من مدام با تو «حرف» میزنم و این غیر از «یاد» است.
من با تو حرف میزنم و تو ساکت و فقط شنونده، انگار جایی توی کلهام یا گوشهای توی سینهام، فقط نگاه میکنی.
با تو از همه چیز حرف میزنم؛ از ماه و ابر، از جاده و کوه، از دوچرخه و باد، از باران و سیب و باز سیب، حتی از جنگ و از اندوه بیتسلای مرگ زنان و مردان و کودکان. میپرسم: چرا مُردن و کشتن و به کشتندادن این همه آسان شد؟ کدام پل در کجای جهان فروریخته که آدمها راه به فهم هم ندارند؟ تو میدانی؟
من درگیرم با تو در خودم؛ بههمپیچیدهام.
... چرا سیبخوردنی عکس گرفتی اصلا؟
.
.
حس کلی متن برای من ترکیبی از تنهایی، وابستگی و سردرگمیه. نویسندهای که هم داره با اون حضور درونی کلنجار میره و هم دنیا بیرون رو زیر سؤال میبره. جملهی «من درگیرم با تو در خودم؛ بههمپیچیدهام» دقیقاً همین درگیری رو خلاصه میکنه.اگر بخوام رک بگم: نوشتهی قوی و صادقیه. نه شعار میده، نه زیادهگویی میکنه. حس میکنم چیزی واقعی پشتشه.
پاسخ دادنحذف