۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

بهبود دایی جان

همین چهارشنبه ای که دارد می رسد، می شود بیست و دو سال تمام؛ من و رحیم و خدا بیامرز مهدی داشتیم توی حیاط بازی می کردیم  که ناگهان صدای شیون مادر بلند شد. چنین صدا و ضجه ای را هیچ گاه نشنیده بودم  و نشنیدم ... خبر داده بودند "بهبود دایی جان" فوت کرده؛ برادر مهربان مادر، دایی مهربان همه ما ... به خوشنامی  شناخته می شد در شهر و  آدم متفاوتی  هم بود. از مال دنیا کم نداشت اما با همه راحت و صمیمی بود، و البته به یاد ماندنی تر از همه: "غمخوار" ... مادر داغدار شد برای همیشه؛ هنوز آن آه های سرد و سنگین اش را در روزهای بعد ِ آن روز پاییزی از یاد نبرده ام. و گریه های همیشه تازه اش را ... هنوز عکسی را که بهبود داییجان در سال های جوانی با نوشتن "تقدیم به خواهر مهربانم" یادگاری داده بود به مادر، چون گنجینه ای بزرگ، در آلبوم عکس های قدیمی ام دارم. مزار "خواهر مهربان" حالا درست بالای سر مزار "برادر غمخوار" است ... چند روزی بعد از آن روز پاییزی بود که برای اولین بار شنیدم دایی جان خودکشی کرده؛  ... از بس غمخوار نداشت، از بس غم سنگینش فقط  و فقط مال خودش بود