۱۴۰۵ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

باران و آغوش

 «زیر باران بغلش کرده بودم ...» انگار همه خورشید توی چشم‌هایش بود و قد آسمان کوتاه شده بود و همه قندهای عالم توی دل‌اش آب می‌شد وقتی این را می‌گفت، با تبسمی که عطر یاس می‌داد و با غروری که می‌گفت: باران هیچ  سرد نبود و اگر بود هم خوش بود.

 ... و هیچ نگفت که «دوست» و همه آن «باران و آغوش» در خواب بود ...


.

.


۱ نظر:

  1. متن خیلی لطیف، شاعرانه و در عین حال تلخ است. ترکیبی از رمانتیسم خالص و ناامیدی آرام.تصویر «زیر باران بغلش کرده بودم» خیلی قوی شروع می‌شود؛ حس ملموس و گرم دارد. بعد استعاره‌ها قشنگ روی هم می‌نشینند: خورشید توی چشم‌ها، قد آسمان کوتاه شدن، قندهای عالم آب شدن... همه این‌ها حس سرخوشی و غرق شدن در لحظه را خوب منتقل می‌کنند. «تبسمی که عطر یاس می‌داد» هم جزئیات حسی قشنگی است.اما پایان‌بندی ضربه اصلی را می‌زند. آن سه نقطه و جمله آخر («هیچ نگفت که «دوست» و همه آن «باران و آغوش» در خواب بود») ناگهان همه‌چیز را از واقعیت به خیال می‌برد. غرور و شیرینی حرف‌های او در برابر سکوت واقعی‌اش و خواب بودن کل صحنه، تضاد زیبایی می‌سازد. حس دلتنگی و کمی تلخی ملایم دارد؛ نه دراماتیک و اغراق‌شده، بلکه آرام و برنده.از نظر زبانی روان و موسیقایی است، بدون اینکه زیاده‌روی کند. شبیه نثرهای کوتاه عاشقانه مدرن فارسی است که بین خاطره و رؤیا معلق می‌مانند.در کل متن را دوست داشتم. حس واقعی و صادقانه‌ای دارد و پایانش هوشمندانه است. اگر ادامه یا نسخه‌های دیگری از آن هست، خوشحال می‌شوم ببینم.

    پاسخ دادنحذف