۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

گم



دیروز کلی آدم توی کلی جاهای دنیا حواس شان رفته بود پی عروسی نوه ملکه انگلیس، پسر ولیعهد ... چقدر چشم ها دوخته به عروس جوان و شاهزاده جوان ... خیلی ها گم بودند دیروز، خیلی "انسان"ها گم بودند. مناسبات انسانی تا حالایش ختم به خیر نشده، که در سایه جبروت و مکنت و قدرت معدودی، کثیری همیشه گم اند، سیاهی لشگرند. انگار بی اثرند. یعنی خوب است عده ای دلشان خوش باشد به این که "محو جمال دگران" شوند؟ 
.
.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

دل احمدی نژاد به چه چیزی گرم است؟

 
" ... نظر آقاى رئيس جمهور به نظر بنده نزديكتر است"؛ این جمله رهبری در اولین نماز جمعه بعد از انتخابات ریاست جمهوری دو سال قبل، تبدیل به معروف ترین جمله این نماز جمعه تاریخی شد(+). کم نیستند کسانی که معتقدند با این جمله، اعتراض به پیروزی احمدی نژاد در انتخابات، به سمت اعتراض به بالاترها تغییر مسیر داد. (این تحلیل(+) هم از موضعی دیگر).
.
احمدی نژاد در مناظره با میرحسین نشان داده بود برای "پیروزی" می تواند به راحتی همه گذشته نظام و بزرگان آن را زیر سئوال ببرد، و مواخذه هم نشود، و ده درصد هم به آرای خود اضافه کند! مشایی بعدتر گفته بود که: "از بیست و چهار ميليون راي احمدي‌نژاد، بیست ميليون منتقد به نظام هستند كه در اين انتقاد خود حتي از آن سیزده ميليون هم جدي‌تر هستند چرا كه آن سیزده ميليون فقط دولت احمدي‌نژاد را زير سوال بردند ولي اين بیست ميليون به كل روند سال‌هاي گذشته پيش از احمدي‌نژاد "نه " گفتند و در حقيقت احمدي‌‌نژاد در اين ميان فقط چهار ميليون راي ايجابي دارد"(+)
.
کمتر از دو سال بعد از آن جمله تاریخی، اصولگرایان با حیرت می بینند که رییس جمهوری که مستظهر به چنین پشتیبانی معنوی کم نظیری بود، که این پشتیبانی حتی به بی خاصیت شدن تشرهای مجلس در روند نظارت بر عملکرد دولت هم منجر شد، چگونه در ماجرای استعفا و ابقای یکی از وزرای کابینه، رفتاری بی نظیر را به نمایش گذاشته. تیم احمدی نژاد اما به لحاظ انتخاب زمان این زورآزمایی دچار اشتباه مهلکی شده؛ به زیان خود و به زیان کشور در این اوضاع بلوا زده منطقه. هنوز مانده تا انتخابات و از حالا زود بود این زور آزمایی ناگوار برای هر دو سوی این میدان. وبلاگ نویس های بسیجی در وبلاگ هایشان از آرزوی مرگ برای خودشان می نویسند و یادمان می آورند که با کسی عقد اخوت نبسته اند؛ یعنی که راه پشیمانی را صاف می کنند. عین خورشید روشن است که خون دل می خورند ... اما این ها هیچ ایرادی ندارد؛ تنش های سیاسی سهم ناگزیر دنیای سیاسی است. حتی وقتی از پشیمانی حرف بزنند هم جای خرده گرفتن نیست؛ "اصولگرایی" از قضا "اگر" به معنای واقعی باشد، و در "اصول"؛ نظر رهبری حتی فراتر از چارچوب های مصرّح قانونی حجیت داشته باشد، باید هم چنین باشد. اگر "کسی" از اصول تخطی کرد، طرد می شود؛ به همین راحتی. اما در این بین توجه کمتری می شود به این که در این زورآزمایی احمدی نژاد به چه پشتگرم است وقتی همه نهادهای موثر زیر دستور رهبری اند؟ 
.
احمدی نژاد وقتی با اصرار رهبری از معاونت اولی مشایی محروم شد، با جایگزین کردن کسی که سابقه مالی به شدت مساله داری داشت، و بعد بسته شدن راه برخورد با او، خواسته بود هزینه اقدام های چنینی رهبری را بالا ببرد ولی رهبری در ماجرای "مصلحی" به درستی کوتاه نیامد و این اتفاقی بود که جریان "مشایی نژاد" – آن چنان که برخی بلاگرهای بسیجی نامیده اند – پیش بینی نکرده بود.
.
حالا یک بار دیگر برگردید به استراتژی "دیپلماسی عمومی" احمدی نژاد که با همین دکترین بسیاری از خارق العادگی هایش را در طرز صحبت کردن و رفتار در انظار  عمومی، توجیه کرده. این که روی سخن با "مردم"  و "عوام"  باشد که بُرد در آن است. برگردید به این که مشایی گفته بود: " از بیست و چهار ميليون راي احمدي‌نژاد، بیست ميليون منتقد به نظام هستند ...". برگردید به این که اظهاراتش در شب مناظره با میرحسین رای او را از مرز پنجاه درصد عبور داد و انتخابات یک مرحله ای شد (من فقط به قرائت های رسمی اشاره می کنم و با بحث "تقلب" کاری ندارم). برگردید به این که او بیشترین ارتباط رو در رو و مستقیم را با مردم داشته و دارد ... مطمئنید در یکی از این رو در رویی ها و ارتباط های مستقیم، بازی شب مناظره با میرحسین را به زیان مخالفان امروز و سینه چاکان دیروزش تکرار نکند؟ "مردم" چه می کنند؟ مردمی که در دو خرداد 76 و سه تیر 84 یک پیام ثابت داشتند؛ از کاندیدای منسوب به نظام، و منسوب  به گذشته نظام فراری اند؛ و احمدی نژاد به خوبی این درس را می داند؛ شوربختانه.
*
مدام این بیت در انتهای نامه دو سال قبل رفسنجانی را مرور کنیم: "سر چشمه شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گرفتن به پیل". به یاد بیاورند که هم رفسنجانی و هم خاتمی از روزهایی گفته بودند که "جریان" روزی رو در روی رهبری هم حتی خواهد ایستاد ... در صفحات سنگینی از تاریخ نفس می کشیم؛ با چشمانی نگران و قلبی پر تپش.
*
در بسته ی خانه، سهم  میرحسین از کنار گذاشتن بیست سال عافیت و فریاد بر به هم ریختگی کشور بود ... و این تلخ است
.
.
لینک مرتبط:
ویترین خیلی مهم بود
.
.

چهارپاره – 21


این روزهای اخیر چند باری هم وزیر خارجه و هم سخنگوی وزارت خارجه، کشورهای عربی منطقه رو به حُسن همجواری و پرهیز از اظهارات شتاب زده دعوت کرده اند ...  جالبه که صدا و سیمای خودمون روی تصاویر راهپیمایی اعتراضی مردم بحرین سرودهای حماسی پخش می کرد، همین ماه قبل! اینا حُسن همجواری بود یعنی؟ ... شنیدین بعضی ماهی ها حافظه چند ثانیه ای دارن؟!  اینا یعنی واقعا خودشون ماهی ان یا مردم رو ماهی فرض کردن؟!

*

دیروز یکی از دوستان آخرین پست وبلاگ "دختر خورشید" رو با این نوت در گودر همخوان کرد: "بهاره علوی، نویسنده وبلاگ "دختر خورشید" و از اعضای کرد کمپین یک میلیون امضاء که در تصادفی در ایام عید شدیداً مصدوم شده بود متأسفانه دیروز درگذشت ... گویا تا دیروز حالش خوب بوده و خیلی هم با روحیه بوده اما به خاطر عفونت زخم گردنش شب فوت کرده".
بهاره در آخرین پست وبلاگش(+) نوشته بود: "خاطرم دور بود ... پرت بود ... انگار هزار سال پیش بود ... و بعد همینجوری که دراز کشیده بودم روی تخت و چشم هام به جعبه های چیده شده ی روی هم بود و حواسم ... نمی دونم کجا ... احساس کردم یک جایی روی سینه م داغ شد ... واقعا داغ شد ... و صدای قلبم رو شنیدم که تند می زد ... خیلی تند ... به یک خیال، به تصویر یک نگاه دور، حس کردم یک جایی توی سینه م، مالِ من نیست ... دستِ من نیست ... پره از یک نفر و نگاهش و لبخندش و عطرش ... کسی که دوست دارم".
.
یعنی این قدر که دل سوختن دارد این "دوست داشتن (های) ناتمام" ... بهاره بیست سال داشته ... آرمان هم به نکته خوبی به این بهانه اشاره کرده(+)؛ این که وبلاگ میراث ماندگاری است، که وقتی بلاگر نیست، وبلاگش برای همیشه هست. یاد وبلاگ ساجده کشمیری(+) افتادم؛ شاعر و کوهنورد هرمزگانی که دو سال قبل در صعود به دماوند جان خود را از دست داد

*
کمپین نامه نویسی به میرحسین و زهرا رهنورد، ایده خوبی است ... "همین حالا قلم و کاغذ بردارید و برای رهبران جنبش اعتراضی خود نامه بنویسید، آن را در پاکت قرار دهید و روی آن آدرس خانه موسوی را بنویسید: تهران - خیایان پاستور، کوچه اختر، پلاک ۲۶، برسد به دست موسوی و رهنورد" (+) ... این یک مبارزه عاری از خشونت است، ستایش برانگیز است

*


بندرعباس را پر کرده اند از بنر و اطلاعیه "دعای ندبه" به مناسبت روز ملی خلیج فارس! بعد برای این که ملت تشویق بشن برای دعا به درگاه خداوند متعال، نوشتن: "با پخش مستقیم از شبکه اول"!

*
بعد از "جدایی نادر از سیمین"، که درباره چرایی انتخاب نام "نادر" و "سیمین" و حساسیت روی انتخاب این دو اسم، اینجا (+) چیزی نوشتم، در رمان "استخوان خوک در دستان جذامی"، نوشته مصطفی مستور، به یک "سیمین" دیگر بر خوردم که "محسن" می خواهد از او جدا شود! چند روز بعد تکرار "هنرپیشه"، ساخته محسن مخملباف، را دیدم که همسر قهرمان فیلم "سیمین" است با بازی معتمدآریا که لابد ماجرایش را می دانید. بعد دوباره در مجموعه داستان "چند روایت معتبر" از مستور، با سیمین دیگری مواجه شدم که درد زایمان گرفته و تنهاست و دستش به جایی نمی رسد ... این اسم "سیمین" مثل این که جذابیت خاصی برای هنرمندان داشته، یا این که نمی دانم چرا همش جلوی چشم من سبز می شود
.
.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

کاریکاتور هفته – 61


Yurij Kosoboukin - Ukraine
*
عین وقتی که فوتبالیستی توپ را وارد دروازه حریف کرده؛ اینجا اما توپ، گلوله است، دروازه؛ سینه مرد اعدامی
.

اینجا (+) هم کاریکاتور دیده می شود
.
.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

عمرو موسی اشتباه می کند



"من بر اين اعتقادم که بادهای سهمگين تغيير به جهان عرب محدود نخواهد شد و به زودی به سوی ايران وزيدن خواهد گرفت"؛ این را دبیر کل اتحادیه عرب، عمرو موسی، گفته. در مصاحبه با فیگارو. آقای عمرو موسی  اگر می خواهد پپش رویی خودشان را یادآوری کند، اشتباه می کند. این بادهای سهمگین تغییر سال هاست در ایران می وزد و مدام به در و دیوار و کاخ ها و پیش بینی ها می خورد ... از مشروطه ... از نهضت ملی کردن نفت ... از انقلاب 57 ... از ایستادن با دستان خالی، برای هشت سال، در برابر سردار قادسیه که مستظهر به پشتیبانی اعراب بود ... و از دو خرداد 76 ... از 22 و 25 خرداد 88 ... مردم ایران مدام دنبال تغییرات مهم بوده اند؛ خارق العادگی را جسته اند، پاره کردن عادت ها را، بر باد دادن برآوردهای "رسمی" را ...  گمشده خود را بافته یا که نیافته اند، حدیثی دیگر است. گنج، پاداش ِ رنج شان نبوده، داستانی دیگر است ... هنگامه ی این بادهای سهمگین، دوستان عمرو موسی اما با نفت فراوان و اسراییل و ناسیونالیسم روزگار گذرانده اند. ما نیازی به بادهای سهمگین تغییر نداریم. چون داریم اش. این را سرخی تاریخ مان فریاد می کشد. شما حکومت های چند ده ساله را بر می اندازید، این مردم سی و چند سال قبل حکومت 2500 ساله را تمام کردند. این بادهای سهمگین تغییر را آزموده است مردمان این سرزمین اما اگر گنج، پاداش ِ رنج اش نبوده، داستانی دیگر است ... شما راه نرفته هنوز بسیار دارید  آقای عمرو موسی... ما هم نیازی به بادهای سهمگین تغییر نداریم؛ داریم اش. ما به قطب نمایی محتاجیم که ما را، و این بادهای تغییر را که  دوره های  وزیدن اش مدام نزدیک و نزدیک تر می شود، ببرد پای چشمه "جادو"گونه! که از آن بنوشیم و "دورتر" را ببینیم، که بنوشیم و "صبوری" کنیم، که بنوشیم و "نفرت" را از یاد ببریم، که یاد گرفته ایم "باد سهمگین تغییر" شروع است؛ نه پایان.

عکس سیاه و سفید - 61



عکس بالا کار Lewis Hine است، از کودکان کار در آمریکا؛ بین سال های 1908 تا 1912. بقیه عکس ها را اینجا (+) ببینید  ... در عکس بالا، دخترکی که روی تخته چوبی رفته برای کار، روی نهری، به نظرم رسید، همه حرف ها را زده؛ از رنج فراموشی کودکی.
*
یکشنبه آینده روز جهانی کارگر است ... به احترام همه کارگرهای کوچولویی که همین حالا، دور و بر خودمان کودکی را فراموش کرده اند

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

آمدن این آدم به دنیا ذره‌ای از درد و رنج جهان کم کرد



ما در واقع دو التزام در زندگی داریم: یکی کشف و اعلام حقیقت، و دیگری کاهش درد و رنج.
یکی اینکه باید به نحوی زندگی کنیم که تا می‌توانیم حقایق بیشتری را بشناسیم و بعد از شناخت، آنها را به دیگران نیز اعلام بکنیم و دیگری هم کاهش درد و رنج. یعنی به نحوی زندگی کنیم که لااقل از زندگی کردن ما درد و رنج دیگران افزوده نشود بلکه حتی المقدور کاسته هم بشود. یعنی، من جوری زندگی کنم که وقتی از دنیا می‌روم بگویند آمدن این آدم به دنیا ذره‌ای از درد و رنج جهان کم کرد.
این دو، وظیفه‌ی هر انسان شریفی است. اما بعضی وقت‌ها این دو خواست با هم تعارض پیدا می‌کنند. یعنی، ممکن است حقیقتی را کشف کنم که اگر آن را به گوش شما برسانم درد و رنج شما افزایش یابد. و از آن طرف، ممکن است درد و رنجی وجود داشته باشد که من بخواهم آن را کاهش دهم، ولی فقط به قیمت کتمان یک حقیقت بتوانم چنین کنم. به نظر من بزرگترین وجه تراژیک روشنفکری همین است.
وقتی یک روشنفکر، که دغدغه‌اش کاستن درد و رنج مردم است، با حقیقتی مواجه می‌شود که اگر آن را به اطلاع مردم برساند درد و رنجشان افزایش پیدا می‌کند، چه باید بکند؟ و همین طور است اگر بخواهد درد و رنج خاصی را از مردم بکاهد ولی لازمه‌اش مخفی نگه داشتن حقیقتی باشد. جواب خود من این است که کشف حقیقت و اعلامش مقدم است.
انسانها باید خودشان را با حقیقت سازگار کنند؛ من چه کنم که کسانی نابالغ هستند! وقتی بچه‌ی من نابالغ است من نباید تا آخر عمر به عدم بلوغش تن بدهم. بالاخره باید یک وقتی او را از جهالت کودکی نجات بدهم. او در مرز بلوغ و عدم بلوغش چیزهایی را می‌فهمد که رنجش را افزایش می‌دهد، ولی چاره‌ای جز این نیست و او بالاخره باید به بلوغ برسد.
.
مصطفی ملکیان، سنت و سکولاریسم، ص  295تا ص297؛ برای تفصیل بیشتر به کتاب راهی به رهایی، ص 9 تا 23  مراجعه کنید
*
.

جواب از نوع خاص

مصاحبه کننده: ... آقای حاتمی کیا در برنامه "راز" به نوعی گفت که فیلم های شما تماشاگر را ناامید می کند و این نهایت بی اخلاقی فیلمساز است. نظرتان درباره این حرف چیست؟
اصغر فرهادی: ایشان باشعورتر از آن هستند که این حرف را از سر اعتقاد و صداقت گفته باشند. بگذریم ...
*
همشهری جوان -  سوم اردیبهشت 90

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

به احترام قصّاب شام


آه خدای من ... نه ما، نه شیطان بزرگ، نه رژیم غاصب صهیونیستی، دلمان نمی خواهد "بشار اسد" جان سقوط کند؛ هر کدام مان به دلیلی ... دیروز هم که ماموران بشار جان حمام خون به راه انداختند در شهرهای سوریه، به هیچ جای قبای هیچ کدام ما برنخورد. فتنه گر باید کشته می شد خب ... ما حتی نمی رویم جلوی سفارت سوریه در تهران، بوق بزنیم. این یکی قصاب، رفیق است ... راستی مسافر زینبیه ندارید در بین فک و فامیل؟ چک کردید ببیند برگشتنی به لباس شان، و سوغاتی هایشان، خون نپاشیده باشد؟
*
جایی سراغ دارید، بشود داد زد، هوار کشید، که مجوز نخواهد؛ که غصه این همه خون های ریخته، این همه جان های تمام شده را فریاد کرد؟ ... از منامه تا مصراته، از درعا تا صنعا
*
گورستان های شهرهای مسلمانان، این روزها چه پر رفت و آمد شده، چه پر شیون و نفرین شده ... سیاهی کف خیابان ها به سرخی می زند ... کجایی دین رحمانی؟
*



پ.ن: ایرنا: دمشق ظهر جمعه آرامي را پشت سر گذاشت(+).
.
.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

سه عشق

همه معنویان از زمان کنفوسیوس که به یک معنا یک معنوی سکولار بود یعنی به هیچ امر ماورائی اعتقاد نداشت تا زمان تامس مرتن و سیمون وی و زمان ما، همه معنویان جهان گفته‌اند که آرامش در عشقِ ‌دهنده به دیگران پدید می‌آید. عشقِ ‌دهنده را من به این معنا بر دهنده بودن آن تأکید می‌کنم، چون ما چند مقوله دیگر نزدیک به عشق را هم داریم که معمولاً عشق تلقی می‌کنیم. مخصوصاً یک نوع عشق که شاه‌پر عشقهای گیرنده است یعنی عشق اروتیک.
یونانیان قدیم سه نوع پدیده مربوط به عشق را که به هم نزدیک بودند، از هم تفکیک می‌کردند: یک نوع عشق، که ما به آرمانها داریم مثل عشق به عدالت یا عشق به حقیقت و غیره؛ این عشق به آرمانها را که آثار و نتایج مثبت در روان ما دارد به فیلیا تعبیر می‌کردند. این نوع عشق کم یا بیش در همه آدمیان وجود دارد.
یک نوع عشق دیگری داریم که از آن به عشق گیرنده یا اروس تعبیر می‌کنند. عشق گیرنده، عشقی است که در آن عاشق، عاشق معشوق است برای اینکه چیزی از معشوق دریافت می‌کند و چون مثال بارز اینگونه عشق، عشقی است که میل جنسی در آن سیطره دارد، به آن عشق اروتیک می‌گویند. در اینگونه عشق‌ها من عاشق معشوق هستم زیرا می‌توانم نوعی کامجویی و بهره‌وری از معشوق داشته باشم؛ در واقع من عاشق معشوق نیستم، عاشق چیزی‌ام که می‌توانم از معشوق بدست آورم و چون آن چیز را فقط در او می‌بینم به اشتباه فکر می‌کنم که عاشق او هستم.
ولی نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که با وجود اینکه این عشق از لحاظ اخلاقی به هیچ وجه مذموم و ناپسند نیست و جزء ساختار وجودی هر انسانی است، ولی آرامش‌آور نیست.
یک نوع عشق سومی نیز وجود دارد که آن محل سخن بنده است و آن عشق‌دهنده یا عشق آگاپئیک، به تعبیر یونانیان، است. عشق‌دهنده در این معنا، به چیزی اطلاق می‌شود که در آن من می‌خواهم از قِبَل من، چیزی به معشوق برسد و دیدی که به معشوق دارم دیدی هدف‌گونه است نه وسیله‌گونه. معشوق وسیله‌ای نیست برای رسیدن به هدف من، بلکه خود هدف است. به تعبیر دیگر انسان مقابل خود را به دیدی بنگریم که حق اخلاقی دارد چیزی از من دریافت کند، ولو اینکه حقِ حقوقی نداشته باشد. این نوع عشق، آرامش‌آور است اما همانطور که قبلاً عرض کردم نه عشق به آرمانها و نه عشق گیرنده هیچ کدام ذمّ اخلاقی ندارند، اما آرامش‌آور نیستند.
... معنویان جهان اعتقاد دارند که این نوع عشق یعنی عشقِ ‌دهنده با ویژگیهایی که برای آن ذکر شد آرامش‌زا است؛ درست بر خلاف عشق گیرنده که آرامش‌زداست. و می‌توان گفت که فرقِ فارق این دو نوع عشق دقیقاً در همین آرامش‌زایی و آرامش‌ زدایی است. شما هر وقت عشقی داشتید که در آن به اضطراب افتادید، بدانید که چیزی از معشوق می‌خواسته‌اید؛ اما اگر بنا بر دادن چیزی به معشوق باشد، هیچ‌گاه اضطراب در کار نیست.
مصطفی ملکیان / مؤلفه‌های زندگی معنوی

