۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

گزارش های یک معطلی!

ساعت یازده و نیم شب 28 اسفند؛ کمتر از یک روز به تحویل سال. پرواز ما را از آسمان برگرداندند و حالا من توی فرودگاه دارم وبلاگمو به روز، "به شب" شاید، می کنم!
*

ساعت نه و نیم شب بیست و هشتم اسفند ماه است و من توی سالن ترانزیت فرودگاه بندرعباس لپ تاپم را گذاشته ام روی پاهایم و تند تند تایپ می کنم؛ می خواهم وقایع نگاری کنم؛ وقایع نگاری یک معطلی، یک بیچارگی، یعنی بدون چاره بودن!، درست یک روز قبل از تحویل سال و بعد اگر خدا دستمان را رساند به اینترنت، زود بگذارمش توی وبلاگم ... ساعت هفت عصر پرواز شماره 913 ایران ایر به مقصد تهران سر موقع تیک آف کرد. یک ربع بعدش خلبان گفت که هواپیما نقص فنی دارد و باید به بندرعباس برگردیم. ویژه نامه نوروزی بهار را می خواندم، و اگر این نبود نمی دانم 45 دقیقه ای را که مدام دور بندر چرخیدم و چرخیدیم تا به قول مهماندار سوخت هواپیما ته بکشد، و بعد لابد بدون آتش گرفتن، پا روی زمین بگذاریم، چطوری سپری می کردم. اگر این همه که دور بندر چرخید مستقیم رفته بود حتما به اصفهان یا شاید یزد می رسیدیم! مهماندار گفت فقط خلبان تصمیم می گیرد. پیاده شدنی دیدم که آب گرفته بودند روی چرخ های هواپیما و نشستنی هم دیدم که همه ماشین های آتش نشانی فرودگاه چراغ روشن ایستاده بودند دم در ایستگاه شان که اگر آتیش گرفتیم فوت مان کنند! ... الان هم یک ساعت و نیم است علّافیم توی سالن فرودگاه و تازه نیم ساعت قبل با عرض پوزش فراوان اعلام کردند که حالا حالا تاخیر داریم. خیلی وضعیت تحقیر کننده ای است؛ میلیون ها دلار صدقه آن ور مرزها می کنند حتما برای حمایت از ارزش های ناب و بعد ما خود ایرانی جماعت باید جانمان را بگیریم کف دستمان و سوار هواپیماهای قراضه روسی شویم و شکر کنیم که اگر چه همیشه زهره ترک می شویم ولی فقط سالی دو سه بار یک عده ای خاکستر می شوند و همیشه هم مرحوم خلبان مقصر است. الان دارم فکر می کنم وزیر راه و ترابری ککش هم می گزد که در گوشه گوشه این کشور مسوولیت چه قصاب خانه ای را بر عهده گرفته؟! ... زنگ زدم به یکی از رفقای خبرنگار؛ فکر می کنم تا حالا خبرش را خبرگزاری ها داشته باشند که سر پرواز ما چه بلایی آمده یا شاید خبر سقوط مهم تر باشد؛ نمی دانم ... اطلاعات توی بلندگوی سالن می گوید برای سلامتی خود و سایر مسافران سیگار نکشید. کاش اعصاب و روان ما به اندازه ریه هامان مهم بود، تازه شک دارم همین ریه ما هم برایشان مهم باشد ... لااقل روی این همه موشک قوی و دور برد که می سازند چند تا صندلی بگذارند تا کسانی مثل من که در چنین مواقعی زود قاط می زنند سوارش شوند و جایی فرود بیایید نزدیک مقصد قبل از ترکیدن و با چتر! ... به آسید اسماعیل که گفته ام بیاید فرودگاه دنبالم تا یک سره مرا برساند زنجان زنگ زدم و ماجرا را گفتم و با شرمندگی ازش خواستم معطل من نماند. گفت: عمرا اگه تهران برای زنجان ماشین گیر بیاری. اینجا اوضاع خراب تر است؛ منتظرت می مانم.
*
ساعت یک ربع به ده: "پذیرایی مختصرتان هم بخورد توی سرتان" ... مرد مسنی که کنارم نشسته بود می گفت دیشب مشکل مشابهی برای یکی از آشناهاش پیش آمده بود؛ یک هواپیمای دیگر از تهران فرستادند و آن ها ساعت یک نصف شب پریدند از بندر به تهران ... پیاده شدنی به بغل دستی ام گفتم احتمالا ریگی رو هم همین طور ترسوندن؛ 45 دقیقه دور یک شهر نه چندان بزرگ چرخاندند تا حالش خراب شد و اعتراف کرد. آخر ریگی را هم توی همین فرودگاه بندرعباس خفت کردند؛ حدود یک ماه قبل.
*
ساعت یک ربع به یازده: با چهل دقیقه اول "آواتار" خودم رو مشغول کردم؛ باتری لپ تاپم حسابی خالی کرده... اعلام شد مسافرای پرواز 913 برای تحویل بارهاشون برن
*
ساعت یازده و نیم: من توی کافی نتم
*
آ‍‍‍‍ب دوم:‌ با هفت ساعت و نیم تاخیر در فرودگاه تهران به زمین نشستیم با همان هوابیمایی که خراب شده بود و برای تعمیرش آدم از تهران آورده بودند. دوست خبرنگارم خبر را کار کرد و موضوع در سایت های خبری بازتاب زیادی داشته (+) (+) (+)