و دلفریب» به قول مجله فردوسی.

 

چهارم) سند ازدواج مرحوم عمه‌جان پیش من است. امضای پدربزرگ (مادری) که عموی عروس خانم هم بوده، توی این سند، چقدر برای ۷۳ سال قبل خوب و خوشگل بوده (آذر سال ۲۹). من هیچ‌گاه مرحوم عمه‌جان را ندیدم و مرحوم پدربزرگ‌ (حاج ابراهیم صباحی) را هم.


 

پنجم) بی‌بی‌سی فارسی "درخت گلابی" را نشان داد. دوباره گریه‌ام گرفت ... درک عجز مطلق در برابر گذر زمان له‌ام می‌کند.

ششم) رنجی که زیر آسمان غزه هست، باید دنیا را می‌کشت. آن همه بچه کشته شده‌اند ... نابودی اسرائیل محال است؛ جهان (هم غیرمسلمانان و هم بسیاری از دول و ملل مسلمان) حالا به فرمول دو دولت رسیده و رضایت داده‌اند، حماس و پدرانش و صهیونیست‌های رادیکال عین دو لبه قیچی علیه این «رضایت»اند که موجب صلح  و آبادی است. فقط تصور کنید در پس هشتاد سال ماجرای لبریز از رنج در غرب خاورمیانه، اگر دولتی فلسطینی تشکیل شود، و سرزمین‌شان به همت خودشان و لطف کشورهای ثروتمند اسلامی آباد شود، اسرائیل تهدید به نابودی و براندازی‌اش را پایان شده بداند و فلسطینیان سرزمین‌های پیش از ۱۹۶۷ را (طبق قطعنامه‌های ۲۴۲ شورای  امنیت) در اختیار بگیرند، چه کسانی متضرر خواهند شد؟! ... خوب فکرش را بکنید!

هفتم) کتاب "انسان آسمان" (مقالات و سخنرانی امام موسی صدر درباره حضرت علی) را خواندم. واضح "ضد یهودی" بوده. شاید اگر اسم‌‌اش "موسی" نبود، کمتر جالب بود!

 

هشتم) در کتاب "من سرنوشت یأسم و امید" این گفته مارتین لوتر کینگ که «مانع اصلی [بر سر راه دستیابی سیاهان به آزادی] میانه‌روهای سفیدپوست‌اند [نه کوکلاکس‌کلان‌های نژادپرست خشن]؛ کسانی که بیشتر سرسپرده "نظم" موجودند تا عدالت؛ صلح سلبی را که به معنای غیاب تنش است ترجیح می‌دهند به صلح ایجابی که به معنای حضور عدالت است» مرا یاد اصلاح‌طلبان خودمان انداخت! ... چه مهم است توجه به تفاوت "غیاب تنش" و "حضور عدالت".  کدام نجات است؟

 

نهم) مارتین لوتر کینگ نوشته بوده: «بی‌عدالتی در یک جا، تهدیدی برای عدالت در همه جاست.» حساب‌اش را بکنید؛ کسی که به این معتقد باشد، حتی در رانندگی حق تقدمی را زایل نمی‌کند؛ معلوم نیست معطلی نابه‌جای کسی که حق تقدم داشت، کجا زخمی بر عدالت بزند. چه حرف عمیقی است این؛ کلمه به کلمه‌اش. "هیچ" بی‌عدالتیی نباید توجیه بشود.

دهم) کتاب اول‌ام برای مجوز رفته ارشاد؛ ۱۰۷ یادداشت را که از بین حدود سه‌هزار یادداشتی وبلاگی‌ام طی ۹ سال (تا انتهای سال ۹۱) انتخاب کرده بودم، بررسی کرده‌اند. حکم داده‌اند هفت یادداشت کلا حذف شود، به اضافه: ۴۴ حذفیه دیگر! حدود ۱۰درصد از متن چهل‌هزار کلمه‌ای اولیه پریده ... اسم کتاب را گذاشته‌ام: «درخت‌ها رفته بودند»؛ عین «کلمات رفته بودند»!

یازدهم) آسمان شهر در این پاییز بدحال، بارها پر از ابر شده ولی دریغ از باران، دریغ از مهر آسمان ... خیلی ناراحت و نگران‌کننده است. روی موبایل، علاوه بر گزارش هواشناسی شهری که در آنم، هواشناسی شهری دیگر هم هست، در دور، «هیچ ربطی به من ندارد» ولی آسمان‌اش خیلی وقت‌ها ابری است و خیلی وقت‌ها بارانی؛ امروز نوشته که تا یکشنبه بارانی است. حسودی‌ام می‌شود به مردمان آن شهر؛ بابت آسمانش، بابت زمین‌ و دریایش، بابت جانی که دارند و ندارم.


 

 

۱۴۰۲ خرداد ۲۰, شنبه

پراکنده‌های روز بیستم از ماه سوم


 

اول) از اول خرداد هی فکر می‌کردم این خرداد یک مناسبت مهمی درش هست، که من باید یادش باشم ولی چرا یادم نمی‌آید؟! امروز، بعد از سه هفته، ناغافل یادم آمد؛ اول خرداد سال ۸۴ اولین روز کاری من بود در بندرعباس؛ شروعی برای ۹ سال و دو ماه بعدش. چه روزگاری بود ... چرا یادم رفته بود تاریخ این مهاجرت غریب و سنگینی که تلخ تمام شد؟

دوم) پنجشنبه چه باران مهیبی آمد. دو ساعت شد یا نشد، سیل راه افتاد که اسمش را گذاشتند "آب‌گرفتگی معابر"؛ حالا اگر هم شبهه‌ای در اعتبار کلمه "سیل" هست، یک ساعت بیشتر باریده بود، بی‌تردید هیچ شبهه‌ای نبود! شهرهای ما بی‌اندازه بی‌دفاع‌اند.

سوم) شبی که فردایش تعطیل است سعی می‌کنم فیلم ببینم. چون فیلم زیاد و فرصت من کم است، سعی می‌کنم فیلم خوب انتخاب کنم. گاهی حالم بد است و فقط هیجان و مخدر ذهنی می‌خواهم؛ فیلم معمایی و جاسوسی و جنایی! فیلم هندی و رزمی و ترسناک؛ هرگز، ایرانی؛ به ندرت. 

درام برای حال قدری بهتر.  American Hustle  را دیدم؛ خیلی خوشم آمد. شیفته Amy Adams شدم، دلم برایش تنگ شد بعد فیلم! ... چه خوب بود وقتی نبوغش را بروز می‌داد و توی ماشین وقتی Christian Bale را نوازش می‌کرد که کتک خورده و رانده شده بود. چند شب قبل‌تر دوباره Mad Max: Fury Road را دیده بودم؛ چرا این فیلم این همه خوب است و خوب تمام می‌شود؟! چقدر Tom Hardy خوب است، در آن لحظه که بعد از پیروزی، "می‌رود" ... بعضی فیلم‌ها قد یک کتاب خوب، خوب‌اند هر چند شاید غمگین‌ات کنند.

چهارم) ح می‌گفت: اشتباه کردیم زن گرفتیم؛ مایی که قرار بود سرمان توی کار فرهنگ باشد و نتوانیم خیلی از انتظارات خانواده را برآورده کنیم در این مملکت ... درست می‌گفت. به خودش هم گفتم که درست می‌گوید. یاد حرف خانم س افتادم که  در جلسه کتابخوانی به نقل از یک نویسنده در کتابی می‌گفت: بهترین سن برای ازدواج، بیست سال بعد از ازدواج است! ... ازدواج نکنید اگر قرار نیست از شوق مسائل اجتماعی و سیاسی در این مملکت گنداندود، برای خودتان امتیاز و پست و مقام و سهمیه جور کنید که هیچ، که دردسر بخرید و حذف‌شدگی، که با دروغ به راحتی نسازید، که آن‌قدر خودخواهید که به تمامی اسیر تامین آسایش خانواده نخواهید شد، که کاسه‌لیس و کیف‌کش نخواهید شد که شرف و عزت نفس‌تان را به پله‌های ترقی و به زر و زور نخواهید فروخت. بعد که ازدواج کردید، اگر فکر می‌کنید نخواهید توانست جوجه‌های‌تان را بیرون از قفس بفرستید، غلط می‌کنید که جفت‌گیری و تولید مثل می‌کنید! ... و بدانید اگر جوجه‌های شما رنجی ببرند یا رنجی را به  ناحق بر کسی و کسانی روا بدارند، مستقیم شما شریک جرم کسی خواهید بود که رنج‌شان می‌دهند و شریک جرم اِعمال رنجی که پاره‌های تن شما بر دیگرانی روا می‌دارند. اگر جزئی از این حلقه رنج شدید، بسته به حلقه و وسعت رنج، ابدتان را باخته‌اید. این همه به چه می‌ارزد؟ ها؟! ازدواج شروع بازی با زندگی "یک انسان" دیگر است؛ حواس‌تان باشد. ماجرا خیلی جدی است. ابدتان را دریابید.

پنجم) «بی‌عدالتی در یک جا، تهدیدی برای عدالت در همه جاست»؛ این را مارتین لوتر کینگ گفته، و چه درست، و چه عمیق. حساب همان حساب حلقه رنج است؛ ذره‌ای شر حتما در برابر حتی ذره‌ای شر، ذره‌ای خیر حتما در برابر حتی ذره‌ای خیر.

