‏نمایش پست‌ها با برچسب زنجان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنجان. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ تیر ۳۰, سه‌شنبه

صاحاب!



«بامداد» امروز (سه‌شنبه، ۳۰ تیرماه)، حوالی ساعت 12.5 بعد از نیمه شب، سخنران سوپرانقلابی در تجمع خیابانی میدان انقلاب (مرکز شهر زنجان) می‌گفت که فقط ده تا پانزده نماینده کنونی مجلس، نماینده واقعی‌ مردم‌اند و بقیه غربگرا و فلان‌اند! چند شب پیش‌تر (و ساعت 1 بامداد) یک فعال سیاسی مشهور سوپر انقلابی دیگر، پشت تریبون از اهمیت تجمعات خیابانی سخنرانی می‌کرد!


درمواجهه با این واقعیت که این جماعت از نعمت «آزادی بیان» در حد اکمل آن برخوردارند (در حد زیر سؤال بردن ارکان نظام در مرکز شهر و از پشت بلندگو در حالی که ماموران انتظامی مسلح، نظم گردهمایی‌های آن‌ها را تامین می‌کنند)، فعلا فقط می‌توان حسودی کرد یا دست‌کم غبطه‌ خورد(!) اما مسئله بعدی این است که حتی اگر تعداد و وزن اجتماعی‌ این جماعت ِ آزاد را در شهر نیم‌میلیون‌نفری زنجان قابل توجه هم فرض کنیم، کدام قانون و سلیقه و وجدان اجازه داده است تا پاسی از شب با سخنرانی از پشت بلندگو، مخل آسایش خانوارهای مستاصل ِ ساکن در مرکز شهر باشند؟


شهر اگر «صاحاب» ندارد، «وجدان‌های بیدار»ی که حق‌الناس سرشان بشود هم ندارد؟  


۱۴۰۵ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

یک تابلو معمولاً چند بار گم می‌شود؟!




تابستان پنج سال پیش (۱۴۰۰)، تابلوی بوستان شهید صارمی (ضلع شمال شرقی میدان سرباز گمنام، جوار دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی) مفقود شد. 

«شهید محمود صارمی» خبرنگار ایرانی مستقر در مزار شریف افغانستان، مرداد سال ۷۷ در اولین دور سقوط افغانستان به دست نیروهای طالبان، در این شهر در کنار دیپلمات‌های ایرانی، کشته شده بود. در گرامیداشت یاد او روز ۱۷ مرداد، روز ملّی خبرنگار نامگذاری شد. در زنجان نیز، سال ۹۳، بوستان جنب ساختمان خبرگزاری جمهوری اسلامی به یاد این قربانی راه اطلاع‌رسانی و خبرنگاری نامگذاری شد.

مفقود شدن تابلوی این بوستان درست در دومین دور سقوط افغانستان به دست طالبان و قدرت‌گیری دوباره این گروه (تابستان ۱۴۰۰)، این گمان و تحلیل را تقویت کرد که مصالح سیاسی احتمالا مهربانی با این گروه حاکم‌شده را در افغانستان ترجیح داده و می‌خواهد به آرامی نشانه‌ها و یاد جنایت آنان را کم‌رنگ کند یا از یادها ببرد؛ گمان و تحلیلی که البته درست نمی‌نمود. با این حال پس از رسانه‌ای شدن این خبر، شهرداری زنجان فورا اعلام کرد که تابلو توسط معتادان سارق برای فروش به عنوان ضایعات، اسقاط شده بوده ولی تابلوی اسقاط‌شده نزد شهرداری است. مدتی بعد تابلوی جدیدی (با شکل و شمایل جدید) با اسم شهید صارمی در محل نصب شد.

با این حال، دوباره این تابلو مفقود شده است! برخی از غیب شدن آن طی حدود دو ماه گذشته خبر داده‌اند. این تابلو در فاصله اندکی از اداره کل اطلاعات و دادسرا، و روبه‌روی کلانتری محل واقع است.

