۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

باغ تَرکان


باغ تَرکان، به فتح "ت" البته، چهار – پنج کیلومتری صایین قلعه است؛ باغ سیب و هلو، درست کنار جاده؛ سمت باغ سرسبز و زنده، آن طرفش خشک ... حالا هر چی فکر می کنم اصلا یادم نمی آید کی از این باغ برای آخرین بار بیرون آمدم؛ باغ روزهای کودکی و نوجوانی مان که همه جایش خاطره است برایم
*
من و رحیم هنوز مدرسه نمی رفتیم که مرحوم پدر، حاج آقا، ما را با خودش می برد باغ ترکان. کار ما بازی با آب بود و گاهی دشت میوه های نوبرانه و گاه حتی کال؛ یا بازی بین درخت های زیادش ... رحیم همیشه در مسابقه راه رفتن توی جوی آب خیلی خیلی سردی که از دل زمین بیرون می آمد، برنده بود و من همیشه بازنده! ... آن اوایل چند باری علیرضا هم بود؛ یک بار که من بودم و علیرضا و رحیم؛ هنوز حتی مدرسه نمی رفتیم؛ علیرضا آن قدر سر به سر رحیم گذاشت که "مامان الان تنهاست ... حاجی ننه هم که خانه نیست و رفته بیرون ..." که رحیم گریه اش گرفت برای تنهایی خیالی مامان و بعد چقدر وصف این دلتنگی رحیم کوچولو بود در خانواده و شیطنت علیرضا! ... یک باری هم کنار جاده باز شیطنت علیرضا گل کرد و به ماشین ها سنگ می زد؛ یکی از ماشین ها ایستاد؛ ما پا به فرار گذاشتیم؛ ولی این پدر بود که چند کیلومتر بالاتر ماشین گرفته بود تا برسد به ترکان و حالا داشت از ماشینی که سنگ خورده بود بهش، پیاده می شد! ... موتورخونه آب باغ دایی چاه عمیق داشت؛ راه که افتاد حاج آقا به علیرضا گفت که روی کاغذ "وان یکاد ... " بنویسد و علیرضا با خط خوشی که داشت و دارد؛ با ماژیک سبز نوشت و آن نوشته را با سریش زدند توی اتاقک موتور خونه ... سیزده بدرها همه جمع می شدیم و می رفتیم ترکان؛ مادر غذایی می پخت و می آورد و ما بچه ها هم بازی می کردیم و گاه شاید سیب زمینی توی آتش می انداختیم. می رفتیم کنار مسیلی که از پشت باغ رد می شد و همیشه اول بهار پر آب بود؛ سنگ می انداختیم؛ یا می رفتیم توی جزیره هایش، یا ازش به زحمت رد می شدیم. ماه رمضان که خورد به سیزده بدر ها، منتظر می ماندیم تا عید فطر برسد و باز برویم ترکان ... مش صفر کارگر خوش اخلاق و خنده روی باغ، انگار مادرزادی کمرش خم بود ولی سینه اش را جلو می داد و آخ نمی گفت ... کنار جاده صدای رد شدن ماشین ها هم شنیدنی بود؛ غروب های تابستان خیال بافی سراغت می آمد که این ماشین دارد کجا می رود و چی می برد ... اولین باری که پدر اجازه داد تا ماشین را در جاده برانم، روزی بود که داشتیم می رفتیم تا باغ ترکان ... برف و باران که کم شد، آب مسیل هم کم شد؛ چقدر دلتنگ کننده بود راه رفتن روی سنگ هایی که همیشه زیر آب بودند و حالا آفتاب داشت کلافه شان می کرد ... دایی که فوت کرد؛ مادر دیگر حوصله باغ ترکان رفتن را هم نداشت؛ سیزده بدرهای ما تعطیل شد؛ درست نه سال قبل بود ... از آن روزهای خوش با هم بودن، حالا یادی مانده و چند تایی عکس؛ روزی که داشتم می آمدم بندر فقط دو سه تایی عکس با خودم آوردم؛ یکیش عکس سه تا خواهرام بودن و مادر توی همین باغ ترکان؛ مرحوم فرح آبجی نمی دانم دارد به چه می خندد، و سرش را برده عقب
*

یکی از دلایلی که من "درخت گلابی" داریوش مهرجویی را خیلی دوست دارم، به خصوص فصل تابستانش را، این است که باغ گلابی این فیلم خیلی شبیه باغ ترکان است با آن درخت های پرثمرش ...

*
دیشب مهشاد را برده بودیم کنار دریا؛ توی پارک غدیر دوچرخه سواری کند؛ یک ماشین با سرعت آمد از خیابان رد شد؛ یاد صدای فراموش شده ماشین های عبوری از جاده باغ ترکان افتادم؛ انگار چند سالی بود این صدا را فراموش کرده بودم ...

*