من آن آدم ِ جنگ دوازده روزه نیستم؛ همانی که بیتردیدی آن تجاوز را محکوم و سعی میکرد حساب ایران را از حساب خیلیها و از حساب نظام سیاسی حاکم بر آن جدا کند تا از پی آن بگوید این جنگ، علیه ایران است. در تصورش آمده بود که نظام حالا غافلگیر شده و از این پس، واقعیتها را و رنج ِ اکنون مردم را خواهد دید و ایرانی و ایران را کمتر قربانی شکوه سیاسی خود خواهد کرد یا به تاریخ وهماندود خواهد فروخت.
شاید (نمیدانم) درستتر باشد بگویم: «متاسفانه» آن آدم، حالا نیست!
نه که از آن دیدگاه، در آن جنگ، پشیمان شده باشم آن طور که بگویم: کاش آن طور به مسئله نگاه نکرده بودم؛ نه! آن نگاه «حجت» بود و «نشانه» برای خودم و درست بود و از قضا به خاطر همان دیدگاه، الان آن من ِ جنگ قبلی، دیگر نیست!
و مگر بین دو جنگ چه چیزی برای من و در باور من تغییر کرد؟!
به این پرسش بسیار فکر میکنم؛ کدام اتفاق(ها) باعث شد تا حالا چنان باشم، که نبودم؟
آیا خواهم توانست علتهای این تغییر را بشناسم و سپس بر درستی و بهحق بودنشان مطمئن شوم؟
آیا شدت خفقان اجازه بازگویی خواهد داد؟
شاید (نمیدانم) درستتر باشد بگویم: «متاسفانه» آن آدم، حالا نیست!
نه که از آن دیدگاه، در آن جنگ، پشیمان شده باشم آن طور که بگویم: کاش آن طور به مسئله نگاه نکرده بودم؛ نه! آن نگاه «حجت» بود و «نشانه» برای خودم و درست بود و از قضا به خاطر همان دیدگاه، الان آن من ِ جنگ قبلی، دیگر نیست!
و مگر بین دو جنگ چه چیزی برای من و در باور من تغییر کرد؟!
به این پرسش بسیار فکر میکنم؛ کدام اتفاق(ها) باعث شد تا حالا چنان باشم، که نبودم؟
آیا خواهم توانست علتهای این تغییر را بشناسم و سپس بر درستی و بهحق بودنشان مطمئن شوم؟
آیا شدت خفقان اجازه بازگویی خواهد داد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر