۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

چهار پاره – 11



رشک نبریم به تونسی ها ... "پیروزیِ" چند روز قبل آنها، "خاطره" سال های دور و نزدیک ماست ... انقلاب ِ پیروز در خیابان و با "تظاهرات"، همان جا هم تمام می شود با "تظاهر"ها
*
یکی از مقامات گفته "خوشبختانه در سانحه سقوط هواپیمای اخیر هیچ مسوولی حضور نداشته"(+) ... حق مان است این همه تحقیر؟
*
بالاخره دیشب بغض آسمان ِ بندرعباس هم ترکید و باران آمد؛ و الان که نه صبح است هنوز باران می بارد به زیبایی و طراوت،  و نمی دانم چه به زمین گفت، که نیمه شب دل زمین  زیر پای بندر لرزید در مقیاس ریشتر؛ زلزله شد ... خوش به حال آسمان ِ بندر و خود ِ بندر و ما و شاید زمینی که دلش لرزید از این بغض
*
هیچ گاه حتی در هیچ انشایی آرزویم این نبود که روزی یک "نویسنده" بشوم. اولین کسی که یادم هست آرزو می کرد نویسنده شود "رحیم" بود؛ برادر کوچکترم که حالا شیمی درس می دهد ... چند سال بعد و در روزگار نوجوانی اما مشکلی برایم پیش آمد که ناخودآگاه نذر کردم اگر مشکل حل شود، بزرگتر که شدم یک "کتاب" درباره "..." بنویسم! ... هنوز ادایش نکرده ام خب
.
****
پاره ی اضافه: نه دستوری، نه درخواستی و نه پیشنهادی از کسی و کسانی؛ "چراغ های "راز سر به مُهر" را من خاموش می کنم"؛ نمی نویسم، به همین سختی!  ... "این گناه بخت پریشان و دست کوته ماست" ... و نمی دانم تا کی. این 2310 امین پست بود

۵۰ نظر:

  1. سلام:)
    من همیشه نوشته های شما رو دنبال میکنم چه از طریق بلاگر چه فیس بوک!
    میگن نویسنده را بایدی چهار چیز:
    دل و
    دست و
    وجدان و
    افکار تمیز!

    از نظر من شما این خصوصیت ها رو دارین
    چون نوشته هاتون به دل میشینن
    و موثرن
    یا حق

    پاسخ دادنحذف
  2. و این اصلاً خبر خوبی نیست.کاش دوباره بنویسی

    پاسخ دادنحذف
  3. هر آنچه خدا خواهد و مصلحت باشد .
    اما چراغی دیگر بیفروزید در جمعی مختصر و مفید . کشتن چراغ جایز نیست در این روزگاران تاریکی . اگر نباشید دلمان تنگتان می شود خیلی زیاد. باشید لطفا.
    پاینده باشید و سرفراز .

    پاسخ دادنحذف
  4. ادوارد البی دوم۲۹ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۲۶

    بدترین پستی بود که نوشتی.

    پاسخ دادنحذف
  5. آنقدر خوشم امد از نوشته ات حتي توي دردهايش لذت داشت
    ولي اخرش خوب نبود اين رسمش نيست!

    پاسخ دادنحذف
  6. معذوریت شما را در ننوشتن نمی دانم . اما به خاطر تمام آن 2310 نوشته قبلی نوشتن در این وبلاگ را رها نکنید حتی اگر هفته ای یک پست و آن هم چارپاره های چهارشنبه ها.

    پاسخ دادنحذف
  7. محمد خان جان ... نمی نویسم و نمس خواهم نمی شود و از این چیزها و میزها نداشتیم ... این همانی ست که میخواهند ... همانی که درگوشمان گفتند و به زور چیزهای دیگر فهماندنمان . نمی دانم دلیل این تعطیلی چیست . شاید همانی باد که من نیز گاه به گاه دچارش می شوم . این که من مخاطبم را نمی شناسم و نمی دانم که چه می خواهد و چگونه می اندیشد شاید ! اما قرارمان این بود که اگر حتی خوانندگان یکدیگر باشیم فقط ، ادامه دهیم . قراری که هرگز نگذاشتیم این بود که تعطیل کنیم . . . محمد خان جان یادت نرود . . .

    پاسخ دادنحذف
  8. آقای معینی . من هم به خصوص چهارشنبه ها منتظر چهارپاره ها هستم. پاینده باشید

    پاسخ دادنحذف
  9. می دونم دوباره بر می گردید . اما امیدوارم برگشتنتون به زودی باشه . این وبلاگ بیش از اونکه مال شما باشه متعلق به اونائیه که بهش سر می زنند .

    پاسخ دادنحذف
  10. محمد عزیز، سلام با یک دنیا گله و شکایت که " صلاح کشور خیش خسروان دانند" ولی اینجا کوچه خلوت گردی های من بود هر روز صبح که قبل از همه سر کار میرسیدم و لحظه ای رو با خودم خلوت میکردم. بدرود و به امید دیدار.

    پاسخ دادنحذف
  11. حالا من با اعتيادم به اين صفحه كه هر روز صبح با راز سر به مهر درمانش ميكنم چه كنم ؟

    پاسخ دادنحذف
  12. تقريبا" عادت كردم هرروز صبح پستاتون و بخونيم دلتنگتون ميشم هم خودتون و هم نوشته هاتون

    پاسخ دادنحذف
  13. این چراغ ها دوباره روشن میشن یا نه؟نکنه بی راز سر به مهر شیم؟

    پاسخ دادنحذف
  14. بنده به عنوان خواننده وبلاگ راز سر به مهر اعتراض دارم به این خاموشی و امیدوارم خیلی خیلی کوتاه باشه

    پاسخ دادنحذف
  15. به امید خواندن 2311 پست راز سر به مهر؛ هر چه زودتر

    پاسخ دادنحذف
  16. آقا اگر اجازه بدهید ما این مطلب را نادیده بگیریم و امیدوار باشیم هرچه هست یک وقفه گذرا بیشتر نباشد؛ آن هم به خیر و خوشی

    پاسخ دادنحذف
  17. بنویسید آقای معینی، ما عادت کرده خوندن اینجاییم :(

    پاسخ دادنحذف
  18. دلم از "چراغ های خاموش " می گیره
    منم امیدوارم یک وقفه ی کوتاه باشه

    پاسخ دادنحذف
  19. ای بابا. نکنین این کار رو؛ نمی‌شه گفت بنویسین، بالاخره هر نویسنده‌ای یه مدت دلش نمی‌خواد بنویسه، به هر دلیلی؛ نمی گم که بنویسین؛ اما نوشته هاتون رو دوست داشتم و انشاءالله این مانع نوشتن رفع بشه زودتر. ممنون به خاطر همه‌ی پست های تا بحالتان.‏

    پاسخ دادنحذف
  20. امیدوارم کوتاه باشه

    پاسخ دادنحذف
  21. واقعا متاسف شدم، به غیر از وبلاگهای حوزه فناوری، وبلاگ شما تنها وبلاگی بود که حتما روزی 2 بار به آن سر می زدم، امیدوارم یک توقف کوناه مدت باشد و هر چه زودتر دوباره بنویسید و ما هم استفاده کنیم

    پاسخ دادنحذف
  22. اگر هم به خود آمده باشی اینگونه نخواهد بود که به خود باز روی رفیق....
    راز سر مهر البته که خانه ی شماست اما خوانندگان آن هم خانه های شما شده اند.... درست است که کلید ندارند اما هم خانه هستند با شما.... چطور باور کنیم که هم خانه ها را بیرون کن...ید؟
    .
    دوست عزیز... بمانید اگر این ماندن باعث برهم خوردن نظم زندگی و آزار روزگارتان نیست... میدانید که چه میگویم... اگر نه هیچ درخواستی و توصیه ای و فشاری است بمانید برایمان به حرمت ِ: سوگواران تو امروز خموش اند همه

    پاسخ دادنحذف
  23. انگار حتمأ باید زور بالا سرت باشه؟
    الآن دقیقأ شما با اجازه کی می خوای ننویسی؟
    نه می خوام بدونم!
    تو چشای من نگا کن بگو نمی نویسم

    پاسخ دادنحذف
  24. با عماد بهاور هم سلول بودم.هفته پیش خبر دار شدم عماد را به ده سال زندان محکوم کرده اند.باور کردنی نیست.یک هفته است به خود می پیچم .دلم می خواهد کاری کنم اما نمی دانم چه باید کرد. وقتی عماد به نماز می ایستاد.نمی توانستم چشم از او بردارم.باور می کردم بر اعمالی که بر جای می آورد ایمان دارد.چه صادقانه و با خلوص می خواند.هرگز در عمرم کسی را به صداقت او ندیدم.عماد با آنکه سن اش کمتر از من بود.اما بودنش کنارم روحیه ام را دو چندان کرده بود.عماد به باز جوهایش گفته بود .بدانید که گناه بزرگی مرتکب می شوید.اما اگر ذره ای به اعمال خود ایمان و به آخرتتان اعتقاد دارید.با شما معامله ای میکنم .من قضاوت دنیایم را به شما وامی گذارم و شما هم جرات کنید قضاوت آخرتتان را به من واگذارید.حال فقط به قاضی پرونده عماد می توانم بگویم.اگر ذره ای به حکمی که داده اید ایمان دارید و فکر می کنید این جوان پاک سرزمین من -که شما جوانی اش را می خواهید در زندا ن فنا کنید- مستحق چنین حکم سنگینی است . وبه راستی اگر همانند عماد به آخرت ایمان دارید.شجاعت داشته باشید قضاوت در آخرتتان را به او واگذارید.

    منبع: صفحه فیس بوک جعفر پناهی

    پاسخ دادنحذف
  25. این دو روز رو گفتم سرکاریه حتمن محمد شوخی کرده.اما ظاهرن جدی بوده.پس عزیز من باید بدونی: اون "من"ی که بولد کردی در برابر "من" مجموع مهمانهای هر روزه ی وبلاگت خیلی کوچکتر از اونه که بتونه چراغهای این خونه رو خاموش کنه.فکر اینو باید قبلن میکردی رفیق.نه حالا با اینهمه مهمون. میدونم ناراحتی منو به عنوان مهمون دیپورت شده درک میکنی.اما ...

    پاسخ دادنحذف
  26. مدتیه که "بهمن دارالشفایی" هم تصمیم گرفته وبلاگ "آق بهمن" رو ننوشته نگه داره..........نمیدونم چرا؟
    شما چرا؟



    زودتر برگردید

    پاسخ دادنحذف
  27. این ننوشتنت درد داشت.
    خیلی.
    کاش حد اقل خودت خاموشش نمیکردی.
    نمیدانم.
    شاید هم از روی خودخواهی میگویم.
    به هر حال پایدار باشی و ... .

    پاسخ دادنحذف
  28. سارا (سیاه مشق)۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۴:۰۶

    حیف که تصمیم گرفتید ننویسید. من تازه با این خانه آشنا شده بودم. هر چند که اینقدر مطلب اینجا هست که تا وقتی دوباره قلم به دست بگیرید، دل و فکر من مشغول خواندن و هضم کردنش باشد. امیدوارم زودتر برگردید.

    پاسخ دادنحذف
  29. برگردید :(
    چقدر دیگر منتظر بمانیم
    به قول دوستان ما به این خانه
    و خواندنش خو گرفته ایم:((

    پاسخ دادنحذف
  30. من شما رو با انتخابات88 شناختم و همیشه جان سختی مجازی تون برام الگویی بود که بدیگران معرفی میکردم... اما گویا...

    پاسخ دادنحذف
  31. :( تو این قحظی شما دیگه دریغ نکن

    پاسخ دادنحذف
  32. تو این زمستون سرد
    شما دیگه اینکارو نکن
    این چراغ رو خاموش نکن
    لطفا.

    پاسخ دادنحذف
  33. احساس ميكنم يه تيكه از قلبم يه جا دارم جا ميذارم.اين كارو با كساني كه عاشق نوشته هاتون هستن نكنيد.

    پاسخ دادنحذف
  34. شاید راز سر به مهر از این ناراحته که چرا ما که این همه مطالب رو می خونیم و نظر می دیم خودمون دست به قلم نمی شیم برای انتشار آگاهی و آزادی.
    فقط منتظریم که دیگران هزینه بدهند؟

    پاسخ دادنحذف
  35. چقدر روزگارمون سرد و تاريكه. چقدر تلخ و ساكته. چقدر دوريم و دلتنگيم. چقدر بي گريه و بي خنده ايم. چه بغض غريبي ست. نكنه همه مون تو تاريكي خفه شيم!؟

    پاسخ دادنحذف
  36. و این سکوت دارد رنج می‌دهد ما را ...
    حس خوبی ندارد ننوشتنت ...

    پاسخ دادنحذف
  37. مثل بقیه ی دوستان امیدوارم این ننوشتن کوتاه مدت باشه و این دوستان فیلترچی ما هم بیکار نشن.

    پاسخ دادنحذف
  38. نمی دونم چی بگم... توی دنیای هر وبلاگ نویس یک وقتهایی هست که این اتفاق می افته..بادلیل...بی دلیل... یک وقتهایی دلت میخواهد دیگر ننویسی... شاید حتی فردا دوباره شروع کنی به نوشتن اما آن حس "ننوشتن تا نمی دانم کی" را باید هر وبلاگ نویسی تجربه کند... بهرحال هر جا هستید شاد باشید... من که می دونید...میام... هر روز میام..تاببینم این "تا کی" کی فرا می رسد... :)

    پاسخ دادنحذف
  39. سلام آقای مهندس
    راستش من از خوانندگان خاموشه 4 سالتون هستم.از چهارشنبه چندین بار اومدم به این امید که پست جدید رو ببینم ولی ...
    از اون جایی که به تصمیمی که گرفتید ایمان دارم حرفی نیست اگرچه خیلی سخته،آخه به شما عادت کردیم.به هر صورت امیدوارم هرکجا و در همه حال موفق و پیروز و سبز باشید.منتظر شما خواهیم ماند.

