۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

زن سیاهپوش



مجله همشهری جوان در شماره اخیرش به مناسبت هزارمین روز درگذشت قیصر امین پور، سوم مرداد، پرونده ای کار کرده به اسم "هزاره قیصر". من از نوشته منصوره مصطفی زاده در این پرونده خیلی خوشم آمد.
*
بچه بودیم. بچه تر از سنمان. معلم انشایمان خانمی بود که معتقد بود به درست نوشتن و ما فکر می کردیم که او خلاقیت سرش نمی شود. هر کار دلمان می خواست با کلمات و جمله هایمان می کردیم و انشایمان را به هر موضوع مزخرفی گره می زدیم و دست آخر وقتی خانم اشراقی (معلم انشایمان) ایرادهایمان را می گفت توی دلمان مسخره اش می کردیم. آن سال یک پایش می لنگید. سال قبلش این طوری نبود. ما هم آن قدرها با معلم نمی پلکیدیم که بپرسیم پایش چه شده. حتی نمی دانسیم چرا این قدر افسرده است. چرا حرف نمی زند و چرا نمی خندد ما فقط می دانستیم او یک معلم انشاست که اصرارش بر درست نوشتن و چیز خوب نوشتن به ما حال نمی دهد.
یک بار سر کلاس، یکی شعری خواند. معلم گفت: "شاعر این شعر اخیرا در مورد این شعرش گفته ..." ناگهان یکی از ماه ته کلاس نشین ها بلند شد و گفت "شاعرش که مرده" رنگ از چهره خانم اشراقی پرید، به تته پته افتاد، نتوانست جلوی خودش را بگیرد. داد زد "کی گفته مرده؟ زنده است! قیصر امین پور زنده است". بعد دیگر نتوانست حرف بزند. رفت بیرون. ما گریه اش را ندیدیم اما حتم دارم گریه کرد. ما میخکوب شده بودیم روی صندلی هایمان. مگر چه گفته بودیم؟ خب باشد، نمرده! این قدرها که مهم نیست ...! بعد از آن ماجرا، در سال هایی که شعرهای قیصر امین پور برایم معنای دیگری داشت، سال هایی که "این روزها که می گذرد ..." شده بود شعر محبویم، فهمیدم خانم اشراقی همسر قیصر امین پور است. پایش در همان حادثه ای مصودم شده بود که قیصر را تا لب خط زنده ها برده بود و همان موقعی که ما آن طور بی ادبانه در موردش حرف زده بودیم روزهایی که قیصر زیر هزار جور درمان و دارو داشت سعی می کرد این ور خط بماند. آن موقع بود که فهمیدم چرا آن جمله کوتاه بچگانه، خانم اشراقی را آن چنان از پا انداخت.
دیگراد دارند یادداشت هایشان را برای قیصر امین پور می نویسند اما پشت سر امین پور زنی ایستاده بود که در تمام روزهای سخت زندگی قیصر با او بوده. زنی سیاهپوش که حالا بی قیصرتر از همه ماست. خانم اشراقی ! برای بچگی مان متاسفم و برای بزرگی تان سپاسگزارم.