۱۴۰۵ خرداد ۵, سه‌شنبه

راز خواب

«تو خواباتو چقد جدّی میگیری؟ کم؟ زیاد؟ یا اصلا تا بیدار میشی، یادت میرن؟! ... مثلا اگه خواب ببینی رفتی خونه کسی که دوسش داری، که بهش تسلایی بدی بابت یه غم قدیمی، این وسط بگی چقدر خونه‌تون قشنگه، چقدر خوبه که بین این همه بیا و برو حواست به منه، آخرشم که سرت رو می‌بری پیش سرش، تا  آروم توی گوشش نجوا کنی و حرفی بزنی، متوجه میشی سرت رو از بغل چسبوندی به سرش و توی خواب بغض داری و با بغض هم بیدار میشی ... خب؛ چی فکر میکنی اگه همچی خوابی ببینی؟ نگران میشی؟ دلت بیشتر تنگ میشه یا میگی لابد این روزا زیادی فیلم دیدم و قصه خوندم؟! زیادی خونه‌های قدیمی رو دوست دارم؟ ... یا ته دلت میفهمی لمس می‌خوای و حرف برای نجوا زیاد داری؟ ... کدوم؟ ... چیزی که جلوی چشمت نیست رو چقد جدی میگیری؟ اصلا خوابت راز بهت میگه؟ بین خودش و خودت؟!»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر