۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه

لبه تاریکی؛ ۳۶ سال بعد

 اشاره: مدت‌هاست این متن را نوشته‌ و دل ِ انتشارش را نداشته‌ام. روزهای پر از اندوه و استیصالی را از سر می‌گذرانیم؛ کشور و ملتی که می‌توانست این روزهایش پر از نور و امید و شادی باشد، در گورستان‌های آباد شده، عزیزان خود را به دل سرد خاک می‌سپارد ... این متن هم البته از جنس دلتنگی و اندوهی است که انگار حالا ذاتی شده و حضورش را بر همه لحظات من تحمیل کرده است.
**


دانش‌آموز اول دبیرستان بودم؛ سال ۶۸.


آخر ِ شب چهارشنبه‌ای، شبکه اول پخش سریال «لبه تاریکی» را شروع کرد. 
۳۶ سال قبل، تماشای سریال‌ از تلویزیونی که دو شبکه هم بیشتر نداشت، یک سرگرمی پرطرفدار و کم‌نظیر بود.
و من، مثل بسیاری نمی‌دانستم، این چه سریالی است و خواهد شد؛ خیلی بالاتر از یک سریال جنایی معمولی!
 

 


«اِما کِری‌ون» را اول بار در این قاب دیدیم؛ حوالی دقیقه دهم فیلم. دختری زیبا و پرانرژی که پدر شیفته‌اش بود و پس از مرگ مادر در کودکی امِا، با هم مانده بودند. اِما عضو گروهی به اسم «گایا» بود؛ یک جنبش ضدفعالیت‌های هسته‌ای و حامی محیط‌‌زیست (بعدها توجه‌مان جلب شده بود به اسم شربت «گایا فنزین»!).
اِما ۴ دقیقه بعد از اولین باری که دیدیم‌اش، کشته شد؛ جلوی چشم‌های پدر ... و جلوی چشم‌های ما!
دنیا ناگهان و بی‌رحمانه و دور از انتظار، سیاه و ستمکار شده بود انگار!


شوک و اندوهی را که یک نوجوان ۱۴ ساله از تماشای این صحنه و داستان داشت، چطور می‌شود توصیف کرد؟!


پدر «اِما» (با بازی باب پک) افسر پلیس بود و مرحوم جلال مقامی با احساس تمام صداپیشگی نقش او را بر عهده داشت؛ آن اندوهی که جان پدر را آزرده بود بسیار عالی و هنرمندانه به تصویر و به صدا کشیده شده بود؛ زیر بارانی که همیشه و شدید بود و به فیلم حسی بی‌امان از ناامنی و ابهام در چیستی آن‌چه چشم می‌بیند می‌داد.


فردای آن روز در کلاس، همه درباره «لبه تاریکی» حرف می‌زدند؛ از موسیقی تیتراژ شروع و آن وهمی که در آن القا می‌شد تا زیبایی دخترک، تا داستان و آن شوک دور از انتظار.
همه پنج هفته بعد، ما روزشماری می‌کردیم که چهارشنبه برسد و بدانیم داستان چه می‌شود؛ قاتل که بود؟ چرا ماجرای قتل این همه مهم شده بود؟ چرا افسر «سیا»، با آن هیبت خونسرد و جدی و حتی دوست‌داشتنی، درگیر پرونده بود؟!


وقت پخش آخرین قسمت، قسمت ششم، برق‌ «رفت» و تا پایان وقت پخش، نیامد که نیامد!  
دوباره فردای آن روز همه درباره «لبه تاریکی» می‌گفتیم؛ این بار از حس کلافگی‌مان وقتی بعد از کلی انتظار، ندانسته بودیم ماجرا آخر سر به کجا رفت و رسید!


حالا یادم نیست که آن نقل ناقص و مبهم از پایان داستان سریال از کجا به گوش ما رسید که نشان می‌داد سرآخر، این آدم‌های خوب و رنجور و منتظر انتقام به چیزی که می‌خواستند نرسیدند و قدرت ِ برتر ِ نامرئی، دوباره برنده شد!


هفته بعدتر مجله صداوسیما (سروش) را خریده بودم که سر از ماجرا در بیاورم و چیزی جز سابقه بازیگران و چند عکس بهداشتی از فیلم در آن نبود!


شاید اعتماد به این حس (به برنده شدن شرّ در داستان فیلم) بود که باعث شد در تمام ۳۶ سال بعدی دنبال این سریال نگردم؛ که دوباره و شاید چندباره ببینم‌اش؛ شاید اصلا باید وقت درست‌اش می‌رسید ... که انگاری، همین چند روز پیش وقت‌اش بالاخره رسید و من برای بار دوم این سریال را – این بار با قسمت آخرش - دیدم و بیشتر از قبل، متوجه خارق‌العاده بودن این سریال دوست‌داشتنی ِ باستانی ِ پر از حرف و نشانه شدم که حالا «قدیمی» شده بود و دلبرانه‌تر و غم‌انگیزتر؛ چیزی فراتر از خون به ناحق‌‌ریخته‌ی دختری زیبا و خیرخواه و پدری که قرار نبود کوتاه بیاید حتی تا «لبه تاریکی» و خود تاریکی. «داریوس جدبرگ» (همان مامور سیا که سیاه نبود و خاکستری بود و این از دلپذیری شخصیت‌پردازی‌های سریال بود) وقتی خواسته بود به پدر از نشانه‌های وجود خیر و شر بگوید (در قسمت پنجم)، به یاد او آورده بود که آن چشمه آب تازه، در محل قتل دخترک، پس نشانه وجود کدام نیروست در جهان؟! ... این طور شرقی‌طور و ماورالطبیعه در سریالی بریتانیایی.

 

 خوانده بودم: «سریال لبه تاریکی برای بسیاری نه یک سرگرمی، بلکه یک هشدار سیاسی، یک مرثیه انسانی، و یک شاهکار فراموش‌نشدنی است. درست به همین دلیل است که وقتی درباره این اثر حرف می‌زنیم، از کلمه شاهکار بدون اغراق استفاده می‌کنیم» و این‌که «در پژوهش‌های دانشگاهی و تحلیل‌های فرهنگی، از آن به عنوان نمونه‌ای از «تلویزیون اندیشمندانه» یاد می‌شود. مفاهیمی مانند قدرت، سکوت، سوگ، فساد و آگاهی در این سریال به نحوی پرداخت شده‌اند که هنوز هم برای مخاطب امروزی معنا دارند.» (منبع)
 


یک جایی، از قضا در قسمت آخر، میانه‌های قسمت آخر، «اما» در کنار پدر ظاهر می‌شود، در جوار رودی که جاری‌ست، و به او، در حالی که صدای آب ِ روان و موسیقی ِ همراه، بیننده را مسحور کرده، از راز «گُل‌های سیاه» می‌گوید،  از توانایی زمین برای محافظت از خودش «به وقت‌اش»؛ بگذریم که در دوبله فارسی، به احمقانه‌ترین شکلی که میسر بوده، ترجمه شده! 
 


 

**
دانش‌آموز ۱۴ساله، ۳۶ سال بعدتر یک سریال را شاید بهتر دیده است؛ وقتی که لابد وقت‌اش رسیده؛ شاید مثل «برادران کارامازوف» که هفده سال توی قفسه‌ی کتابخانه‌اش بود و نشد و نخواست و نتوانست بخواند ولی وقتی خواند، یکی از بهترین جمله‌های عمرش را در آن یافت (که «خدا در حقیقت است نه در قدرت»). حالا آن ندانستن و بی‌خبری را شاید با تاخیری بزرگ جبران کرده است.  



... امّا غم فقدان و عجز ِ بی‌ذره‌ای ‌پایان در برابر قدرت ِ گذر بی‌توقف و سریع زمان، او را مقهور کرده؛ رنجی که بی‌تردیدی دارد جان‌اش را می‌ساید و تماشای یک سریال روزگار نوجوانی هم بر کوره آن بیشتر دمیده؛ حالا که به خصوص، داستان در سرزمینی بود که در آن، باران بسیار می‌بارد و آن چشمه در پای پله‌ها، دور ِ دور است!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر