۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

راز آن چرخش مچ دست


 

 اولین بار، ۲۳ یا ۲۴ سال قبل این عکس را، یا عکسی از این سنگ‌نگاره تخت جمشید از همین زاویه را، در صفحات سررسیدی دیده بودم. آن را کَنده و قاب‌شده به دیوار زده بودم.
در این عکس چیزی مرا مسحور کرده بود؛ آن شاید زوایه‌ای چرخش مچ دست سمت راست بود که انگار آرام و رازگونه و حمایت‌خواهانه دست را به آن دست دیگر رسانده بود و دست دیگر، بی‌مضایقه و با همگی انگشتانْ آن را در برگرفته بود.
هیچ جزئیات دیگری انگار به چشمم نیامده بود.


۲۵۰۰ سال از خلق این هنر و از خیال آن‌که طرح این مهربانی و امید را روی این سنگ ریخت و تراشید می‌گذرد. دست‌هایی که تراشیدند و ساختند‌ش، هزاران بار خاک شده‌اند لابد؛ روح رازگوی‌شان در آرامش ابدی باد.


امروز عزیزی از ويرجينيا وولف (در «خانم دالووی») نقل کرده بود که «نگفته بود دوستش دارد اما دستش را گرفته بود. فکر کرد خوشبختی همین است» و این عکس را گذاشته بود. 

چقدر دلم روشن شده بود، چقدر دلم لمس این سنگواره را خواسته بود، خیره شدن به آن را، ذره‌ای از غبار آن که طرحش را ریخت و جرعه‌ای از شور و شعور ويرجينيا وولف را در این تن و جان هدررفته.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر