
دیروز؛ هواپیمای مسیر بندرعباس به تهران: پیرمرد عصا به دست غرغرکنان خودش را می رساند به صندلی تنگ و نه چندان تمیزش در انتهای هواپیما. با صدای بلند می گوید: عمر آدما دست خداست ولی چرا باید بلیت توپولف رو به اسم ایرباس بفروشن؟! ... اینا ذاتشون دروغه / مرد جوان بغل دستی ام بی مقدمه برایم زمزمه می کند: به من هم به اسم ایرباس بلیت توپولف فروختن ... سکوت؛ و بعد می گوید: ما انرژی هسته ای نخوایم کی رو باید ببینیم؟
همان دیروز؛ قطار تهران به زنجان: مامور جوان دارد کیک و آبمیوه بین مسافرها توزیع می کند. با یکی هم بلند بلند دارد بحث می کند. به ما که می رسد این جمله اش را خوب می شنوم: "ای بابا! حالا افغانستان هم پول ما را قبول ندارد"
همان دیروز؛ روزنامه اطلاعاتی که توی کوپه ها توزیع شده؛ تیتر اول و درشتش این است: "تصویب کلیات طرح صیانت از دستاوردهای هسته ای ایران"
*
کاش برای صیانت از غرور مردم هم کسی کاری می کرد؛ همین