انسان فرآورده است یا فرآیند؟

ما نقاط ضعف انسان‌ها را به دلیل اینکه هر انسانی را یک "فرآورده" می‌بینیم نه یک "فرآیند" نمی‌توانیم تحمل کنیم؛ وقتی ما به هر انسانی به چشم یک فرآورده نگاه کنیم، آن وقت نمی‌توانیم انسان‌هایی را که در آنها نقاط ضعفی می‌بینیم، دوست بداریم. هر وقت ما پدیده‌ای را یک فرآیند ببینیم، یعنی در حال جریان و سیلان دیده باشیم، می‌توانیم به آن محبت داشته باشیم، ولی اگر به چشم یک فرآورده و محصول به آن نگاه کنیم، نمی‌توانیم به آن محبت داشته باشیم. یک کشاورز، تصوری از هندوانه‌ی مطلوب در ذهنش وجود دارد و دوست می‌دارد که هندوانه‌های مزرعه‌اش مطابق آن تصور باشند؛ در تمام مدتی که این هندوانه‌ها در حال رشد و نمو هستند، وقتی آن مزرعه‌دار به آنها نگاه می‌کند، هیچ‌کدام از هندوانه‌ها آن هندوانه‌ای که مطلوب اوست، نمی‌باشد، ولی ناراحت نیست، زیرا می‌گوید اینها که هنوز کارشان تمام نشده است، اینها هنوز در حال "شدن" هستند و چون هنوز در حال "شدن" هستند، آنها را دوست می‌دارم ...
مصطفی ملکیان / تدین تعقلی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

روز ناگزیر

(...)
آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
.
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
"تنها ورود گردن کج، ممنوع!"
و زانوان خسته مغرور
جز پای عشق با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
(...)
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل ها  اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
(...)
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
*
قیصر امین پور
*
دو اردیبهشت؛ ... تولدت مبارک قیصر

نفرت از خطا ... نفرت از خطاکار

ما بایستی از «خطا» نفرت‌ داشته ‌باشیم و نه از «خطاکار». وقتی این قاعده، در ذهن ما رسوخ کند، لااقل دو اثر مهم را خواهد داشت. اوّلاً وقتی از خطاکار نفرت ‌داشته ‌باشیم، به نوعی از «انسان» نفرت‌ پیدا ‌کرده‌ایم و این با «عشق به انسان» که لازمه‌ی اصلاح‌گری است، منافات ‌دارد. ثانیاً کسانی که نفرت خود را، معطوف به خطاکاران می‌کنند، خطاهای خود را نمی‌بینند و با خطاهای خود به دیده‌ی اغماض نگاه ‌می‌کنند. نفرت از دیگران (خطاکاران)، باعث‌ می‌شود عواطف انسان بر عقلانیّتِ او پیشی‌گیرد و او را کَر و کور می‌کند. اثر دیگر آن است، که وقتی از خطاکار نفرت‌ داریم،‌ معمولاً دچار تعجیل در حذف خطاکار می‌شویم و تعجیل همیشه کار را بدتر می‌کند ... * ...  گاندی در سخنرانی معروفی که بعد از پیروزی نهضت کرد این جمله را گفت که "من به‌ جایی رسیده‌ام که از هر کار بدی چه ریز، چه درشت متنفرم، اما از هیچ کننده‌ی کار بدی متنفر نیستم. هر کننده‌ی کار بدی انسان است و من انسان را دوست می‌دارم. من از کنندگان کار بد متنفر نیستم از کار بد متنفرم" ...
.
مصطفی ملکیان:  "آنچه لازم داریم" * "ایمان، اخلاق، شریعت"