۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

حاشیه بر کنگره‌های شهدا


کسی که تاریخ نمی‌داند مثل کسی است که اسم مادر و پدر و آدرس خانه و شهرش را نمی‌داند.

به همین دلیل خیلی خوب است که هر از چند گاهی به بهانه "تاریخ" عده‌ای دور هم جمع بشوند و "گذشته" را مرور کنند و باز به همین دلیل برگزار کردن کنگره بزرگداشت شهدا کار خوبی است. خیلی از ‌جوان‌ترها واقعا نمی‌دانند آن جنگ هشت ساله در همین شهر خودشان چه جان‌ها با خود برد و چه زندگی‌ها زیر و رو کرد. شهدای جنگ با عراق ِ متجاوز، عزیز و افتخار همیشه‌ی تاریخ این ملت‌اند. هیچ کسی را سراغ دارید که آن رزمندگان را مذمت کرده باشد؟ (البته حساب فرماندهانی که می‌توانستند جنگ را بهتر به سر برسانند، قدری جداست).

اما باز این، همه‌ی حرف و همه‌ی راه نیست.

به اعتبار تلنگر هوشمندانه مواقف متنوع خود ِ تاریخ و حتی نویسنده باهوش و شهیری چون جورج اورول (او نوشته: «هر کسی که کنترل گذشته را به دست گیرد، کنترل آینده را به دست می‌گیرد») کسانی که کنترل روایت تاریخ را به دست می‌گیرند، سعی می‌کنند آینده را مطابق میل خود بسازند و به همین ملاحظه منطقی نیست کسانی را که دسترسی به امکانات و بودجه بیت‌المال و جواز برگزاری کنگره شهدا دارند، لزوماً سخنگوی آن عزیزان ِ همیشه تاریخ ملت (شهدای جنگ) دانست و بر همین اساس، عزت آن شهدا را سرمایه "نقشه راه آینده" این برگزیدگان ِ راه یافته به امکانات و بودجه قرار داد!

ملت البته مدت‌هاست حساب‌ها را جدا کرده؛ 40 سال قبل عزیزان‌اش را با افتخار و آگاهی جلوی گلوله و توپ دشمن فرستاد و 7 سال قبل (سال 93) از ماهانه 45هزار تومان یارانه انصراف نداد چون مطمئن نبود رنجی که قرار است بابت محروم شدن خود از یارانه تحمل کند، ارزش ایران ِ فردای زیر نظر مدیران جامعه اسلامی کنونی را دارد یا نه! حاکمانی که فرسنگ‌ها با آینده‌ای که در خیال‌ها ساخته بودند، فاصله داشتند و حتی وقتی روی پاک شدن سهوی کلمه "شهید" روی تابلوی کوچه و خیابانی گرد و خاک می‌کنند، معلوم نیست نگران "گذشته یک ملت"اند یا آینده خودشان؟!



۱۴۰۰ آبان ۴, سه‌شنبه

7 *

 

«من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری | كه هر دو باورمان زاغاز به یكدگر نرسیدن بود»

من آن لحظه‌ی اول بعد از شنیدن این بیت را خیلی خوب به یاد دارم. اولین بار دوستی برایت می‌خواند، بی‌اختیار ناگهان سرت را بلند کردی. چه توصیف مهیبی بود. چه بخت حزن‌اندودی را به تصورت آورده بود تعبیر "بی‌نهایت"؛ جایی که دو خط موازی به هم می‌رسند؛ جایی که هست و نیست! کمتر توصیفی چنین، چیزی را چنان در درون‌ات مچاله کرده بود ... شاعر چطور توانسته بود دست حکم قطعی ریاضی را بگذارد توی دست شعری چنین پرشکوه، و تلخ؟ "فقدان" تا کجای روح‌اش را مگر بلعیده بود؟

۱۴۰۰ مهر ۲۶, دوشنبه

استخدام

وقتی انسان نقش خویش را یافت، نقش و هدف او، شغل او را تعیین می‌کند. اگر در جایی استخدام شود، او آنجا را برای خود استخدام کرده نه این که در آنجا استخدام شده باشد؛ یعنی از طرحی برخوردار است که در آن طرح نقش خودش را می‌شناسد و برای رسیدن به چنین نقشی می‌داند باید کجا فعالیت خود را شروع کند نه این که چون فلا‌ن جا باز است برود تا ببیند چه می‌شود، «چو فردا شود، فکر فردا کند.» کسی که این گونه انتخاب می‌کند محروم است و از شغلش بهره نمی‌گیرد و بالا نمی‌رود، خسته می‌شود، رنج می‌برد، صدمه می‌خورد و و ناراحتی اعصاب و مشکلات دیگر پیدا می‌کند.

 

علی صفایی حائری، حرکت، صفحه 75

۱۴۰۰ مهر ۲۵, یکشنبه

انقلابی‌های جوان و سکّان هدایت

 نماینده انقلابی ابهر در مجلس در مراسم معارفه استاندار جدید زنجان گفته که «جریانی انقلابی با درایت رهبر معظم سکان هدایت کشور را در دست گرفته است

این سخن البته به نوعی مستقل بودن سکان هدایت کشور را از خواست اکثریت مردم نیز نشان می‌دهد که ناشی از "صداقت"ی ستایش‌برانگیز و کمیاب است ولی مسئله مهم‌تر این است که به طور دقیق‌تر، از سال 84 بود که روند هل دادن "انقلابی‌های جوان" به درون هسته قدرت سرعت بی‌سابقه‌ای گرفت؛ وقتی دولت احمدی‌نژاد بر سرکار آمد و در پی آن جوانان "انقلابی" در پست‌های مدیریتی یک به یک ظاهر شدند. خشم و اعتراض علیه مواجهه دولت اوّل روحانی با تخلف‌های بورسیه‌ دوره احمدی‌نژاد در همین چهارچوب قابل درک است چه آنکه برنامه تربیت "مدیران تحصیل‌کرده وفادار" (نه لزوماً: "باسواد") به این ترتیب دچار سکته (فقط سکته) شده بود. وارد کردن تعداد بسیار زیادی "کارمند رسمی" در بدنه نظام اداری کشور، گاه بسیار فراتر از چهارچوب قانونی، در همین دوره رخ داد.

 

آیت‌الله خامنه‌ای درباره جذب و استخدام نیروهای مومن و انقلابی صراحت خاصی داشته است؛ «راه حل اساسی برای برطرف کردن عیوب و مشکلات در برخی دستگاه‌ها همچون صداوسیما، تزریق عناصر جوان، فعال، مؤمن و پرانگیزه به این دستگاه‌ها است و من به آنها در این خصوص تأکید کرده‌ام.» (7 خرداد 97). همچنان که لفظ "تزریق" عموماً تاکیدی است بر "سرعت عمل در روند مداوا"، اشاره مجدد رهبر به "تاکید به آنها" خود اهمیت مسئله را نشان می‌دهد. "رهبر انقلاب" اردیبهشت پارسال در سطحی بالاتر، "علاج" مشکلات "کشور" را هم سر کار بودن دولتی جوان و حزب‌اللهی دانسته و به تبیین مفهوم صحیح دولتِ جوان و انقلابی پرداخته بود.


به نظر می‌رسد دست کم مشخصه انقلابی‌هایی که نماینده انقلابی ابهر از آن نام برده، چنین است:

1. "انقلاب‌ندیده"اند ("جوان"اند)،

2. از مردان انقلاب، فقط زمانه قدرت آیت‌الله خامنه‌ای و رفسنجانی را دیده‌اند (اولی به مثابه "علی‌ ِ زمان" و دومی "طلحه‌ و زبیر" که از قطار انقلاب باید "پیاده می‌شد")،

3. حافظه تاریخی‌شان دست‌ساز و محصول امثال شورای سیاست‌گذاری ائمه جمعه، آیت‌الله مصباح، صداوسیما، کیهان و  سازمان‌های نظامی-فرهنگی ِ اوج و سراج است. حفره‌های این حافظه، بزرگ است ولی تعمدا مخفی نگاه داشته شده.

 

انتخابات 94 و 96 ثابت کرد بدون خنثی‌سازی کامل "رقیب" امکان "انتخاب" شدن ندارند اگر که در حوزه "استخدام" و "انتصاب" مشکلی جدی وجود ندارد. به همین دلیل انتخابات 98 و 1400 چنانی "مهندسی" شد که همه دانند. 

 

گزینه‌های پیش روی این "انقلابی"ها، "خادم" و "خادم‌تر" به "مردم" نیست؛ بل گزینه‌ها "وفادار" و "وفادارتر" به "قدرت" است چه شرط صعود و جواز ورود به حلقه قدرت همین "وفاداری" بوده مگر آن که در غلبه بر چرب و شیرین قدرت و توهم "خدمت"، آرمان‌های انقلاب 57 را مرور و بر آن اصرار کنند؛ جایی که " نهج‌البلاغه" مبنا بود.

در وضعیت "تقدم وفاداری"، نزاع با "واقعیت" سکه رایج و در نتیجه، ایران بیشتر "مصرف" می‌شود، گرهی از کار آرامش و آسایش مردم باز نمی‌شود ولی "انقلابی"ها ثابت می‌کنند که "انقلابی"اند و به گزارش‌هایی درباره "سعادت اخروی مردم ایران" قناعت  و آنها را بازنشر می‌کنند!

 

 این یادداشت در زیتون

۱۴۰۰ مهر ۲۴, شنبه

مدار صفر درجه



خواسته‌ام بدانم رُمان "مدار صفر درجه" چه داشت که 22 سال قبل آیت‌الله خامنه‌ای شخصا وارد و مانع اهدای جایزه به نویسنده (احمد محمود) شد؟ رهبری که بعضی باور کرده‌اند در بسیاری جزئیات وارد نمی‌شود و تمامی کمبودها ناشی از بی‌توجهی به منویات اوست.

 

پنج روز است شروع کرده‌ام و 300 صفحه پیش رفته‌ام. 1482 صفحه باقی مانده! این رمان بار نخست سال 72 منتشر شد.

 

داوران در دوره وزارت ارشاد عطاءلله مهاجرانی، این رمان را به عنوان "رمان برگزیده بیست سال ادبیات داستانی" انتخاب کرده بودند. حتی جایزه را به سالن برگزاری مراسم هم برده بودند که دستور رسید به این کتاب و نویسنده‌اش نباید جایزه‌ای داده شود.

 

بار نخست 11 سال قبل بود که مهاجرانی گفت درباره تک تک 20 جایزه با آیت‌الله خامنه‌ای صحبت کرده بوده (به عمق جزئیات التفات کنید)، رضایت او را برای 19 جایزه گرفته بوده ولی برای "مدار صفر درجه" نتوانسته بود کاری از پیش ببرد.

 

مهاجرانی اعلام کرده بود: «ظاهرا بر اساس نامه آقای رضا رهگذر فرموده بودید جشنواره متوقف شود. با شما به تفصیل درباره نویسندگان صحبت کردم؛ در باره تک‌تک نویسندگان و کارشان بحث کردیم. مشخصا درباره محمود دولت‌آبادی که شما نسبت به "کلیدر" حساس هستید و یک بار آن را در نماز جمعه تهران دروغ خواندید! در باره سیمین دانشور و منیرو روانی‌پور و... به تفصیل حرف زدم. خوشبختانه در باره ۱۹ نفر راضی شدید و پذیرفتید که جایزه بدهیم. تنها نقطه مقاومت شما رمان "مدار صفر درجه" احمد محمود بود که از قضا به عنوان رمان برگزیده بیست سال ادبیات داستانی انتخاب شده بود و من هیچگاه نگاه بهت‌زده و غم‌آلود احمد محمود را از یاد نمی‌برم.»

 

در واکنش به اظهارات مهاجرانی رضا رهگذر (سرشار) که نویسنده معتمد نظام است اعلام کرد علیه این کتاب توصیه‌ای به رهبر نکرده ولی شاید نقدش علیه این رمان را به آیت‌الله خامنه‌ای نشان داده‌اند. رضا رهگذر (مجری برنامه رادیویی قصه ظهر جمعه) اعلام کرد: «از اینكه نقدم باعث وقوع چنین اتفاق مثبت مهمی شده بسیار خوشحالم و خدا را شكر می‌كنم و از هر مسئولی كه بر اساس نقد مذكور دستور حذف اثر مذكور را از فهرست مورد اشاره داده است صمیمانه سپاسگزارم.»

 

بعدتر از احمد محمود نامه‌ای منتشر شد که در آن نوشته بود: «در آخرین روز نام مرا حذف کردند. جایزه ماند رومیز جوایز٫ موضوع به روزنامه‌ها کشید- مخالف و موافق. علت حذف من مطابق آنچه مطبوعات نوشتند اتهاماتی بود که هرچه در خودم و در زندگی خودم گشتم هیچ نشانه‌ای از هیچ‌یک از این اتهامات ندیدم.»

 

احمد محمود مهرماه سال 81، در 71 سالگی، از دنیا رفت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.


پروانه‌ها غرق شده بودند :-(

برای پروانه‌هایی که به خانه برنمی‌گردند، دلی تنگ می‌شود؟






۱۴۰۰ مهر ۱۹, دوشنبه

به: نسیم مرعشی

.

خانم نسیم مرعشی عزیز

سلام

 

"هَرَس" را با شوق خواندم؛ چه باشکوه کلمات را به صف کرده‌اید برای توصیف "رنج" انسان ِ پوست و گوشت و استخوان‌دار. رنج جنگ و مرگ و بی‌پناهی. رنج بودن فقط برای "دیگری". مدام بغض انداخته بودید توی گلوی خواننده کتاب‌تان. تردید ندارم پشت خیلی از جملات، پرده اشک نویسنده هست ... کی شود که ما ساحل‌نشینان رنج خوزستانی بفهمیم؟! اصلا کفاره برای آنهایی که جاده رنج برای خوزستانی ساختند و می‌سازند، چیست؟

«امیدت برائی زندگی زیاده رسول. ما نفرین شده‌یم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچه‌هاش مرده‌ن، خونه‌ش رمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئی‌طور نبوده که بچه‌ها برن مادرا بمونن. که مردا برن زمینا بمون. ما آدم نیستیم رسول. برده‌ن‌مون ته ِ ته سیاهیه نشون‌مون داده‌ن و آوره‌د‌ن‌مون زمین. ما از جهنم برگشته‌یم. نگاه‌مون کن؛ ما مُرده‌یم. خودمون، زمین‌مون، گاومیشامون؛ همه مُرده‌یم. فقط راه می‌ریم ...»

 این مجال ِ اندک قدردانی را قدر می‌دانم. شما "درود"م را بپذیرید.

حالا برای کتاب بعدی‌تان روزشماری می‌کنم.