آره، جای من خالی بود ... جای من خیلی جاها خالیه؛ همیشه ... توی خونهای پر از گل و گلدون، با اتاقی که پنجرههای قدی داره و فرش لاکی و پرده توری، با پنجرههایی که رو به بیدمجنون و نارون چتری باز میشن ... تو حیاطی که درخت انار و گردوی پیر داره پر از سایه و بار ... توی کوچهای که از ردیف چنارهای بلندش همیشه صدای پرنده میاد ... توی همسایگی خونههای نما-آجری و قدیمی با پنجرههای روشن و پیچ امینالدولههایی دم در همه خونهها ... بالای کوه؛ کوهی بالاتر از مه و همقد ماه ... توی قایقی وقت غروب تو دریای جنوب ... کنار اون رود سرد ِ وحشی و پر صدا ... توی آسمون؛ وسط اون سفیدی ابرهای بلند، پیش رعد و برق ... توی شهری که خالی نیست؛ ابر و بارون و پنجره بیشتر داره و دیوار و دود کمتر؛ همیشه میشه کسی رو دید که پشت پنجره داره بیرونو تماشا میکنه ... در جلسه رونمایی و جشن امضای کتاب شعر شما هم جای من خالی بود؛ و خب: خیلی غصه دارم ... اصلا این جاهای خالی همه منو پر کرده ... جای من حتی توی خوابهای خودم خالیه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر