۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه

سال آیه های آرامش


چند ساعت دیگر سال 2007 میلادی تمام می شود. سال نوی میلادی را به همه به خصوص به وبلاگ نویسان ایرانی مقیم خارج از کشور تبریک می گم و امیدوارم همگی سالی مملو از آیه های آرامش پیش رو داشته باشیم ...

پس "اخلاق" و "حق" چه می شود؟


پس از آن که همسر بداخلاق و فحاش سخنگوی دولت، مدیر سایت خبری اصولگرای تابناک را که از منتقدان دولت نهم محسوب می شود، به دست داشتن در پرونده واردات گوشت های آلوده متهم کرد، مدیر این سایت هم در واکنش، با تایید نکردن این اتهام به نکته حائز اهمیت دیگری نیز پرداخت: پرونده فروش غيرقانوني فرآورده‌هاي نفتي به جمهوري آذربايجان در اواخر دوران سازندگي توسط برخي مسئولان وقت استانداري اردبيل! ... و آخرین استاندار دولت سازندگی هم کسی نیست جز محمود احمدی نژاد! پیشتر نیز پرونده هزینه کردن بدون سند سیصد میلیارد تومان از بودجه شهرداری تهران در دوره احمدی نژاد، بنا به دلایلی لاپوشانی شده بود. اینک باید گفت و پرسید:
نباید امیدی به مبارزه با مفاسد اقتصادی داشت. دریچه های بزرگ امیدواری را هم انگشت اشاره "مصلحت" به راحتی کور می کند
در نزاع بین جریان های سیاسی می توان تنها به عناوین و تیتر برخی مفاسد دست یافت. انتشار متن پرونده مفاسد به سطح کرنش طرف مقابل بستگی دارد
سلاخی اخلاق و حق در این مُلک به راحتی ادامه دارد؛ در ساده ترین قصابی ها تا مدرن ترین و گسترده ترین کشتارگاه ها
اصل ماجرای فروش غيرقانوني فرآورده‌هاي نفتي به جمهوري آذربايجان در اواخر دوران سازندگي توسط برخي مسئولان وقت استانداري اردبيل چیست؟!
و تعارف آخر این که: پس اخلاق و حق چه می شود؟
لینک در بالاترین

۱۳۸۶ دی ۹, یکشنبه

حاج کریم آقا

حاج کریم آقا ... پدر را به این اسم می شناختند و می شناسند. رحیم تعریف می کرد، می گفت: یک بار یکی از من پرسید: پسر کی هستی؟ گفتم: حاج کریم. گفت: نه! حاج کریم آقا!

علیرضا می گفت: دو هفته قبل پدر خواب تو را دیده بود. خواب دیده بود که چمدان به دست از سفر آمده ای با شاخه گلی در دست. پدر لابد ملاحظه غربت و دوری ما را کرده بود و خودش از این خواب، تا بود، چیزی به من نگفت. پدر هر چه بود مهربان بود و دلتنگ. مادر سه سال پیش و خواهر سال قبل جای خالیشان را به چشمان ما گره زدند و رفتند و دل ما به اجبار خوش شد به بوسه بر سنگ سرد مزارشان و یاد شیرین روزهای با هم بودنمان ...


*
و یادداشتی از محمد واعظی عزیز

سپاس

از همه دوستانم که مرا در غم از دست دادن پدر تسلی دادند ممنونم؛ دوستان دیده و نادیده ام در دنیای وبلاگ نویسان، همه همکاران سابق و فعلی ام، هم مدرسه ای ها، دوستان مطبوعاتی و همه و همه ... هراس از این که مِهرِ مهربانی، از خاطر قلم حقیرم فروماند، عذر مرا در عدول از ذکر نام ساکنان سرزمینِ بی زمستانِ دوستی، موجه می سازد ... همیشه قرین شادی و آرامش باشید.

۱۳۸۶ دی ۱, شنبه

پیکر پدر را به دل خاک سرد سپردیم ... حالا ماییم و یک دنیا دلتنگی برای روزهای باهم بودنمان

۱۳۸۶ آذر ۲۸, چهارشنبه

جواب شکوری راد

آقای شکوری راد در پاسخ به این نوشته من جواب زیر را در وبلاگ خودشان منتشر کرده اند. عین جواب را در ادامه می خوانید. به نظر من مطالب قابل توجه و مهمی در این جواب وجود دارد.
*
خیلی ممنون. مطلب شما را در وبلاگ شما و لینک بالاترین خواندم.وقتی آقای هاشمی رئیس جمهور شدند من عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم بودم. ما در انتخابات از ایشان حمایت کردیم و بیانیه ای دادیم که انتظاراتمان را از ایشان در آن بیان کرده بودیم. پس از انتخاب ایشان هم همیشه منتقد ایشان بودیم اما احترام ایشان را هم حفظ می کردیم.آنچه را از من نقل کرده اید در یاد ندارم اما بهر حال ممکن است. اعتقاد من بر این است که ما نباید سرمایه های مدیریتی کشور را بهر بهانه ای از دست بدهیم. بخصوص آقای هاشمی که دارای بنیان فکری ترقی خواهی است که امروز بشدت به آن در سطوح عالی مدیریتی نیازمندیم.با برخورد های بدی که با ایشان در زمان انتخابات مجلس ششم صورت گرفت نه تنها من بلکه اکثر دوستان ما در جبهه مشارکت مخالف بودند و حتی مصوبه دفتر سیاسی داشتیم که نه تنها تخریب آقای هاشمی صورت نگیرد بلکه مطلبی هم علیه ایشان در روزنامه مشارکت نوشته نشود. اما متاسفانه غلبه ژورنالیسم سیاسی بر کار حزبی که آفت بزرگ دوران اصلاحات بود در این مورد هم کار خود را می کرد و علی رغم تذکرات دفتر سیاسی در روزنامه مشارکت ولو به طنز مطالبی نوشته می شد که به استناد آنها امروز ما را متهم می کنند که در تخریب هاشمی نقش داشته ایم . آقای گنجی که یک ژورنالیست پرکار بود به تنهایی کاری کرد که تاوان آن را جنبش اصلاحات و همهء اصلاح طلبان می پردازند.او هیچ گاه عضو حزب مشارکت نبوده است. در مورد نقش آقای عبدی اگر صلاح دیدم بعدا خواهم نوشت.

۱۳۸۶ آذر ۲۷, سه‌شنبه

وبلاگ نوری زاده و راز سر به مهر


علیرضا نوری زاده را که لابد می شناسید. همانی که کیهان و لابد کسان دیگری هم به خونش تشنه اند و چند تایی کتاب و مقاله معروف درباره قتل های زنجیره ای در خارج از کشور منتشر کرده و این روزها با روزنامه هایی مثل الشرق الاوسط و رادیو آمریکا همکاری می کند. سایت رسمی اش مدتهاست فیلتر شده اما من اخیرا به طور کاملا تصادفی متوجه شدم که یا خودش یا هوادارانش طی ماه جاری وبلاگی راه اندازی کرده اند که نوشته های او را منتشر می کند. در قسمت لینک ها در کمال تعجب و در بین فقط ده سایت خبری و وبلاگ معروف، اسم و آدرس وبلاگ من هم وجود دارد!

خشنودی


خشنودی جلوی سرماخوردگی را هم می گیرد. هرگز هیچ زنی که می داند قشنگ لباس پوشیده، سرما خورده است؟ - مرادم هنگامی ست که چندان چیزی هم نپوشیده باشد.
*
فرمول من برای شادکامی: یک آری، یک نه، یک خط راست، یک هدف ...


نیچه - غروب بتها

۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه

حساب هایی که صاف می شوند


سه نفر از سی نماینده تهران در مجلس ششم، یعنی مجلس قبلی، زنجانی الاصل بودند: فاطمه راکعی، سید علی اکبر موسوی خویینی و علی شکوری راد و هر سه عضو جبهه مشارکت. به منظور خودمانی سازی مجلس هفتم (مجلس فعلی)، موسوی و شکوری راد توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شدند و فاطمه راکعی هم به رغم تایید صلاحیت در اعتراض به عملکرد شورای نگهبان از شرکت در انتخابات مجلس هفتم کناره گیری کرد ... علی شکوری راد وبلاگی زده با نامی جالب؛ گُلجه؛ نام روستای زادگاه پدرش در زنجان. انتخاب جالبی است که به نظرم می تواند هم حاکی از احترام شکوری راد به پدر فقیدش باشد و هم به استان زنجان. طرح نوشته ای را که در ادامه می خوانید مدت هاست در نوبت انتشار داشتم. حالا بهانه ای پیش آمده که آن را تقدیم به آقای شکوری راد می کنم.
*
اختلاف بین هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد چیزی نیست که کسی بخواهد آن را مخفی کند. در جبهه ی هر دو تن، کسانی هستند که طرف مقابل را مورد انتقاد قرار می دهند ولی در این میانه هواداران احمدی نژاد و گاه حتی خودش، به کنایه، به راحتی از مرز اخلاق عبور و گونه ای رفتار می کنند مثل این که رفسنجانی فرمانده همه باندهای فاسد و جنایتکار سیاسی و اقتصادی کشور و رهبر ضد انقلابیون است. نمونه بارز این رفتارها را در نوشته های توهین آمیز فاطمه رجبی، همسر سخنگوی دولت، می توان به راحتی دید. این گروه به لطف بی خیالی دستگاه قضایی، همراهی تلویحی و صریح جریان قدرت با احمدی نژاد و پرهیز رفسنجانی از برخورد مستقیم به لحاظ شأنی که دارد و برایش خودش قائل است، در این عرصه تا توانسته اند به پیش تاخته اند ... گاهی چنین تصور می کنم که واقعا در حق رفسنجانی ظلم می شود. این اواخر البته پشت سر این تصور به یاد خاطره ای می افتم؛ در انتخابات مجلس ششم و با رایی که مردم دادند، رفسنجانی به شدت تحقیر شد. عملکرد جبهه مشارکت، و البته اظهارات و مقاله های اکبر گنجی و عباس عبدی به خصوص، در این بین نقش اصلی را بر عهده داشت. شورای نگهبان البته دست روی دست نگذاشت و با باطل کردن بسیاری از آرا جدای از آنکه از راهیابی کاندیدای نزدیک به ملی مذهبی ها، یعنی علیرضا رجایی، و یک کاندیدای دیگر لیست جبهه مشارکت به مجلس جلوگیری کرد، دست به معجزه زد و رفسنجانی و حداد عادل را بین نمایندگان تهران جا داد! رفسنجانی از حضور در مجلس ششم انصراف داد ولی کوتاه نیامد. پیروزی خیره کننده طرفداران جبهه اصلاحات در انتخابات مجلس ششم، جریان مقابل را به طور جدی به وحشت انداخت. بعد از همین موفقیت بود که ابتدا حجاریان ترور شد و سپس پروژه کنفرانس برلین و برخورد با روزنامه ها کلید خورد. به خاطر دارم جریان ضداصلاحات همه سرمایه رسانه ای خود را بسیج کرده بود تا چهره اصلاحات را تا مرز نابودی بی حیثیت کند. یکی از این ابزار رسانه ای خطبه های نماز جمعه بود و یکی از امامان جمعه هم رفسنجانی. در فاصله بین مرحله اول و دوم انتخابات و در حالی که شورای نگهبان آزمندانه دنبال راهی برای ابطال انتخابات تهران بود، رفسنجانی طی سخنانی در نماز جمعه تهران، شرایط کشور را به لحاظ حضور جریان های مختلف سیاسی به شرایط اوایل انقلاب تشبیه کرد. شرایطی که طی آن احزاب و جریاناتی که اسم ضدانقلاب روی آن ها بود اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور را ملتهب کرده بودند. رفسنجانی به خوبی می دانست مردم تاب و تحمل تکرار پرداخت هزینه های مجدد برای التهاب های مشابه را ندارند. خب! این نامردی و بی انصافی بود که جبهه مشارکت را داخل ضدانقلاب جا بزنی. جبهه مشارکت واقعا اصل و اساس نظام و انقلاب را قبول داشت و دارد ... در آن ایام علی شکوری راد در زنجان برای حمایت از کاندیدای اصلاح طلبان برای دور دوم انتخابات سخنرانی داشت. او با اشاره به سخنرانی رفسنجانی با حالتی که دل شکستگی و ناراحتی فوق العاده ای در آن موج می زد، این آیه قرآن را خواند: و مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین – و با خدا مکر کردند و خدا هم در مقابل با آنان مکر کرد و از همه کس خدا بهتر مکر تواند کرد! ... این روزها گاهی فکر می کنم مکر خدایی که شکوری راد درباره آن می گفت، دامن رفسنجانی را گرفت؛ بعد از هشت سال به دست کسی که خودش استاندار دولت هاشمی رفسنجانی بود! حساب سایرین هم حتما صاف خواهد شد. / ا

۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

دلتنگی پایان ندارد


هوا که سردتر می شد، مادر گلدان هایی را که از بهار گوشه حیاط گذاشته بود، پشت سر هم ردیف می کرد، تویشان خاک می ریخت، با دستانی که از آن مهربانی می بارید مرتب شان می کرد، بعد یکی یکی شمعدانهایی را که معلوم بود هیچکدامشان تاب سرما نخواهند داشت از تو دل باغچه بیرون می آورد و می سپرد به دل کوچک اما گرم خاک گلدان های گونه گون ... تا بهار سال بعد ... آخرین باری که شمعدانی ها دست مادر را بوسیدند، بهار چهار سال قبل بود.


*


پدر ماشین را زیر سایه درختان چنار پارک می کرد و من و رحیم می دویدیم توی باغ؛ دویدن و بازی بین درختان و هر از چند گاهی چیدن میوه ای کال و پریدن از روی جوی آبی که می سُرید وسط باغ، لذت روزهای خوش تابستان های کودکی مان بود. راه رفتن توی نهر آب سردی که تا چند دقیقه قبل ترش، صد متر زیرِ زمین بود، مسابقه ای بود که من معمولا بازنده ی از پیش تعیین شده اش بودم. چیدن و خوردن نخود سبز و تازه، خیره شدن به ماشین هایی که از جاده کنار باغ با سرعت یا به سنگینی و طمانینه رد می شدند، تعقیب مورچه ها تا لانه، چیدن گل های وحشی، هوس نشستن پشت فرمان ماشین پدر و ادای رانندگی در آوردن ... سال ها بعد، روزی که رانندگی هم یاد گرفته بودم، در اقیانوس سکوت و سبزینگیِ باغ، صدای جادوی کیتارو در موسیقی متن "جاده ابریشم" را بلندِ بلند کرده بودم، و داشتم یکی از بهترین خاطرات با طبیعت بودن را برای خودم خلق می کردم


*


شعر
دلتنگی
پایان
ندارد
همیشه
سر خط
می ماند
نقطه ..................... قاصدک

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از این دل دیوانه که بارانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم
کمتر در پی این زندگی سنگی و سیمانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
مریم حیدرزاده

۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه

صادق تر برگرد

احمدی نژاد حاجی می شود
*
نه مکه و نه مدینه، هیچکدام، دانشگاه کلمبیا ندارند، مجمع عمومی سازمان ملل هم ندارند
زاپاتاها و هوگو چاوزها را اساسا راه نمی دهند به حریم شهر نبی و خانه خدا
برای سفرهای استانی و صندوق ذخیره ارزی هم چشم به راه کسی نیستند
سازمان مدیریتی هم قرار نیست در مکه و مدینه منحل شود
جاسوسی قرار نیست لو برود و محاکمه شود
مکه و مدینه، جاسبی هم ندارند که به ساق پایش لگدی زده شود و انقلابی راه بیفتد و دلی خنک شود
هیچ فاطمه رجبیی هم در کار نیست تا معجزه را از بلا برای ما تمییز دهد
قرار نیست اتوبوس ها، استقبال کننده بار خودشان بکنند
...
مدینه مدینه است و مکه، مکه
قدمگاه پاکترین بندگان خدا
خود خدا هم می داند ما از آزادی چه داریم و چه نداریم
خود خدا هم می داند که دروغ و صداقت در ایران ما چند - چند می شوند
نخواهی برای خدا سخنرانی کنی
آرام برو و برگرد
فرمول "سخنرانی برای همه از همه" را فرو گذار
صادق برو و صادق تر برگرد
خواهی دید که همه جا می تواند خانه خدا باشد
حتی کابینه دولتت
دولتی که گاه خودش را با سلیمان نبی اشتباه می گیرد، گاه با نوح، گاه با موسی
و خیالش تهی است از غمِ باری که ناصواب بر گُرده ملت می افزاید
*

۱۳۸۶ آذر ۲۰, سه‌شنبه

به دنبال صفرها


امروز صبح را با یک حس ارشمیدسی آغاز کردم؛ من هم مثل ارشمیدس فریاد می زنم: یافتم، یافتم! ... کتاب "غروب بت ها" ی نیچه را که می خواندم، ارشمیدس شدم! ... من هم به گمانم یافتم؛ راز بازارِ گرمِ سفله پروری را، رمز کار رهبران پوپولیست را، این که چرا فکر نکردن ترویج و تشویق می شود و تقلید را حتی در اصول، عادتمان کرده اند و ما هم پذیرفته ایم، این که چرا بعضی هلاکِ مرید و مرید پروری اند و کسی نیست که بگوید: مرید پروری همان صفر پروری است! نیچه می نویسد: بله؟ در جستجویی؟ دلت می خواهد خود را ده برابر و صد برابر کنی؟ به دنبال پیروانی؟ - پس به دنبالِ صفرها بگرد! ... نیچه/ غروب بت ها / ترجمه داریوش آشوری

۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

دوستت دارم خاتمی


اصلا کاری به این ندارم که خاتمی کاری کرد یا کاری نکرد، یا خواست کاری بکند و نگذاشتند کاری بکند، چقدر از اطرافیان و حامیانش را ضعیف کش کردند و راهی دخمه های بازجویی و چقدرشان بی عرضه از آب درآمدند و چه بسا آمده بودند تا بار خودشان را ببندند، چقدر دروغ بر ضد او بستند و دشنامش دادند یا ندادند ... من فقط دلم برای رییس جمهوری که مودب و متین باشد تنگ شده، برای رییس جمهوری که از شنیدن صدایش هم حتی متنفر نباشم و از دیدن قیافه اش منزجر. رییس جمهوری که آن قدر شجاع باشد که بگوید: "زنده باد مخالف من" و آن قدر حواسش به خودش باشد که مملکت را با هیجان اداره نکند. آن قدر مهربان که از مهربانی دین و مذهبم با اشتیاق سخن بگوید و در دنیایی که مسلمان نماد انتحار و فریاد و شکستن است حامی گفتگو و مدارا باشد ... خاتمی فردا در جمع دانشجویان در دانشگاه تهران سخنرانی می کند ... کاش نزدیک تر بودم ... دوستت دارم خاتمی

۱۳۸۶ آذر ۱۸, یکشنبه

۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

آذربایجان باید به تو افتخار کند


اعلمیِ عزیز! گرد و خاک زیادی سر سخنرانی تو بلند کرده اند، و تو خیال نکن که عصبانی اند از این که گفته ای: "اگر کابینه امام حسین هم اشتباه و از آن معيارهايي كه در قانون اساسي آمده عدول كرد، كابينه‌ امام حسين را مي‌كشم مي‌آورم مجلس". همه درد هم، هم اینجاست. فراگیرترین راهنمای حسین برای زندگی – همان: اگر دین ندارید، آزاده باشید – حالا مهجورترین شده. این روزها اصلا رسم شده اگر کسی بخواهد چیزی فراتر از حق خودش توی جیبش بگذارد و مزه قدرت و عافیت را بچشد، اول از همه سراغ بازار دین می رود و همان بدو ورود ته مانده آزادگی را هم استفراغ می کند. گیر و گرفتار صورت شده اند و سیرت دین با تنهایی خود سر می کند تا روز محشر. اصلا تو دیده ای یا شنیده ای کسی را به خاطر عدول از وجدان و آزادگی شماتت کنند و برایش دادگاه انقلابی تشکیل دهند؟ تو داری تاوان آزادگی ات را می دهی. نه خاتمی برایت کلام آخر بود که وزرایش را سر ندانم کاری ها عاصی کرده بودی، نه احمدی نژاد برایت حجت است که امور مملکت را به دست هیجان و آبشار پول نفت سپرده و همه نگران فرداییم + . آذربایجان باید به داشتن چون تو مردی افتخار کند. تو به خدای حسین پناه ببر و بگذار دین فروشان متاعشان را به ابلیس بفروشند، او مشتری خوبی است و انباری وسیع به پهنای تاریخ زندگی بشر برای روی هم چیدن دین های فاسد شده دارد!
*
در عکس بالا اعلمی جلوی پای امام جمعه تبریز بلند نشده است، بر عکس همه!
*

۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

و باز پدر

خاطرات، آن گوشه تنگ و دنج دل را بد جور رها کرده اند. خیلی اتفاق های معمولی روزانه به چشم بر هم زدنی همزاد خود را از این نهانخانه بیرون می کشند و من پرت می شوم به دیروزهای دور و دورتر. نمی دانم این حس را تجربه کرده اید یا نه. هستی ولی مدام یاد و یادهای گذشته تو را مثل آهن ربا می دزدد و دیگر نیستی. حتی لیوان آب را که بلند می کنی آب بخوری، انگاری همه خاطرات آب و آب خوردن ردیف می شوند که دمی ذهن و خیال تو را به آغوش بگیرند ... بهانه، بهانه سنگینی است برای این دلتنگی های آوار شده بر دل؛ پدر خندانِ دیروز که حتی به تو، پسرش، هم از نهایت احترام و ادب می گفت: "عرضی ندارم"، همو که دستش همیشه برای بلند کردن تو پیش رویت بود، حالا رنجور و پردرد گوشه ای آرام گرفته. دیگر خاطرات شیرین گذشته را هم مرور نمی کند که لذت مشترک او و من و ما بود. پای تلفن هم نای همکلامی ندارد ... سیزده بدر سال 74 بود. من عاشق همیشگی عکاسی، دوربین به دست بین همه آنهایی که با هم رفته بودیم باغ تَرکان، می گشتم و عکس می گرفتم. سیب زمینی ها زیر خاکستر بود برای کباب سیب زمینی، مرحوم مادر یکی از آن استانبولی های لذیذش را پخته و آورده بودیم که همه دور هم کنار دار و درخت و بوی خاک مرطوب و نسیم مهربان بهار، سیزده را، به در کنیم. یکی از بهترین عکس هایم را من آن روز گرفتم؛ پدر با آن طمانینه، بی آن که زیر اندازی داشته باشد نشسته بود زمین و تکیه داده بود به دیوار بیرونی آلونک وسط باغ. دکمه دوربین را که فشار دادم پدر خیره بود به لنز ...

