۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

ببخشید من نمی توانم حس شما را درک کنم


چیزی، نمی دانم؛ انگار شبیه یک بغض فروخورده، لانه کرده توی این دل و ذهن وامانده من و یک حکم غریبی داده که نه می گذارد هشت پای آلمانی هیجان زده ام کند، نه باخت و برد آلمان و اسپانیا و هلند و آن یکی، نه اعتصاب بازاریان تهران که سال گذشته برای آن همه خون و دود فقط برای سلامت شیشه های ویترین شان شاید کرکره مغازه شان را چندساعتی بالا ندادند و حالا برای مالیات دارند شاخ و شانه می کشند برای دولت، نه دعوای دانشگاه آزاد، نه حرف های توکلی در مجلس، نه هیچ چیز دیگر، هیچ چیز هیجان زده و شادم نمی کند ... فردا جمعه، "هیجده تیر" است ... ببخشید که من نمی توانم حس و هیجان و شادی شما را درک کنم، ولی دارم فکر می کنم امروز عصر پنج شنبه ای گورستان ها شلوغ تر از هر روزی است؛ لابد عزت ابراهیم نژاد و ندا و محسن و محمد و سهراب و اشکان و کی و کی و کی کسانی را دارند تا سراغ شان را بگیرد و تقه ای به سنگ روی مزارشان بزند ... راستی از "اسیری کز یاد رفته باشد" خبری دارید؟ ... ببخشید من نمی توانم حس شما را درک کنم ... فردا ولی هیجده تیر است، ... بود
*
عکس: مادر اشکان سهرابی سر مزار فرزند