اگر از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان و شهرداری زنجان که این روزها مشغول موکب‌داری‌اند بگذریم، احتمالا باید از جامعه خبرنگاری انتظار داشت این مسئله را به اعتبار شأن خبرنگاری شهید صارمی (و خود اعضای این جامعه) جدّی بگیرد و تا نصب تابلوی جدید (چنان‌که برای بار سوم مفقود نشود) موضوع را پیگیری کند.


پ.ن: گم‌شدن تابلوی یک محل تا چند بار عادی محسوب می‌شود؟!

 در این جا هم

۱۴۰۵ فروردین ۲۹, شنبه

قربانی: ستار خدابخش


 
 
با «ستار خدابخش» اولین (و آخرین بار) حدود سه ماه پیش هم‌صحبت شدم؛ در کافه‌ای در روستای حسن ابدال. آشنای مشترکی ما را به هم معرفی کرد. بسیار خونگرم و خوش‌صحبت بود ... صحبت از اعتراض و خیابان و انقلاب شده بود. گفته بود که در روزهای منتهی به انقلاب سال 57، در خیابان چنان از گاردی‌ها کتک خورده بود (و سیزده ساله بوده) که تا مدت‌ها بعد از انقلاب هم با کمک عصا راه می‌رفته. به مزاح آمیخته به افسوس گفت که «ما به خیال رسیدن به «آب» چاه کندیم ولی به ...» و جمله را تمام نکرد ... 
 
ورزشکار بود؛ دوچرخه‌سوار و کوهنورد، و هنرمند ِ منبت کار. باغی داشت و در تدارک یک خانه برای بومگردی در باغ و دانستم که در باغش از تیم‌های مردمی دوچرخه‌سوار میزبانی و پذیرایی می‌کند. آخرین بار در مجلس یادبود چهلم یکی از کشتگان اعتراض‌های خون‌بار دی‌ماه زنجان دیدم‌اش؛ سرپا ایستاده بود در کسوت صاحبان عزا ... تا دیروز (دهم فروردین) که خبر آمد: «ستار خدابخش شهید شد ...»؛ در انفجار منزل مسکونی در خیابان قائم ششم؛ چهار و ده دقیقه بامداد دهمین روز اولین ماه سال ... خانه‌ای در خیابان قائم ششم داشتند که اجاره می‌دادند؛ چیزی شبیه بومگردی‌ها. شنیدم آن سه مهمانی که در آن خانه کشته شدند و «ستار» هم با آنها کشته شد، دو شبی بود مقیم شده بودند، جوان بوده‌اند و گفته شده ستار بر خلاف همیشه که شب‌ها را در باغش می‌ماند، آن شب در زیرزمین خانه خوابیده بوده که برای همیشه خوابید. لابد خیلی‌ها غصه‌ی سنگین بر دوش برده‌اند و می‌برند، لابد گریه‌های بسیار کرده‌اند بر بی‌گناهی چون اویی. به طور عجیب و بی‌سابقه‌ای هنوز هویت آن سه مقتول دیگر فاش نشده در حالی که در سه حمله دیگر به مناظق مسکونی در زنجان، اسامی کشتگان خیلی زود اعلام شده ... ستار «قربانی» است، ستار «قربانی» شد؛ در 61 سالگی؛ کاش دست‌کم به «آب» و «روشنایی» رسیده باشد ...

ستار ِ دور! خدایت بیامرزد.

۱۴۰۴ شهریور ۹, یکشنبه

باید هر چه زودتر باور کنیم که نباید یک بحران بیشتر داشته باشیم!

 




مدیرعامل آبفای زنجان همین چند روز پیش در جریان سفر وزیر نیرو گفته که «متاسفانه سد تهم را از دست دادیم.»

سد تهم را اساسا برای تامین آب شرب شهر زنجان ساختند و البته بیست سال هم نتوانست از پس این کار برآید و این خیلی ترسناک است. 

کشاورزی متهم اصلی یغمای منابع آبی‌ست؛ گسترش بی‌حساب کشاورزی و هدر دادن سرمایه آبی ایران امروز و آینده، جنایتی است که رخ داده و همه تاوان آن را خواهیم داد. یاد دارم سال ۷۸، احمد مهدوی (نماینده ادوار ابهر و خرمدره در مجلس) طی سخنرانی‌های تبلیغاتی‌اش  پز مجوزدار کردن چهارصد حلقه چاه غیرمجاز منطقه را می‌داد!
ابلهانی چون او بسیار بوده‌اند. 

حالا، ما همه باخته‌ایم؛ هم بد و هم خیلی گران.

تصور این‌که با هزار میلیارد دلاری که صرف انرژی هسته‌ای شد چه می‌شد کرد، آسان است اما تصور این‌که نهایت ساعت‌ها و روزها خالی بودن لوله‌های آب کجاست، هیچ آسان نیست.

کشوری که یک‌سوم متوسط جهانی نزولات جوی دارد، سرعت تبخیر آب در آن سه برابر متوسط جهانی است و جمعیت آن طی صد سال هشت برابر شده، به مدیریت صحیح آب بیشتر از هر چیزی نیاز داشته و دارد؛ همه چیز دیگر فرعی است ... اما خوب اطراف را ببینید؛ از هزاران تن محصولات کشاورزی بیهوده‌ی فروخته نشده تا انواع ناترازی‌های اقتصادی و اجتماعی و  گنبد هسته‌ای منهدم شده، از  چاه‌های خشک تا جان‌های رفته؛ ما کجا ایستاده‌ایم؟! 

باید هر چه زودتر باور کنیم که نباید یک بحران بیشتر داشته باشیم، باید از دام همه‌ی دیگر بحران‌ها رها شویم و آن بحران، «بحران آب» است وگرنه خود سوژه روضه‌ها در باب تشنگی خواهیم شد.


 

۱۴۰۴ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

هومن


 

 

 .
عکس اول را روی کشتی کانتینری گرفتیم؛ هومن و من. پانزده سال پیش، در روزی مثل امروز؛ سی اردیبهشت.
عکس دوم را چهار سال بعدتر؛ در دفتر کار ما که بعد از انفجار اخیر در بندر شهید رجایی حالا خرابه‌ای‌ است با سقف ریخته و دیوارهای پاره.


هومن خبرنگار بود (و است) و من در دوره‌ای که بندر بودم، خیلی دیر شناختم‌اش. به اقتضای کار، اهل کلمه و به اقتضای قریحه و شوق، اهل شعر و داستان بود (و است). مجال همراهی و هم‌صحبتی از نزدیک، کمتر فراهم بود تا که ما از بندر رفتیم ولی در همه این سال‌های ِ «او در بندر» و «من در زنجان»، مرتب از هم خبر داشته‌ایم و دو‌سال‌ونیم پیش هم که بعد از مدت‌ها رفتیم بندرعباس (عکس سوم)، بیشتر از همه با او بودم، حرف زدیم و کتاب دیدیم و کتاب خریدیم ...
 


*
یک درخت سیب است
که من
سال‌هاست دوستش دارم
درخت سیبِ من
سیب ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
برگ ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
شاخه ندارد
تنه ندارد
هنوز آن را
در خانه‌ای که ندارم
نکاشته‌ام
اما من
دوستش دارم ...
(شعر از هومن)

چقدر دوست دارم روزی خبر بدهد که می‌خواهد مهمان ما شود.
هومن مدتی است کمتر شعرهایش را به چشم و دل ما هدیه می‌کند؛ زنجان که آمد، خواهم پرسید: «پس چرا؟»؛ از دور نمی‌پرسم!




۱۴۰۴ اردیبهشت ۱, دوشنبه

بلای سرب در زنجان



اول) 


 

دی ماه سال ۸۳ (بیش از ۲۰ سال قبل) که این تیتر را کار کردیم، همه چشم و نگرانی‌ها متوجه واحد فراوری روی و سرب در کیلومتر ۱۵ جاده زنجان به قزوین بود، خبری از شهرک روی نبود! چهار سال بعد از این تیتر، بنیاد تعاون «بسیج مستضعفین» شده بود سهام‌دار اصلی با چه داستانی از همان موقع تا به همین حالا! ... کسانی، وصل و ذی‌نفع، همیشه می‌خواستند معضلات زیست‌محیطی استقرار و فعالیت نادرست این واحد را تکذیب و یا دست‌کم تلطیف کنند!

حالا کجا ایستاده‌ایم؟!

شهرک روی ۱۰ کیلومتر هم به زنجان نزدیک‌تر است؛ بیخ گوش زنجانرود. بیست سال پیش خبری چندان از او نبود! اصلا خیلی‌ها آن واحد معظم در کیلومتر ۱۵ را از یاد برده‌اند! کوه‌های عظیم پسماند را در جاده زنجان به قزوین یا پشت شهرک روی دیده‌اید؟! بله، البته چند سالی‌ست تصمیم گرفته‌اند «مشکل» را جابه‌جا کنند و نه «حل»! ... هر از چندگاهی هم کسی از مقامات پشت تریبون می‌رود که ادعا کند این همه روی و سرب و کادمیم خیلی هم خوب‌اند! اصلا در سرطان رتبه بالا نداریم. یکی دیگر هم بیاید بگوید سرطان بالاست ولی به دلیل چای داغ و نمک فراوان.
ما هم باور می‌کنیم.

حالا اگر ۱۰ سال بعد، کارخانه روی زیر پل سیدالشهدا ساختند، نباید تعجب کنیم چون حتما مقامات این طور صلاح دیده‌اند!
مضافا یک عده باید نانی به خانه ببرند، بیکاری بد و ترسناک است، حالا گیریم به قیمت مضمحل کردن محیط‌زیست کودکان‌شان، کودکان‌مان.

کاش زنجان به جای سرب و روی، آب بیشتری داشت.
راستی سد تهم همین ۲۳ سال پیش آب‌گیری شد؟ و حالا درست است که چند سالی‌ست از مدار تامین آب خارج شده؟!

چقدر ترسناک!


 




دوم)

  چرا همه‌ی "راست" را نمی‌گویید؟!



 
1) یزد، زنجان و آذربایجان غربی، استان‌های پیشتاز در بروز ١٠ سرطان شایع در مردان معرفی شدند  (معاون تحقیقات وزیر بهداشت،  ۱۵ خرداد ۱۳۹۸)

🔺 مردان:
سرطان معده: اردبیل، زنجان، خراسان شمالی،
سرطان سیستم عصبی: آذربایجان غربی، یزد، زنجان،
سرطان مری: زنجان، خراسان شمالی، گلستان.

🔺 زنان:
سرطان معده: اردبیل، زنجان، آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی،
سرطان سیستم عصبی: یزد، زنجان، آذربایجان غربی،
سرطان مری: زنجان، خراسان شمالی، گلستان،
سرطان رحم: زنجان، یزد و تهران.
(منبع، ۱۲ خرداد ۱۳۹۸)


2) معاون بهداشت دانشگاه علوم پزشکی زنجان: «سرطان در دنیا افزایشی است اما در استان زنجان نسبت به سایر استان‌های کشور وضعیت بالاتری را نشان نمی‌دهد (منبع) ... سرطان معده و مری در زنجان مانند بسیاری از استان‌های شمال غربی کشور بالا است (منبع) ... زنجان جزو ۱۵ استان با آمار بالای سرطان معده و مری است. مصرف چای داغ، نمک و استعمال دخانیات از مهمترین علل بروز سرطان است (منبع).» (دیروز، ۳۱ فروردین ۱۴۰۴)



۳) ⁉️ چرا معاون دانشگاه علوم پزشکی زنجان اشاره‌ای به رتبه بالای زنجان در سرطان سیستم عصبی نکرده؟ به سکوت برگزار کردن این نوع سرطان که بنا بر اعلام برخی منابع به اثرات مخرب وجود فلزات سنگین (به خصوص: سرب) در محیط زیست مربوط است، آیا ناشی از ابراز لطف  نسبت به استقرار نادرست صنایع سرب و روی در زنجان است؟! چای داغ و نمک و دخانیات بدجنس‌تر از سرب و روی و کادمیم‌اند؟ اگر نه، پس توجه ندادن به رتبه بالای استان در سرطان سیستم عصبی چه دلیلی دارد؟


4) ⁉️ وزارت بهداشت ۶سال پیش اعلام کرده که «زنجان یکی از استان‌های پیشتاز در بروز ١٠ سرطان شایع در مردان است»؛ در این شش سال چه اتفاق مهمی رخ داده که «رشد سرطان در استان زنجان نسبت به سایر استان‌های کشور وضعیت بالاتری را نشان نمی‌دهد»؟


☀️ قرار گرفتن در معرض سرب در محیط که به‌عنوان «سم عصبی» عمل می‌کند، با کاهش نمرات آی‌کیو، سلامت روان ضعیف‌تر، کنترل کمتر تکانه و حتی افزایش خشونت مرتبط است / در بزرگسالان مسمومیت با سرب باعث آسیب مغزی و سیستم عصبی می‌شود / سرب یک سرطان‌زاست اما در درجه اول سیستم عصبی جوانان و بزرگسالان را هدف قرار می‌دهد / سرب به سیستم عصبی آسیب می‌زند و با اختلال در عملکرد آنزیم‌های زیستی، باعث اختلال عصبی می‌شود.



۱۴۰۴ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

احد جاودانی

 



اولین بار آقای احد جاودانی را در جریان یک نمایشگاه کتاب در فرهنگسرای امام خمینی دیدم (پاییز سال ۸٠). من به عنوان خبرنگار آنجا بودم و آقای جاودانی به عنوان مدیرکل جدید فرهنگ و ارشاد استان زنجان. از مازندران آمده بود. خودم را معرفی کردم، گرم تحویل گرفت. صحبت از کار رسانه کردیم. به ملایمت و با خنده گله کرد از رویه نشریه ما که در خط انتقاد از تیم جدید استانداری و اطرافیان استاندار تازه از راه رسیده‌ی مازندرانی (آقای جعفر رحمانزاده) بود. یادم نیست از کارمان در نشریه، در آن دیدار، دفاع کرده باشم!


 دیدار بعدی، چند هفته بعد، ضیافت افطاری اداره کل ارشاد بود در هتل آسیا. آقای جاودانی از من خواست به دفترش بروم؛ حاصل گفت‌وگو شروع به کار من بود به عنوان مسئول روابط عمومی اداره کل ارشاد زنجان از میانه دی ماه سال ۸۰ (تا ابتدای خرداد۸۴).


آقای جاودانی جان تازه بخشیده بود بر کالبد پر رخوت ارشاد. مدیری واقعا فرهنگی بود؛ اهل تعامل بود بی‌توجه به گرایش‌های سیاسی افراد و هنرمندان، با مرکز و سایر استان‌ها و شهرستان‌ها ارتباط زیادی می‌گرفت. با منتقدان حتی گاه بی‌سوادش صبورانه گفت‌وگو می‌کرد؛ جلسه گفت‌وگو با اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه زنجان به رهبری "حسین ع" (دانشجوی برق) را، در دفتر این تشکل، از یاد نمی‌برم که علیه نمایشگاه کتاب و محتوای کتاب‌ها، شب‌نامه‌طور اطلاعیه توزیع کرده بودند و در اطلاعیه‌شان، آیه قرآنی اشتباه بود! آقای جاودانی اصرار داشت که بداند حرف‌شان چیست! به انجمن زنجانی‌های مقیم تهران نزدیک شدند برای جلب نظرشان به زادگاه‌شان؛ که کاری را در زنجان دست بگیرند و روی قول حمایت ارشاد حساب کنند. یک روز هم در زنجان میزبان‌شان شدیم. روزهای پر امید و روشنی بود... 


همزمان که داشت انواع فشارها را بابت حضور یک روزنامه‌نگار منتقد در جایگاه روابط عمومی اداره‌اش تحمل می‌کرد، به او (یعنی که به من!) اعتماد به نفس هم می‌داد! بعدتر به من گفت: از ... آمده بودند با پرونده‌ای علیه تو که «چرا فلانی را آورده‌ای ارشاد؟» بعد از انتشار یادداشتی از من در نشریه‌مان علیه یکی از نمایندگان وقت زنجان در مجلس، او به آقای جاودانی زنگ زده بود که «چرا حقوق بیت‌المال را می‌دهی به چنین کسی؟»! یا پسر معاون استاندار (که مورد انتقاد ما در نشریه بود) خیلی وقیحانه به خودم گفت اگر وضع همین طور ادامه داشته باشد، معلوم نیست کسر بودجه ارشاد تامین شود! 


به آقای جاودانی گفته بودم من بین نشریه و حضور در ارشاد، تحت این فشارها به شما، نشریه را انتخاب می‌کنم. کافی‌ست اشاره کنید تا شرّ من از شما دور شود! ... آقای مدیرکل هیچ تحکمی بابت کار مطبوعاتی من نکرد و من در ارشاد ماندگار شدم.


با این همه، آقای جاودانی زود چشم وزارتخانه را گرفت؛ درخشیده بود و کمتر از دو سال بعد از زنجان رفت به ارشاد آذربایجان غربی و جانشین کسی شد که یک سره ۲٠ سال یا بیشتر آن پست را در اشغال داشت! 


بعد از آقای جاودانی، آقای حسین شاکری مدیرکل شد که خیلی پرسابقه‌تر بود ولی ارشاد دیگر دلچسب و گوارا نبود. یک‌سال‌ونیم، کمتر یا بیشتر، با آقای شاکری، در همان پست، کار کردم ولی اردیبهشت ماه ۸۴، آماده خروج شدم و برای آخرین بار از سازمانی دولتی خارج شدم. 


آن سو، آقای جاودانی در دوره احمدی‌نژاد به یکی از شرکت‌های تابعه وزارت نیرو رفت و در دوره روحانی دوباره به ارشاد برگشت و مدیرکل ارشاد مازندران (زادگاه خودش) و تهران هم شد.


سال ۹۸ شانس خود را برای ورود به مجلس از نوشهر-چالوس آزمود ولی شورای نگهبان بعد از پایان مهلت تبلیغات، صلاحیت او را احراز کرد!


در گذر بیش از ۲۳ سال و فاصله‌های بسیار، مراوده و تماس ما قطع نشد. طبع بلند، روی خوش و علاقه‌مندی به حفظ ارتباط آقای جاودانی بوده که این حلقه را همچنان مستحکم نگاه داشته... 

 

چند روز قبل در مرور آرشیو «پیام زنجان»، به خبر مصاحبه آقای جاودانی رسیده بودم، عکس را برای خودشان فرستادم، نوشت: «یادش به خیر. دوران خوبی بود البته با کمک‌های شما.»... چطور می‌شود کسی چنین فروتن را از یاد بُرد؟

 

+ یادداشت نوزده سال قبلم

+ در اینستاگرام (خلاصه)



۱۴۰۳ دی ۸, شنبه

... و من عکس گرفتم

 ما صبح روز شنبه، بیرون از پنجره را با چشم‌هایی که برق می‌زد تماشا کردیم؛ آسمان داشت بخت ِ سپید روی سر زمین می‌ریخت، خوشحال بودیم ... و من عکس گرفتم!

 




























 


۱۴۰۳ دی ۲, یکشنبه

به یاد جناب حسین شاکری

 


 

 
جناب حسین شاکری روز جمعه از دنیا رفت؛ مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی هرمزگان، کرمانشاه و زنجان (در دوره خاتمی) بود و مدتی هم مدیرکل کتابخانه‌های عمومی سمنان.

روح‌اش شاد.


آخرین باری که دیدم‌شان، بعد پیروزی احمدی‌نژاد بود (تابستان۸۴)، از زنجان برای کار رفته بودم بندرعباس و برای مرخصی برگشته بودم زنجان، سری زده بودم به محل کار قبلی‌ام (ارشاد زنجان) و آخرین رئیس‌ام در این اداره کل که خود جناب شاکری بود. هنوز از مدیرکلی ارشاد زنجان کنار گذاشته نشده بود ... اشاره کرد به عکس "خاتمی" بالای سرش، گفت: «چطور میشه عکس چنین کسی رو برداشت و عکس اینو گذاشت؟»
کم بودند کسانی مثل او که می‌دانستند چه طاعونی شروع شده.

پیش از زنجان در هرمزگان مدیرکل بود. از خیلی از دوستان فرهنگی و هنری بندر شنیده بودم که او خلاق‌ترین و موفق‌ترین مدیرکل ارشاد هرمزگان بود.

خدا به خانواده و بازماندگان‌شان صبر عنایت کند.


۱۴۰۳ آذر ۲۱, چهارشنبه

مه

 امروز (چهارشنبه)

مه بود از بعد از گردنه پاپایی تا نمی‌دانم کجا ...
مه دوست‌داشتنی است؛ سایه باران است ... سایه دوستی آسمان با زمین است.
پناه رازهای زمین است.

یاد دوست است حتی ...

پرنده، از پشت شیشه پنجره مرا ندیده بود، رخ به رخ بودیم، تا سوی چشمها را فهمید، پرید و رفت؛ سایه دریغ ماند.








شیخ شهاب‌الدین در محله شوقی!

 

 


 

 همین فروردین امسال، همین جا، از مرگ درخت زیبا و پرسایه نارون محله شوقی نوشتم.

نوشته بودم: «... بین این همه (درخت توی شهر) من عاشق تک نارون چتری (قره‌آغاج) محله شوقی بودم. مثل ضریحی متبرک، همیشه از شوقی رد شدنی، قد و بالایش را نگاه می‌کردم که تابستان‌های داغ، تا میانه خیابان را هم سایه می‌بخشید. پاییز پارسال بود که فهمیدم حال خوشی ندارد و حالا که بهار آمده مطمئن شده‌ام که دیگر جان ندارد...» و «شهر لابد اندوهگین است از مرگ درختی که دیگر برگ و سایه نخواهد داشت و یگانه بود در شهری فقیر از درخت‌های باشکوه.»

امروز دیدم از تنه درختی که نیست، سردیس شیخ شهاب‌الدین سهروردی (شیخ اشراق) را ساخته‌اند.
خیلی خوب شده.
خیلی خوشم آمد.

کسی چه می‌داند؛ شاید ۸۵۰ سال پیش، شهاب‌الدین، در راه سهرورد تا آناتولی و شامات، همین‌جا، زیر درختی، ایستاده بود، لقمه‌ای نان یا شاید جرعه‌ای آب نوش کرده بود... سال‌ها و سال‌ها گذشت و از تنه درختی باشکوه، همان‌جا، سایه‌ای از او برآمد.

شهر بهانه خوشحالی دارد.
دراز باد عمر نارون‌ها.
🌱