۱۴۰۵ خرداد ۲۵, دوشنبه

آدمی به یاد زنده است

 

بوی پیچ امین‌الدوله هم کل حیاط خانه را پر کرده بود و هم مشام او را توی اتاقی که نسیمی هر از چندگاه، پرده‌اش را با صدای آرامی تکان می‌داد. آخرین روزهای بهار بود. بهار را به خاطر اردیبهشت و پیچ امین‌الدوله‌اش دوست داشت؛ ناگهان بوی خوب توی شهر زیاد می‌شد، توی حیاط خانه‌ها و حالا حواسش بود که چند روز دیگر یک بهار هم تمام می‌شد «برای همیشه» - و چقدر از این «برای همیشه» می‌ترسید.

توی یادش سُر خورد تا 7 سالگی‌اش؛ به 48 سال قبل. باید یکی از همین روزهای آخر بهار بوده باشد. مادر لباس می‌شست توی تشت آب، کنار حوضی که درخت‌های پرسایه راه خورشید را به روی آن بسته بودند. مادر یهویی یادش آمده بود که باید گلدان پیچ‌امین‌الدوله جوانی را به زن همسایه برساند. صدایش کرد. همان‌طور که جفت ‌دست‌هایش توی آب تشت بود، به پسرک گفته بود گلدان را از روی ایوان خانه بردارد و ببرد برای زن همسایه که فجر امروز دختری به دنیا آورده و از دو ماه قبل هم به مادر سپرده بود توی گلدان برایش پیچ امین‌الدوله کنار بگذارد و ببرد. مادر می‌ترسید دیر شده باشد و زن همسایه «برای همیشه» این بدقولی را به او نبخشد؛ دل زائو همیشه نازک است.


گلدان را به پسر همسایه دادنی، از خانه صدای نوزادی می‌آمد. پیچ‌ امین‌الدوله و دختر همسایه با هم بزرگ شدند.
*
 

همین صبح به دخترش گفته بود: آدمی به یاد زنده است. 
دخترش سکوت کرده بود.


در دل گرهی داشت که خودش هم نمی‌دانست از کجاست؛ از این‌که دخترش یک ماه بود سراغش را نگرفته بود یا شاید طور غریب رنجوری خوشحال بود که هنوز پیچ‌ امین‌الدوله و مادر و آن محله‌ی دور را به یاد دارد، که هنوز زنده است.
*


نسیم آرام گرفته بود و پرده دیگر تکان نمی‌خورد. چیزی به تابستان ِ گرم نمانده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر