‏نمایش پست‌ها با برچسب علی صفایی حائری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب علی صفایی حائری. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۱ دی ۲۳, جمعه

«آنچه که استبداد را شکل می‌‏دهد، همين پوک‌شدن آدم‏‌هاست»

 

.

«آنها که می‌‏خواهند از تو گوش درست کنند و چشم بگيرند و مغزت را بخورند، هر که باشند جنايت‏کارند. آنچه که استبداد را شکل می‌‏دهد، همين پوک‌شدن آدم‏‌ها و از دست رفتن بينات و کتاب و ميزان است. سردسته‌‏ى تمام اساس‌‏هاى استضعاف و استبداد و استثمار و استعمار و ... سردسته‌‏ى تمامى اين‌ها همان پوک‌کردن و استخفاف است. فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ (سوره زخرف - آيه پنجاه و چهار). فرعون هنگامى که آدم‌‏ها را پوک کرد، می‌‏تواند آنها را از خودش پر کند و می‌‏تواند آنها را به دام بيندازد، چون آدم‏‌هاى پوک مجبورند که از تو بپرسند و تو هم مجبورى که به آنها بگويى و بر آنها فرمان برانى. اين ديگر فرق نمی‌‏کند که حاکم يک نفر باشد يا يک جمع. شورايى شدن استبداد را نفى نمی‌کند، چون آدم‏‌هاى پوک را شورا به کار می‌‏کشد. آنجا که توده همراه بينات و کتاب و ميزان شده باشد، آنجاست که می‌تواند حرفش را به نماينده‏اش برساند و می‌‏تواند نماينده‏اش را کنترل کند وگرنه نماينده، نماينده نيست، که قیم است و تصميم‌گيرنده است. ما پس از هر مرحله از استبداد به فکر شورا افتاديم ولى از آنجا که زمينه‌‏ى استبداد را برنچيديم و يا ادامه نداديم، دوباره به استبداد بازگشتيم و حتى بدترين نوع استبداد را گردن نهاديم، چون با رضايت خودمان فرمان پذيرفتيم. تا امروز که اگر اين زمينه به دست نيايد و هر کس همراه اين بينات و هدف و طرح و عمل نشود، آب‏ها به همان جوی‌‏ها باز خواهند گشت.»

 

📚 علی صفایی حائری | صراط | صفحه ۲۲

 

 

۱۴۰۰ مهر ۲۶, دوشنبه

استخدام

وقتی انسان نقش خویش را یافت، نقش و هدف او، شغل او را تعیین می‌کند. اگر در جایی استخدام شود، او آنجا را برای خود استخدام کرده نه این که در آنجا استخدام شده باشد؛ یعنی از طرحی برخوردار است که در آن طرح نقش خودش را می‌شناسد و برای رسیدن به چنین نقشی می‌داند باید کجا فعالیت خود را شروع کند نه این که چون فلا‌ن جا باز است برود تا ببیند چه می‌شود، «چو فردا شود، فکر فردا کند.» کسی که این گونه انتخاب می‌کند محروم است و از شغلش بهره نمی‌گیرد و بالا نمی‌رود، خسته می‌شود، رنج می‌برد، صدمه می‌خورد و و ناراحتی اعصاب و مشکلات دیگر پیدا می‌کند.

 

علی صفایی حائری، حرکت، صفحه 75

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

سیزده سال تمام

تا حالا از یک آخوند درباره «صد سال تنهایی» مارکز نقدی خوانده یا حتی شنیده اید که نقدی نوشته شده باشد؟
و نوشته باشد که «این نثر نیرومند و جادویی که ناچار نیرومندتر از ترجمه آن است می تواند ذهنیت را با شتابش غافل کند و جذبه های گوناگونی را در آن زنده گرداند»
آخوندی را می شناسید که تا قبل از 13 سالگی اش، همه کتاب های صادق هدایت را خوانده باشد؟
و نه فقط برای صد سال تنهایی، که برای سووشون، کلیدر، رازهای سرزمین من، زمستان 62، سگ و زمستان بلند، طوبی و معنای شب، یکیلا و تنهایی او  ... حرف و نقد داشته باشد؟
و تازه ادبیات، یک شاخه باشد از شجره طیبه متفاوت بودن اش
.
.
.
.
امروز - 22 تیر - سیزده سال تمام از درگذشتش می گذرد؛ توی تصادف از دنیا رفت
در راه زیارت امام هشتم
.
روحش شاد و راه و یادش، پرتکرار باد.

.
چند جمله اش را در این لینک(+) و این لینک(+) بخوانید.
به یاد آن مرحوم، صفحه ای در پلاس(+)


.

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

کفر و رنج


آدمی به اندازه رنج هایش کافر است و چشم پوش است و از کار خود و کار و ساخت جهان فاصله گرفته است   ...

زنده یاد علی صفایی حائری
از معرفت دینی تا حکومت دینی
ص 163

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

یازده سال


این فرعون است که مالک دلش نیست. فرزندها را کشته ولی موسی را خودش بزرگ می کند. راستی این طنز بزرگ تاریخ است و بزرگ تر از این طنز، این که موسایی که با دست فرعون از آب گرفته می شود، هم او فرعون را در آب غرق می کند. زیباست این صحنه از زبونی و حقارت قدرتی که ادعای خدایی دارد ولی این گونه ناخداست / تطهیر با جاری قرآن
*
بیست و دو تیر آمد و رفت ...علی صفایی حائری حالا یازده سال است که "نیست".

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

دروغ این ها از صداقتشان مایه می گیرد!

"با این ها که اعتقاد به قداست دزدی و ضرورت چپاول دارند، نمی توان با نصیحت و خدا و جهنم حرف زد که به خاطر خدا چپاول می کنند و به خاطر بهشت با علی می جنگند و فرق اسلام را می شکافند.
دروغ این ها از صداقتشان مایه می گیرد و این خطرناک است. این ها مغرور صداقت و نیت پاک خویش هستند و نمی فهمند که شیطان چگونه انسان را ذلیل می کند و باطل دیگران باعث می شود که تو از حق و حقیقت و صداقت و قداست خودت دست برداری و به استناد چپاول دیگران و فساد دیگران، خودت را به شیطان بفروشی و قربه الی الله و به خاطر این که دیگران جایزه نگیرند، سر حسین را خودت به توبره بیندازی، با این منطق که اگر من نکنم دیگران می کنند پس بگذار من قشنگ تر ببرم و با توجه و رو به قبله و با اسم خدا، سر حجت خدا را ببرم و دست او را ببندم".

زنده یاد علی صفایی حائری – درس هایی از انقلاب؛ قیام

۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

صبوری به اندازه عشق است


صبوری به اندازه عشق است. آدمی به اندازه یی که چیزی را می خواهد، بر آن پایدار می ماند و در راه آن سختی ها را تحمل می نماید و برای آن مقدمه می سازد و زمینه فراهم می کند


نامه های بلوغ – نامه چهارم - زنده یاد علی صفایی حائری


*
امروز، بیست و دوم تیرماه، سفر بی بازگشت صفایی، ده ساله شد

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

بدترین نوع استبداد


"آنها كه مى‏خواهند از تو گوش درست كنند و چشم بگيرند و مغزت را بخورند، هر كه باشند جنايت‏كارند. آنچه كه استبداد را شكل مى‏دهد، همين پوك شدن آدم‏ها و از دست رفتن بينات و كتاب و ميزان است. سردسته‏ى تمام اس‏اس‏هاى استضعاف و استبداد و استثمار و استعمار و ... سردسته‏ى تمامى اينها همان پوك كردن و استخفاف است. فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ (سوره زخرف- آيه پنجاه و چهار). فرعون هنگامى كه آدم‏ها را پوك كرد، مى‏تواند آنها را از خودش پر كند و مى‏تواند آنها را به دام بيندازد، چون آدم‏هاى پوك مجبورند كه از تو بپرسند و تو هم مجبورى كه به آنها بگويى و بر آنها فرمان برانى. اين ديگر فرق نمى‏كند كه حاكم يك نفر باشد يا يك جمع. شورايى شدن استبداد را نفى نمى‏كند، چون آدم‏هاى پوك را شورا به كار مى‏كشد. آنجا كه توده همراه بينات و كتاب و ميزان شده باشد، آنجاست كه مى‏تواند حرفش را به نماينده‏اش برساند و مى‏تواند نماينده‏اش را كنترل كند وگرنه نماينده، نماينده نيست، كه قیم است و تصميم گيرنده است. ما پس از هر مرحله از استبداد به فكر شورا افتاديم ولى از آنجا كه زمينه‏ى استبداد را برنچيديم و يا ادامه نداديم، دوباره به استبداد بازگشتيم و حتى بدترين نوع استبداد را گردن نهاديم، چون با رضايت خودمان فرمان پذيرفتيم. تا امروز كه اگر اين زمينه به دست نيايد و هر كس همراه اين بينات و هدف و طرح و عمل نشود، آب‏ها به همان جوى‏ها باز خواهند گشت".

*



کتاب صراط-صفحه22- نوشته علي صفايي حائري

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

به یاد یک "متفاوت"



تلک عشرة کاملة

ده سال از رحلت علي صفايي حائري گذشت. روشن فکري که پيوسته از خدا دل روشن طلب مي کرد. او درمانگري مي دانست و در پي التيام زخم ها و رنج هايي بود که «فقر» و «جهل» و «خشونت» بر پيکر انسان ها مي نهد. راستي که در اين شب ها و روز ها نيازمند نگاه مهربان و دستان نوازشگر اوئيم.
به مناسبت گذشت يک دهه از رحلت استاد شيخ علي صفايي حائري(عين- صاد) گرد هم مي آييم و از چشمه سار جاري محبتش بهره مند و سرشار مي شويم.
حضور گرمتان تسلي بخش خاطر شاگردان و بازماندگان خواهد بود.
سخنران: حجت الاسلام محمد رضا رنجبر
پنج شنبه، 18/4/88، ساعت 9 الي 11 شب
قم، سه راه بازار، خ طالقاني، کوي شماره 87، کوي شهيد حبيبي، پلاک 19، مؤسسه ليلةالقدر
*
تو هنوز از میان سطل های زباله، نان های خشک را بیرون نکشیده ای و با گربه ها در آخر شب بر سر نان چرب کبابی ها درگیر نشده ای. تو هنوز پوست خیار و ته مانده ی میوه ها را از روی زمین و کنار کوچه، آن هم با سرعت و دقت که کسی تو را نبیند جمع نکرده ای و هنوز لباس پینه دار نپوشیده ای و هنوز وصله های بزرگ را با دست های کوچک و چادر کهنه ات پنهان نکرده ای. تو هنوز به خاطر دست های کثیف و پای برهنه و کفش های پاره، نگاه تحقیر آمیزی را بر خود نخریده ای و این است که معنای غصه و رنج را نمی فهمی و بار مشکلا ت و مسوولیت ها را نمی شناسی و تنهایی و بی کسی را درک نمی کنی که لذت انس حق و پناه حق و محبت حق را بفمهی و حتی با سختی ها راحت باشی و با رنج ها راحت و در توفان ها آرام.
*
اطلاعیه بالا را دوستی ناشناس فرستاده و متن پایینی را هم خودم از یکی از کتاب های زنده یاد صفایی انتخاب کرده ام

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

غصه پاییز

امروز پناه آورده بودم به خواندن دو کتاب؛ "ضد یادها"ی مسعود بهنودِ عزیز و "نامه های بلوغ" زنده یاد صفایی حائری. هر دو امّا انگار دست به دست هم داده بودند تا این دل را تنگ تر از آن چه هستند تحویلم دهند؛ با یکی به خاطر غمی مستور در لابلای همه سطرهایش و با دیگری برای همت ناتمام پدری برای سرفرازی فرزندان؛ پدری که حالا نیست. بیست و دو تیرماه امسال که برسد، سفر بی بازگشت صفایی حائری ده ساله می شود؛ یعنی درست دو هفته دیگر. برای دخترش در "نامه های بلوغ" نوشته که "تحول مستمر انسان و تحول مستمر جهان، جایی برای امن و رفاه باقی نمی گذارد و خود آگاهی و وقوف و حرکت و مرگ آگاهی و درد آگاهی، آدمی را حتی در بهار زندگی، به غصه پاییز می کشاند" ... شعر حافظ موسوی را هم امروز دیدم که برای ندا خوانده؛ "بیا به خانه برگردیم خواهرَکم / من، از لابلای این همه شلوغی و فریاد / صدای مادر را می شنوم / که چشم هایش را به کوچه دوخته است / و از تمام رهگذران / که شانه هایشان امروز، خمیده تر از دیروز است / می پرسد: آقا! خانم! شما ندای مرا ندیده اید؟ / ... و صفحه اول روزنامه ها، در سراسر دنیا / زیر عکس تو خواهند نوشت: اینجا تهران است، خیابان امیرآباد". حالا ندا هشت روز است که غصه آزادی را نمی خورد؛ ما اما می خوریم، و غصه خون های ریخته ای را هم می خوریم که قاتلان برای تبرئه خود جلوی دکان دروغ صف بسته اند؛ دکانی که قفسه هایش هیچ گاه برای بی شرف ها خالی نیست ... امروز همین طور هی یادم می آید که سه روز پیش پنجمین سالگرد فوت "قربان" بود؛ خادم امامزاده یعقوب خودمان. سال هشتاد و سه که مادر حتی تا نیمه آن هم با ما نبود؛ با بدی و تلخی شروع شده بود. در این سه – چهار فصلی که امروز از "ضد یادها" خواندم؛ هر جا بهنود از "مادر" نوشته، یاد من غمگنانه پر می کشید.
*
صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم
بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد
بيا به خانه برگرديم
این ها بی رحم اند
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد
بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند
و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تودر کوچه ها و خیابان ها باشیم

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می کنند
و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآبادو این "ندا"
ندای نوشکفته آزادی است

که از گلوی خونین ملتی بزرگ بر آمده است