۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

فلاش بک

مانده بودم برای امروز، 12 بهمن، به مناسبت، چی بنویسم که همه چیز باشد؛ انسان، مبارزه، خون، یاد ... "پیک سحر" خاطره خواندنی زیر را نوشته؛ برای شروعِ امروزِ من بس است:
*
یادم هست سال دوم دبیر ریاضی، خانوم خامنه، به زمین خیره شده بود با لبخند تعریف می کرد که عضو ستاد استقبال از امام بودند و "با یک نفر" دیگه، شرط بستند سر اینکه کدومشون زودتر امام رو میبینه... داشت با همون حال عجیب، که انگار مکان و زمان رو فراموش کرده از برنده شدنش می گفت که ... از نیمکت آخر به اول، مثل موج مکزیکی، یک موج ِ مشت و سقلمه راه افتاد و رسید به ما، مشت که به پشت سر و گردن ما خورد، فهمیدیم از دوستانِ نیمکت آخر کلاس، به ما که تبعید شده به نیمکت اول بودیم پیغام رسیده که "اون یک نفری که باهاش شرط بسته، شوهرش بوده که بعدا اول جنگ کشته شده ها!"