    پاسخ دادنحذف
  40. تو این یه هفته هر بار که به گودر سر میزدم و میدیدم که خبری از راز سر به مهر نیست . انگاری یه چیزی کم بود .

    به هر حال برات آرزوی موفقیت می کنم و میدونم که نمیتونی ننویسی . بر می گردی

    پاسخ دادنحذف
  41. نه .. باورم نمیشه محمد نویسه.. راز سر به مهر که خاموش نمیشه.. راز ها همیشه اینقدر می مونن تا یکی هزار سال بعد شاید کشفشون کنه..
    محمد میشه بزاری هزار سال دیگه هم بخوانیم راز سر به مهر؟

    پاسخ دادنحذف
  42. محمد آقا ، من نمی دانم دلیل یا دلایل ننوشتنت چیست، خودت و خدای خودت می دانید. حتما کسانی از ننوشتنت خوشحال اند ولی باور دارم انهایی که ناراحت اند بیشترند. نمی خواهم بگویم بنویس وقتی نمی دانم چرا نمی نویسی. از خدا می خواهم گره از کار بگشاید و چراغ اینجا را دوباره بیفروزد. کسی چه می داند البته، نکند خود ِ "نوشتن" گره بوده باشد ... وضع غریبی است!!!!

    پاسخ دادنحذف
  43. حیف شد. خیلی حیف شد.
    اما اینکه قلم از انگشتان شما جدا شودبرای من یک لاقبا که باور پذیر نیست.
    راهی جز احترام به نظر دوستان نمی دانم و نمی شناسم.
    شاید گوشه ای دیگر از این دنیای بی سر و ته مجازی، با خیالی راحت و بی دغدغه باز هم همدیگر را دیدیم.
    بله می دانم. این وداع نیست.
    سربلند باشید

    پاسخ دادنحذف
  44. http://shayad1shab.blogsky.com/1389/11/12/post-48/۱۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۵۱

    وبلاگستان این روزها خلوت تر است بیحال تر...

    هی میخواستم این مدت بنویسم که "راز سر به مهر"تصمیم گرفته نباشد بعد از 13بار فیلتر شدن!هی خواستم بگویم جایش خالی است زیادی...بعد هی با خودم گفته ام امروز مینویسد فردا...

    هی میخواهم بگویم وبلاگستان بی او یک چیز که نه لابد هزار چیز کم دارد!



    به قول کامنتی:در این روزگار پر از کم ؛تو دریغ مکن!

    پاسخ دادنحذف
  45. فدای روزی که این چهارپاره امنتشرکردی آمدم خواندم ولی قبل از پارۀ اضافی اش رفتم لینک کردم دربالاتین ودیگربرنگشتم برای ادامه. هرروزکه نه ولی یک روزدرمیان آمده ام ودیده ام وبلاگ بروزنشده. تعجب کرده ام وبرگشته ام بدون اینکه از "فاجعه" خبرداشته باشم. اینک دیگرنگران شدم راستش برای وجودنازنینت. وتوقف کردم وفاجعه برسرم آوارشد. ننوشتن خیلی زیادکارسختی برای قلمی بتوان ذهن خلاق شما. نمی دانم چه می توانم گفتن. ولی حق هم بجانب توست. حتی کرگدن هم یک ظرفیتی دارد.چراچنین می کنند باملک وملک مهندس معینی نازنین. برای خودمان متأسفم. وبرای مسببین این دلسردی عمیق دعای شفا می کنم. ایران داردحالا دیگرویران می شود اساسی. دوستت دارم وبرای راهنمایی های همیشه ات همیشه وفادار وممنون. یا...هو

    پاسخ دادنحذف
  46. آقای معینی عزیز

    بعد از این همه فیلتر شدن و پایداری شما در نوشتن اصلا انتظار تعطیلی راز سر به مهر رو نداشتم. البته حتما دلیل خاصی برای این کار دارید ولی باید بگم در طول مدتی که من وبلاگ شما رو میخوندم خیلی لذت بردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم.
    من باز هم به اینجا سر خواهم زد امیدوارم که دوباره چراغش روشن بشه.

    موفق و پیروز باشید

    پاسخ دادنحذف
  47. قبلا هم برايتان پيغام گذاشتم كه از خفه شدن در تاريكي مي ترسم. باز هم برايتان پيغام مي گذارم كه بي صبرانه منتظرتان هستيم. دوست دارم ببينيد كه مشتاقان نوشته هايتان زيادند و اصرار دارند به بودنتان. اين اصرارها حداقل به خودم حس خوبي ميدهد.خدا به همه امان صبر دهد.

    پاسخ دادنحذف
  48. کی می نویسید پس؟ بنویسید فقط، حالا نه به اندازه گذشته

    پاسخ دادنحذف