‏نمایش پست‌ها با برچسب شیدایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شیدایی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

باران و آغوش

 «زیر باران بغلش کرده بودم ...» انگار همه خورشید توی چشم‌هایش بود و قد آسمان کوتاه شده بود و همه قندهای عالم توی دل‌اش آب می‌شد وقتی این را می‌گفت، با تبسمی که عطر یاس می‌داد و با غروری که می‌گفت: باران هیچ  سرد نبود و اگر بود هم خوش بود.

 ... و هیچ نگفت که «دوست» و همه آن «باران و آغوش» در خواب بود ...


.

.


۱۴۰۵ شهریور ۱۱, چهارشنبه

۱۴۰۵ تیر ۷, یکشنبه

نجوا

 

 «نجوا» چه کلمه خوبی است برای توصیف یک حال خوب؛ راز-گویی است، ابراز نیاز و مرور قربت است، به آرامی؛ شانه به شانه سکوت، حتی با یک نگاه یا به شوقِ کنار؛ نجوا با خودت، با دوست‌ات که این دومی راه به «مناجات» می‌برد اگر که دوست «معشوق» باشد در دور یا نزدیک، در خفا یا عیان، یا همانی که صدایش کرده‌اند: «یا رَفیق مَن لا رفیق لَه.» جمع خوشی و خوبی‌های عجیب است این «نجوا». 

و حاشا که یک سویه باشد؛ حتی شده در خیالْ پاسخی هست هر نجوایی را. 

۱۴۰۴ مهر ۲۳, چهارشنبه

درباره «نامه به دل‌آرام»

 برای خواندن محتوای برچسب «نامه به دل‌آرام» و دریافت کتاب «از اقیانوسی دور» (برگزیده محتوای برچسب مذکور) لطفا به من پیغام بدهید (moeeni.mo در جیمیل)


این محتوا به تدریج در وبلاگ «درفت» خواهد شد و در دسترس نخواهد بود.




۱۴۰۳ فروردین ۲۶, یکشنبه

«تک‌ درختی مجروح»

 

 

 


دوستت دارم

و عشق تو از نامم می‌تراود

مثل شیره‌ی تک‌ درختی مجروح در حیاط زیارت‌گاهی.

 

 

شمس لنگرودی

 *

پ.ن ۱: این عکس شاعر را خیلی زیاد دوست دارم. مریم زندی گرفته و در کتاب "چهر‌ه‌ها" چاپ شده ... به خاطر آن پرده سفید و آن نسیمی که آن را جلو رانده و عکاسی که آن بالا، همه را به درستی کنار هم نشانده؛ برای همیشه در یک عکس.

 

پ.ن ۲: یک یادداشت قدیمی‌‍ام را درباره "جنگ"، قدری خلاصه کردم و گذاشتم اینستاگرام (این‌جا)؛ به خاطر حال این روزها، به خاطر از دیشب تا به حالا.

 

 

۱۴۰۲ بهمن ۶, جمعه

«عاشقی و دوست داشتن، شریک شدن در غم دیگری است»

 


 

 

مهران مرتضایی

 

عاشقی‌ها و دوست داشتن‌هامان در دردهایی است که با هم به اشتراک می‌گذاریم. در بخش‌های آسیب‌پذیر وجودمان و اشک‌هایی که می‌توانیم با هم بریزیم. آن جا که می‌فهمی تنها نیستی.

 

روایتی عاشقی برای "اسکار وایلد" این طوری است:

او در نامه‌ای از زندان می‌نویسد: «اگر بعد از آزادی، یکی از دوستانم مهمانی داد، و من را دعوت نکرد، ذره‌ای ناراحت نمی‌شوم. من می‌توانم به تنهایی کاملاً خوشحال باشم. با آزادی، گل‌ها، کتاب‌ها و ماه، چه کسی نمی‌تواند با این‌ها حسابی شاد باشد؟ علاوه بر این، من آدم مهمانی نیستم ... این بخش زندگی برای من تمام شده است ... اما اگر بعد از آزادی یکی از دوستانم غمی داشت و اجازه نداد که در آن‌ها شریکش شوم، آن وقت تلخ‌ترین احساس را خواهم داشت. اگر درهای مجلس عزا را بر من ببندد، بارها برمی‌گردم و التماس می‌کنم تا در آنچه حقم است شریک شوم. اگر من را لایق آن نمی‌دانست که با او گریه کنم، من آن را به عنوانِ تلخ‌ترین تحقیر، به عنوانِ وحشتناک‌ترین حالت رسوایی‌ای که می‌تواند بر من تحمیل شود، درخواهم یافت اما این نباید باشد. من حق دارم در غم و اندوه شریک باشم، و او که بتواند به عاشقانگی دنیا بنگرد و غمش را هم تقسیم کند و شگفت‌انگیز بودن هر دو را دریابد، با ملکوتی بلافصل در ارتباط است و به راز خدا نزدیک شده.»


 

این‌ها پاراگراف‌هایی از نامه‌ای است که اسکار وایلد در سال طول سال‌های زندان نوشت.

نامه‌هایی که با نام "اعماق" پنچ سال بعد از مرگ‌ش منتشر شدند.

به این روایت، عاشقی و دوست داشتن، شریک شدن در غم دیگری است.

عاشقی همیشه با بخش آسیب‌پذیر و آسیب‌دیده‌ی ما در رابطه است. عاشق که هستی، در این نهان‌خانه را به روی معشوق باز می‌کنی. جایی که دیگر لزومی برای پنهان کردن و دفاع نمی‌بینی و بی‌دفاع در آغوش کسی می‌خزی.

 

با صدای جاودانه‌ی هایده عزیز: «شانه‌هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...»

۱۴۰۲ دی ۲۹, جمعه

«کاش دنیا فردا به پایان می‌رسید»

 


 


مهران مرتضایی

 *

فرانتس کافکا عاشق ملینا یزنسکا بود. عاشقانه‌های آرام او در کتابی با نام "نامه‌هایی به ملینا" منتشر شده است. به نظر می‌رسد بین آوریل تا دسامبر 1920 دست کم 126 نامه بین آن‌ها در و بدل شده باشد.

نامه‌های که فرانتس عاشق‌پیشه‌ی ما به کرات سفر موعودش را برای دیدار ملینا به تعویق می‌اندازد. دیداری که به وصالی در ساحت جسمانی می‌رسید و بالطبع به توقف مکاتبات می‌انجامید. این نامه‌ها سرشار از عاشقانگی‌هایی هستند که ما امروز به آن لانگ دیستنس می‌گوییم.

عمری اگر باشد بیشتر از این نامه‌ها خواهم نوشت اما این نامه‌ها نوعی نگاه کافکایی به عشق و تنانگی آن و رابطه‌ی دورادور را پدید آورد که (مثل رباعی‌هایی خیامی) به نامه‌هایی کافکایی بدل شدند.  یکی از بهترین‌هایی که به کافکا نسبت داده شده این است:

«ای کاش فردا دنیا به پایان می‌رسید. آن وقت می‌توانستم سوار قطار بعدی شوم، به دم در شما در وین برسم و بگویم: «با من بیا، میلنا. ما همدیگر را بدون هراس و ترس و محدودیت دوست خواهیم داشت. چون فردا دنیا رو به پایان است.» شاید ما بی‌دلیل عشق نمی‌ورزیم چون فکر می‌کنیم وقت داریم یا باید با زمان کنار بیاییم. اما اگر وقت نداشته باشیم چه؟ یا اگر زمان، همانطور که می‌شناسیمش، بی‌ربط باشد، چه؟ آه، کاش دنیا فردا تمام می‌شد. ما می‌توانستیم خیلی به هم کمک کنیم.» - فرانتس کافکا

این جاست که زمان‌مندیِ عشق آشکار می‌شود. نه از این بابت که زمان عشق را هم مثل هر چیز دیگری نابود می‌کند، بلکه از این بابت که تصور ابدی بودن ما و این که فراموش می‌کنیم دنیای‌مان روزی به پایان می‌رسد، جسارت عاشق بودن یا عاشقانه رفتار کردن را از ما می‌گیرد.

اگر دنیا فردا تمام می‌شد، شاید راحت‌تر تلفن می‌کردیم به کسی که دوست‌ش داریم و می‌گفتیم من دارم به قطار بعدی به  آن جا می‌آیم؛ «با من بیا. ما همدیگر را بدون هراس و ترس و محدودیت دوست خواهیم داشت.»

 

به قول حضرت حافظ:

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید.