۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

تراب


معلم پنجم ابتدایی ما آقای مولایی بود، اهل ابهر. اسم کوچکش "تُراب" بود. اولین، و تا حالا آخرین "تراب"ی که دیده ام! یک کت اسپرت می پوشید که به آبی می زد. سیبیلو بود، پیشانی بلند، موهایش را شانه می کرد بالا و پشت، سبزه بود، و همیشه تسبیحی داشت که وسیله تنبیه بچه هایی هم می شد که نمی توانستند درس جواب بدهند.  با تسبیحش، که دانه های ریزی هم داشت، می زد تو سر بچه های درس نخون! چند باری هم سر همین شیوه تنبیه، نخ تسبیح اش پاره شد! خودمانی نشد. شوخی نکرد؛ نه با بچه ها و نه پیش ما با بقیه معلم ها. جدی بود. یک بار سر کلاس نقاشی، مدادم را گرفت و توی دفتر نقاشی ام سریع چهره یک مرد مو فرفری را کشید. سیاه مشق اش بود لابد. هنوز آن نقاشی را دارم. کلی تمرین کردم تا یکی عین آن را بکشم، هیچ وقت به خوبی آن نشد که نشد ... شاگرد اول کلاسش من بودم ... تنها عکسی که از او دارم، آخرین روز مدرسه است؛ آخرین روز مدرسه دوران ابتدایی. همه معلم ها نشسته اند و چند دانش آموز هم دور و برشان. من نیستم توی این عکس. آقای مولایی تسبیحی را در دست دارد که از سفر نوروزی سال 65 و از مشهد برایش آورده بودم ... ترکی حرف زدن توی کلاس، خودمانی شدن بود. او هیچ گاه این کار را نکرد. فقط یک بار. درست چند ثانیه مانده بود به پایان آخرین کلاس؛ آخرین زنگ دوره ابتدایی. به ترکی گفت: "اگر بدی دیدید ببخشید" و بعد بی آن که به صورت ما نگاه کند، دستش را گذاشت توی جیب شلوارش و از کلاس بیرون رفت، و من توی خیالم داشتم فکر می کردم شاید اگر نگاه مان می کرد گریه اش می گرفت ... تا یک ساعت بعد اصلا نمی توانستم اشک و بغضم را مخفی کنم از دلتنگی معلمی که این طور مغرورانه تا آخر ما را دنبال خودش کشید و بعد ناگهان  پنجره ای گشود رو به دریای  فروتنی اش ... دیگر هیچ گاه او را ندیدم