۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

«روشنفکری دینی دستخوش نوعی ناسازگاری درونی است»


«قوام روشنفکری به عقلانیّت است و قوام دینداری به تعبّد، و تعبّد و عقلانیّت با هم ناسازگارند و در نتیجه روشنفکری دینی دستخوش نوعی ناسازگاری درونی است. عقلانیت اقتضا می کند که اگر من مدعی شدم که «الف ب است» و کسی از من دلیل خواست بگویم: «الف ب است، چون الف ج است و ج، ب است» اما اقتضای تعبد این است که بگویم: «الف ب است، چون فلان کس گفته است که الف ب است». واضح است که این دو طرز استدلال با هم نمی خوانند. شما نمی توانید متدین به دینی باشید مگر این که سخنان کس یا کسانی را که از بنیانگذاران یا پیشوایان آن دین اند، بی چون و چرا قبول کنید. آیا کسی می تواند مدعی شود که «من بودایی ام اما سخنان بودا را نیز بی چون و چرا قبول ندارم»؟ چنین کسی هر چه هست، بودایی نیست.
.
در نقد سخن من گفته اند که اگر برای تعبدمان دلیل عقلی داشتیم چی؟ در این صورت، تعبدمان با عقلانیت ناسازگار نخواهد بود و من در پاسخ می گویم که:
اولا: دلیل عقلی تان برای تعبد به یک شخص خاص را بیاورید، و
ثانیا: اگر تعبد مستدلّ به دلیل عقلی باشد، آنگاه اصلا تعبد نخواهد بود، بلکه امری است عقلی.
.
به گمان من – و این گمان نیز مانند همه گمان های دیگرم چه بسا بر خطا باشد – روشنفکری دینی نه به روشنفکری وفا می کند و نه به دینداری، نه به سنت وفادار می ماند نه به تجدد، زیرا نه در عقلانیت اش تمام عیار است و نه در تعبدش. یک بام و دو هواست و البته این هرگز به معنای نفی و انکار خدمات عظیمی نیست که کسانی که به روشنفکران دینی موسوم اند به فرهنگ کشور و جامعه ما و کشور ما و جوامع دیگر کرده اند.
.
ظهور روشنفکری دینی چند علت دارد که همه آن به روان شناختی اجتماعی مربوط می شود:
.
علت اول: انسان جهان سوم مثلا انسان ایرانی از سویی در رفع مشکلات OBJECTIVE [عینی] نیاز به غرب دارد و در رفع مشکلات SUBJECTIVE [ذهنی] به دین نیاز دارد. بنابراین دلش می خواهد هر دو را با هم جمع کند. وقتی بحث جاده، اتومبیل، بانک و هواپیما و بهداشت و درمان است به غرب نیاز دارد، وقتی دنبال آرامش و امید و رضایت باطنی و یک زندگی معنادار است به دین نیاز دارد، چون دین این مشکلات SUBJECTIVE درونی اش را حل می کند. می خواهد هم خدا را داشته باشد هم خرما را. روشنفکری دینی ما هم به عنوان یک مصلح اجتماعی – که من در این ویژگی اش هیچ گونه شکی ندارم – می گوید وقتی مخاطب من تقاضایش این است، عرضه من هم باید همین باشد.
.
[علت دوم:] نکته دوم این است که ممکن است [روشنفکر دینی] خودش هم به روشنفکری غیردینی معتقد باشد ولی به «مصلحت» نبیند که بُعد دین را یکسره مغفول بگذارد. به دلیل آن که ممکن است زیر فشار فراوانی قرار گیرد و نمی خواهد آنقدر هزینه بپردازد. ممکن است روشنفکر دینی در سر سویدای دلش واقعا روشنفکری سکولار یا لاییک باشد اما به جهاتی که معمولا بر می گردد به این که شخص می خواهد ادامه حیات دهد به نظرش می رسد که اگر می خواهد دین را مغفول بگذارد ممکن است مورد تعرض گروه های اجتماعی قرار گیرد و در نتیجه لعابی از دین هم به پروژه خودش می دهد.
.
[علت سوم:] یک شکل سوم هم وجود دارد و آن این است که روشنفکر دینی ممکن است یک صبغه و وجهه سیاسی هم داشته باشد. آن وقت ممکن است با جریان سیاسی حاکم بر جامعه اش هم رقابت داشته باشد؛ در مساله سیاست هم حق و باطل مهم نیست، توفیق و شکست مهم است. آن وقت می بینید رقیبش سلاحی به نام دین در دست اش هست پس می گوید من خود را به دست خودم از این سلاح محروم نکنم. اگر رقیب از علی (ع) دم می زند من هم از علی (ع) دم می زنم ولی با تفسیری که خودم دوست دارم. من هم این سلاح را از دست ندهم. یعنی نوعی مصلحت اندیشی سیاسی می کند و خودش را طرفدار حدیث و قرآن و پیغمبر نشان می دهد تا بی جهت خلع سلاح نشود.
...
من نمی خواهم یک روشنفکر دینی خاص را متهم به یکی از این سه شق بکنم. می گویم این سه علت ممکن است روشنفکران دینی را به سمت چنین وضع و حالی سوق دهد.
.
.
از مصاحبه ثمینا رستگاری با مصطفی ملکیان – شماره اول مجله «اندیشه پویا»، خرداد 1391
.
در پلاس(+)
.
.