۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

بهشت در دور دست


هنوزشش سالم نشده بود، سه ماهی مانده بود که بروم مدرسه ... فردای هفت تیر سال شصت بود. برنامه کودک هم برنامه های عادی خودش را پخش نمی کرد. آن روز خانم خامنه ای مجری برنامه کودک بود. خبرهای تازه که می رسید به عکس کشته های انفجار بمب اضافه می شد؛ درست یادم هست عکس شهید بهشتی که آمد، و نشست بالای همه آن عکس ها، قطره ای اشک از چشمم افتاد؛ عادت کرده بودیم در آن روزهای قبل از بمب و انفجار، آن قیافه دوست داشتنی اش را مدام از تلویزیون ببینیم ... این طوری رگ و پی ما گره خورد به سیاستی که از آن خون می چکید؛ در همه سال های بعد تا همین الانش
***



گفتند حالا که شعار مرگ بر شاه همه گیر شده، شعار جدید بدهیم؛ “شاه زنازاده است، خمینی آزاده است”، گفت: رضاخان با مادر شاه ازدواج کرده بود. این شعار حرام است. از پله حرام که نمی شود به بام سعادت رسید
*
کمونیست بود. آمده بود پای صحبت یک آخوند، توی آخن آلمان. می گفت: “اومده ایم آخوند ببینیم بخندیم، بالاخره خودش کلی تفریحه”. ساعت یازده شب گریه می کرد که بحث ادامه داشته باشد. تا ساعت دو با بهشتی حرف می زد، بعد شد پای ثابت سخنرانی هایش
*
با جدیت می گفت: “بهشتی سنیه؛ اشهدان علیا ولی الله نمی گه”. یکی بهش گفته بود: “شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشتباه می کنی”. به بهشتی هم سپرده بود؛ “امشب که فلانی می آید، این جمله را بلند بگو”. اذان و اقامه را گفت ولی اشهد ان علیا ولی الله نگفت. به بهشتی اعتراض کردند؛ “تو که هر شب می گفتی، حالا امشب چرا …؟”. گفت: اگر امشب می گفتم به خاطر اون آقا بود. من که همه وجودم محبت علی است چرا باید برای یک نفر دیگر بگویم؟
*
رفت توی خیابان ایران یک خانه خرید. اثاثیه را برده بودند. منتظر بودند شب بیاید شام را خانه جدید بخورند. صدای انفجار همه را شوکه کرد …

کتاب صد دقیقه تا بهشت