ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه

بیماری علاج‌ناپذیر «کسی بودن»


به هر جا می‌نگرم، درختی رنگین می‌بینم که چون شاهزاده خانمی آینه به دست، محو تماشای خودش ایستاده و آن پرسش اساسی ابدی را تکرار می کند: «آینه! بگو زیباترین زن دنیا کیست؟! بهترین، بزرگ‌ترین، هنرمندترین»باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است. لبریز از هیاهوی حیاتی مغرور! همه، جز درخت گلابی، که با بدنی خاموش و دست‌های خالی میان آن همه ولوله و رشد و رویش ایستاده و گوش‌اش، بدهکار ملامت این و آن نیست! انگار شیخ پیری است نشسته در خلوت! متواضع، شکرگزار و شکیبا! این درخت هوشیار است و به تماس انگشتان من پاسخ می‌دهد. این درخت، حرفی پنهانی دارد و با من در نجواست. به شاخه همین درخت بود که مادر بزرگ پشه‌بندش را می‌بست و در کنار همین درخت بود که پدر به نماز می‌ایستاد ... این درخت با من آشناست! کدخدا می‌گفت این درخت دوباره بار خواهد داد، وقت مناسب. فعلا که سکوت کرده و انگار به نظاره‌ی جهان و خودش نشسته است. بوی خودش را می‌دهد. بوی تنه‌ای انباشته از تجربه‌های غنی و دقیقه‌های معطر و عشق‌ها و دردها و بویی دیگر؛ بوی کفش‌ کتانی «میم» ...
کاری که برایم آسان بوده و حالا یک مرتبه بدون دیلی آشکار، دلیلی قابل قبول و توجیه، تبدیل به جان کندنی دردناک شده، به دست و پا زدنی بی‌حاصل، چلپچلوپی ناشایانه در حوضی گود، مثل دویدن در خواب، میخکوب روی نقطه‌ای ثابت. نمی‌توانم بنویسم. اعترافی تلخ. همین است که هست و نمی‌خواهم بنویسم. اعترافی تلخ تر. اگر هم بخواهم بنویسم – اگر – نمی‌دانم درباره چی بنویسم. حرف‌هایم ته کشیده و کفگیرم به ته دیگ خورده است ...
اگر ننویسم به کی بدهکارم؟ اول از همه به خودم، به این «خود ِ متکثر منتشر بزرگ» که نمی‌تواند چشم از تصویر رنگین و پرزرق و برق‌اش بردارد که «معتاد به حضور و شکفتن و گفتن» و «نیازمند به جلوه‌گری و نمایش» است ...
کاش می‌شد از این بیماری علاج‌ناپذیر «کسی بودن» شفا یافت و برای زمانی کوتاه به چشم نیامد. یا نیاز به این رؤیت نداشت، نیاز به انعکاس – به تکثیر – به انتشار – انتشار خود ...
.
.
درخت گلابی / داریوش مهرجویی و گلی ترقی / 1376