۱۳۸۶ آذر ۱۴, چهارشنبه

پدر

خانه کوچه گرایلو که بودیم، تا بیست و دو – سه سال قبل، برای باز کردنِ در، بُدو می رفتیم. از اتاق نشیمن تا دم در برای ما راه کمی نبود. در باز کردن بین من و رحیم نوبتی بود! آن روز صدای زنگ در که بلند شد من رفتم دم در. پدر بود با خنده بر لب و دو دوچرخه خیلی زیبا تَرک موتور. سورپرایز فوق العاده ای بود - پدر بعدها یک بار دیگر مرا هیجان زده کرد در آن روزهای کودکی، روزی که از در خانه تو آمد و من دیدم چیز سیاهی در دست دارد. اتاق که آمد یک ساعت کاسیو خیلی شیک داد دستم ... دوچرخه اما شد مرکب و همراه روزهای شیرین کودکی مان. از آن لحظه به بعد من و رحیم دوچرخه دار شده بودیم. دو دوچرخه به رنگ آبی و عین هم. علیرضا کلی وقت گذاشت تا دوچرخه سواری یاد بگیریم بدون آن که از دو چرخ اضافه، که طرفین چرخ عقب بود که نگذارد ناشی جماعت زمین بخورند، کمک بگیریم. حیاط خانه کوچه گرایلو آن قدر بزرگ بود که بشود دورتادور باغچه و حوضش چرخید و زمین خورد یا چرخید و زمین نخورد. بعدها دو زنگ خریدیم برای دوچرخه، علیرضا نوارپیچش کرد برایمان. هنوز یادم هست که چندین بار به در و دیوار و زمین خوردیم و آن چرخ های کمکی شکست و پدر برد داد جوش زدند تا ما باز هم تمرین کنیم تا مگر آن چرخ های کمکی را کنار بگذاریم. بعد که مادر اجازه داد توی کوچه هم دوچرخه سواری کنیم، از این سر کوچه می رفتیم آن ور کوچه و از آن ور کوچه به این ور. خانه خواهرها هم با دوچرخه می رفتیم ... همه این خاطرات مثل فریم های تار فیلم از جلوی چشمانم رد می شود. جایی دنج توی مغزم لانه کرده اند یاد روزهای شیرین کودکی، یاد دور هم بودن هایمان. گاهی دست به یکی می کنند و آن گوشه دنج را می گذارند کنار و وارد گود می شوند. سن که بالا می رود و مُهر غربت هم که می خورد به پیشانی ات، دلت برای آن روزها سخت تر تنگ می شود.
*
کسالت پدر عود کرده ... دلم تنگ است. کاری از دستم بر نمی آید. دیشب که تلفنی با رحیم حرف زدم خبر خوبی نداشت. پدر درد دارد. پدر ساکت خوابیده. چیزی از گلوی پدر پایین نمی رود ... خدای من ...

۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

مرتضی الیاسی


عکس صفحه اول شماره دیروز روزنامه ایران عکس بالا بود؛ برف در زنجان. اما آن چه مرا خیلی خوشحال کرد نامی بود که ریز، کنار این عکس چاپ شده بود: مرتضی الیاسی. مرتضی الیاسی عکاس جوان تنها روزنامه زنجان، مردم نو، است که با خبرگزاری فارس هم همکاری می کند. دیدگاه انسان محور او در عکس هایش هویداست و شکر خدا همچنان رو به تعالیست. مجموعه کامل عکس های اخیرش را اینجا ببینید.

حریم تیتر اول

من خیلی متاسفم از این که نشریه ای تیتر اول خودش را بفروشد. اینکه خبری را تیتر اول کند و بعد پولش را از صاحب خبر بخواهد. هم برای خود نشریه متاسفم، هم برای کشور و استانی که چنین نشریه ای دارد هم برای حرفه ظاهرا شریف روزنامه نگاری که حالا توی تابوت می بینمش. اوضاع مالی نشریات خراب است، سهمیه ها را بریده اند، آگهی نمی دهند و این وسط با صد تاسف اولین چیزی که قربانی می شود اخلاق روزنامه نگاریست. خبر یا ارزش تیتر اول شدن دارد یا ندارد؛ اگر دارد بسم الله. تیتر اول که شد از ذی نفعِ خبر، کوفت هم نباید بگیری. گرفتی می شوی گرفتار. ولی اگر خبر، ارزش تیتر اول شدن ندارد ولی تو تیترش می کنی تا جیب خالی بیشتر از این ها فشار نیاورد، اسمت را لااقل عوض کن. به خودت نگو خبرنگار و روزنامه نگار. دارم مطمئن می شوم تو به عنوان روزنامه نگار از همان روز تمام شدی که منتظر شدی استاندار و امام جمعه و رییس ها و مدیرها روز خبرنگار را به تو تبریک بگویند. باید چشم به راه مردم بود، اگر در باز باشد به موقع می رسند. تو را به خدا بگذار حریم تیتر اول مقدس بماند. اگر دوستت نداشتم و باز مصلحت اندیشی می کردم، این بار هم چیزی نمی نوشتم.

۱۳۸۶ آذر ۱۲, دوشنبه

رفو کن آقای رییس


نه گمان نکنید همه داستان خلاصه می شود در آن هیجده ماه، از بیستم آبان دو سال قبل، که وزیر آموزش و پرورش دولت احمدی نژاد، محمود فرشیدی، از مجلس شورای اسلامی رای اعتماد گرفت تا 18 اردیبهشت امسال - که در همین مجلس استیضاح، ولی ابقا شد، و بعد این هفت ماه آخر - از ابقا پس از استیضاح تا اجبار به استعفا و گرفتن لوح تقدیر و خروج از کابینه. کمتر از هفت ماه قبل معاون رییس جمهور در دفاع از همین وزیر گفته بود: "آقای احمدی نژاد با همه توان از عملکرد و برنامه های محمود فرشیدی، وزیر آموزش و پرورش دفاع می کند". نه این همه داستان نیست! ماحصل این داستان کوتاه اما مثل همه داستان های ریز و درشتی که بسیاری را حتی نمی شنویم، جز بر بار غم نمی افزاید؛ گو کار مملکت آن قدر هَشَلهَفت بازی است که هر خواب شبانه و ماحصل هر گپ با رفقا را می توان تبدیل به یک بخشنامه برای اداره مملکت کرد؛ حالا یا جواب می دهد یا جواب نمی دهد. هاله نور که دورت را گرفت، دروغ گفتن که برایت از پوشیدن کت آسانتر شد و فدایی ات، روزنامه کیهان، را جای منتقد رنگ کردی و به خلق الله قالب کردی، مخیری که تدبیر امور مملکت را هم در همان حد خوکچه هندی و موش آزمایشگاهی بدانی و ندانم کاری های خودت را با بزغاله ها و خائن ها و مافیاها و عزل و نصب های رنگارنگ، رفو کنی! ... رفو کن آقای رییس. رفو کن. ببُر، بدوز، بزن، بیار، ببر ... ما آسوده در خوابیم و سنگین ترین کارمان در بیداری قورت دادن مداوم حسرت هاست و خیره ماندن به معاش و نان شب و آبرویی که گمان می کنیم داریم! رفو کن آقای رییس.

۱۳۸۶ آذر ۱۱, یکشنبه

white به جای withe


غلط املایی در بهترین جای ممکن ! ... اساسا غلط نوشتن اسم یک محصول روی جعبه مزه دیگری دارد ... خودتان را بگذارید جای یک مسافر خارجی، یا اصلا فرض کنید رفته اید کشور دیگری و می خواهید آرد سفید بخرید. سوپری یک جعبه دست شما می دهد که روی آن نوشته: آرد فسید!

۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

بی یا با اجازه فراموش می کنم


فیلمی کوتاه دیدم از ضرب و شتم هولناک یک جوان توسط ماموران نیروی انتظامی. بعد از دیدن آن فیلم هنوز وقتی به یادش می افتم ضربان قلبم تندتر می شود. بهانه آن ضرب و شتم وحشیانه و کشیدن آن جوانک بدبخت روی خیابان با دستان بسته و بدون پیراهن و کوبیدن متوالی با باتوم روی بازو، احتمالا به قصد شکستن استخوان، لابد وابستگی به اراذل و اوباش بوده، خدا می داند. آن چه دیدم واقعا وحشتناک بود. اصلا مجازات نبود، شکنجه و خُرد و نفله کردن بود. جان می دهد برای شعله ور کردن آتش انتقام برای کسی که قربانی این آش و لاش کردن، کَسِ اوست و این یعنی دمیدن بر آتش تنور نفرت و شرارت! ... فرماندهان امنیتِ مملکت لابد گمان می کنند کوتاهی و ناتوانی های متولیان فرهنگ و اخلاق کشور اسلامی عزیزمان را در ایجاد جامعه ای اخلاقی می توان به زور کتک زدن های وحشیانه، جبران کرد. به بد مُسکنی پناه برده اند این فرماندهان! ... با این همه حتی اگر به تفاهم نرسیم که این آش و لاش کردن و آبروریزی راه امن کردن کشور نیست باز من بی یا با اجازه همه ابوغریب ها را فراموش می کنم، همه لاف زدن ها از ناراحتی به خاطر شرایط زندانیان فلسطینی و کشمیری را ... همه تعارف های بزرگ را ... هنوز توی مخم گیر این سئوالم که عطش این قدرت کی تمام می شود، لامصب مگر چیست که نمی گذارد بی له کردن هم نوع، در آغوشش بگیری!