۱۳۹۶ بهمن ۲۸, شنبه

«این فرصت شاید در هر قرن یک‌بار هم پیش نیاید»






صلاح عمر العلی، 81 سال قبل، در تکریت عراق به دنیا آمد. او در بیست سالگی به حزب بعث عراق پیوست. صلاح عمر العلی سابقه عضویت در شورای رهبری حزب بعث عراق و «شورای رهبری انقلاب» (بالاترین نهاد این کشور پس از کودتا)،  سفارت کشورهای اسکاندیناوی و اسپانیا و بعد از آن نمایندگی دائم عراق در سازمان ملل متحد را با خود دارد. وی تا اردیبهشت 1361 در همین سمت (در سازمان ملل) بود و در این تاریخ در اعتراض به جنگ ایران و عراق استعفا کرد و تبدیل به یکی از مخالفان رژیم صدام شد.

کتاب «زیر پوست جنگ» به نقل از شبکه الجزیره، خاطره‌ای از وی منتشر کرده که قابل توجه است.

دو ماه بعد از تصدی پست ریاست جمهوری توسط صدام حسین، وی در شهریور 1358 در نشست جنبش عدم تعهد که در هاوانا برگزار شد، شرکت و در مقر محل اقامتش از وزیر امور خارجه وقت ایران، دکتر ابراهیم یزدی، استقبال کرد.

ماجرا از آن جا شروع می‌شود که نمایندگی ایران در سازمان ملل به صلاح عمر العلی اعلام می‌کند که دکتر ابراهیم یزدی (وزیر خارجه ی وقت ایران) مایل است صدام حسین را ببیند. او درخواست را به وزیر خارجه ی وقت عراق (سعدون حمادی) منتقل می‌کند. سعدون حمادی نمی‌پذیرد که این موضوع را به صدام بگوید. سفیر عراق در سازمان ملل نمی‌تواند او را مجاب کند و در نتیجه شخصا این درخواست را به صدام منتقل می‌کند. صدام هم بعد از مدتی تردید می‌پذیرد که با ابراهیم یزدی ملاقات کند. سفیر در حمایت از این دیدار به صدام می‌گوید: «پیشنهاد از طرف ایران بوده و ما دو کشور همسایه ایم و دلیلی ندارد که با ایران مشکل داشته باشیم، ایران کشور همسایه ی ماست.»

و ادامه ماجرا از زبان سفیر وقت عراق در سازمان ملل:

صدام پذیرفت و گفت بعد از پایان جلسه ی کنفرانس به وزیر خارجه ی ایران بگو من در همان منزلی که در آن ساکنم پذیرای او خواهم بود. دکتر ابراهیم یزدی هم آمد و من از درب ورودی به استقبالش رفتم. به صدام سلام کرد و خودمان تنها نشستیم، صدام حسین و ابراهیم یزدی و من هم بودم. بحث پیرامون مشکلات موجود بین دو کشور شروع شد و بحث دیپلماتیکِ صد در صد مثبتی بین دو طرف صورت گرفت، صد در صد مثبت. ابراهیم یزدی حقیقتا این تصویر را در ذهن من از خود به جا گذاشت که انسانی است که بسیار بسیار تمایل دارد این بحران خاتمه یابد. حقیقتا ممتاز بود. صریحا می گویم، برداشت من از خلال صحبت مستمر با دکتر ابراهیم یزدی این بود که او بالاترین حد تلاش را صورت می داد که بحران بین عراق و ایران خاتمه یابد. البته اگر بخواهم منصفانه بگویم صدام حسین هم در آن جلسه صحبتش مثبت بود، و با دیپلماسیِ عالی بحث می کرد و عکس العمل مثبت به حرف های ابراهیم یزدی نشان می‌داد تا جایی که پیش از خاتمه ی جلسه توافق کردند که تبادل هیئت های دیپلماتیک را آغاز کنند ... جلسه در این حد تمام شد. من هم ابراهیم یزدی را تا درب خروجی همراهی و با او خداحافظی کردم. هنوز خاطرم هست که او نوعی قدردانی بزرگ نسبت به نقشی که من ایفا کرده بودم حس می کرد. با گرمی تمام با من معانقه و خداحافظی و بسیار از من تشکر کرد. شدیدا ممنون بود. برگشتم پیش صدام و دیدم که منتظر من بوده. مرا با خود به بیرون سالن برد ... صدام رو کرد به من و گفت: «به چه فکر می کنی صلاح؟ خیلی رفته ای در فکر.» گفتم: «راستش من هنوز در جو دیدارم و خیلی خیلی خوشحال و خرسندم. راستش من الان خیلی خوشبینم که این بحران بین دو کشور ان شاء‌الله به زودی تمام خواهد شد. خصوصا که این مسئله الان در اختیار خود تو به عنوان رئیس حکومت قرار گرفته نه در اختیار یک کارمند یا کس دیگر یا یک وزیر و اینها. این صحبت هایی که بین شما با روح مثبت و سازنده صوت گرفت را دیدم و خیلی خوشبین و خوشحالم.» (...) صدام حسین سکوت کرد و هیچ چیز نگفت. ابدا حرفی نزد. بعد از چند لحظه رو کرد به من و گفت: «صلاح، چند سال است در زمینه ی دیپلماتیک فعالیت می کنی؟» گفتم حدود ده سال. بعد چیزی گفت که غافلگیرم کرد. گفت: «صلاح، این دیپلماسی خرابت نکرده  است؟» (...) گفت: «انتظار داری بگویم خراب نیستی؟ درحالی‌که داری اینطور [درباره ایران] حرف می زنی.» اینجا بود که حس سرخوردگی کردم. گفت: «کدام صلح؟ کدام حل مشکل بین ما و ایران؟ صلاح، این فرصت شاید در هر قرن یکبار هم پیش نیاید. آنها اهواز را از ما گرفتند، شط العرب (اروندرود) را از ما گرفتند، به ما تعدی کردند، تهدیدمان می کنند، انقلابشان را به کشور ما صادر می کنند. الان ما فرصت مناسب داریم. آنها فروپاشیده اند، ارتششان تکه‌پاره است، نیروهایشان پراکنده شده، بین خودشان درگیرند، برخی‌ها برخی دیگر را می کشند، فلذا ما الان فرصتی تاریخی در اختیار داریم که همه ی حقوق‌مان را بازگردانیم. و این را به تو می گویم، خودت را به عنوان نماینده ی عراق در سازمان ملل آماده کن. من می خواهم بروم و به آنها ضربتی بزنم که همه ی کره  ‌ی زمین صدایش را بشنوند و همه ی حقوق‌مان را به صورت کامل بازپس بگیرم.»

یک سال بعد از این ماجرا (کمتر از 2 سال بعد از پیروزی انقلاب و براندازی شاه)، جنگ 8 ساله آغاز شد.