ششم) با اویس دو ساعت نشستیم و حرف زدیم، کمیل هم بود، همکلاسی سال‌های دبیرستان. ایران به اویس‌های خیلی زیادی احتیاج دارد. تنها نگرانی و شبهه من این است که نکند جایی، بین دغدغه‌های خوب و زیادش، جای معلول و علت اشتباه کرده باشد. همیشه از او یاد گرفته‌ام. یک آدم فنی و خبره، چه خوب که به "کلمه" این همه اهمیت می‌دهد؛ به معنای درست کلمه‌ها؛ به ژینایی، و به امثال آن.

هفتم) بهار پارسال، آخرین بهار همه این‌ انسان‌های گوشت و پوست و استخوان‌دار بود که «که عاشق‌ترین زندگان بودند»؛ رنج سهمگینی روی دوش ایران گذاشته شده؛ کشته‌شدن‌شان یک اندوه، درد تحدید و آزار بعدتر خانواده‌های‌شان یک طرف.

هشتم) من می‌دانم که خیلی زود، دیر خواهد شد.

 

۱۴۰۲ فروردین ۱۲, شنبه

پراکنده‌های روز دوازدهم ماه اول

 

اول) ترامپ به اتهام پرداخت حقالسکوت به یک پورناستار دادگاهی میشود! یک بار فیالمجلس حساب کرده، یک بار 130 هزار دلار حقالسکوت داده و حالا باید دادگاهی بشود! آن یک فقره لذت چه گران دارد تمام میشود! تازه اگر با این دادگاه تمام بشود!

 

دوم) به نقل از غلامرضا حداد (استاد علوم سیاسی دانشگاه علامه) در ویژهنامه نوروزی مجله "تجارت فردا" (صفحات 143 و 144) آمده: «به نظر میرسد جمهوری اسلامی الگوی خاصی از اقتصاد سیاسی است که کمترین تعهد را به تولید کالای عمومی داشته و دارد ]توضیح از من: کالای عمومی به کالا یا خدماتی گفته میشود که در دسترس همه اعضای یک جامعه قرار گیرد. به طور معمول، این خدمات توسط دولتها اداره میشود و هزینه آنها به طور كلی از طریق مالیات پرداخت میشود؛ مثل اجرای قانون، دفاع ملی، حاکمیت قانون،تامین امنیت، آموزش و بهداشت عمومی. دو معیار اصلی که یک کالای عمومی را متمایز میکند این است که باید کالایی غیر رقابتی و غیرقابل استثنا باشد. غیر رقابتی به معنای آن است که کالاها در عرضه از بین نمیروند. عدم استثنا به معنای این است که کالا در دسترس همه شهروندان است.[ ... تفاوت بک حکومت با دارودسته راهزنان در چیست؟ (این یک سؤال کلاسیک در علم سیاست است) فرض بر این است که هر دو زور دارند، از قوه قهریه استفاده میکنند هر دو باج میگیرند، اما تفاوت عمده این است که حکومت تعهدی به خیر عمومی دارد، در واقع این خیر عمومی است که دولت را مشروع میکند. خیر عمومی در تعهد به تولید کالای عمومی تعریف میشود  اما متاسفانه در الگوی ما به واسطه ابهام در روابط میان نهادهای دولت، بازار و جامعه مدنی بسیار به هم ریخته و غیرقابل رصد و ارزیابی است ... درطول چهاردهه سیاستگذار خارجی ما تاکید داشته که استقلال، استقلال، استقلال...اما نتیجه این حرف این شده که دنیا از ما استقلال پیدا کرده است. ما دومین ذخایر نفتوگاز جهان را داریم اما در زنجیره تولید اقتصادی جهان هیچ سهمی نداریم. در واقع بودن یا نبودن ما تفاوتی در تولید جهانی ندارد. این ما هستیم که به اقتصاد جهانی و قیمت دلار وابستهایم

خوشمان آمد از این صراحت!

 

سوم) یک فیلم سینمایی فرانسوی دیدم به اسم: "دفتر خاطرات یک ماجرای زودگذر"

Diary of a Fleeting Affair

جدای از این که فیلم محتوای غریبی دارد که ناشی از تغییرات وسیع فرهنگی و ارزشی در جهان معاصر است، از شاتهای بعد از دقیقه 100 فیلم خیلی خوشم آمد؛ تصاویری ثابت از جاهایی که زن و مرد پیشتر آن جا بودند و حالا نیستند. فقدانشان در آن فضاها یک طور عجیبی آزاردهنده است ... و مگر همه دنیا، جای جای آن، محل فقدان کسانی نیست که روزگاری دقیقا همانجا بودند، از همانجا عبور کردند، حرف زدند، نشستند و برخاستند ... و رفتند که رفتند. این حس فقدان در "مکانهایی که میمانند"، همیشه برایم موجب درنگ و سکوت و البته اندوه میشود.