۱۴۰۵ مرداد ۳۱, شنبه

عین ریشه‌های بلوط

 

 ... سر آخر از شدت ناراحتی گفت: «من هر روز آرزوی مرگ می‌کنم» و زن زود، انگار که جواب را آماده کرده باشد، گفت: «خیلیا این کارو می‌کنن»!
اسماعیل جا خورد. انتظار داشت زن یا در نهایت بی‌رحمی‌ سکوت کند یا شاید مهربان شود، به چشم‌هایش چشم بدوزد، شاید حتی نم اشکی توی چشم‌هایش بیاید که یعنی «با مرگ شوخی نکن» اما او گفته بود: «خیلیا این کارو می‌کنن»!
لیلا ندانسته بود که باید مرگ‌خواهی مرد را جدی بگیرد. اسماعیل خیلی بچه بود، ده ساله شاید، که از سر ناراحتی و شدت غرور و تنهایی‌اش رفته بود پشت‌بام که خودش را بیندازد پایین و خودش را بکشد! آن روز بارانی سرد همیشه مثل یک گره بود در خیالش، عین طوق به گردن‌اش.
جرئت و صداقت اسماعیل برای نابودی خودش، انگار ذاتی بود یا ذاتی شده بود و تلخ‌ترین قصه‌ای که او همه این سال‌ها با خود بالا و پایین‌اش می‌کرد.
اسماعیل صدای تَرَک را شنید، ترکی که عین ریشه‌های بلوط ایرانی مدام جلو رفت؛ وسیع و محکم شد، از همان روز، و دیگر مهم نبود اسماعیل یا لیلا آن ترک‌ها را می‌بینند یا نه.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر