۱۴۰۵ خرداد ۲۴, یکشنبه

جایی دیده بودم‌اش؟

 خواب دیدم قو یا غازی سفید را می‌بَرند. بو و رنگ خون بود در خواب، سر و صدای دعوا و حمله هم. صورت آن پرنده سفید، ناگهان دختری شد که صبور و ساکت، مرا نگاه می‌کرد؛ انگار برای کمک. من رو برگرداندم از ترس و برای فرار از آن نگاه. پشت دیوار رفتم. اما این بار، روبه‌رویم داشتند پرنده‌ دیگری را سر می‌بریدند. چه بی‌رحم بودند. داد زدم ... که خون‌اش نپاشد؛ پاشید اما، به من نرسید آن شتک خون. به خیالم آمد که لباس‌هایم تمیز است ... از خودم بدم آمده بود، از ترسم، از این‌که نتوانسته بودم کاری بکنم. چه عبث بودم ... چهره آن دخترک جلوی چشم من است. جایی دیده بودم‌اش؟ جایی خواهم‌اش دید؟ ... چرا پشت هیچ پنجره‌ای نیستی؟ چرا تسلایی نیست؟ چه کسی ما را به باد یغماگر سپرد؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر