۱۴۰۴ دی ۷, یکشنبه

۲۲

«راز سر به مهر»؛ وبلاگ خوب من!
سلام

امشب بیست‌ودو ساله می‌شوی.

تولدت مبارک خودم و همه آن‌هایی که دل‌شان این‌جا آرام گرفت و شاید از روزن تو، نوری دیدند و شاید دانه‌ای بردند گوارای جان.
... اما هیچ‌گاه، در همه  این سال‌ها، چنین خالی و ساکت نبودی و انگار دل هیچ‌کس برای تو تنگ نشده است و شاید دل تو هم برای کسی؛ آیا حتی برای من؟!

کلماتی که برایم باقی مانده‌اند غرق در روزمرگی‌اند و ... باور کرده‌ام طوفان ِ این همه فقدان، بالاخره همه ما را با خود خواهد برد.



۱۴۰۴ مهر ۲۹, سه‌شنبه

.

 این قدر خسته‌ام ... و این قدر زخمی و عاجز، این قدر کلافه و گیج از نادیده‌گرفته‌شدن‌هایی که به خیال خودم، حقم نبوده ... و ترسان از آینده مجهول ِ مخوف  ... من حیف بودم و «دردا که هدر دادیم آن ذات ِ گرامی را»

۱۴۰۴ مهر ۲۳, چهارشنبه

درباره «نامه به دل‌آرام»

 برای خواندن محتوای کتگوری «نامه به دل‌آرام» و دریافت کتاب «از اقیانوسی دور» (برگزیده محتوای کتگوری مذکور) لطفا به من پیغام بدهید (moeeni.mo در جیمیل)


این محتوا به تدریج در وبلاگ «درفت» خواهد شد و در دسترس نخواهد بود.




۱۴۰۴ مهر ۱۲, شنبه

هیچ نمی‌دانم ...


 

 با بابک (راست) و پرویز همکلاس بودم.
تا همین چندماه پیش پرویز رو کلا از یاد برده بودم تا این عکس رو با شرحش توی یه صفحه اینستاگرامی دیدم که خبر داده بوده پرویز از دنیا رفته؛ کی؟ چرا؟ ... ننوشته بود و من هم هیچ نمی‌دانم.


دیشب خواب بابک رو دیدم؛ سخت همدیگه رو بغل کردیم. خوشحال شده بودم ... از خواب پریدم، چیزی سر جای خودش نبود؛ بعد یادم آمد بابک هم از دنیا رفته؛ کی؟ چرا؟...هیچ نمی‌دانم.


کانال آگهی‌های ترحیم رو بالا و پایین می‌کنم؛ بابک درست مهرماه چهار سال قبل، در روزهایی مثل امروز، از دنیا رفته بود و من ندانسته بودم چرا.
بابک حرفی داشت؟
من حرفی داشتم؟
هیچ نمی‌دانم.


۱۴۰۴ مهر ۱, سه‌شنبه

دو واقعیت مهیب


🔹 واقعیت مهیب اول) عقب‌نشینی و تسلیم «جمهوری اسلامی ایران» در برابر «آمریکای ترامپ» و «اسرائیل نتانیاهو» یعنی اعتبارزایی برای این دو پلید ِ شرور و اعتبارزدایی از توان مقابله با زور و زر و تزویر.

این البته معلول ِ راه و روش – به نظر ِ من ِ نوعی - «نادرستی»ست که برای این مقابله تعریف شد؛ نه با «ساعد سیمین» می‌شد با «فولاد» بازو پنجه کرد (که سعدی علیه‌الرحمه هم هفتصد سال قبل گفته بود: چون نداری ناخن درنده تیز / با بدان آن به که کم گیری ستیز - هر که با فولاد بازو پنجه کرد / ساعد سیمین خود را رنجه کرد)، نه مقابله با شیطان با راه‌های گاه شیطانی موثر می‌افتاد چون هم فرصت بهره‌بردن از نصرت الهی زایل می‌شد و هم همدلی مردم به طرق مختلف از کف می‌رفت که انگار رفته.

هفت سال پیش این یادداشت را نوشته بودم : 



چقدر خوش بود اگر کشور ما، مأمن مظلومان عالم بود، پناهگاه مستضعفان، استخوان در گلوی زورگویان، چشم امید آزادی‌خواهان. می‌شدیم حلقوم برای صدای بی‌صداها، گوش برای همه کسانی که پشت درهای بسته، حق‌شان را در معاهده‌های رنگارنگ و شیک، به یغما می‌برند، مشت بر دهان و سینه آنها که خروش ستم‌دیدگان را با حبس و زجر و تبعید و اعدام پاسخ می‌‌دهند، دست ِ دستگیر همه فقیران عالم، همه گرسنگان دنیای عفونت‌زده، همه جنگ‌زدگان غریب. اما نشد، چون قرار نبود، هم این‌ها بشویم و هم ستمگر را به دو قسمت تقسیم کنیم؛ ستمگری که با ما دوست است، و ظالمی که ما را دوست ندارد و ما باید با این نوع دوم، فقط، بجنگیم. همه‌ی کار از همین خوب و بد کردن «ستمگران» و «ستمگری»، خراب شد؛ دسته‌ای از ستم‌ها برایمان توجیه شد، دسته‌ای دیگر را توجیه کردیم و دسته‌ای را نه. وقتی این طوری شد، دیگر حتی ستم‌ستیزی‌های درست و به‌حق‌مان آلوده شد، خلوص‌اش را باد برد، شیطان دست‌هایش را به هم مالید از عادت ما به قربانی شدن آرمان‌های انقلابی‌مان پای مصالح دوستان ِ ستمگر و پای «بقا» به هر بها. نقل شده که به شهید بهشتی گفته بودند: حالا که شعار «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده، شعار جدید بدهیم؛ «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است»، گفته بود: «رضاخان با مادر شاه ازدواج کرده بود. این شعار حرام است. از پله حرام که نمی‌شود به بام سعادت رسید» ... بهشتی خیلی زود رفت تا نبیند «پله حرام» به تولید انبوه می‌رسد و بام سعادت، هی دور می‌شود از ما، هی بالاتر می‌رود. ما کاریکاتور خودمان شدیم. ما ستمکار شدیم و فروریختیم. گره در گره. خدا بنی‌اسراییل را چهل سال آواره کرد، چون مدام بهانه آوردند، چون مدام نشانه‌ها را به کوری‌شان حواله کردند،  چون توهّم زدند که منّت سر حضرت حق هستند و نبودند.




امام علی‌ع فرموده بود: «و من به یقین می‌دانم آنچه را که شما را اصلاح خواهد کرد ولی من با افساد خود، شما را اصلاح نخواهم کرد.»
  


🔹 واقعیت مهیب دوم) تصور ته ِ خط ِ تسلیم «نشدن»، در این شرایط بد اقتصادی و رکوردزنی فقر و انواع ناترازی و کمبودها (از آب - مایه حیات - تا برق و گاز) و انواع فسادها و افتراق‌های اجتماعی، بسیار هراس‌انگیز است. بحران آب به تنهایی به قدری جدی است که باید عمل و فکر هم حکومت و هم مردم، از هر بحران دیگری، برای تمرکز روی این یک بحران، رها باشد که نیست. در این شرایط، مبانی اخلاقی جامعه نیز با سرعت و شدت در حال تخریب است؛ دروغ گفتن برای نفع بیشتر و یا ضرر کمتر، آسان و آسان‌تر شدن عبور از مرزهای انصاف، کور و کر شدن‌های انتخابی و برنده دانستن ارباب زر و زور و تزویر، بی‌تردید نشانه و توصیف‌ یک جامعه بهشتی و آرام نیست؛ آتشی که زیر خاکستر هست، تر و خشک سوزان است.




۱۴۰۴ شهریور ۲۶, چهارشنبه

من اصلا دوست ندارم ...

 ۵۰ ساله شده‌ام و گاهی خیال می‌کنم اگر ۱۸ سال دیگر هم عمر کنم (همان اندازه که مادر عمر کرد و رسید به ۶۸)، یا ۲۶ سال دیگر (که پدر عمر کرد و رسید به ۷۶)، وقت مُردن چه بار بزرگی از خاطره خواهم داشت وقتی حالا، در این سن، گاهی گمانم این است این همه بار اندوه و افسوس از یاد و خاطره و هراس از آینده بر روی دوش، فوق طاقت من است؛ گاهی اصلا نمی‌توانم باور کنم که زوال، دائمی نیست و شاید سر پیچی، در نقطه‌ای، «همهْ زوال» تمام خواهد شد، نه حتی «همه»؛ بعد نوری خواهم دید و این بار از شدت شوق و نه حزن و اندوه، بغض و گریه خواهم کرد.
رنج مرا معتاد خود نمی‌کند، به آن عادت نمی‌کنم اما مدام فرسوده می‌شوم، قوه تخیّلم فلج می‌شود، مدام به زمان و عبورش می‌بازم ...


دایی‌جان، در نود و چند سالگی، آلزایمر گرفته و در خلسه‌ای جانسوز مدام این بیت سعدی را می‌خواند: «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی» ... 
من اصلا دوست ندارم چهل‌وچند سال دیگر زنده بمانم و شعرهای غم بخوانم در خلسه ...

۱۴۰۴ شهریور ۲۲, شنبه

مسافر

از ته کوچه پیچیدم داخل. قدری جلوتر دیدم مرد و زن و کودکی دارند مسافری را بدرقه می‌کردند که حالا داشت آرام ماشینش را حرکت می‌داد سمت سر کوچه. پسرک کاسه آبی را که در دست داشت پاشید پشت سر مسافر. درنگ کرده بودند که بروند داخل خانه. مثل خود آنها تا پیچ کوچه چشمم مسافر را دنبال کرد تا که گم شد؛ مثل همه مسافرها سر پیچ همه کوچه‌های دنیا. بی‌هوا دلم گرفت و بغض کردم... در راه بازگشت از همان کوچه، دیدم  لکه آب هنوز خشک نشده بود روی زمین...  احساس کرده بودم دنیا خیلی بزرگ است و من چقدر گمشده دارم؛ کسی چه می‌داند که خاطر آن مسافر کجا به دل من بود؟ او کدام پاره‌ای از من را به کجا داشت می‌برد؟ کی می‌رسید؟ 


عمر زمین را لمس می‌کنم!

 


 برآورد شده زمین ۴.۵ میلیارد سال عمر دارد و من همیشه با یافتن و لمس و خیره شدن به سنگ‌هایی که در مسیر آب صاف و صیقلی شده‌اند، حس می‌کنم عمر زمین را و همه آب‌هایی را که سنگ‌ها را صیقل داده‌اند به دست گرفته‌ام و به قدر ارزنی بیشتر از هیچ این عمر طولانی را لمس و سعی می‌کنم بفهمم که ناتوانی از درک این عمر و از درک معنای ابدیت چه ناتوانی ویرانگری است.
🌱
سنگ‌ها و ابرها پرشکوه‌ترین نشانه‌های ابدیت و حرکت و دوری‌اند. 

🌱
+ در مسیر مسیلی راه می‌رفتم و سنگ پیدا می‌کردم، در حسرت روزهایی که پر از آب بود این مسیل. 
++ سنگ‌های روی کاغذ (اسلاید اول) را در طول سال‌ها جمع کرده‌ام

+++ یادداشت قبلی 

 








 

 

۱۴۰۴ شهریور ۱۴, جمعه

قنات بود


از راست: مرتضی، نبی‌الله، رحیم و سعید.
روز پنجم فروردین سال ۷۱؛ ۳۳ سال و پنج ماه و ده روز قبل!

این عکس را قبل یا بعد از بازی فوتبال‌مان در زمین خاکی پشت سر همین قاب گرفتم؛ تقریبا روبه‌روی خانه پدری؛ پلاک ۴۷، خیابان باهنر، صائین‌قلعه.

از جلوی خانه‌مان، از بین درخت‌ها، آب قنات رد می‌شد؛ همه‌ی سال.

توی تصویر، آن پشت سمت راست، یک بنای گلی هست؛ یک مخروط گلی که به یک اتاق مکعبی گلی چسبیده؛ خیلی قدیمی بود. مرقد امامزاده‌ای بود که ما «ینگ امام» صدایش می‌کردیم، بعد معروف شد به «امامزادگان قاسم و سارا». در جریان بلوارکشی تخریب و محل مرقد امامزادگان به مرکز بلوار منتقل شد! یک مسجدی هم در محل این بنای گلی ساختند.

آن باغ‌های انگور توی عکس، حالا همه کوچه و خانه‌اند، قنات سال‌هاست خشک شده، غازها و اردک‌هایی که توی آب قنات شنا می‌کردند همه رفته‌اند، زن‌هایی که توی قنات ظرف و لباس می‌شستند هم. حالا در جوی آب جلوی خانه‌ها، فاضلاب خانه‌ها می‌ریزد و آن کوه‌های زیبا کمتر و کمتر برف می‌بینند، آجر و سیمان و آسفالت و آدمیزاد زیاد شده، آب کم و کمتر ...  و انگار هزار سال از پنج فروردین سال ۷۱ می‌گذرد.
.



۱۴۰۴ شهریور ۹, یکشنبه

باید هر چه زودتر باور کنیم که نباید یک بحران بیشتر داشته باشیم!

 




مدیرعامل آبفای زنجان همین چند روز پیش در جریان سفر وزیر نیرو گفته که «متاسفانه سد تهم را از دست دادیم.»

سد تهم را اساسا برای تامین آب شرب شهر زنجان ساختند و البته بیست سال هم نتوانست از پس این کار برآید و این خیلی ترسناک است. 

کشاورزی متهم اصلی یغمای منابع آبی‌ست؛ گسترش بی‌حساب کشاورزی و هدر دادن سرمایه آبی ایران امروز و آینده، جنایتی است که رخ داده و همه تاوان آن را خواهیم داد. یاد دارم سال ۷۸، احمد مهدوی (نماینده ادوار ابهر و خرمدره در مجلس) طی سخنرانی‌های تبلیغاتی‌اش  پز مجوزدار کردن چهارصد حلقه چاه غیرمجاز منطقه را می‌داد!
ابلهانی چون او بسیار بوده‌اند. 

حالا، ما همه باخته‌ایم؛ هم بد و هم خیلی گران.

تصور این‌که با هزار میلیارد دلاری که صرف انرژی هسته‌ای شد چه می‌شد کرد، آسان است اما تصور این‌که نهایت ساعت‌ها و روزها خالی بودن لوله‌های آب کجاست، هیچ آسان نیست.

کشوری که یک‌سوم متوسط جهانی نزولات جوی دارد، سرعت تبخیر آب در آن سه برابر متوسط جهانی است و جمعیت آن طی صد سال هشت برابر شده، به مدیریت صحیح آب بیشتر از هر چیزی نیاز داشته و دارد؛ همه چیز دیگر فرعی است ... اما خوب اطراف را ببینید؛ از هزاران تن محصولات کشاورزی بیهوده‌ی فروخته نشده تا انواع ناترازی‌های اقتصادی و اجتماعی و  گنبد هسته‌ای منهدم شده، از  چاه‌های خشک تا جان‌های رفته؛ ما کجا ایستاده‌ایم؟! 

باید هر چه زودتر باور کنیم که نباید یک بحران بیشتر داشته باشیم، باید از دام همه‌ی دیگر بحران‌ها رها شویم و آن بحران، «بحران آب» است وگرنه خود سوژه روضه‌ها در باب تشنگی خواهیم شد.


 

۱۴۰۴ شهریور ۷, جمعه

خواب یک خنده

 

در همان دو دقیقه‌ای که خوابم برده بود این عکس پدر را در خواب دیده بودم... هر وقت دل‌اش خوش بود این شکلی می‌خندید، از جمله وقتی که از «قدیمِ شیرین» می‌گفت که من بسیار دوست می‌داشتم؛ هم آن قدیم را و هم این خنده را... اما خیلی زود دیر شد؛ خیلی حرف‌ها برای همیشه رفت که رفت.

حسرتی بزرگ و جبران نشدنی است نشنیدن حرف‌هایی که حق تو بود و است شنیدن‌شان؛ آن حرف‌هایی که می‌دانی هست و می‌دانی شنیدن‌شان تو را بزرگ می‌کند و می‌دانی که نمی‌شنوی... و چقدر غم‌انگیز فقدانی است.

عکس، مرداد سال ۷۳ است؛ جاده شمال؛ ۳۱ سال پیش؛ نه: صد سال قبل!


 

۱۴۰۴ مرداد ۲۶, یکشنبه

اگر در زندگی گناهی هست ...

 .
✍🏻  آلبر کامو 


«من اکنون می‌آموزم که خوشبختی فرازمینی وجود ندارد و بیرون از حلقه بسته آمد و شد ایام، هیچ ابدیتی جای ندارد [...] همین قدر می‌دانم که این آسمان از من جاودانه‌تر و ماندگارتر خواهد بود. جز آن‌چه پس از مرگ من همچنان خواهد بود، چه [چیز] را ابدیت بنامم؟ مقصودم از این سخن، اظهار رضایت از این شرایط نیست. حرف من چیز دیگری‌ست. انسان بودن همیشه آسان نیست و دشوارتر از آن انسان راست بودن است. انسان راست بودن یعنی بازیافتن سرای آرامش که در آن خویشاوندی جهان و انسان احساس شود، جایی که در آن نبض انسان وابسته به تابش سوزان آفتاب ساعت دو بعد از ظهر باشد [...] آنچه در این زندگی وجودم را انکار می‌کند اولین چیزی است که مرا می‌کُشد. هر چیزی که شور زندگی را برانگیزد همزمان بر بیهودگی آن نیز می‌افزاید [...] واژگانی هست که من معنای آنها را هرگز چنان که باید در نیافته‌ام. مثلا واژه گناه؛ با این حال باور دارم که این مردم هیچ گناهی نکرده‌اند چرا که اگر در زندگی گناهی هست نه همان امید نداشتن به زندگی بلکه امید به زندگی دیگر و فرار از عظمت گریزناپذیر همین زندگی است [...] مردم یونان باستان، در جعبه پاندور که مملو از رنج آدمی‌زادگان بود، پس از همه رنج‌ها و شادی‌ها، امید را به عنوان دهشت‌انگیزترین حاصل عمر یافتند. من اشاره‌ای تاثرآورتر از رمز این اسطوره نمی‌شناسم؛ چرا که به عکس آنچه مردم می‌پندارند،  امید معادل تسلیم است در حالی که زیستن، تسلیم نشدن است.»


📗 تابستان الجزیره (در کتاب دریای نزدیک / ترجمه حامد رحیمی)



۱۴۰۴ مرداد ۱۲, یکشنبه

حتی در کتاب فارسی اول دبستان


 

حاکمیت اسلامی برای تربیت درست بچه‌ها خیلی دقت کرد و وقت گذاشت؛ در این حد که حتی در کتاب فارسی اول دبستان، همه مردها ریشو شدند و دخترکی که در باران آمده بود، برای همیشه حذف شد!
X 






۱۴۰۴ مرداد ۱, چهارشنبه

«دیر اومدی»

 ...تو حال هذیون و تب
همش می‌گفت زیر لب
اگه دیدین یه روزی
یه پیرمرد قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگا می‌کرد به امواج
بهش بگین: «کاکل زری! دیر اومدی، مُرد پری»


**
این بخش از شعر «دریا پری، کاکل زری»  گلی ترقی را، با تغییراتی در فیلمنامه، «میم» در «درخت گلابی» می‌خواند ... «دیر اومدی» به خصوص اما تغییری نکرده ...

 

 آخ که چقدر دلم گرفته ...





۱۴۰۴ تیر ۳۰, دوشنبه

❓ «اوجب واجبات» برای علی(ع) چه بود؟


1️⃣ «او برای وصول به اهداف و آرمان‌هایش به هر وسیله‌ای متوسل نشد و رعایت همین مسئله و شدت عدالت او، علت اساسی کوتاهی مدت‌زمان زمامداری او بود.» 
منبع:  پیشگفتار ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه / علامه جعفری (به قلم علی جعفری)



2️⃣ حضرت علی علیه‌السلام:
▫️ کسی که می‌داند سرنوشت نهایی و پایان هستی او چیست، نمی‌تواند مرتکب حیله‌گری و مکرپردازی شود – خطبه ۴۱ نهج‌البلاغه
▫️ اگر حیله‌گری و مکرپردازی و انحراف از حقایق کار پستی نبود، من از سیاستمدارترین مردم بودم ولی هر حیله‌گری، انحرافی است و هر انحرافی، ظلمتی است – خطبه ۲۰۰


3️⃣ پطروشفسکی (استاد فقید روس در تاریخ خاورمیانه): 
«علی کلاً عاری از صفات ضروری یک رجل دولتی و سیاستمدار عادی بود. غلو در خرده‌گیری اخلاقی که ناشی از علل دینی بود (ترس از مسئولیت در برابر خداوند، ترس از مسئولیت ریختن خون مسلمان) او را از اخذ تصمیم باز می‌داشت و گرایشی به مدارا در نهادش ایجاد کرده بود.»
منبع: ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، علامه جعفری، ص۲۲۷



⁉️ وقتی سیاست به معنای عرفی آن یعنی انواع خدعه و حیله و مکر، چطور دین و مذهبی که امام و بزرگ‌اش این طور حیله و مکر را نفی می‌کند و آن را انحراف از حقایق می‌داند، می‌تواند مدعی «دولت دینی» باشد؟
وقتی سیاست عرصه «حقایق» نیست، وارد کردن دین به این عرصه چه عوارضی خواهد داشت؟
در نزاع دین ِ حق‌مدار و دولت دینی، بازنده کیست؟



👁‍🗨 من شروع به مطالعه دوره ۱۱ جلدی «ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه» به قلم زنده‌یاد مرحوم علامه جعفری کرده‌ام و بعد از این، این‌جا ارجاعات بیشتری در این باره خواهید خواند.



۱۴۰۴ تیر ۱۰, سه‌شنبه

50

 .
اگر نبودم
مرا در چیزهایی پیدا کنید
که دوست‌شان دارم
در ماه، در شکل انار ...



غلامرضا بروسان




۱۴۰۴ تیر ۵, پنجشنبه

«مردم اساس مملکت هستند»

 نمی‌دانم توصیه‌های «سون زو» (یک جنگجو-فیلسوف چینی در دو هزار سال پیش) چقدر معتبر و منطقی است ولی زنده ماندن این توصیه‌ها طی دست‌کم بیست قرن، لابد نشانی از اعتبار آن است.
چند گزاره از توصیه‌های او را به نقل از کتاب «هنر رزم» انتخاب کرده‌ام که مایلم – با توجه به شرایط امروز – آن‌ها را با هم مرور کنیم.
عبارات و جملات داخل کروشه از من است.


**

بهترین ارتش‌سالار:
اول) ارتش‌سالاری که نقشه‌های دشمن را قبل از شکل‌گیری نقش بر آب می کند
دوم) ارتش‌سالاری که اتحادهای شکل گرفته علیه خود را متلاشی می‌کند.
(ر.ک: ص ۱۰)



 انسانیت و عدالت، ابزار حکومت درست بر مردم‌اند. وقتی عملکرد دولت درست باشد، مردم با رهبری احساس نزدیکی می‌کنند و حاضرند جان خود را نیز برای آن بدهند. (ص ۱۴)


 

در متون کهن آمده: «کسی که رفتاری خوش با من دارد رهبر من است، کسی که با من ظالمانه رفتار می‌کند، دشمن من است.» (ص۱۶)


 

«وقتی واقعا شایسته و کارآمد هستید ناشایست و بی‌کفایت ظاهر شوید تا دشمن به تکاپو نیفتد و خود را آماده نسازد.» (ص۱۶) [غیر از ماجرای کرونایاب مستعان، سپاه همیشه خود را شایسته و کارآمد نشان داده بود]


 

«جنگجویان پیروز اول برنده می‌شوند و سپس وارد میدان جنگ می‌شوند حال آنکه جنگجویان شکست‌خورده اول وارد جنگ می‌شوند و سپس پیروزی را جست‌وجو می‌کنند.» (ص۱۹) [بدون اطمینان از پیروزی اساسا نباید وارد جنگ شد]


 

«در جنگ حتی اگر برنده‌اید ادامه دادن آن به مدت طولانی باعث تضعیف نیروهای‌تان و کند شدن تیزی‌های‌تان خواهد شد (...) من شنیده‌ام که یک عملیات نظامی ناشیانه اما سریع بوده باشد اما هرگز عملیاتی ندیده‌ام که ماهرانه باشد و مدت زیادی به طول انجامد. برای هیچ ملتی سودمند نیست که عملیات نظامی را به مدت طولانی ادامه دهد.» (ص ۲۰)

 

 

«مردم اساس مملکت هستند؛ غذا خداوندگار مردم است. حاکمان باید به این امر احترام بگذارند و ملاحظه‌کار باشند.» (ص۲۱) [تاکید بر اولویت حیاتی و اساسی تامین معیشت روزانه مردم]


 

«اگر کشوری کوچک بدون در نظر گرفتن خویش به خود جرئت دهد و با کشوری بزرگ دشمنی کند، اهمیتی ندارد که استحکاماتش تا چه اندازه محکم باشد، سرانجام این ملت چیزی جز اسارت نخواهد بود.» (ص ۲۶) [زیادی واضحه!]


 

 اگر می‌خواهید وانمود به بی‌نظمی کنید تا حریف را فریب دهید، باید قبل از آن نظم کامل داشته باشید (...) اگر می‌خواهید وانمود کنید که ضعیف هستید تا حریف را مغرور سازید، نخست باید بی‌اندازه قوی باشید. (ص ۳۴)

 

 

«آن‌ها که بدون معاهده خواهان صلح هستند، توطئه‌گرند.» (ص ۵۵)


 

«آنان که سخنان‌شان فروتنانه است اما در همان حال تدارک جنگ می‌بینند، قصد پیش‌روی دارند. آنان که سخنان‌شان محکم است و پرخاشگرانه جلو می‌آیند، قصد عقب‌نشینی دارند.» (ص ۵۵) [وقتی ترامپ فروتنانه از عظمت تاریخی ایران می‌گوید، یاد این پاراگراف می‌افتم!]


 

«وقتی بسیار پاداش می‌دهند، یعنی در بن‌بست هستند. وقتی زیاد تنبیه می‌کنند، یعنی فرسوده شده‌اند.» (ص ۵۶) [به ترتیب یاد ارتش سایبری و مسئله تشدید تنبیه‌ها بابت حجاب اجباری افتاده بودم]



۱۴۰۴ تیر ۴, چهارشنبه

«آن‌چه در تاریخ ایران ثابت ماند، خودکامگی قدرت بود»

 


* ایرانیان دقیقاً به این دلیل [در طول تاریخ] با حکمرانان خود مخالفت می‌کردند که جان و مال‌شان در اختیار آنان بود اما تقریباً همیشه از حکمرانی که در میانه‌ی آشوب ظاهر می‌شد و نظم را برقرار می‌کرد استقبال می‌کردند اگرچه پس از برقراری نظم جامعه به عادت پیشین خود باز می‌گشت و حکومت را با بدبینی تلقی می‌کرد حتی اگر این بدبینی تنها به بدگویی، شایعه‌پراکنی، افسانه‌سازی یا مسخره کردن حکومت محدود می‌شد. هر زمان حکومت با مشکلی روبه‌رو می‌شد مردم سر به شورش بر می‌داشتند. در سراسر تاریخ ایران به جز چند مورد استثنائی، تضادی بنیادی میان حکومت و جامعه وجود داشت. گرایش حکومت به قدرت مطلق و استبدادی و گرایش جامعه به سوی شورش و آشوب (یا هرج و مرج فتنه و مانند آن) بود. معنای لغوی «استبداد»، رفتار یا حکومت خودکامه است؛ مفهومی که، چه از نظر لغوی و چه از نظر کارکرد اجتماعی با حکومت مطلقی که تقریباً در فاصله‌ی سال‌های ۱۵۰۰ و ۱۹۰۰ در اروپا وجود داشت متفاوت است. تاریخ ایران معمولاً شاهد یکی از این چهار حالت بود:
1️⃣ حکومت مطلق و استبدادی؛
2️⃣ حکومت استبدادی ضعیف؛
3️⃣ انقلاب؛
و 4️⃣ آشوب که معمولاً حکومت مطلق و استبدادی را به دنبال می‌آورد.» / صفحه ۱۰

 

 

 * هدف انقلاب‌های سنتی ایران آن بود که حاکم «ظالمی» را برکنار کنند و حاکم «عادلی» را که می‌توانست هر کسی باشد، به جای او بگذارند، اگرچه اندک مدتی پس از جشن سرنگونی حاکم پیشین، مردم حاکم تازه را «ظالم» تلقی می‌کردند. بنابراین، چنین انقلاب‌هایی بیشتر به دنبال سرنگونی حاکم و حکومت موجود بودند تا این‌که بخواهند جانشین مناسبی برای آن پیدا کنند، چه رسد به آن‌که بخواهند نظام حکومت استبدادی را که تا قرن نوزدهم طبیعی و در نتیجه اجتناب‌ناپذیر تلقی می‌شد، برکنار کنند. / صفحه ۱۲

 

* به علت ماهیت کوتاه‌مدت جامعه، تغییر در تاریخ ایران بسیار فراوان‌تر از تاریخ اروپا بود. آن‌چه در تاریخ ایران ثابت ماند، خودکامگی قدرت بود [...] استقلال حکومت از جامعه [در تاریخ ایران]، که به حکومت قدرتی فوق‌العاده می‌داد، عامل اصلی ناتوانی و ضربه‌پذیری آن نیز بود. / صفحه ۱۳

 

 

 * تاریخ ایران آکنده از ماجراهای خرد و کلان است و کم‌تر قرنی از آن بدون دست کم یک تلاطم که کشور را از بالا تا پایین لرزانده باشد سپری شده است اما بزرگ‌ترین این رویدادها را - حتی در مقایسه با تاریخ خود ایران - پیروزی اسکندر بر امپراتوری هخامنشی، پیروزی اعراب بر امپراتوری ساسانی و هجوم و پیروزی‌های مغولان در قرن سیزدهم میلادی تشکیل می‌دهند؛ رویدادهایی که همه برای تاریخ و فرهنگ کشور پیامدهایی ژرف داشتند. اگر همه‌ی این رویدادها یک ویژگی مشترک داشته باشند که به آنها ماهیت مشخص ایرانی داده باشد، آن ویژگی را باید در کوتاه، تند و قاطعانه‌بودن پیروزی مهاجمان دید که در هر مورد تنها چند سال به درازا کشید و با کم‌تر مقاومتی روبه‌رو شد. / صفحه ۷۱


* ... اما شکست امپراتوری عظیم ساسانی با آن سرعت غیرقابل درک را باید به غیاب اراده برای پشتیبانی و برپا نگه داشتن حکومتی نامحبوب و در حال فروپاشی نسبت داد. در تاریخ ایران بارها نشان داده شده هنگامی که حکومت در اثر عوامل داخلی یا خارجی ضعیف می‌شود، جامعه  - که معمولا با حکومت مخالف است - یا از سرنگونی حکومت پشتیبانی می‌کند یا بی‌طرف باقی می‌ماند. در سال ۶۵۱ م / ۱۹ هـ.ق نیز چنین شد. استان‌های غربی و مرکزی به سرعت تصرف شدند و دیری نکشید که لشکریان و قبایل اعراب به منتهی‌الیه شرقی خراسان برونی در آسیای میانه نیز رسیدند. تنها استان‌های کناره‌ی دریای خزر نفوذناپذیر بودند و مدتی در برابر مهاجمان مقاومت کردند. این مقاومت مرهون رشته کوه‌های بلند و پوشیده از جنگل انبوه بود که همواره این مناطق را از قدرت حکومت مرکزی نیز مصون نگه داشته بودند.
اگرچه تسخیر ایران آسان و سریع بود، اسلام آوردن ایرانیان بسیار بیشتر طول کشید. اشغال ایران به خودی خود به گرایش به اسلام نینجامید، زیرا گرایش به اسلام امری داوطلبانه بود. اسلام آوردن همه‌ی سرزمین‌های ایرانی و مردمان آن حدود دو و نیم قرن طول کشید. در حقیقت، در آغاز اعراب ترجیح می‌دادند از ایرانیان جزیه بگیرند تا این که ایرانیان اسلام بیاورند و از پرداخت جزیه معاف شوند اما به مرور زمان غیرمسلمانان به منافع اقتصادی مسلمان‌شدن، هم از نظر نپرداختن جزیه و هم از نظر محافظت از اموال‌شان، بردند. / صفحه ۷۵

 

 از کتاب ایرانیان(دوران باستان تا دوره معاصر) - نویسنده: همایون کاتوزیان / مترجم: حسین شهیدی

۱۴۰۴ خرداد ۲۶, دوشنبه

❤️ پیکری به نام وطن، به نام ایران + عهد


🔹یک) ما از اصلاح و تغییر به نفع خواست اکثریت ناامیدیم، حس می‌کنیم دیده و شنیده نمی‌شویم اما برای آباد کردن کشور و خانه‌مان، از غریبه نمی‌خواهیم آن را آتش بزند؛ فاصله بین خرابی و آبادی در کشوری پر از فاصله و عقده، بسیار زیاد است؛ درست برعکس فاصله آبادی تا خرابی ... ۸۵ سال قبل بسیاری از اتباع داغدار و مخالف شوروی هم در انتقام از استالین، با تجاوز هیتلر هم‌دل نشدند. حالا، قضاوت تاریخ آنها را ستایش می‌کند یا تقبیح؟ کارشان درست بود یا غلط؟ 
هم‌وطن خوشحال من! آیا متوجه اصل ماجرا نیستی؟

🔹دو) اصل ماجرا «ایران» است و «ایرانی». آن نظام آدمکشی که روی جنازه هزاران زن و کودک و بیگناه غزه، سرفراز ایستاده و «جمهوری اسلامی» را تهدید می‌کند  که اگر فلان کند، تهران را به آتش می‌کشد، «جمهوری اسلامی» را تهدید نمی‌کند؛ «ایران» را تهدید می‌کند؛ «آن آزادی که نویدبخش‌اش جرار خونریزی مثل نتانیاهو باشد، مرگ است؛ بردگی ابدی است.»

🔹سه) ما منتقد و برخی به شدت مخالف نظامیم؛ ما می‌پرسیم این بود کارنامه نیروهای مسلح مقتدر؟ ما معتقدیم با مردم بدعهدی شده، ثروت‌شان درست مدیریت نشده، در برخی مواقف اراذل بر شئون زندگی مردم مسلط شده‌اند، بار کج برخی همواره به سر منزل مقصودشان رسیده (به بهای تیغ زدن دین و دنیای مردم)؛ ... اما آیندگان ما را بابت ناتوانی از تغییر و اصلاح کمتر شماتت خواهند کرد تا خوشحالی از انهدام زیرساخت‌‌ها، توجیه کشته‌شدن حتی یک هم‌وطن بی‌گناه به دست غریبه‌ی رذل. برخی زخم‌ها قرن‌ها تن و روان ملتی را آزار خواهد داد و گناهکارانی هرگز بخشیده نخواهند شد همچنان که سازمان مجاهدین (منافقین) خلق به «پاس» همراهی با صدام ِ متجاوز، «خائن» را تبدیل به توصیف ابدی خود کرد.

🔹چهار) خوشحالی عمومی از موثر بودن فشار خارجی برای تغییر در ایران، متاسفانه مسبوق به سابقه است (یک نمونه آن را همین چند روز قبل، همین‌جا  به یادها آورده بودم)؛ واقعیت اما این است در گذر زمان، این شادی و خوشحالی به ضد خود بدل شد. تاریخ می‌گوید اقدام متفقین در عزل و تحقیر رضا شاه، در میان‌مدت و سپس طولانی‌مدت، روند تاریخ ایران را دچار عارضه‌های جدی بدی کرد؛ از تحقیر و ترسی که در جان محمدرضا شاه نشست، به تدریج او را به دیکتاتور مغروری، مشتاق خریدهای نظامی سنگین و آراستن ارتشی تبدیل کرد که به کارش نیامد و وقتی مردم به خیابان ریختند مدام دنبال ردپای خارجی گشت، تا ترکش‌هایی که - چه بدانیم چه خودمان را به ندانستن بزنیم - از شهریور ۲۰ در جان و روان‌مان لانه کرده است.  

🔹 پنج) ربط دادن غافلگیری نظام در بامداد جمعه به عوارض اعتراض‌ها و جنبش‌ «زن، زندگی، آزادی» از آن کارهای غیرقابل درک و احتمالا نشانه دست‌های خالی و عقده‌ها‌ی ناگشوده‌ است. محمدجواد ظریف، آذر سال ۹۲، در حالی که فقط سه ماه بود وزیر خارجه شده بود، در دانشگاه تهران گفته بود: «غربی‌ها از چهار تا تانک و موشک ما نمی‌ترسند» و از دانشجوی منتقد خود پرسيده بود: «آيا شما فکر کرده‌ايد آمريکا که با يک بمبش می‌تواند تمام سيستم‌های نظامی ما را از کار بيندازد، از سيستم نظامی ما می‌ترسد؟» او معتقد بود: «آن‌چه آمریکا از آن می‌هراسد، مقاومت مردم ایران است.» چه خفت‌ها که به او ندادند؛ یک فقره حيدر مصلحی (وزير اطلاعات در دولت محمود احمدی‌نژاد) گفت که اين اظهارات «نشان‌دهنده نفهمی» کسی است که آنها را بيان کرده و افزود: «برای اين افراد زود است که قدرت نظامی ايران را بشناسند.»
آن‎ها که همراهی اکثریت مردم را لازم ندیدند و آن‌ها را در روندی دائمی از گردونه اعمال رأی و نظر خارج کردند، در سازمان فکری تحلیل‌گرانی که فقط می‌توانند شلاق خود را برای امثال «زن، زندگی، آزادی» بالا ببرند، بی‌گناه‌اند؟!
اضافه بر این، دنیا و منطقه به خصوص بعد از «حماسه حماس در ۷ اکتبر»! تغییر کرده؛ آنانی که اعتراض‌های خیابانی را دلیل غافلگیری و ضربات بامداد جمعه دانسته‌اند و لابد ۷ اکتبر جشن گرفته بودند، کاش تا به امروز بیدار شده باشند!

🔹شش) اگر سن برخی قد نمی‌دهد، آیا بزرگتر ندارند یا کتاب و تاریخ هم نخوانده‌اند که بدانند حمله صدام جنایتکار به ایران، چطور باعث شد فضای سیاسی داخلی کشور پاکسازی و یکدست شود! ین جنگ هزاران ترکش بسیار سمی ویرانگر ناپیدای دیگر دارد. 

🔹 هفت) انگار گاهی خدا، لابد به اعتبار گوهری که در ذات کسی سراغ دارد، پیش از مرگ به او مجال درخشیدن و نو شدن می‌دهد؛ حتی در حد زدن حرفی که خلاف‌آمد موج مسلط است. به گمانم سردار محمد باقری از این قسم بود (به خاطر این حرف‌ها) و به همین دلیل، کشته‌شدن‌اش توسط شقی‌ترین موجودات روزگار، دل را بسیار بیشتر سوزاند. ما قوه‌ی عاقله‌ای چنین که حرف درست را در علن هم به زبان بیاورد، کم و دیریاب داشته‌ایم. 

🔹 هشت) «اونایی که برای کیان پیرفلک همه کار کردید، مهیا نیکزاد هم دختر ما بود…»



**

 

 .
🔥 در دفاع از ایران و محکوم کردن متجاوز مطلقا لکنت نگیرید؛ لحظه‌ای تردید نکنید.

«ایران» نخ تسبیح همه ما ایرانی‌هاست، فصل مشترک همه ما.
اگر ایران، آباد و آزاد نیست، از کاهلی خود ماست.
چشم امید به آتش غریبه پلید، بلاهت و کوته‌بینی است.
خودمان می‌سازیم‌اش.

عهد



🔥 سر سوزنی از نقد و حتی مخالفتم با برخی از مهم‌ترین سیاست‌ها و رویه‌های نظام کوتاه نیامده‌ام اما غریبه‌ای شقی دم در دارد آتش به همه خانه می‌زند؛ متجاوز آدمکشی است که حتی وقتی لبخند می‌زند، پنجه‌ و دندان‌های خون‌آلودش پیداست.

با نظام حتما کار داریم، اگر شرّ این شرور جانی مجال بدهد!
X 


۱۴۰۴ خرداد ۱۱, یکشنبه

هدهد

 



این عکس را روز چهارشنبه گرفتم؛ هدهد (شانه‌به‌سر) فوق‌العاده زیباست.

جایی خوانده بودم هدهد در منطق‌الطیر عطار سمبل انسان خودشکوفاست. در منطق‌الطیر، سی مرغ به راهنمایی و هدایت هدهد به جست‌وجوی سیمرغ برمی‌خیزند و در پایان درمی‌یابند که خود، «سیمرغ»اند.

هدهد، به نوشته قرآن، واسطه مذاکره غیرمستقیم سلیمان نبی و ملکه سبا هم بوده؛ آن دو که به هم رسیدند!

از تماشای هدهد سیر نمی‌شوم.

۱۴۰۴ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

هومن


 

 

 .
عکس اول را روی کشتی کانتینری گرفتیم؛ هومن و من. پانزده سال پیش، در روزی مثل امروز؛ سی اردیبهشت.
عکس دوم را چهار سال بعدتر؛ در دفتر کار ما که بعد از انفجار اخیر در بندر شهید رجایی حالا خرابه‌ای‌ است با سقف ریخته و دیوارهای پاره.


هومن خبرنگار بود (و است) و من در دوره‌ای که بندر بودم، خیلی دیر شناختم‌اش. به اقتضای کار، اهل کلمه و به اقتضای قریحه و شوق، اهل شعر و داستان بود (و است). مجال همراهی و هم‌صحبتی از نزدیک، کمتر فراهم بود تا که ما از بندر رفتیم ولی در همه این سال‌های ِ «او در بندر» و «من در زنجان»، مرتب از هم خبر داشته‌ایم و دو‌سال‌ونیم پیش هم که بعد از مدت‌ها رفتیم بندرعباس (عکس سوم)، بیشتر از همه با او بودم، حرف زدیم و کتاب دیدیم و کتاب خریدیم ...
 


*
یک درخت سیب است
که من
سال‌هاست دوستش دارم
درخت سیبِ من
سیب ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
برگ ندارد
اما من
دوستش دارم
درخت سیب من
شاخه ندارد
تنه ندارد
هنوز آن را
در خانه‌ای که ندارم
نکاشته‌ام
اما من
دوستش دارم ...
(شعر از هومن)

چقدر دوست دارم روزی خبر بدهد که می‌خواهد مهمان ما شود.
هومن مدتی است کمتر شعرهایش را به چشم و دل ما هدیه می‌کند؛ زنجان که آمد، خواهم پرسید: «پس چرا؟»؛ از دور نمی‌پرسم!




۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه

یک موجود وحشی

«هیچ وقت عاشق یک موجود وحشی نشو، آقای بل. اشتباه دکتر همین بود. همیشه با خودش موجودات وحشی به خانه می‌آورد.  یک شاهین با بال آسیب‌دیده. یک بار یک گربه دم‌کوتاه گنده آورده بود که پایش شکسته بود. اما شما نمی‌توانید به یک موجود وحشی دل ببندید. هر چه بیشتر دل ببندید آن موجود قوی‌تر می‌شود. خلاصه آنقدر قوی می‌شود که به جنگل فرار می‌کند یا می‌پرد روی شاخه درخت. بعد درختی بلندتر. بعد هم آسمان. آخر و عاقبتت این خواهد بود، آقای بل. اگر به خودت اجازه بدهی عاشق یک موجود وحشی بشوی، سرنوشتت این است که به آسمان چشم بدوزی.»


صبحانه در تیفانی، ص ۹۵
#کتاب 


۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۰, شنبه

یوسف هنوز

 من خیلی از یادداشت‌های روزانه رفسنجانی را خوانده‌ام اما هیچ‌کدام مثل این پاراگراف (در ادامه) برایم قابل توجه نبوده؛ جایی که آیت‌الله خامنه‌ای در ۲۶ شهریور ۸۱ از شباهت جایگاه سابق و سرانجام موقعیت خودش با جایگاه و موقعیت یوسف نبی گفته و حتی رفسنجانی را هم داخل جریان چپ نشانده.




رفسنجانی در یادداشت‎های خود به جلسه با رهبری اشاره کرده و نوشته:

ایشان با مراجعه به خاطرات خود گفتند که در زمان ریاست‌جمهوری‌شان هنگامی که با چپ‌ها اختلاف داشتند، در جلسه سران معمولاً (آقای میرحسین موسوی)، نخست‌وزیر، احمدآقا و آقای [سید عبدالکریم] موسوی اردبیلی هماهنگ و ایشان در اقلیت بوده‌اند، من هم گاهی ملاحظه آنها را می‌کردم، به همین دلیل ایشان جدی به تنگ آمده بودند که تصمیم به کناره‌گیری گرفتند؛ بالاخره متوسل به قرآن شدند؛ آیه در مورد حضرت یوسف و برادرش آمد. این را نوشته‌اند و آن‌موقع درست نفهمیده‌اند و امروز برایشان روشن شده.
X 


رفسنجانی خود (در سال ۸۶) در مقدمه بر خاطرات سال ۶۴ خود (سال اختلافات رئیس‌جمهور(خامنه‌ای) و نخست‌وزیر(میرحسین)) نوشته که نمی‌توانسته توقع‌های آیت‌الله خامنه‌ای را به تمامی برآورده کند و افزوده: «من هنوز هم تلخی‌های آن دوران را در ذائقه آیت‌الله خامنه‌ای که گاهی بروز دارد احساس می‌کنم.»
X