۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

نیلوفر

این بار پاکت نامه‌ای را از توی کیف بیرون آورد. نامه را بو کرد و بعد آن را محکم به سینه‌اش چسباند. نامه را از سینه جدا کرد و دقیقه‌ای به آن خیره شد. حاشیه‌ی نازکی از پاکت نامه را برید و با دقت کاغذی را از توی آن بیرون آورد. دوباره لبخند زد. نفس‌اش در سینه حبس شده بود. کنار پنجره رفت و از هوای تازه بیرون ریه‌هاش را پر کرد. به آدمهایی که آن پایین توی پیاده‌رو قدم می‌زدند زل زد و احساس کرد هرگز دل‌اش نمی‌خواهد جای هیچ کدام از آنها باشد. حتی با خودش فکر کرد: «بی‌چاره بقیه‌ی آدم‌ها»
.
.
چند روایت معتبر – مصطفی مستور

.