*
ا/"ماهی سیاه کوچولو" البته قصه نامدار صمد بهرنگی است. قصه هایش را که می خوانی نسیم آزادی خواهی تمام وجودت را نوازش می کند ... پیکر بی جان بهرنگی را سال 47 ، وقتی هنوز سی ساله هم نشده بود، از ارس بیرون کشیدند. /ا
*
قصه پردازان امروز ما هنوز درگیر مدرنیسم و پست مدرنیسم اند، شعرا غصه یار بازنگشته و بی محلی عشق مه روی خود را دارند، شعرها در غار اوهام سرگردان مانده، ترانه سرایان با فحش به بی وفایی محبوب سابق و اسبق، به دنبال یار نو ترند، مراسم شعر خوانی و صله بخشی رونق گرفته، برترین هنر شده هنرِ خالی بندی و خالی کردن زیر پای حریف. همه چیز در محاق است، هنر هم ... ما تنهاییم. "صمد"ها تمام شده اند مثل این که. ارس چه هولناک بوده و ما باید می دانستیم. /ا
سلام
پاسخ دادنحذفمن هم وقتی چند بار پیگیر شدم و خبری از شما نشد ،پیش خودم گفتم حتماً خیلی گرفتارید و راضی کردم خودم را . حتی روز عروسی دکتر هم بر خلاف معمول ظهر به منزل آمدم و گفتم شاید تماس بگیرید که نگرفتید . سکوت را ترجیح دادم تا خودتان سری اینطرفی بزنید .
نمی توانم بگویم دلخور نیستم که هستم و گلایه ندارم که دارم ، بگذریم ...
شاید وقتی دیگر ...
راستی تولد مهشاد هم مبارک ، دیر اگر شده ، خودش می بخشد .
پایدار باشید .
قصه های صمد بهرنگی خیلی زیبان . اتفاقا الان چند وقتیه که شبها گهگاه یکیش رو برای طنین میخونم و الان هم دارم براش تکه تکه قصه اولدوز و کلاغها رو میخونم . در ضمن بخاطر عکسهای تولد مهشاد خوشگله که تعریف کردی خیلی حالم گرفته شد . ای بابا محمد عزیز از این به بعد تروخدا تولدها عکسها رو خودت بگیر . این عکسها تنها خاطره اینزمان میشن . امشب من هم بعدازمدتها داشتم با طنین آلبوم بچه گیهاش رو نگاه میکردیم خیلی خودش خوشش میومد . از قول من ببوس دختر گلت رو و به همسر سلام برسون . سبز باشی .
پاسخ دادنحذفحتما اغراق می فرمایید عزیز جان
پاسخ دادنحذفهمیشه از خواندن لذت ببری الاهی
از اینکه دیدم با دقت خاصی در شعر امروز نگریسته اید و دغدغه ها را نیافته اید درکتان کردم .واین دو بیت فی البداهه را گفتم و تقدیم میکنم .
پاسخ دادنحذفشبم سیا ه وغم انگیز؛خانه هاتاریک
شرار وفاجعه در کوچه های بس باریک
و سوی چشم من اینک نمی کند یاری
کجاست معبر روشن به سوی غمخواری؟
فرزند همین آب و خاک
خوب یادم هست فکر کنم سوم دبستان بودم که مامان خلاصه قصه ماهی سیاه کوچولو رو برام گفت و گفت حالا بیا این کتابش خودت بخون ببین چی بوده و این شد که کودکی ام پر شد از قصه های صمد بهرنگی...:) روحش شاد ...
پاسخ دادنحذف